سربهراه
بسم اللّه الرحمن الرحیم
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ
تعطیلیهای مدرسه بهخاطر سیزدهمین روز جنگ زیاد بود. کلاسهای تعطیل، یعنی حقوقِ نداشته...
اوضاعِ مالی خراب بود... خراب هست...
به خیلی شرایط دل بسته بودم؛ مثلاً جشنوارهٔ بینالمللیِ نویسندگی که اگر نفرِ اوّلش میشدم، جایزهاش جیبم رو پُر میکرد... ولی تمدید شد... بهخاطرِ جنگِ وحوش و فواحش، تمدید شد و کوووووو تا جوابش بیاد که بشه به جایزهش دل بست...
گزینهٔ بعدی قرض بود. از هر کسی قرض نمیگیرم. فقط چهار نفر برای چنین اتفاقی موردِ وثوقم هستن. نامحسوس ازشون حالواحوال گرفتم که ببینم در چه شرایطی هستن. اگر اوضاعشون روبهراهه درخواستم رو بگم و اگر نه، حتی مطرح نکنم که شرمنده بشن. اوضاعشون خوب نبود. خدا به جیبِ دوستانم برکت و خیرِ کثیر عطا کنه. چیزی نگفتم.
دیگه راهی نداشتم...
دیگه گزینهای نمونده بود...
وَ باید میرفتم.
باید رفت.
وَاسْمَعْ دُعائِى إِذا دَعَوْتُكَ... باشه؟
وَاسْمَعْ نِدائِى إِذا نادَيْتُكَ... قبول؟
وَأَقْبِلْ عَلَىَّ إِذا ناجَيْتُكَ... که من به توجهت محتاجم... محتاج!
من دارم میام. من پای قول و قرارم هستم. همینقدر که بلدم. همینقدر که ازم برمیاد.
چقدر کار کرده بودم و شب و روز مشغول بودم که تونستم یه تکه طلا بخرم برای روزِ مبادا...
طلای زیبایی هم خریده بودم...
دوستش داشتم...
مثلِ پلاکِ طلایی که دبیر ادبیاتم بهم هدیه داد و اون هم فروختم چون گزینهٔ دیگهای نداشتم...
تکهطلام و دادم مادرم که برام بفروشه...
خیلی دلش سوخت... اینبار دوست داشت بهم قرض بده ولی درگیرِ قسط و قرضای بنّایی هستن و دستشون خالی...
با دلسوزی بُرد و فروخت...
با این دعا که زود بتونم بهتر از اون رو دوباره بخرم...
طلای مبادام رو فروختم و مبادام رو سپردم به خدا و راه افتادم.
فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْك...
فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْك...
فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْك...
یا صاحبالزّمان؛
از شما مدد❣
#سفرنامهٔ_شعبانیه
سربهراه
وَوَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكِيناً لَكَ...
قرض گرفتن برای آدمِ قُدّ و مغروری چون من سخته...
نه!
کُشنده است!
برای من رو زدن به آدمها، خُردکننده است...
من سه سال بیکار بودم ولی نذاشتم کسی بفهمه...
برای گرفتنِ مدرکِ معدل الفِ ارشدم که حق و تلاشمه، گردن کج نکردم...
اما حسین علیه السلام...
حضرتِ آقای امام حسین علیه السلام...
باید برای به پای شما افتادن، شکست؟
بسم الله!
پسندم هرچه را جانان پسندد.
پیگیرِ قرض گرفتن که شدم، خودم شکستم...
دیدم درهای این گزینه بسته است، دلم شکست...
تکهطلام و فروختم، اعتبارِ جیب و فردام شکست...
آدمِ شکسته، نمازش هم میشکنه...
مُتَضَرِّعاً إِلَيْكَ...
این شکستهٔ زانوزدهٔ دشتهای سرمازدهٔ گرمسار رو، در هجومِ جیغِ قطاری عجول، میپذیری؟
راجِياً لِما لَدَيْكَ ثَوابِى،
وَتَعْلَمُ مَا فِى نَفْسِى،
وَتَخْبُرُ حاجَتِى،
وَتَعْرِفُ ضَمِيرِى...
خودت میدونی از فردای کدوم جنگها برگشتم... خودت زخم و امیدهای تنم رو شمردی... من دخترِ امام رضا جانم... پسرش یادم داده خسته که شدم فرار کنم به سمتِ حسین علیه السلام...
خودت آگاهی چند فرار رو جنگیدم... چند فرار رو تاب آوردم... چند فرار رو صبوری کردم تا امروز...
وَلَا يَخْفىٰ عَلَيْكَ أَمْرُ مُنْقَلَبِى وَمَثْواىَ،
وَما أُرِيدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِى،
وَأَتَفَوَّهُ بِهِ مِنْ طَلِبَتِى،
وَأَرْجُوهُ لِعاقِبَتِى...
ببین؛
ماجرا بیخ پیدا کرده...
سی و پنج عددِ کمی نیست!
منفیِ سی و پنج هم کم هول و وحشتی نیست...
به گریههای بلند اعتراف میگویند؛
هرچه فکر کردم بلدم... کردم.
حالا این دستها، دشتهای سرمازدهٔ گرمسارِ تویه...
محصول ندادم...
پوچ...
وَ هوای دنیا، سخت طوفانیه...
وَقَدْ جَرَتْ مَقادِيرُكَ عَلَىَّ يَا سَيِّدِى
فِيما يَكُونُ مِنِّى إِلىٰ آخِرِ عُمْرِى
مِنْ سَرِيرَتِى وَعَلانِيَتِى
وَبِيَدِكَ
لَابِيَدِ غَيْرِكَ
زِيادَتِى
وَنَقْصِى
وَنَفْعِى
وَضَرِّى...
یک گرمسار گریه جانمازم رو بیمار کرده و جیغِ قطار رو درآورده...
دلِ نمازهام ازم شکسته...
بگو برای سی و پنج سالِ پر از پوچی، چطور من رو صبوری کردی؟!
بگو من با این منفیِ سی و پنج چه کنم؟!
گرمسار رو سرما بُرده...
وَ همهٔ محصولها چشم به اشارهٔ تو دوختن...
#سفرنامهٔ_شعبانیه
إِلٰهِى
إِنْ حَرَمْتَنِى...
فَمَنْ ذَا الَّذِى يَرْزُقُنِى؟
کولهم پر از لباسِ دورریزه... حتی خودِ کولهم رو هم میتونم رها کنم... حتی کیفِ شونهای... حتی ساکِ چای...
راستش...
من خودم هم دورریزم!
خودم خدای خودم بودم، صبوری نمیکردم... ولی شما مبنات بازیافته... نه دورریز...
وَ إِنْ خَذَلْتَنِى...
فَمَنْ ذَا الَّذِى يَنْصُرُنِى؟
من به شاگردام گفتم شما دستت به مربّا میره... دورریز نداری...
ببینی یکی چروک شده... له شده... خال برداشته... عیب کرده...
نمیذاریش دمِ در...
بساطِ مربّا بهپا میکنی...
من از شیرین بودنت به شاگردام چشوندم...
پوک و پوچ و تلخ رو هم مربّا کن...
من به هزاااااااار امید پشتِ سرم رو رها کردم و دارم به سمتت فرار میکنم...
پوک و پوچ و تلخ.
إِلٰهِى
أَعُوذُ بِكَ مِنْ غَضَبِكَ
وَحُلُولِ سَخَطِكَ...
بیابونهای بیرونِ شیشهٔ قطار، وحشتزدهان...
برهنهان...
خالیان...
تاریکن...
سردن...
دور از آبادی و انسانان...
ولی آسمونشون قشنگه!
تو سایهسرشونی...
وَ وسطِ این پوچی،
کاربریِ مسیرِ قطار رو به شونههاشون چسبوندی...
وسطِ این وحشت و برهنگی و خالیِ تاریکِ سرد،
ریل کشیدی...
شما کارت دورریز نیست...
ریل میزنی به منفیِ سی و پنج...
یه آسمونِ صاف و پرستاره میکشی روی سرم...
به من غضب نکن باشه؟
من خودم از خودم سیرم...
شاهدم نیمهٔ شعبان؛
حرمِ حسین علیه السلام.
#سفرنامهٔ_شعبانیه
إِلٰهِى
إِنْ كُنْتُ غَيْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِكَ
حق داری...
حق داری...
شرمسارم، سر به زیر افکندهام
شد دلت آزرده از پروندهام...
فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَىَّ بِفَضْلِ سَعَتِكَ...
سرد شد کاشانهام، فکری نما
آفتابم! رحمتِ تابندهام!
دستهایم را جدا از خود مکن
مبتلا بر جادهای لغزندهام
إِلٰهِى
كَأَنِّى بِنَفْسِى واقِفَةٌ بَيْنَ يَدَيْكَ
من و وسطِ این بیابونِ تاریک میبینی؟
دیگه راهی به ذهنم نمیرسه...
کاری ازم برنمیاد...
من پوچ... من صفر...
وَقَدْ أَظَلَّها حُسْنُ تَوَكُّلِى عَلَيْكَ
بهجز...
بهجز...
حسین علیه السلام.
من صفر نیستم اگر شما من رو با حسین ببینی... با حسین علیه السلام...
وَ حسین علیه السلام رزقی بود که شما من رو ازش محروم نکردی...
من اینجام خدا!
وسطِ هولوهراسِ شبزدهای سرد و تاریک...
با حبّ حسین علیه السلام!
خودت گفتی دوستدارِ هرکی هستی که حسینت رو دوست داره!
ببین خدا!
من حسینت رو دوست دارم!
من خیلی حسینت رو دوست دارم!
حسینت من رو به این بیابون کشونده...
من طلای مبادام رو فدای حسینت میکنم...
غرورم رو به پای حسینت میریزم...
شما من رو از خودت محروم نمیکنی...
شما خودت رزقم دادی!
خودت مبتلام کردی!
خودت
خودت
خودت حسینت رو نشونم دادی!
ای حسینِ خدا؛
سربهزیر و ساکت و بیدستوپا میرفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد!
چه خوب که حواسم رو پرت کردین! چه خوب که پرتِ ماجرای شما شدم! چه خوب که بیابونگردم کردین!
بعد هم تبعید و زندانِ ابد شد در کویر
عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد!
فَقُلْتَ مَا أَنْتَ أَهْلُهُ
من خودم منفیِ سی و پنجم و با حسین علیه السلام ابد و یک روز!
این رزق از شایستگیِ من نیست
تو شایستهٔ کرامتی...
وَتَغَمَّدْتَنِى بِعَفْوِكَ
بالحسینِ
بالحسینِ
بالحسینِ
بالحسینِ...
من بهت پناه آوردم خدای حسین!
بساطِ مربّا به پا میکنی؟ ماجرا بیخ پیدا کرده؛
اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد
این پایین دیگه وقت نیست... من نباید از حسین علیه السلام جا بمونم...
اون بالا تو صبوری کردن بلدی... نذار بیابونگردِ حسینت تباه بشه...
هزار گونه بلنگم به هر رهم که کنند
رهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم!
حضرتِ آقای امام حسین جان؛
حرام دارم با مردمان سخن گفتن
وَ چون حدیثِ تو آید سخن دراز کنم!
این پایین کار بیخ پیدا کرده...
وَ اون بالا فطرس شفا گرفته...
منفیِ سی و پنج رو حسابوکتابِ شما تغییر میده...
شما حُرپروری و خدای شما دستش به مربّاست.
مرا و قومِ مرا عاقبت شود محمود
چو خویش را پی محمودِ خود ایاز کنم.
#سفرنامهٔ_شعبانیه
إِلٰهِى
إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلىٰ مِنْكَ بِذٰلِكَ؟
وصیتنامه بهروز کردم.
قبل از اومدنم.
بدهی روی بدهی گذاشتم به امیدِ خلقی که گفتی تو قیامت از هم فرار میکنن...
وَ إِنْ كانَ قَدْ دَنا أَجَلِى وَلَمْ يُدْنِنِى مِنْكَ عَمَلِى
فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرارَ بِالذَّنْبِ إِلَيْكَ وَسِيلَتِی
یه وصیتنامه پر از پوچ...
إِلٰهِى
قَدْ جُرْتُ عَلىٰ نَفْسِى فِى النَّظَرِ لَها
فَلَهَا الْوَيْلُ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَها
وای بر من!
وای بر من!
وای بر من!
إِلٰهِى
لَمْ يَزَلْ بِرُّكَ عَلَىَّ أَيَّامَ حَياتِى
بهجز یه خط!
به جز یه سطر!
بیا از نگاهت به زندگیم حرف بزنم!
بعد بیشتر بکوبم توی سرم که وای بر من
وای بر من!
قطار داره از بیابونهای اطرافِ اراک میگذره
شبه
باده
جنونه!
ببین خدا؛
آذرِ نود و دو بود... شب بود... سرد بود... بیابون بود... عمود بود... هشتصد و هشتاد و هشت بود... که تو از نعمت خیسم کردی! زندگیم رو آب بُرد! من از حیرت خشکم زد... نعمت ازم میچکید و میلرزیدم از حیرت... من تابِ این ساعت رو ندارم... طاقتِ بیابونم نیست... برام همهچیز تکرار میشه... به شفافیتِ همون آذرِ نود و دو...
خیسِ نعمت بودم که قلبم جرقّه زد؛ عقلم شعله کشید؛ منطقم سوخت... وَ از دخترِ فیلسوفِ دبیرستان و نویسندهٔ سربههوای دانشگاه،
این مجنونِ بیابانگرد
متولد شد!
آی دنیا؛
فریادم رو از اراک بشنوید؛
حُسَین علیه السلام
بیابانگردم کرده و
سربهراه
پشیمون نیست!
فَلا تَقْطَعْ بِرَّكَ عَنِّى فِى مَماتِى
باور نمیکنم این نعمت
فردای قیامت
من رو منفیِ سی و پنج بذاره...
شما مبنات بازیافته.
#سفرنامهٔ_شعبانیه
إِلٰهِى
كَيفَ آيَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِكَ لِى بَعْدَ مَماتِى؟
به اندیمشک رسیدم. بوی اندیمشک برام آشناست. برام قریبه. برام خوشاینده. من رو میبره پادگانِ حمیدیه... وقتی مجریِ اخبارِ طنز میشدم که دخترا رو بخندونم... وقتی نیمهشب رفتم تو قبرِ شهدا که دخترا رو بترسونم... وقتی کلهٔ صبح دخترا رو میبردم حمام... وقتی خادمِ شهدا بودم...
ممات!
ممات!
کربلای من با این شهدا شروع شد. با اینا که معنای ممات رو تغییر دادن. فاطمه برای بار اول داره میره راهیان نور. گفتم بهش؛
فاطمه! کربلات و از شهدا بگیر!
بعد از مماتم ماجرای من چی میشه خدا؟ منفیِ سی و پنج رو برای بعد از ممات چه کنم؟
وَأَنْتَ لَمْ تُوَلِّنِى إِلّا الْجَمِيلَ فِى حَيَاتِى...
میتونستی نگاهم نکنی، اما کردی.
میتونستی رزقِ زندگی بهم ندی، اما دادی.
میتونستی نعمتِ سواد و علاقه به درس رو ازم بگیری، اما نگرفتی.
میتونستی مهارتِ کلاسداری رو ازم سلب کنی، اما نکردی.
میتونستی انسان نیافرینی من رو، آفریدی.
میتونستی تکلم و عقلم نبخشی، بخشیدی.
برای بعد از مماتم چی؟!
برای بعد از مماتم چه برنامهای ریختی؟!
إِلٰهِى
تَوَلَّ مِنْ أَمْرِى مَا أَنْتَ أَهْلُهُ
من شایستهٔ هیچکدوم نیستم، نبودم،
اینا شایستهٔ خداییِ خودت بوده، هست...
ولی وقتی در حیاتم
ماجرا بیخ پیدا کرده...
بگو با مماتم چه کنم؟!
وَعُدْ عَلَىَّ بِفَضْلِكَ
فضلی که به شهید همّت کردی ازت میخوام؛ فضلی که به خرّازی و باکری عنایت کردی؛ شهید برونسی؛ ابراهیم هادی؛ علیاصغر محرابحسینی؛ کاوه...
به کاوهٔ ۲۴ ساله چطور فضل و بخشش کردی که سیدیالقائد اون رو استادِ خودش میدونه؟!
عَلىٰ مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ
من نفهمیدم با این سی و پنج چه کردم...
فقط فهمیدم غلط کردم.
إِلٰهِى
قَدْ سَتَرْتَ عَلَىَّ ذُنُوباً فِى الدُّنْيا
پرده رو ننداختی که تو مدرسه موفقم...
پرده رو ننداختی که تو دانشگاه اوّل بودم...
پرده رو ننداختی که خانوادهم دوستم دارن...
پرده رو ننداختی که رفقام دورمن...
وَأَنَا أَحْوَجُ إِلىٰ سَتْرِها عَلَىَّ مِنْكَ فِى الْأُخْرىٰ
بعد از مماتم چی؟
بعد از مماتم هم پرده رو نمیندازی؟
بمونه بین خودم و خودت؟
میذاری از همین غصه که تو دیدی...
تو شنیدی...
تو فهمیدی...
یواشکی پیر بشم؟!
#سفرنامهٔ_شعبانیه
إِلٰهِى
قَدْ أَحْسَنْتَ إِلَىَّ إِذْ لَمْ تُظْهِرْها لِأَحَدٍ مِنْ عِبادِكَ الصَّالِحِينَ
به عِراقم رسوندی.
در رازداریِ کاملت.
هیچکس از همراهانم نمیدونه من چهکارهام و این سی و پنج رو چطور گذروندم...
فَلا تَفْضَحْنِى يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلىٰ رُؤُوسِ الْأَشْهادِ
قیامت چی؟
میشه اونجام هیچکس نفهمه؟
إِلٰهِى
جُودُكَ بَسَطَ أَمَلِى
رازداریت من رو جَری نکرده ها خدا! من طغیانگر و عاصی نیستم...
من فقط انسانم و پر از نسیان!
هی فراموش میکنم فرصتم دادی... فرصتم دادی... فرصتم دادی... سی و پنج سال... عِراق به عِراق... اربعین به نیمهشعبان...
من به رازداریت دلگرم شدم، نه ناسپاس...
وَعَفْوُكَ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِى
من طغیانگر نیستم...
فقط دیدم هر بار دستهای خالیِ من رو
بزرگیت پُر کرد...
ببین؛
من بازم عِراقم...
بازم پام به بیابونهای وسیعِ این خاک رسیده...
این آفتاب... این باد... برای من آشنای همیشگیه...
من باز هم زائرِ عزیزترینهات شدم...
بیاونکه لایق باشم...
اما شما بزرگی کردی...
بازم.
بازم.
بازم.
إِلٰهِى
فَسُرَّنِى بِلِقائِكَ يَوْمَ تَقْضِى فِيهِ بَيْنَ عِبادِكَ
میشه قیامت هم بزرگی کنی و من رو زائرِ خودت کنی؟
إِلٰهِى
اعْتِذارِى إِلَيْكَ اعْتِذارُ مَنْ لَمْ يَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ
من خودم معلمم؛ میدونم. شاگردام که درس نمیخونن، میگن ببخشید و بازم نمیخونن... ناراحتم میکنن... خسته و بیانگیزهم میکنن... بیرمقم میکنن... ولی شما...
ببخشید.
معذرت میخوام.
باشه؟
فَاقْبَلْ عُذْرِى يَا أَكْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَيْهِ الْمُسِيئُونَ
غلط کردم.
من عصیانگر نیستم.
فقط...
معذرت میخوام...
معذرت میخوام...
معذرت میخوام...
خدایا معذرت میخوام...
به خاکِ عِراق من رو ببخش...
به آفتابِ عِراق من رو ببخش...
به باد و نسیمِ عِراق من رو ببخش...
به بیابونهای عِراق...
به بیابونهای عِراق...
به بیابونهای عِراق
بیابونگردِ حسینت رو ببخش...
#سفرنامهٔ_شعبانیه
سربهراه
وَاللَّيْلِ إِذَا يَسْرِ. شب است و آسمانِ مهران شفّاف. من پشتِ مرزِ ظهور ماندهام و روایت میخوانم
من خوشسفر و خوشگذرونم.
همیشه هر سفرم، بهتر از سفر قبلیه.
همیشه بیشتر از قبل بهم خوش میگذره.
تو هر سفر کلی جاهای جدید کشف میکنم.
کلی کارای جدید.
کلی ایدههای جدید.
اما نیمهشعبانِ پارسال عجیب بود...
عجیب...
من هرچقدر نوشتم و بنویسم و بگم
هیچکس
هیچکس
هیچکس
جز من و رفیق و
امام زمان علیه السلام
نمیدونن چی شد...
چطور گذشت...
به اینجای سالنِ ورودیِ عِراق که رسیدیم،
من و رفیق منقلب بودیم...
سال گذشته...
اون گوشه...
اون کنج...
روی یه کارتن...
ایستادیم به نمازِ صبح...
در حالی که نزدیکِ هشتاد جفت چشمِ مردهای عِراقی
دوخته شده بود به ما...
تنها دو خانمی که اون ساعت
تو تاریکی
اونجا
تو خاکِ عِراق
تکوتنها بودیم و
نمیدونستیم باید چه خاکی به سر کنیم...
اینجا
این کنج
رفیق توی قنوت بغضش شکست و
من توی سجده امام زمان علیه السلام رو صدا زدم و گفتم باور نمیکنم رهامون کنی...
وَ ورق برگشت...
کاروانی از راه رسید...
بعد از اووووووونهمه کاروانِ معمولی که به ما گفتن «نه»...
کاروانی اعیونی به ما رسید و گفت «در خدمتیم»...
حتی حالا که مینویسم منقلبم...
رفیق هم که میخونه منقلبه...
زیرِ آسمونِ اندیمشک گریونیم...
از مرورِ فرجِ در فجرِ این گوشه...
وَ هر چقدر نوشتم و بنویسم
شما نمیدونید چی شد...
چطور گذشت...
وَ سفرِ نیمهشعبانِ پارسال
چقدر عجیب بود و
معجزه.
قلبم دوباره در شعله است...
ویران...
ویران از...
آه.