درصد پایینی متوجه میشن این ذوقِ دبیره برای اونها، وَ اعتدالِ احکامه برای یک زن. وقتی جای کژفهمی بیشتره، بهتره کاری انجام نشه. بنابراین در متوسطه دوم آرایش لغوه. قرار بود فقط موهام بیرون باشه و پنسِ همرنگ با کیف و لباسم داشته باشم که دیدم والدینی که برای ثبتنام میان، بی هیچ زنگ و اجازه و خبری وارد میشن!
مدرسهٔ قبلیم مقیّد نبودن، اما من تونستم سالِ دومی که اونجا بودم مدیرم رو راضی کنم بیرون اطلاعیه بزنن، ورود آقایون بدون اطلاع قبلی ممنوع!
زحمت کشیدن، پرینتشدهٔ A3 و لمینتشده چاپ کردن و زدن.
پارسال هر آقایی میخواست وارد مدرسه شه باید زنگ میزد و اگر کار دفتری نداشت، معاونها زحمت میکشیدن میرفتن دم در.
متقاعدشون کرده بودم ما متولیِ حریمِ دخترامونیم.
نمیدونم اینجا هم میتونم این کار رو بکنم یا نه... ولی فعلاً مو و پنس هم برای این مدرسه لغوه، و اضطرابِ اینکه مانتوهای من رنگارنگ و مدل در مدل هستن و اگر وقتی بیرون از کلاسم، آقا وارد مدرسه شد چی، داره من رو میکُشه... اونقدر هم بزرگ نیست که مثل هنرستانی که چند سال پیش بودم و کلاً با چادر تردد میکردم، بتونم مدام چادر دست بگیرم... باید برای این وضعیت تدبیری کنم...
در جلسه صحبتی از طرح درس نشد... تاریخی برای شوراها و مستمرها ندادن... حتی گفتن سیدا (سامانهٔ ورود نمرات) رو خودشون وارد میکنن و معلم فقط باید نمرات رو دستی تحویل بده...
خب در ظاهر کارِ ما دبیرها کمتره و آخجون! اما در باطن یعنی همهچیز اینجا بینظمه و در نمرات هم دست برده میشه...
چون هنوز اتفاقی نیفتاده، لازم نمیدونم کاری بکنم. در حین کار هم امیدوارم با من بینظمی و دستبهنمره بردنی صورت نگیره، چون اون روی آهو و جذابم رو میبینن و باز کار گره میخوره.
توکل به خدا.
گمانِ نیک میبرم که از سادگی و شرایط پایینشهره که اینطوره. چون عملاً همهٔ این کارها به دوشِ مدیره و بعید میدونم اندازهٔ زحمتش حقوق بگیره. پس میذارم روی حساب سادگیِ منطقه و مردمش.
مدیره یا منظم بود یا از من حساب برد نمیدونم، ده دقیقه مونده بود به شروع جلسه، با اینکه فقط سه دبیر بودیم و پانزده دبیرِ دیگه هنوز نرسیده بودن، با مؤسس تماس گرفت که شما میاید یا شروع کنم؟ مؤسس گفت پشت درم. و واقعاً ده دقیقه به شروعِ جلسه رسید!
خب خیلی خوشم اومد و چون تا حالا هم رو ندیده بودیم، بسیار برام خوشایند بود و در ذهنم ازش تصور خوبی شکل گرفت.
ظاهراً آمارِ من رو داشت، چون با من متفاوت و مفصل سلام و علیک کرد. خوشحال شدم بقیه نبودن و همون دو تا بودن، چون این تمایز بین همکارا خیلی دردسرسازه...
خیلی محجبه بود اما اصیل و واقعی نه!
هر محجبهٔ اصیل و واقعیای رااااااااااااحت و مثل آبِ خوردن میفهمه کی چادریه و کی چادر سرش کرده!
تمومِ معلمایی که اومدن بهجز دبیر ورزش که مانتویی و با کاشت مژه و پروتز لب بود(!)، چادر سرشون کرده بودن!
دقت کنید؛
چادری نبودن!
چادر سرشون کرده بودن!
فهمیدم این منطقه رفتوآمدِ حراست بالاست! پس قراره با سر بیفتم تو اقیانوسِ اسلامِ ریایی(!)
وقتی برای رفیق تعریف میکردم از ته دل میخندید و میگفت پس کمکم با تو آشنا شن، بهت میگن ضدمذهبی و ضدانقلاب!
باز غشغش میخندید و میگفت تو مذهبیِ جمعِ غیرمذهبیهایی و غیرمذهبیِ جمعِ مذهبیا😂
این و دوستای دیگهم هم میگن!
بعد در حالی که از خنده چشماش اشک میومد، بهحالتِ داد گفت:
علی شریعتیِ من!
نیما یوشیجِ من!
خدا رو شکر بهت عروض و قافیه نرسید... ببین کافیه بهت نگارش بدن... بعد سرزده وارد کلاست شن... ببینن وسطِ کلاس بند رخت زدی و روش لباس پهن کردی و خودت روی میز و نزدیک به سقف، ایستادی و داری با صدای بلند رمان میخونی... بعد دختراتم همه پهنن کفِ زمین و مشغولِ نوشتنن... اگر سکته نزنن، مثلِ اونباری که اینطوری بود، میفرستنت حراست😂😂😂
بله... باید آمادهٔ هر اتفاقی باشم😒
هرچه مؤسس بیشتر حرف میزد، بیشتر فهمیدم اینجا چقدر دست معلم بسته است... چقدر از حراست میترسن و چقدر حراستِ اینجا فعاله... حتی نماز... برای دبیرها... اینجا... ضروریه...
ننوشتم اجباری، چون من رو نمیتونن مجبور کنن!
من پایهگذارِ همهٔ نمازجماعتهای مدارس قبلیمم، ولی هرجا اجباری بشه، من هم به عمد نمازم رو در مدرسه نمیخونم.
همونجا مؤسس گفت حراست گفته دبیرها عکس خودشون رو نذارن پروفایل، بعد خواست مثلاً تأکید کنه، گفت مجردا عکسشون رو میذارن پروفایل که شوهر پیدا کنن، ولی زنِ شوهردار چرا میذاره؟!
همون لحظه، دقیقاً همونجا پروفایلِ شادم رو عوض کردم و خودم رو گذاشتم😎
هرگز اجازه نمیدم کسی من رو تو تیمِ اسلامهای مندرآوردیِ با ترس از حراست و بیکاری و اخراج... نه ترس از عظمت و احترامِ خدا... وارد کنن!
وقتی صرف رزومه و اسم مدرسهای که رد کردم، من رو روی هوا زدن، باید فکر این چیزا رو هم میکردن!
مؤسس گفت فرم هم که همه تهیه کردید دیگه؟
همه گفتن بله.
مدیر به من نگاه کردن و به مؤسس گفتن جز یک نفر که خودم براتون توضیح میدم.
نوع گفتمان جلسه و صحبت هم بهقدری صمیمی و خودمونی بود که انگار داریم سبزی پاک میکنیم. هیییییییییچ پرستیژی وجود نداشت.
در مجموع حسم به افراد و مدرسه خوب و مثبته. قطعاً با من به چالش میخورن، ولی تا چالشی پیش نیومده، یا علی میگم و از صفر شروع میکنم که برای دو سال بعد هم، در این مدرسه دستاوردی داشته باشم که با افتخار ازش صحبت کنم. حتی بهقدر یک زنگ.
تنها تلخی و آهِ این جلسه یه چیز بود:
من و سه_چهار دبیر جوان بودیم و بقیه بزرگسال، اما در معرفی که رزومه و سابقه رو میگفتیم، همهشون، حتی دبیرِ مُسن فیزیک، چهار و نهایتاً پنج سال سابقه داشتن، وَ فقط من بودم که ۱۲ سال سابقه داشتم.
اونجا که اونا فهمیدن بیچارهها احساس کردن برابرِ وزیر اعظم نشستن و بهوضوح اضطراب گرفتن... دبیر تاریخ و دبیر ادبیات انسانیها اومدن پیشم و بعد از جلسه گفتن!
دبیر ادبیات گفت چقدر کار کردن کنار شما سخته... من ترسیدم...
تواضع کردم و گفتم این چه حرفیه؟ من و شما تو یه تیمیم، میتونیم کنارِ هم خیلی کارا بکنیم.
بهشون گفتم من چند سالی میشه عروض و قافیه کار نکردم، کلی سؤال دارم که قراره مدام مزاحم شما بشم و ازتون یاد بگیرم.
قصدم این بود آرامش بگیره، اما فهمیدم اضطراب گرفت که قراره ازش سؤال بپرسم...
الآن دارید فکر میکنید عزت و احترامم بالا رفته، تلخیش کجاست؟
باید نکتهسنج باشید!
دختری به سن من
۱۲ سال سابقه کار داره
در دو دبیرستان نمونه دولتی کار کرده
یک سال خرید خدمات بوده
مابقی مدارسش شاخص بودن
در نواحی آموزش و پرورش شناختهشدهام
اما چرا سر از این مدرسهٔ سطح پایین درآوردم؟
چون بقیه در سه_چهار سال کار،
مسیری رو رفتن که به جایی رسیدن...
من مسیری رو رفتم که تهش هیچی نبود...
مدرک و استخدامی و همهچیز رو از دست دادم...
مسیره تلخ نیست،
هزاااااار بار دیگه برگردم عقب
انتخابهام همینه.
خورشید رو بذارن دست راستم
ماه رو بذارن دست چپم
من هرگز به دوازدهمای مدرسهٔ پارسال نمرهٔ ناحق نمیدم و بازم مدرسهٔ خوشگلم رو از دست میدم.
تلخ اینه که
مسیرهای جایگاهها
آلوده است
وَ کسی با این آلودگی
مشکلی نداره...
تلخی اینه!
راستش بعید میدونم باز هم متوجه تلخی شده باشید!
بههرروی
بعد از جلسه و اتمام کارگاههای روایتم،
تا شروع مدرسهها بیکارم.
میخوام تا خونواده برنگشته، روی میز گسترده و خلوتِ برادرم، گوشهٔ پذیرایی، درس بخونم و یادداشتبرداری کنم برای کلاسهام.
آشپزی کنم.
تلویزیون ببینم.
کوه و دشت برم.
سری به کتابخونهٔ دوستداشتنیم بزنم.
با زنداداشم معاشرت کنم.
خودم رو برای سازندگی از نو
حسابی مجهز و آماده کنم.
وَ اگر شد
بخوابم❣
مهدی رسولیenc_17241006773260328483091.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
تاولام ترکیدن.
اما جاشون هنوز پوستهپوسته است.
پاهام و مرطوبکننده نمیزنم.
فقط بهخاطرِ این پوستهها که دارن خوب میشن...
همهچیزِ مشّایه داره از دستم میره
الّا دلتنگیش
که دورش ضریح کشیدم و چهارراه به چهارراه،
در هیاهوی چراغهای قرمز
تعظیمش میکنم و
غرقِ بوسه...
وقتی من مسؤول اردوهای جهادی بودم، میرفتیم روستا، سه یا چهار آقا همراهمون میفرستادن برای مراقبت و کارهای سختتر.
معمولاً اصلیه همسر داشت و بقیه مثلِ خودمون اعضای بسیج بودن و دانشجو و جوان.
دیده بودم بقیهٔ فرماندهها خیلی سختگیر نیستن، اما من و رفیق اگر فرمانده بودیم، ماجرا فرق داشت!
اردوی جهادی که فقط رسیدگی به محرومینِ منطقه نیست،
اولمحرومِ اردوی جهادی خود منِ جهادگر هستم.
برای همین از اردوهای جهادی امروز بوی برکت و رشد بلند نمیشه(!) برای همین اردوهای جهادیِ امروز نمازصبحشونم قضا میشه و اردوهای جهادی قبل، طرف نمازشب رو میچشید و برمیگشت!
تویی که مسؤولی باید بستر رشد رو فراهم کنی! مراقبه فقط این نیست که تا کسی بهت نقد کرد، بگی مراقب غرورت باش و برو چهل روز این ورد رو بخون!
اولین مراقبهٔ یه کارِ خدایی، حفظِ حریمهاست!
پسرِ جوان... دخترِ جوان...
این دو تا در مجاورتِ هم معلومه بهجای رشد بهجای دیگه میرسن(!)
من و رفیق وقتی فرمانده میشدیم، حتی سلام کردنِ دخترا به آقایون ممنوع بود!
رابط کل امور خواهران خودِ منِ فرمانده بودم و هیچکس حق نداشت کلامی با آقایون همصحبت شه!
بذارید اوجش رو بگم تا متوجه شید چقدر جدی و محکم پای این مراقبت بودم و هستم!
در روستای چنار، از روستاهای کلات نادری، عید نوروزی در سالهای خیلی دور، اردوی جهادی بودیم.
کوهستانیه و سرد.
شب بارون اومد و اسکان ما پایینِ کوه بود.
خبر دادن سیل راه افتاده و باید بریم بالای روستا تا خطر بگذره.
سی نفر دختر رو با سه آقا همراه کردیم.
شب و تاریکی بود و ترس و هولش.
وسطِ راه تو شیبِ جاده، سیل به گروه میرسه. باید خیلی سریع از روی رودمانندی که ایجاد شده بوده میپریدن و خودشون رو به خونهها میرسوندن. یه دخترِ تپلی اونجا تو پریدن گیر میکنه و میترسیده.
یکی از آقایون که متأهل هم بودن، دستش و دراز میکنه که از دست من بگیرید، از روی لباس، دست من رو بگیرید.
این نه تنها دستش و نمیگیره، که محلشم نمیذاره! چون من جا انداخته بودم، دخترا! حتی اگر من مُردم، حقِ هیچ ارتباطی با سمت آقایون ندارید! اینقدر صبر میکنید تا یک خانم بعد از من بهدادتون برسه!
خوبه یا بد از نظر شما اصلاً مهم نیست! مهم درستیِ این کاره و من بازم انجامش میدم.
هیچوقت هم به آقایون چیزی نمیگفتم، نیروی خودم رو جمع میکردم!
اون دخترِ تپل همونجا مونده بود تا خودم از انتهای گروه برسم. وقتی رسیدم دستِ خودم رو گرفت، با خودم پرید. بقیهٔ فرماندهها به رزومههاشون مینازن که فلان روستا و بهمان منطقه، بیست کامیون هدیه توزیع کردن(!) خب؟! چرا بعد از اردوی جهادیت نه اون منطقه تو رو دوباره خواست، نه نیروهات با قبلِ اردو فرق کردن؟!
من افتخاری ندارم!
از این روستا به اون روستا نمیرم و با همه فرمانداریها جنگیدم که مستمر سالها تو کلات کار کنم بلکه یکی از اهدافم بهبار بنشینه...
هرکس با من اردو اومده، اجازه نداشته حتی یه پاککن جایزه بده و عزت نفسِ روستاها رو بشکنه که یاد بگیرن هر عید و تابستون چشمبهراهِ یکی باشن براش کفش بیاره(!)
اما افتخارم همین نیروهاییه که تلاش کردم اصول و مبنا رو حداقل ببینن!
فکر میکنین وارد روستایی بشیم که زن و مردش جدا هستن و هر فقر و مشکلی دارن، هنوز هر و کر بین زن و مرد قبحش نشکسته، بعد اینا ببینن دختر و پسرای شهری، به اسم بسیج و سپاه و جهادی و کار خیر، قاطی تو هم میلولن و بگو و بخند، رضای خدا داره و آثار فرهنگی و محرومیتزدایی؟!
یعنی این هم آسیب به جهادگره... هم آسیب به منطقه!
فکر کردید چرا اردوهای جهادی بیبرکته و جز چهار تا فیلم، نه شغلی ایجاد میکنه، نه سواد میاره، نه کارآفرینی داره، نه نگاهها رو به برخی مبانی تغییر میده؟!
از همین کثافاتیه که به اسم کار و جلسه و همکاری کشیده به چادرِ دختر مذهبیامون و پسرریشوهامون(!)
تو بلوچستان از مسؤول فرهنگیم خواسته بودم اهل نمازشب باش. با شرمندگی گفته بودم میدونم چقدر شبهای جهادی خستهایم... میدونم دارم چی ازت میخوام و میدونم دارم چه ظلمی بهت میکنم... اما خواهش میکنم شبهای جهادی بلند شو و نمازشب بخون... میخوام اگر یکی تو خواب پهلو به پهلو شد و چشماش برای چند لحظه باز، چنین چیزی رو ببینه... و اگر جهادگری اهلشه، خجالت نکشه بلند شه و مجبور نشه لذت نمازشبهای جهادیهای قبلش رو ترک کنه که یهوقت تک افتاده و ریا شه... اگر خالص بخونی که نور نمازت اردوم و بهار میکنه...
خودم نمیخوندم چون من فرمانده بودم. میترسیدم دخترا تو اجبار یا رودربایستی خودشون رو ببینن... یا اونی که اهلشه از ترس اینکه فرماندهم ببینه و ریا شه، پا نشه... نمیخواستم با خوندن من، اجبار و ترس به وجود بیاد. اما مسؤول فرهنگی همونه که نماز اول وقت برگزار میکنه، در و دیوار رو از حدیث و روایت پر میکنه، دعای سفره میخونه، بچهها عادت دارن به نورش...
کسی در حال نمازشب ببینهش، لذت میبره و هوس میکنه، حسهای دیگه بهش دست نمیده...
اردوی جهادی رفته باشید، دقت کرده باشید، مسؤول فرهنگی همیشه جزو دوستانِ صمیمیِ فرمانده است.
باید باشه.
بعد دقت کرده باشید، فرمانده خیلی اون و دعوا میکنه.
فکر نکنید مظلوم گیر آورده! این یه قانونِ نانوشته است؛ فرهنگی بهجای بقیه تشر میخوره تا بقیه بفهمن!
به درِ فرهنگی میگیم، دیوارِ نیرو بفهمه!
فرهنگیِ بیچارهم صبح تا شب تو اسکان مشغولِ کار بود، یهو سرِ سفره میومدم جلو همه بهش میتوپیدم امروز من مدرسه بودم، شما با مسؤولِ آقا همصحبت شدی؟! نگفته بودم هر کاری داشتین اینقدر صبر میکنین تا خودم برسم یا خبر مرگم؟!
نفس در سینهها حبس میشد و حسابِ کارِ اونی که فقط یه لحظه برگشته بوده و به مسؤولِ آقا گفته بود خانوم فلانی (خودم) رو ندیدید؟ دستش میومد!
کاش بهجای احادیثِ منفعتیای که حفظید (آبروی مؤمن حرمت کعبه داره و دل شکستن فلانه و خوشاخلاقی بهمان)
قبل از هر کار خیری،
احادیث محرم و نامحرم رو هم بخونید!
بخونید خب؟
چون میرید زحمت میکشید، بعد میبینید نتیجه نداد... بعد میندازید گردنِ خدا(!) خیر نبوده(!) ما زورمون و زدیم(!)
نه عزیزم!
آلودگی داشته کارت!
احادیث محرم و نامحرم رو بخون، میفهمی چرا!
من اینقدر با آقایون کار کردم، تو خونه هم با پسر بزرگ شدم، با آقایون خیلی راحتم!
این بده ها!
گناهه!
سالهاست مشغولم روی خودم کار میکنم و نسبت به قدیم خیلی بهتر شدم! میبینید که حتی جایی که مرده ترجیح میدم نرم و کار نکنم با اینکه محیط و اون آقایون سالمن و حقوق خوب، ولی چون میدونم برام دشواری نداره، رعایت میکنم تا ضرورتی پیش نیومده، خودم رو در محیط طیب و طاهر قرار بدم.
کار کردن با آقایون رو هم فوقالعاده دوست دارم. خیلی خوب هم بلدم باهاشون کار کنم و تا حالا با هر آقایی کار کردم، هنوز پیگیره یه کار جدید با هم شروع کنیم.
اونوقت من با این روحیه، تو اردوهای جهادی مجبورم سنگین و رنگین، جدی، با کوتاهترین جملات...
میخوام بگم حتی خودم رو به سختی میندازم که به نیروهام و منطقه آسیب نزنم، در صورتی که من با آقایون راحت برخورد میکنم. راحت کار میکنم و شرعی دستم بسته نبود، ترجیح میدادم مدارس پسرونه معلم باشم و تا شب با مردها سروکله بزنم. خیلی بچه و مزخرف و متوهمن، ولی چیزی رو هم کش نمیدن و تو فیس و ادا نمیرن.
چرا اینا رو نوشتم؟
چون یه جلسهام زیرمجموعهٔ بسیج.
وَ دارم میبینم که دختر و پسرا چطور در راهِ رضای خدا، مشغولِ امور الهی با هم هستن(!)
نشستم مسؤول کل بیاد، برم همین چیزا رو بهش بگم.
روی گوگل هم احادیث وحشتناکی باز کردم و چند صفحه از شهید مطهری و یه کلیپ فوقالعاده از حضرت آقا.
مسؤول خواهرانشونم لاک ناخن داره(!)
باور میکنین؟!
اینا میخوان کاخ سفید رو حسینیه کنن؟! دانشجوهای آمریکایی میکنن، بعد میان بسیجیهای ما رو نهی از منکر کنن(!)
اومدم لوازمالتحریری، برای کلاسام ماژیکرنگی بگیرم.
یه آقایی یه جعبه مدادرنگی داد دستم گفت آبجی، چشمام ضعیفه، میشه قیمتش رو بخونید.
گرفتم و خوندم ۴۲۰ تومن...
بعد خودم با تعجب داشتم نگاه میکردم که چه مارکی داره مگه؟ آخه دوازده تایی بود! یعنی هر یه دونه مداد ۳۵ هزار تومن(!) مگه نامیراست؟ سرش کنی تموم نمیشه؟!
بهشون گفتم اینجا گرونه همهچیز، وسایل مدرسه رو برید از مصلای هفت بخرید. پاساژای اونجا قیمتا و تنوع خوبی دارن.
تشکر کرد و دست بچهش و گرفت و گفت بابا بریم مصلی، این خانوم گفتن اونجا وسایلش قشنگتره...
بعد از چند دقیقه، یه آقای دیگه صدام کردن. گفتن میشه لطفاً قیمتِ این جامدادی رو بخونید؟ عینکم رو نیاوردم...
دستم اومد عینک و ضعفِ چشم نیست... بندگانِ خدا از قیمتها متحیّر بودن... اینقدر که به خودشون شک کرده بودن...
روضه بود برام...
واقعاً بغضم گرفت... صورتم سرخ شد...
خدا لعنت کنه اون شونزده میلیون رو... خیر از بچههاشون نبینن...
خدا لعنت کنه اونایی که بیتفاوت بودن...
وَ خدا ذلیل کنه مسؤولینی که بهعمد دارن این بلا رو سر مردمِ تنها حکومتِ شیعهٔ دنیا میارن...
با شرمندگی رفتم جلو و جامدادیِ باریک و زشت و تکرنگی که بندهخدا از بینِ اونهمه رنگ و مدل برداشته بود گرفتم که قیمتش رو بخونم... گفتم ۳۲۰ تومنه...
با حیرت گفت همین؟!
تا زبونم اومد بگم به کی رأی دادی؟ اصلاً رأی دادی؟ اصلاً دو تا دیگه رو هم آگاه کردی؟
ولی دلم نیومد تو افتادگی و حیرونی بزنمش... بهتأسف سری تکون دادم که گفت پس این یکی چنده؟
وَ یه جامدادیِ خوشگل و جادار و اعیونی رو نشونم داد...
نگاه کردم و گفتم یک و صد...
یک و صد(!)
یک و صد یه جامدادی(!)
من کل خریدای چهار سالِ لیسانسم شد یک و صد...
به این بندهخدا هم گفتم برید مصلی خریدِ مدرسه. اسامی پاساژها رو هم دادم، گفتم برید بگردید اینجاها، قیمتای پایین و جنسای خوب پیدا میکنید.
بندهخدا زن و بچهش رو برد مصلی...
خدا رو شکر دیگه خونهٔ ما مدرسهای نداره و بابام این روزای سخت رو نمیچشه...
خیلی وقت نمیگیره، یه تسبیح بردارید، یه دور صلوات هدیه کنیم به آقا امام زمان علیه السلام که هیچ بابایی این روزا شرمندهٔ بچهش نشه و خدایی نکرده خجالت نکشه...
انشاءالله بچهها همه بادرک باشن، همسرها مدبّر و همراه، جیب باباها هم از جایی که فکرش و نمیکنن، لبریزِ رزق و روزیِ حلالِ بابرکت🥲
سربهراه
بههرروی بعد از جلسه و اتمام کارگاههای روایتم، تا شروع مدرسهها بیکارم. میخوام تا خونواده برنگشته،
جامدادیم رو رفیقم دوخته❣
با خردهپارچههای کارهاش❣
دو سالِ پیش بهم هدیه داد❣
هرجا هم رفتم، هرکی دیده عاشقش شده❣
جاداره و توش همیشه پر از لوازمم❣
اصلاً هم مشکل مالی نداره❣
فقط یه همیشهجهادیه❣
قبل و بعد از اردوی جهادیش، یکیه❣
ده تا یک و صدی بهم بدید، محاله با این جامدادیم عوضش کنم❣
#زندگی_به_سبک_جهادی
نود درصدِ مثالهای نرمافزار دولینگو
ترویج همجنسگراییه...
گفتم اگر بچهای، نوجوانی دورتون داره استفاده میکنه، یه فکری بکنید!