سربهراه
عطرا رو خودم خریدم.
دوستداشتنیترین خریدِ همیشمه از نمایشگاهِ برکاتِ داخلِ خودِ حرمِ آقا امام حسین علیه السلام. سمتِ چپِ ورودیِ بابالکرامه. تو مدرسه بهخاطرِ همین عطرا همیشه مشهورم که بوی بهشت میدم... بیاونکه کسی بدونه چه عطری و از کجا میزنم...
خودکار رو رفیق برام هدیه گرفته.
از زیارتِ ششگوشه اومده بودم. نشسته بودم یه کنج از حرم و با چشمهام در و دیوارِ حرم رو غارت میکردم. یهو غیبش زد. بعد از یه ربع اومد و گفت برام از برکات هدیه گرفته. بُرد و به ششگوشه هم تبرکش کرد و دعا کرد قلمم برای این خانواده جهانی و تاریخی شه. چون شب قبلش روبهروی ششگوشه گریه کرده بودم که من هرگز سیمین دانشور نمیشم... نمیتونم یه سووشون برات بنویسم حضرت آقای امام حسین جانم... که عالَمگیر شه و رودستش نیاد... از حجمِ بهدردنخوری و سربار بودنم برای اهل بیت علیهم السلام حالم بد بود... با این هدیه پر از جوانههای امیدم... خدا کنه که قدر بدونم... خدا کنه که بشه.
اون آب، آبِ دورِ مرقدِ حضرت عموجانه... وَ اون خاک هم، خاکِ مرقدشون...
کربلا بارونی بود. منم بارونی. منتظر رفیق بودم. سر تکیه دادم به دیوارِ روبهسردابِ خانمجان امّالبنین سلام الله علیها و برای خواستهای دنیایی یهو بغضم شکست... ناجور گریه کردم چون ناجور از این رنجِ دنیایی در عذابم... وَ چارهای براش نمیبینم...
یه خادمِ کمتوانِ جسمی، روی یه تختهٔ چرخدار، اومد روبهروم. گفت طوری شده دخترم؟ فارسی رو خوب حرف میزد. با سر گفتم نه. گفت من خادمِ ابالفضلم. بگو بهم. گریهم شدیدتر شد. گفت پول میخوای؟ جا موندی؟ بهم بگو چی نیاز داری. من صورتم و با دستام پوشونده بودم و پابهپای آسمون، بیقرار گریه میکردم. رفیق از راه رسید. نگرانم شد. خادم ابالفضل هم.
دست کرد تو جیبش و مُشتش رو آورد بیرون و گفت بیا. بلند شدم رفتم و تو فکرم بود شکلاتی، تبرّکی میخواد بده.
مُشتش و باز کرد و صدای شیشه تو دستم پیچید. دو تا شیشه خاک بود برای من و رفیق. گفت همه من و میشناسن. من همونم که دسترسی دارم به سرداب. این خاکِ بیست سال دستنخوردهٔ قبره. هرچی هست بسپار به ابالفضل.
وَ رفت.
شیشهها رو گرفته بودم روی قلبم و با صدای بلند گریه میکردم.
رفیق که آرومم کرد، ازش پرسیدم بهجز عقیقم، چه چیز ارزشمندی همراهمه؟ رفیق میدونه قدرشناسم. گفت میخوای بدی به خادم ابالفضل؟ گفتم آره. برای گریهٔ دنیاییِ بیارزشم، آرزوی کلی آدم رو گذاشت تو دستم.
گفت گردنبندت و تسبیحت.
گردنبند و ندادم چون بهدردش نمیخورد و بهخاطر شرایط جسمیشون هم ترسیدم اهل و عیال نداشته باشن و هدیهم مایهٔ رنجشون بشه.
تسبیحم رو که از فرمانده بهم رسیده بود و کلی جا برده بودمش و کلی تبرّک بود، دستم گرفتم و افتادم دنبالش.
دم مضیف پیداش کردم. خم شدم و گفتم برای تشکره... میپذیرید ازم؟
تسبیحم و گرفت، گذاشت روی چشماش و بهم گفت صبر کن.
دست کرد تو جیبش. دوباره مُشت آورد بیرون. دست دراز کردم. مُشتش که باز شد، شیشهٔ آب افتاد تو دستم. گفت این همون آبِ شرمندهایه که دورِ قبر میچرخه.
من گفتم نه... نیازی نیست... دعای شما برای من کافیه... گفت دعات میکنم. بسپار به ابالفضل. بسپار به ابالفضل.
گریهم به حدی رسید که دیگه نمیتونستم حرف بزنم... تسبیحم و به نشونهٔ قدردانی روی سرش کشید و گذاشت جیبش و دستاش و کشید به زمین و تختهش سُر خورد سمت مضیف و رفت.
همینا برام مونده.
دور از عِراق...
سربهراه
عطرا رو خودم خریدم. دوستداشتنیترین خریدِ همیشمه از نمایشگاهِ برکاتِ داخلِ خودِ حرمِ آقا امام حسین
وَ پنج تاول روی انگشتهای پاهام.
امروز صبح تو صبحگاه شنیدم یکی از دوازدهما داشت به بقیه میگفت هفتهٔ بعد چهلمِ جوونامونه(!)
منظورش وحوش و فواحشِ تروریست بود که الحمدلله به درک واصل شدن😊
داشت میگفت گفتن نیاین مدرسه.
شما بگید!
اینکه کلهٔ صبح
بعد از سفرم
رسیدم مدرسه
هنوز چادرم و درنیاوردم
به گوشم چنین چیزی بخوره
بیدلیله؟
اتفاقیه؟
میشه از کنارش گذشت؟
نه.
دقیقاً بزنگاهِ انتخابه بعد از تجدید پیمان با مکتب عاشورا و خیمهٔ ظهور.
بهمحضِ اینکه صبحگاه تموم شد و دبیرها رسیدن و همه دفتر بودیم،
با صدای بلند به مامانِ مدرسه گفتم شما پرچم دارید بهم قرض بدید؟
پرچمِ چی؟
پرچمِ خوشگلِ ایران😍
چراااااا داریم، برای چی میخواید؟
برای فردا دیگه، میخوام با خودم ببرم راهپیمایی.
همهٔ سرها چرخید طرفم. ولی کسی جرأت نکرد کلامی صحبت کنه😎
همینکه جنمِ حرف زدن ندارن جگرم و حال میاره😁👍
یه پرچمِ چرک و چروک از گوشهٔ کمد میارن برام. با ناراحتی میگم این چرا اینطوره؟ بدید ببرم بشورم اتو بزنم بیارم. این نه. فردا روز قدرتِ ماست. این پرچم نباید اینطور باشه.
گفتم «ما» و هیچکس رو جدا نکردم.
هرکس ناراحت بود خودش خودش رو جدا کنه.
ولی مزدورجماعت جنم نداره پای عقیدهش بایسته😂
مامان مدرسه گفت میخواید پرچمِ مدرسه رو بدم؟
گفتم یعنی اونکه بالای میلهٔ حیاطه؟
گفت آره.
خندیدم گفتم ما فردا داریم میریم راهپیمایی که اون پرچم بالا بمونه، نه که بیاریمش پایین! نه... اون هویت و شناسنامهٔ مدرسه است واگرنه یه روستای مستعمره بودیم تو آمریکای جنوبی(!)
گفتم تو انبار هم ندارید؟ برای تزئین دهه فجر؟
گفت زنگ تفریح براتون میگردم.
زنگ تفریح خودم هم رفتم انبار.
چون تو حیاطه و بچهها میبینن.
میخواستم بچهها ببینن.
داشتیم با مامان مدرسه و معاون بین وسایل میگشتیم.
بچهها جمع شدن که چی میخواین؟
معاون گفتن پرچم ایران برای خانم فارسی.
دوازدهمام پرسیدن برای چی میخواین خانوم؟
منم مشغولِ گشتن و خیلی عادی گفتم برای فردا دیگه عزیزم! پرچمِ خودم رو دادم هیئت، فردا پرچم ندارم ببرم راهپیمایی.
پچپچهها شروع شد!
چون محبوبم به شوخی و خنده کنایه زدن:
جاوید رهبر خانوم!
منم با مشت گرهکرده و خنده و شوخی و سرگرمِ گشتن گفتم مرگ بر پهلوی! مرگ بر آمریکا! مرگ بر وطنفروش خائن!
تمومِ مدرسه امروز پچپچهٔ این بود که خانم فارسی داره میره راهپیمایی و دنبال پرچمم هست✌️
Takbir-22-bahman-1.mp3
زمان:
حجم:
702.8K
شبِ ۲۲ بهمن چون فرداش تعطیلیه، شبِ دور هم جمع شدن خونوادمه.
سالهاست بهزجر و رنج امشب رو میگذرونم...
قبلترها روم نمیشد برم تو حیاط یا پشت بوم و الله اکبر بگم... چون تنها بودم و همه بودن...
از یه جایی شروع کردم و گرچه نگاهها و گاهی طعنهها و گاهی هم تنشها آزارم میداد...
ولی از بعدِ شهادتِ سپهبد سلیمانی دیگه همهچیز برام عوض شد.
چنین شبی اگر یه لشکر هم تو خونهمون خلافِ من باشن،
من میرم و الله اکبر میگم.
۴۰۱ حتی به حیاط و پشت بوم اکتفا نکردم،
چادر سرم کردم، رفتم دم در، تو کوچه...
برادرم گفت چطور اینجا صدات و نامحرم بفهمه بد نیست؟!
ولی شبههٔ بچگانهش و پاسخ دادم و شبیه حضرت زینب سلام الله علیها،
وسطِ معرکهای که اتفاقاً اگر صدات و نشنون گناهه
فریادِ الله اکبر سر دادم.
میدونین؟ دیگه برام فراتر از یه عقیده است...
از بعدِ سپهبد سلیمانی
احساس کردم اگر تو کوچهمون صدای الله اکبر نپیچه
کوچهمون بیبرکت میشه...
غضبِ الهی میگیرهش...
اگر پا و همراه داشتم، میرفتم و تو کوچهها و خیابونها میچرخیدم و صدای الله اکبر رو به همهشون میرسوندم که برکت ازشون رو نگیره...
امشب هم خانواده دور هم جمعن.
وَ من مصممتر دارم حاضر میشم برم پشت بوم.
بازم تنها صدای کوچهٔ ما
صدای دخترانهٔ منه...
فقط من یادآوری میکنم خدا بزرگترینه...
فقط منم.
وَ نگاهها و
طعنهها و
تنشهای احتمالیِ بعدش...
اما نمیذارم کوچه و همسایههامون رو
غضبِ الهی بگیره...
میخوام اینقدر زینبوار الله اکبر فریاد بزنم
که از کوچهمون به آسمون
نور برسه و فرشتهها در حق همسایههای غافل و جاهلمون
دعا کنن...
پرسیدین چرا پیاما رو جواب نمیدم؟
چون دوشنبه رسیدم،
سهشنبه مدرسه بودم،
امروز راهپیمایی،
سرمای شدیدی خوردم از دیروز،
مادرم داره نق میزنه پاشم برم دکتر،
من زیر پتو دارم برای دهمهام رزم گردآفرید و سهراب دانلود میکنم!
روی میزم برگههای تصحیحنشدهٔ انشاست،
نماز مغربم و هنوز جون نداشتم پا شم بخونم،
وَ در حدّ کپی کردنِ یادداشتهای شعبانیهم از دفترچهیادداشتِ موبایلم به ایتا و ویرایشش نا ندارم!
معمولاً هم از اوقات اصلیم نمیزنم برای پاسخ دادن، میذارم تو مسیرهام و اتوبوس پیاما رو جواب میدم.
قبلاً هم گفته بودم، صبور باشید!
در پیامهای شخصی هم کلی پیام دارم که دیدم اما جواب ندادم، و اونا که آدمای حقیقی هستن و میبینن من رو هم صبوری پیشه کردن.
کمتر از دیر جواب دادنم حرص بخورید و بیاین شمام گردآفرید ببینید😁
سربهراه
خونهای که باید بهش برمیگشتم رو دوست ندارم... خبر بد اینه که اینبار دلم برای خونه و خونواده تنگ نش
خدایا حواسم هست کل سفرِ عِراق مراقبم بودی و با وجودِ چندینبار حمام رفتن و دوش آب سرد و هوای بارونی و سشوار نبودن و موهای خیس و... در صحت و سلامت نگهم داشتی و به زیارت و سیاحتم رسیدم و آخرِ هفتهای که تو خونهام و فرصتِ استراحت دارم، آزمونِ بیماری ازم گرفتی❣
خیلی مخلصم😘
خیلی خدایی😍
سربهراه
داشتم برای مامان تعریف میکردم گفتم اینجام بذارم؛
سامرّا وقتی رسیدیم چایخونهش بسته بود. منم چشم میکشیدم برسم عِراق و چای عِراقی به چشم بکشم. خیلی خورد تو ذوقم. سحر هم از سامرّا میرفتیم.
موقع برگشت همه کاروانِ ما سوارِ ون شدن که از حرم تا میدون برن. من و رفیق دوست داشتیم پیاده بریم. با اینکه مثل اربعین شلوغ نبود و درواقع همونطور که تو عکس میبینید هیـــــــــــــــــچکس نبود😂 ولی ما دوست داشتیم پیاده و یواشیواش از حرم برگردیم.
ساعت نزدیکِ اذان صبح بود و از دور دیدیم یه موکبی چراغش و روشن کرده و آتیشش هم بهراهه. فکر کردیم چای داره. رفتیم پیشش. پسر جوانی بود. گفتیم چای دارین؟ طفلی باشرمندگی گفت نه، تازه آب گذاشتم روی آتیش.
تشکر کردیم و راه افتادیم.
هنوز دور نشده بودیم ازش که صداش اومد، با صدای بلند داشت به دو تا پلیسی که جلوتر داشتن گشت میدادن چیزی میگفت.
یهو دیدیم یکی از پلیسا، با پوشش امنیتی و اسلحه و آمادهبهرزم، بلند شد و رفت دکّهٔ نگهبانیشون به یکی گندهتر و آمادهبهرزمتر از خودش یه چیزی گفت و برگشت سر گشتش.
من به رفیق گفتم بهخدا اینا دنبال چای برای من و توان!
رفیق گفت وای نگو! زشته... فقط ما دو تا دختریم اینجا، میگن چه فِراخن این دخترایرانیا!😂
گفتم حالا ببین، اگه اینا پی چای برای من و تو نبودن! اینجا قم نیست که طرف پیام بزنه خب برو چای بخر(!) معلوم نیست تا کجاش سوخته بوده که ما داریم قم و میگردیم، به برونریزی افتاده بود😂😂😂اینجا ذاتی و ژنتیکی خادمِ اهل بیتن، نه زبانی و اَدایی😂😂😂
سربهزیر و مثلاً متوجه نشدیم، داشتیم از جلوی دکّهٔ پلیس رد میشدیم که آقاهه صدامون کرد. گفت با سکّر یا دون سکّر؟
ما از خجالت آب شدیم😂😂😂
حالا رفیق مفاتیحبهدست داشت دعا هم میخوند، خیلی چهرهٔ معنوی داشتیم😂😂😂
آقاهه عین پدری دلسوز و مهربان🥲
دو تا لیوان یهبارمصرف برای هرکدوممون کرد تو هم که دستمون نسوزه، شکر ریخت، هم زد، وَ بعد...
خدای من...
قلبم😍😍😍😍😍
این تیکه رو داشتم برای مامانم با آب و تاب تعریف میکردم و با قم مقایسه میکردم،
دو تا لیوانا رو گرفت جلوی پنکهٔ دکّهش که کمی خنک شه و نسوزیم❣😭❣😭❣😭
بعد اومد و تحویلمون داد و گفت اهلاً و سهلاً، امام رضا دعا😭❣😭❣😭❣😭
خدای من❣
پلیسای سامرّا جمع شدن و اینقدر خادمانه... اینقدر متواضعانه... اینقدر پدرانه... چایمون دادن😭😍❣
وَ اولین چای عِراقیم اینقدر شیرین و چشیدنی و خواستنی شد😭😍❣😭❣😍
داشتم مرام خادمی رو برای مادرم میگفتم که خادمای ما، چون به خادمیشون میبالن، نمیتونن خالص خدمت کنن، درواقع خدمت رو وظیفهشون نمیدونن، برای همین جوش کم و زیاد و چپ و راست و من و تو میزنن، چون ته ته ته فکرشون اینه که «من» پخی بودم که خادم شدم،
ولی عِراقیا خدمت رو وظیفهشون میدونن... انگار آفریده شدن که خادم اهل بیت علیهم السلام باشن... برای همین از جون و دل مایه میذارن... چون «من» ندارن... «خادم» هستن...
خدایا قلبی قلبی شدم😍😭😍😭😍😭😍❣