بههرروی
بعد از جلسه و اتمام کارگاههای روایتم،
تا شروع مدرسهها بیکارم.
میخوام تا خونواده برنگشته، روی میز گسترده و خلوتِ برادرم، گوشهٔ پذیرایی، درس بخونم و یادداشتبرداری کنم برای کلاسهام.
آشپزی کنم.
تلویزیون ببینم.
کوه و دشت برم.
سری به کتابخونهٔ دوستداشتنیم بزنم.
با زنداداشم معاشرت کنم.
خودم رو برای سازندگی از نو
حسابی مجهز و آماده کنم.
وَ اگر شد
بخوابم❣
مهدی رسولیenc_17241006773260328483091.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
تاولام ترکیدن.
اما جاشون هنوز پوستهپوسته است.
پاهام و مرطوبکننده نمیزنم.
فقط بهخاطرِ این پوستهها که دارن خوب میشن...
همهچیزِ مشّایه داره از دستم میره
الّا دلتنگیش
که دورش ضریح کشیدم و چهارراه به چهارراه،
در هیاهوی چراغهای قرمز
تعظیمش میکنم و
غرقِ بوسه...
وقتی من مسؤول اردوهای جهادی بودم، میرفتیم روستا، سه یا چهار آقا همراهمون میفرستادن برای مراقبت و کارهای سختتر.
معمولاً اصلیه همسر داشت و بقیه مثلِ خودمون اعضای بسیج بودن و دانشجو و جوان.
دیده بودم بقیهٔ فرماندهها خیلی سختگیر نیستن، اما من و رفیق اگر فرمانده بودیم، ماجرا فرق داشت!
اردوی جهادی که فقط رسیدگی به محرومینِ منطقه نیست،
اولمحرومِ اردوی جهادی خود منِ جهادگر هستم.
برای همین از اردوهای جهادی امروز بوی برکت و رشد بلند نمیشه(!) برای همین اردوهای جهادیِ امروز نمازصبحشونم قضا میشه و اردوهای جهادی قبل، طرف نمازشب رو میچشید و برمیگشت!
تویی که مسؤولی باید بستر رشد رو فراهم کنی! مراقبه فقط این نیست که تا کسی بهت نقد کرد، بگی مراقب غرورت باش و برو چهل روز این ورد رو بخون!
اولین مراقبهٔ یه کارِ خدایی، حفظِ حریمهاست!
پسرِ جوان... دخترِ جوان...
این دو تا در مجاورتِ هم معلومه بهجای رشد بهجای دیگه میرسن(!)
من و رفیق وقتی فرمانده میشدیم، حتی سلام کردنِ دخترا به آقایون ممنوع بود!
رابط کل امور خواهران خودِ منِ فرمانده بودم و هیچکس حق نداشت کلامی با آقایون همصحبت شه!
بذارید اوجش رو بگم تا متوجه شید چقدر جدی و محکم پای این مراقبت بودم و هستم!
در روستای چنار، از روستاهای کلات نادری، عید نوروزی در سالهای خیلی دور، اردوی جهادی بودیم.
کوهستانیه و سرد.
شب بارون اومد و اسکان ما پایینِ کوه بود.
خبر دادن سیل راه افتاده و باید بریم بالای روستا تا خطر بگذره.
سی نفر دختر رو با سه آقا همراه کردیم.
شب و تاریکی بود و ترس و هولش.
وسطِ راه تو شیبِ جاده، سیل به گروه میرسه. باید خیلی سریع از روی رودمانندی که ایجاد شده بوده میپریدن و خودشون رو به خونهها میرسوندن. یه دخترِ تپلی اونجا تو پریدن گیر میکنه و میترسیده.
یکی از آقایون که متأهل هم بودن، دستش و دراز میکنه که از دست من بگیرید، از روی لباس، دست من رو بگیرید.
این نه تنها دستش و نمیگیره، که محلشم نمیذاره! چون من جا انداخته بودم، دخترا! حتی اگر من مُردم، حقِ هیچ ارتباطی با سمت آقایون ندارید! اینقدر صبر میکنید تا یک خانم بعد از من بهدادتون برسه!
خوبه یا بد از نظر شما اصلاً مهم نیست! مهم درستیِ این کاره و من بازم انجامش میدم.
هیچوقت هم به آقایون چیزی نمیگفتم، نیروی خودم رو جمع میکردم!
اون دخترِ تپل همونجا مونده بود تا خودم از انتهای گروه برسم. وقتی رسیدم دستِ خودم رو گرفت، با خودم پرید. بقیهٔ فرماندهها به رزومههاشون مینازن که فلان روستا و بهمان منطقه، بیست کامیون هدیه توزیع کردن(!) خب؟! چرا بعد از اردوی جهادیت نه اون منطقه تو رو دوباره خواست، نه نیروهات با قبلِ اردو فرق کردن؟!
من افتخاری ندارم!
از این روستا به اون روستا نمیرم و با همه فرمانداریها جنگیدم که مستمر سالها تو کلات کار کنم بلکه یکی از اهدافم بهبار بنشینه...
هرکس با من اردو اومده، اجازه نداشته حتی یه پاککن جایزه بده و عزت نفسِ روستاها رو بشکنه که یاد بگیرن هر عید و تابستون چشمبهراهِ یکی باشن براش کفش بیاره(!)
اما افتخارم همین نیروهاییه که تلاش کردم اصول و مبنا رو حداقل ببینن!
فکر میکنین وارد روستایی بشیم که زن و مردش جدا هستن و هر فقر و مشکلی دارن، هنوز هر و کر بین زن و مرد قبحش نشکسته، بعد اینا ببینن دختر و پسرای شهری، به اسم بسیج و سپاه و جهادی و کار خیر، قاطی تو هم میلولن و بگو و بخند، رضای خدا داره و آثار فرهنگی و محرومیتزدایی؟!
یعنی این هم آسیب به جهادگره... هم آسیب به منطقه!
فکر کردید چرا اردوهای جهادی بیبرکته و جز چهار تا فیلم، نه شغلی ایجاد میکنه، نه سواد میاره، نه کارآفرینی داره، نه نگاهها رو به برخی مبانی تغییر میده؟!
از همین کثافاتیه که به اسم کار و جلسه و همکاری کشیده به چادرِ دختر مذهبیامون و پسرریشوهامون(!)
تو بلوچستان از مسؤول فرهنگیم خواسته بودم اهل نمازشب باش. با شرمندگی گفته بودم میدونم چقدر شبهای جهادی خستهایم... میدونم دارم چی ازت میخوام و میدونم دارم چه ظلمی بهت میکنم... اما خواهش میکنم شبهای جهادی بلند شو و نمازشب بخون... میخوام اگر یکی تو خواب پهلو به پهلو شد و چشماش برای چند لحظه باز، چنین چیزی رو ببینه... و اگر جهادگری اهلشه، خجالت نکشه بلند شه و مجبور نشه لذت نمازشبهای جهادیهای قبلش رو ترک کنه که یهوقت تک افتاده و ریا شه... اگر خالص بخونی که نور نمازت اردوم و بهار میکنه...
خودم نمیخوندم چون من فرمانده بودم. میترسیدم دخترا تو اجبار یا رودربایستی خودشون رو ببینن... یا اونی که اهلشه از ترس اینکه فرماندهم ببینه و ریا شه، پا نشه... نمیخواستم با خوندن من، اجبار و ترس به وجود بیاد. اما مسؤول فرهنگی همونه که نماز اول وقت برگزار میکنه، در و دیوار رو از حدیث و روایت پر میکنه، دعای سفره میخونه، بچهها عادت دارن به نورش...
کسی در حال نمازشب ببینهش، لذت میبره و هوس میکنه، حسهای دیگه بهش دست نمیده...
اردوی جهادی رفته باشید، دقت کرده باشید، مسؤول فرهنگی همیشه جزو دوستانِ صمیمیِ فرمانده است.
باید باشه.
بعد دقت کرده باشید، فرمانده خیلی اون و دعوا میکنه.
فکر نکنید مظلوم گیر آورده! این یه قانونِ نانوشته است؛ فرهنگی بهجای بقیه تشر میخوره تا بقیه بفهمن!
به درِ فرهنگی میگیم، دیوارِ نیرو بفهمه!
فرهنگیِ بیچارهم صبح تا شب تو اسکان مشغولِ کار بود، یهو سرِ سفره میومدم جلو همه بهش میتوپیدم امروز من مدرسه بودم، شما با مسؤولِ آقا همصحبت شدی؟! نگفته بودم هر کاری داشتین اینقدر صبر میکنین تا خودم برسم یا خبر مرگم؟!
نفس در سینهها حبس میشد و حسابِ کارِ اونی که فقط یه لحظه برگشته بوده و به مسؤولِ آقا گفته بود خانوم فلانی (خودم) رو ندیدید؟ دستش میومد!
کاش بهجای احادیثِ منفعتیای که حفظید (آبروی مؤمن حرمت کعبه داره و دل شکستن فلانه و خوشاخلاقی بهمان)
قبل از هر کار خیری،
احادیث محرم و نامحرم رو هم بخونید!
بخونید خب؟
چون میرید زحمت میکشید، بعد میبینید نتیجه نداد... بعد میندازید گردنِ خدا(!) خیر نبوده(!) ما زورمون و زدیم(!)
نه عزیزم!
آلودگی داشته کارت!
احادیث محرم و نامحرم رو بخون، میفهمی چرا!
من اینقدر با آقایون کار کردم، تو خونه هم با پسر بزرگ شدم، با آقایون خیلی راحتم!
این بده ها!
گناهه!
سالهاست مشغولم روی خودم کار میکنم و نسبت به قدیم خیلی بهتر شدم! میبینید که حتی جایی که مرده ترجیح میدم نرم و کار نکنم با اینکه محیط و اون آقایون سالمن و حقوق خوب، ولی چون میدونم برام دشواری نداره، رعایت میکنم تا ضرورتی پیش نیومده، خودم رو در محیط طیب و طاهر قرار بدم.
کار کردن با آقایون رو هم فوقالعاده دوست دارم. خیلی خوب هم بلدم باهاشون کار کنم و تا حالا با هر آقایی کار کردم، هنوز پیگیره یه کار جدید با هم شروع کنیم.
اونوقت من با این روحیه، تو اردوهای جهادی مجبورم سنگین و رنگین، جدی، با کوتاهترین جملات...
میخوام بگم حتی خودم رو به سختی میندازم که به نیروهام و منطقه آسیب نزنم، در صورتی که من با آقایون راحت برخورد میکنم. راحت کار میکنم و شرعی دستم بسته نبود، ترجیح میدادم مدارس پسرونه معلم باشم و تا شب با مردها سروکله بزنم. خیلی بچه و مزخرف و متوهمن، ولی چیزی رو هم کش نمیدن و تو فیس و ادا نمیرن.
چرا اینا رو نوشتم؟
چون یه جلسهام زیرمجموعهٔ بسیج.
وَ دارم میبینم که دختر و پسرا چطور در راهِ رضای خدا، مشغولِ امور الهی با هم هستن(!)
نشستم مسؤول کل بیاد، برم همین چیزا رو بهش بگم.
روی گوگل هم احادیث وحشتناکی باز کردم و چند صفحه از شهید مطهری و یه کلیپ فوقالعاده از حضرت آقا.
مسؤول خواهرانشونم لاک ناخن داره(!)
باور میکنین؟!
اینا میخوان کاخ سفید رو حسینیه کنن؟! دانشجوهای آمریکایی میکنن، بعد میان بسیجیهای ما رو نهی از منکر کنن(!)
اومدم لوازمالتحریری، برای کلاسام ماژیکرنگی بگیرم.
یه آقایی یه جعبه مدادرنگی داد دستم گفت آبجی، چشمام ضعیفه، میشه قیمتش رو بخونید.
گرفتم و خوندم ۴۲۰ تومن...
بعد خودم با تعجب داشتم نگاه میکردم که چه مارکی داره مگه؟ آخه دوازده تایی بود! یعنی هر یه دونه مداد ۳۵ هزار تومن(!) مگه نامیراست؟ سرش کنی تموم نمیشه؟!
بهشون گفتم اینجا گرونه همهچیز، وسایل مدرسه رو برید از مصلای هفت بخرید. پاساژای اونجا قیمتا و تنوع خوبی دارن.
تشکر کرد و دست بچهش و گرفت و گفت بابا بریم مصلی، این خانوم گفتن اونجا وسایلش قشنگتره...
بعد از چند دقیقه، یه آقای دیگه صدام کردن. گفتن میشه لطفاً قیمتِ این جامدادی رو بخونید؟ عینکم رو نیاوردم...
دستم اومد عینک و ضعفِ چشم نیست... بندگانِ خدا از قیمتها متحیّر بودن... اینقدر که به خودشون شک کرده بودن...
روضه بود برام...
واقعاً بغضم گرفت... صورتم سرخ شد...
خدا لعنت کنه اون شونزده میلیون رو... خیر از بچههاشون نبینن...
خدا لعنت کنه اونایی که بیتفاوت بودن...
وَ خدا ذلیل کنه مسؤولینی که بهعمد دارن این بلا رو سر مردمِ تنها حکومتِ شیعهٔ دنیا میارن...
با شرمندگی رفتم جلو و جامدادیِ باریک و زشت و تکرنگی که بندهخدا از بینِ اونهمه رنگ و مدل برداشته بود گرفتم که قیمتش رو بخونم... گفتم ۳۲۰ تومنه...
با حیرت گفت همین؟!
تا زبونم اومد بگم به کی رأی دادی؟ اصلاً رأی دادی؟ اصلاً دو تا دیگه رو هم آگاه کردی؟
ولی دلم نیومد تو افتادگی و حیرونی بزنمش... بهتأسف سری تکون دادم که گفت پس این یکی چنده؟
وَ یه جامدادیِ خوشگل و جادار و اعیونی رو نشونم داد...
نگاه کردم و گفتم یک و صد...
یک و صد(!)
یک و صد یه جامدادی(!)
من کل خریدای چهار سالِ لیسانسم شد یک و صد...
به این بندهخدا هم گفتم برید مصلی خریدِ مدرسه. اسامی پاساژها رو هم دادم، گفتم برید بگردید اینجاها، قیمتای پایین و جنسای خوب پیدا میکنید.
بندهخدا زن و بچهش رو برد مصلی...
خدا رو شکر دیگه خونهٔ ما مدرسهای نداره و بابام این روزای سخت رو نمیچشه...
خیلی وقت نمیگیره، یه تسبیح بردارید، یه دور صلوات هدیه کنیم به آقا امام زمان علیه السلام که هیچ بابایی این روزا شرمندهٔ بچهش نشه و خدایی نکرده خجالت نکشه...
انشاءالله بچهها همه بادرک باشن، همسرها مدبّر و همراه، جیب باباها هم از جایی که فکرش و نمیکنن، لبریزِ رزق و روزیِ حلالِ بابرکت🥲
سربهراه
بههرروی بعد از جلسه و اتمام کارگاههای روایتم، تا شروع مدرسهها بیکارم. میخوام تا خونواده برنگشته،
جامدادیم رو رفیقم دوخته❣
با خردهپارچههای کارهاش❣
دو سالِ پیش بهم هدیه داد❣
هرجا هم رفتم، هرکی دیده عاشقش شده❣
جاداره و توش همیشه پر از لوازمم❣
اصلاً هم مشکل مالی نداره❣
فقط یه همیشهجهادیه❣
قبل و بعد از اردوی جهادیش، یکیه❣
ده تا یک و صدی بهم بدید، محاله با این جامدادیم عوضش کنم❣
#زندگی_به_سبک_جهادی
نود درصدِ مثالهای نرمافزار دولینگو
ترویج همجنسگراییه...
گفتم اگر بچهای، نوجوانی دورتون داره استفاده میکنه، یه فکری بکنید!
این فرسته برای معلمهاست❣:
چشمای اون دو تا آقای تو لوازمالتحریر از یادم نمیره، چون خودم بچهٔ پایینشهرم و تا چند سال پیش، روز کارگر برای بابام کیک و کادو میگرفتیم و با افتخار براش جشن داشتیم.
تو شغلِ من و شما خیلی جای خرجتراشیِ بیفایده هست.
چون باب شده و دیگه کسی بهچشمِ خرجتراشی هم نگاهش نمیکنه!
همونکه قبلاً نوشتم:
مسیرها آلودگی داره
ولی کسی
با آلودگی
مشکلی نداره(!)
در ابتدایی دفترِ فلان بخرید... فلان برگ... فلان مدل... جلدِ فلان، بهمانرنگی باشه... فلان مقوا... فلان رنگ... فلان برچسب... کتابکار...
در راهنمایی روزنامهدیواری... کتاب تمرینی... فلان نرمافزار... بهمان پاورپوینت...
تو دبیرستان ارائهها... کتابتست... جزوه...
همهچیز دستِ شماست!
من خودم معلمم... میدونم شرایط چطوره... وَ قاطع میگم همهچیز دستِ شماست!
یادتونه از اونی که پاورپوینتِ ارائهش و داده بود بیرون درست کنه، از سه نمرهٔ ارائهش، دو نمره کم کردم چون دویست هزار تومن داده بود کافینت؟
یادتونه میخواست دو نمرهش رو برگردونه شرط گذاشتم خودش یاد بگیره و درست کنه؟
یادتونه چهار ماه بعد پاورپوینتی برام آورد که به تمیزی و جذابیتِ کافینت نبود، اما صفر تا صدش رو خودش ساخته بود و وقتی گفتم توضیح بده چطور ساختی، مرحله به مرحله برام توضیح داد و بهجای سه نمره، پنج نمره بهش دادم چون خطاش رو تبدیل به فرصت کرد، عقبنشینی نکرد، تلاش کرد جبران کنه و از قیدِ دو نمره نگذشت؟
یادتونه مؤسسه گفته بود چون همه کتاب معرفی میکنن شما هم بکنید، گفتم برای همون معلمای دیگهتون ضریب قبولی ندارن و من دارم! تفاوت نمرهٔ درس من رو با رتبهٔ دوم مؤسسه یادتونه؟ گفتم من فقط مستقیم سؤالات آزمونهای اصلی رو کار میکنم و نیازی به تهیهٔ هیچ کتابی نیست.
خانوادهها اومدن که حتماً تو دبیر ضعیفی هستی که همممممه کتاب معرفی کردن و تو نمیکنی(!)
یادتونه گفتم ناراحتید عوضم کنید؟
ببینید!
همهچیز
دستِ شماست!
اینکه چطور به شاگردتون اطمینان بدید که شمای دبیر قراره در سطحِ کتابا کار کنید، نه اینکه اون کمبودهای شما رو با هزینههای دیگه جبران کنه، دست شماست...
بله!
کتاب کار و تمرین و کتاب تست و فلان و بهمان نیازی نیست،
تو
سطحِ تدریست رو بهاندازهٔ همهٔ کتابها بالا ببر!
خوب باشی
بیکتاب... بیتلگرام... بیفرم... میخوانِت!
یادتونه یکی از امتیازهام در ارائهها، بیهزینه بودن و جهادی کار کردنه؟
استفاده از جایگزینها، خلاقیت، استعدادهای خودشون...
موزهٔ ادبیاتم رو یادتونه؟
همهش دستسازه بود❣
انتخاب کنید کمخرج، پرفایده باشید!
انتخاب کنید شاگردتون رو هم همینطوری بار بیارید!
و در مقابل هجمهها، مقاوم و مدبّر باشید!
طوری کار کنید که والدین تبحّرتون رو ببینن و مجبور شن اعتماد کنن... مدرسه محتاجتون باشه و مجبور شه در قبالتون سر خم کنه... وَ شاگردتون با تموم وجود بهتون اعتماد کنه و مطمئن شه دارید بهترین مسیر رو برای بالاترین رشدش میچینید...
میدونم!
میدونم بهجای یه کتابی که شما میخواید بگید بخرن، مادره با صد قلم آرایش و پروتز و کاشت میاد... پدره با صد رقم آیفون و ساعت و سگکِ کمربندِ طلا... میدونم بهجای خرجهای شاید به ظاهر درستِ شما، چقدر خرجای آشغال تو زندگیاشونه...
اما من و شما
همه نیستیم!
معلمیم!
آغازگرِ هر تغییری!
انتخاب کردیم
تعلیم و تربیت رو!
یعنی انتخاب کردیم
شجاع باشیم!
ایجادِ تغییر
شجاعت میخواد!
اگر معلمیم
یعنی انتخابش کردیم.
در سختی و آسونی!
معلمی در آسونی
هنر نیست!
آپارات و هوش مصنوعی جای من و تو این هنر رو دارن(!)
اونچه که هنوز باعث شده همهٔ دنیا
با وجودِ هوش مصنوعی
اینهمه کلاس و کتاب و کلیپ
هنوز محتاجِ من و توی معلم باشه
دقیقاً همینه؛
شجاعتِ ایجادِ تغییر!
یهجوری پیش برید که انگار بابای شاگردتون
بابای خودتونه...
روز کارگره...
و قراره دستای زحمتکشش رو ببوسید...
یادتونه جایزهٔ شاگرداولیِ کلاس اول ابتداییم رو؟
وقتی معلمم و قراره خرج بتراشم
اینکه از خجالتِ بابام
کدوم عروسک رو انتخاب کردم رو
بهخاطرم میارم.
میدونید وحشتناکترین جمله برای ما معلما چیه که هرگز نباید یادمون بره؟
جملهٔ معلمِ کبیرِ انقلاب و استقلال، امام خمینیِ عزیزم:
«معلمی شغلِ انبیاست»
بهش فکر کنید که چرا!