سربهراه
@sarbehrah
امروز نه کارتهای واژگانم استفاده شد که دیشب تا ساعتِ دو و نیم درگیرشون بودم... نه به طنابکشی و زووووبازی رسیدیم... نه فیلم پخش کردم... نه حتی وقت شد سر بخارونم!
چرا؟
چون صلواتاتون ترکوند!
یا صاحبالزمان! دورتون بگردم🥰
امروز هر درسی کنسل بود ولی من انشای تصویریِ جشنواره خوارزمی رو هماهنگ و سرتاسری گرفتم؛ از هفت و نیم تا نه و نیم سرِ بچهها روی برگه بود :))
نه و نیم که آخرین برگه رو گرفتم، دخترا رفتن لباس عوض کردن و در کسری از ثانیه، مدرسه شد یکی از مجللترین تالارهای سطحِ دنیا با هرررررررر نوع لباسی که تصور کنید...
با هر مدل مویی... با هر... استغفرالله!
فقط شکر خدا موبایل ممنوع بود. فلشها هم که آهنگ آورده بودن صبح دفتر چک شد چیز دیگهای نداشته باشه.
حدودِ ساعتِ ده بود که از هر کلاس صدای اسپیکری که همقدِ من بود بلند شد... اینقدر تحت فشار بودم که صورتم سرخ شده بود و یکی از همکارا گفت...
راه افتادم ببینم بچههای پژوهش کجان؛ دیدم حسابی گرخیدن و با کاسههای چه کنم؟ چه کنم؟ دورِ خودشون میگردن! نوزده جلد کتاب دادم دستِ کتابیارم و تستای درسیار رو هم گذاشتم بغلش و گفتم امروز به درد نخورید، دیگه به دردم نمیخورید!
الهی بگردم... اینام حق تفریح داشتن... ولی اینا وقتی قبول کردن با من کار کنن ینی پوستکلفتن، تحملش رو دارن. طفلیا رفتن. از کللللللل مدرسه چهار نفر کتاب گرفتن بخونن و دو نفر کتاب تست که خب هنر نکردیم، دقیقا همون بافرهنگای متفاوتِ مدرسهان که بدونِ زحمتِ ما از لهو و لعب دورن و تربیتِ خونوادگیشون اصولیه.
دوباره راه افتادم کلاس به کلاس، شوخی_خنده گزینههای روی میزم و گفتم، ولی زورِ آهنگا و قِرهای مانده در کمر و نیاز به دیده شدن بیشتر از من بود...
واقعا عصبی بودم... واقعا صورتم سرخ بود... خصوصا که از کلاس نهم دوییها صدای زن میومد...
اونجایی که دیدم دبیرِ عربی براشون آهنگ از گوشیش پخش کرده، دیگه کُفرم درومد... به بهانهی دیدن ِ بارون رفتم حیاط...
در اووووووجِ ناامیدی امام زمان روحی فداه رو صدا زدم... مثلِ وقتی بلوچستان بودم و نیروی نوجوانم با گریه از کلاس زد بیرون و گفت نمیتونم باهاشون ارتباط بگیرم... مثلِ وقتی سیرزار بودم و نیروی پسرام با گریه اومد بیرون و گفت به حرفم گوش نمیدن...
سیرزار رفتم روی تپهی روبروی مدرسه و حضرت زهرا سلام الله علیها رو صدا زدم و ورق برگشت... بلوچستان رفتم پشتِ مدرسه نزدیکِ نخلها و امیرالمؤمنین علیه السلام رو صدا زدم و ورق برگشت... امروز رفتم زیرِ بارون و امام زمان ارواحنا فداه رو صدا زدم و ورق برگشت...
گوشهی حیاط یکی از نهما منقل آورده بود و زغال و آتشزا و نمیتونست آتیش روشن کنه. رفتم بالاسرش و مشغول شدم. وقتی آتیش شعله کشید و بزرگ و بزرگتر شد، ذوق کرد و گفت خانووووووم! دمتون گرم! بوی دود میگیریدا! گفتم من با این بو عشق میکنم. براش جوجههاشون رو بهراه کردم.
هشتم یکیها از پنجره دیده بودن آتیش بهراهه، چندتاشون از وسط دیسکو(!) زدن بیرون و اون گوشهی حیاط بساط به پا کردن. حواسم بود بهشون، اونام نمیتونستن آتیش روشن کنن. اما سراغشون نرفتم تا خودشون صدام زدن. وقتی درست دختری صدام زد که تو پستای قبلی نوشته بودم من براش معلم سختگیر مدرسهام، برام جای امید داشت. با لحنِ پراضطرابی (گفته بودم هشتما ازم حساب میبرن، حتی یکیشون پریروز وقتی کلاس هفتما بودم با نقشه که سه نفر حواسم رو پرت کنن و اون سریع به من نزدیک شه، من و بوسید و فرار کرد!) بهم گفت میشه آتیشِ ما رو هم روشن کنین؟
رفتم سرِ منقلشون. همینجور که آتیش رو بهپا میکردم، بهشونم یاد میدادم. کاری که مطمئنم باباهاشون نکردن و نمیکنن! چهار نفر شدن هشت نفر و پای آموزشِ آتیش روشن کردنِ من با ذوق ایستاده بودن. وقتی شعلهها بالا کشید هورا کشیدن و قربونصدقهم رفتن.
خب... نزدیک پونزده نفر از پای آهنگ و رقص اومدن بیرون...
یا صاحبالزمان! از شما مدد...
یکی از نهم دوییها با توپِ بیجونی میاد حیاط و میگه با این نمیشه بازی کرد که! توپ و پرت میکنه وسط حیاط و داره میره برقصه که توپ رو برمیدارم و شروع میکنم پنجه زدن... یکی از هفتم دوییها از پنجره میبینه و بهدو میاد بیرون و میپرسه خانم والیبال بلدید؟
میگم بلدی روبروم نمیبینم :)
غرور نیست؛ راهِ جذبه! دعوت به رقابت... کُریخونی... تحریک برای مسابقه...
میاد روبروم میایسته و میگه من تابستونا والیبال میرم. توپ و میندازم هوا و بیمقدمه سرویسِ بلندی میزنم که سریع میکشه زیرش و با ساعد پسش میده. من سریع میکشم زیرِ توپ و با اسپک جواب میدم. توپ زمین نمیخوره و بین من و اون به زیبایی در حرکته. والیبال بلده و بازی حسابی جذبش میکنه.
سربهراه
@sarbehrah
میگم نگه دار! وَ ساعت و دستبندم رو باز میکنم و میذارم جیبم.
میگم سرویس بزن.
سرویسِ بلندی میزنه و آبشارِ جانانهای میزنم که توپ از دستش میره و اولین امتیاز رو میگیرم. خوشش اومده. با تموم وجودش بازی میکنه. بچههای دیگه دیدن. دبیرای دیگه دیدن. نهم یکیها میریزن بیرون و میرن تو تیمِ اون. هفتم دوییها میریزن بیرون و میان تو تیمِ من. بقیه میان بیرون و میایستن دورتادورِ حیاط. دبیرا میان پشتِ پنجره به دیدن.
یکی از نهم دوییها میگه الان از دفتر زنگ میزنم داداشم توپ بیاره. بعد بیست دقه توپِ خفنِ هندبالی دستمون میرسه.
بچهها رو میچینم تو زمین. معلمی بازی نمیکنم، رفیقی بازی میکنم! میگم هرکی ببازه مستمرش رو صفر میدم، من از باخت بدم میاد! خونین بازی کنین و برای بُرد، فقط بُرد!
اولین امتیازی که شاگردم برامون میگیره، دستامون رو میبریم بالا و میزنیم قَدِش. حالا دخترام دورمَن. هم روبروم داره جانانه بازی میکنه، هم اینایی که با منن و والیبال بلد نیستن دارن زورشون رو میزنن.
سرویسِ بلندم میره خونه همسایه... مدیر میرن رو پشت بوم و برامون توپ و میندازن... مدیر امروز همهجوره پایهم بودن... ازم خیلی تشکر کردن... بهم گفتن دیدم با یکی شروع کردین و همه رو کشیدین بیرون... من یادِ بلوچستانم... مربیِ پسرم با یکی شروع کرد ولی از دل و جان... همه رو کشید کلاس...
یا صاحبالزمان! از شما تشکر...
وقت ندارم با جزئیات براتون بنویسم؛ باید برم حمام و برم اعتکاف. گوشی نمیبرم. فقط خواستم امروز برام بمونه... مدد یادم بمونه...
سرتاپام بوی آتیش میده... تا خرخره جوجه خوردم... مادرِ دخترم اومده بود دنبالش اومد ازم تشکر که امروز پایهی آتیش و بازیشون بودم و دخترش کلی داره تعریف میکنه... مدیر و معاون موقع بازی کلی فیلم و عکس گرفتن برای اداره و کلی تشکر کردن بابتِ اتفاقِ امروز... یکی از دخترام باهام صحبت کرد و راز زندگیش رو گفت و ازم کمک خواست... یکی از نهمام عکسِ دوستپسرش رو بهم نشون داد و در موردش باهام حرف زد ( بله کارش بده اما اعتماد کرده و گفته... حالا حرف من به اون یه حساب داره تا وقتی مُچش گرفته میشه... حالا دستم برای خیلی کارا بازه) یکی اومد بهم گفت امروز جرأت داره بهم بگه دوستم داره... یکی گوشیم و گرفت چند تا عکس بگیرن... وقتِ اذان موسیقی تو مدرسه نبود... حتی به خاطر سرمای حیاط، لباس پوشیدن و اون فاجعهی برهنگی و بهرخ کشیدن از بین رفت... امروز نهمام دورهم کردن و ازم تشکر کردن بابتِ اینکه باهاشون بازی کردم... امیدوارم برای خانم ورزش اتفاقی نیفته اما امروز دخترا چیزِ دیگری بودن...
اگر اعتکاف نبود حمام نمیرفتم؛ بوی دود رو از خودم نمیشستم... این بوی دود من و وصل میکنه به امام زمان... روخی فداه... روحی فداه...
دخترام همین حالا دارن روی شاد پیام میفرستن و ازم برای امروز تشکر میکنن... من امروز لو رفتم؛ دخترام بهم گفتن خانوم شما شرّید نه؟ من خندیدم! یکی از هفتما گفت یه کودکِ شاداب داشت با ما بازی میکرد خانوم! معلومه شرّید! من باز خندیدم... امروز به من خیلی خوش گذشت... ساعدای دستم قرمز شده... بازوهام به خاطرِ کشش عضلانی وقت آبشار زدن درد داره... اما من این قرمزی و درد رو عاشقم...
یا صاحب الزمان! از شما تشکر...
باید برم به اعتکاف برسم. دم هرکی امروزم و با صلوات ساخت گرم. برای دخترام دعا کنید. به خدا آینهان... رودن... وقت براشون نذاشتن...
عیدتونم مبارک.
التماس دعای ظهور و یاوری امام❣
@sarbehrah
امشب که هلاکم و میخوابم؛
فردا هم باید انشا تصحیح کنم؛
بعدش باید برای سخنرانیِ شورا کتاب بخونم نکته بردارم؛
امیدوارم به اعمال امّ داوود برسم :))
(کار علمی خودش یه جور عبادته)
❤️یا علی علیه السلام❤️
@sarbehrah
سلام و ارادت🌿
برخی پیامها رو جواب دادم، برخی رو امروز تا شب جواب میدم. از اعتکاف هم خواهم نوشت. فقط عقبم از کارای مدرسهم، سامونشون بدم کمی، فرصت نوشتن میکنم.
سربهراه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
آقای اباعبدالله❤️
بابالقبله قرارمون.❣
@sarbehrah
يَومٌ لَكَ:
ساعتِ دوازده و نیم جلسهی جشنوارهی خوارزمیه. با نهم دوییها کلاس دارم که ارائه دارن. دیشب تا دیروقت محتواهاشون رو بررسی میکردم. اینقدر که صبح خواب موندم و بیتکه نونی فقط حاضر شدم و رفتم مدرسه. نهم دوییها رو که وِلم نمیکنن و میگن اداره رو وِل کنین و موبایلم رو گرفتن که نرم، به خدا میسپارم و کلاس و درس رو به خدا و خودشون. با شادی و خنده، دِلِیدِلِی زیرِ بارون از مدرسه بیرون میزنم. لنگونلنگون و با درد راه میرم. پام تو مدرسه کشیده شده. توانِ سرخوشی زیرِ بارون رو ندارم. دست به پام میگیرم و سوار اتوبوس میشم. تو راه ایتا رو باز میکنم و کلیپی که فائزه از فیلمهای روزِ برگزاری انشای تصویری جشنواره برام ساخته رو میبینم. ذوق میکنم و خوشخوشان به اداره میرسم. چادرم رو با وسواس بالا میگیرم که گِلی نشه. یخ زدم و دردِ پام من و ترسونده، ولی انشاهای دخترام دستمه و سربلند واردِ اداره میشم. پشتِ صندلیِ سالن میشینم و دارم دفترچه و خودکارم رو از کیف درمیارم که نورِ دیتاپروژکتور میفته روی صورتِ خانمی که مسؤولِ جلسه است. در کسری از ثانیه حدودِ سه سال از عمرم... از سختترین روزهای عمرم... از دوستداشتنیترین روزهای عمرم که... تلخ تموم شد... جلوی چشمم مرور میشه. در کسری از ثانیه احساسات بهم غلبه میکنه و نیمخیز میشم که برم، اما انشاهای تو دستم نگهم میداره. دخترام از این مسابقه سهم دارن. میشینم.
يَومٌ عَلَيكَ:
صبر نمیکنم اون من و ببینه که سلام کنه. من بلند میشم و میرم جلو. خودم رو میندازم تو چیزی که ازش ترس دارم. از دیدنِ من جا میخوره. اولین سؤالش مدرکمه. میخندم. سربلند جواب میدم. مقتدر و باصلابت حرف میزنم. اما بعد از جلسه لنگونلنگون و کِشونکِشون راه میرم. چادرم رو بالا نگرفتم و خیابونِ آب و گِل رو میکِشه. چایِ جلسه تو دستم ماسیده. کیفم چقدر سنگینه. پام چقدر درد میکنه. دستم رو به پام میگیرم و از شدتِ درد گریه میکنم. دستم و نمیتونم به قلبم بگیرم. بارون صورتم رو بُرده. همیشه که نمیشه از قلّهها نوشت! درّهها هم قابلِ وصفن. سقوطها قابلِ روایتن. زخمها قابلِ مرورن. آخرین وعدهی غذاییم شامِ دیشب بوده. ضعف کردم و باید ناهار میرفتم خونه و بعد میرفتم کلاسِ عصرم. اما لنگونلنگون میرم حرم. به امام رضا علیه السلام چیزی نمیگم. فقط گفتم السلام علیک یا پناه. سلامِ فائزه رو میرسونم و بعد میشینم رواق امام و زل میزنم به آینهها. دست کشیدم به فرش و کشیدم به پام. از دردش گریه کردم. به قلبم که نمیشه دست بکشم.
فَلا تَبطَر:
استادِ فلسفه به هیچکس بالاتر از سیزده نمیداد. من ازش سیزده گرفتم. نامه زدم بیستم و بیست بده. نامهم رو جواب نداد. اون ولی حتی درسش رو متوجه نمیشد! از پایینترین نمراتِ کلاس بود.
من خط میخی میخوندم. خط میخی مینوشتم. خط میخی ترجمه میکردم. استادِ زبانشناسی وقتی پای تخته بودم رو کرد به اون و بقیه و گفت دانشجو یعنی این! وَ با دست من رو نشون داد. اون زبانشناسی رو فقط پاس کرد!
من تاریخادبیات رو میتونستم پابهپای استادِ مغرورش توضیح بدم، اون دو جلسه مشغولِ التماس بود سیصد صفحه از کتاب برای امتحان حذف شه!
من بلیغِ کاربردی رو از استادِ باسوادِ سختگیرِ دانشکده نوزده گرفتم. امتحانی که سه ساعت و نیم طول کشید و هیچکس برگهش رو نداد. اون فقط پاس کرد چون حتی نمیفهمیدش.
وقتی کنفرانسِ مقامهنویسی میدادم، استادم به کرّات از پاورم، از بیانم، از زبانِ بدنم، از تسلطم، از درکم، از محتوام، از درس خوندنم تمجید کرد و اون حدودِ ده نمره از من عقب بود.
من شاگرداوّل شدم... اون حتی جزو برترها نشد...
اما اون دفاع کرد و مدرک گرفت... من...
فَاصطَبِر:
وقتی پاور رو روی دیتا باز کرد و اسمش دیده شد که زیرش نوشته بود کارشناسی ارشد... من از دردِ پام گریهم گرفته بود... کوچیکه دنیا که بازم به هم رسیدیم. کوچیکه دنیا که غصهای رو که دفنش کرده بودم، نبشِ قبر شد. کوچیکه دنیا که من دویدم و اون رسیده. که من شاگرداوّلِ فوقِ لیسانسِ فردوسیام و جزوهی اون رو باید برای دخترام تدریس کنم...
پام خیلی درد میکنه. از دردش گریهم گرفته. برای شفای پام صلوات هدیه میکنین به امام زمان ارواحنا فداه؟ از شفای قلبم ناامیدم...
«اَلدَّهرُ يَومانِ: يَومٌ لَكَ وَ يَومٌ عَلَيكَ فَإذا كانَ لَكَ فَلا تَبطَر وَ إذا كانَ عَلَيكَ فَاصطَبِر»
@sarbehrah
این درختاناند همچون خاکیان
دستها بَرکردهاند از خاکدان
سوی خَلقان صد اشارت میکنند
وان که گوش اَستَش عبارت میکنند
با زبانِ سبز و با دستِ دراز
از ضمیرِ خاک میگویند راز
در زمستانْشان اگرچه داد مرگ
زندهشان کرد از بهار و داد برگ...
@sarbehrah
سربهراه
چشمام داره میره و اگه بخوابم کوووووووهِ کارام میمونه... اگه نخوابم فردا به سختی میگذره چون بعد از
رفیق میگه دیشب کِی خوابت بُرد؟ میگم نمیدونم، چون بیهوش شدم.
خدایا شکرت که اینقدر سرم مشغله ریختی که از زندگی عقب افتادم و در حالِ دویدنم. خدایا شکرت که فرصتِ فکر کردن ندارم. خدایا شکرت مشغله من رو از برخی گناهها دور کرده و حتی فرصتِ یه تلفنِ ساده ندارم که وسطش بخوره به غیبت. خدایا شکرت که مشغله من رو از اتلاف عمر دور کرده. خدایا شکرت که ساعتِ خوابم و نمیدونم و بیهوش میشم و به محضِ بیداری باید بدوم پی مشغلههام. خدایا شکرت که فرصتِ نتگردی، کانالگردی، فیلمگردی و بیهودهگردی ندارم. خدایا شکرت بهم رزق دادی بتونم وسطِ مشغلههام دلتنگت بشم. خدایا شکرت که وسط مشغله چشم میکشم کِی وقت نماز شه.
خدایا خواهش میکنم نماز صبحها خودت بیدارم کن. نذار قضا شه. خدایا متشکرم که این روزا خورشید رو دیر میاری آسمون و من میتونم نمازِ غیرقضا بخونم. خدایا شکرت که اجازه میدی باهات حرف بزنم.
دعای امروزِ رجبم نیتِ خالصانه است. من میدونم اگه اینهمه مشغله با نیتِ خالصِ برای تو باشه، دنیا و آخرتم رو بُردم. خدایا من رو از نیتهای نفْسانی به نیتِ رضای خودت امان بده. من رو از عقلِ معیشت و نیتهای دنیایی به خدمتِ خلق برای رضای خودت نجات بده. خدایا من رو از برگزارکنندگانِ نماز قرار بده. خدایا حرمتِ نماز رو تو دلم بالا ببر. من رو به نماز متعهد و عاشق کن. خدایا به مشغلههام برکت بده. خدایا بیشتر عاشقت شم. دلتنگتر. بیتابتر. ذاکرتر.
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
تنم رو از کفِ کلاسها جمع میکنم و دنبالِ اتوبوسها تو تاریکی میدَوَم. وقتِ دویدن صدای زمین ریختنِ چیزهایی خیابون رو برمیداره. حروفِ اضافه از جیبهای مانتوم میریزه و فعلهای اِسنادی از جیبِ پالتوم. دستم رو به سرِ جیبام میگیرم که برای نوشتن خردهکلماتی بمونه. تو اتوبوسا مینویسم. از این ایستگاه تا ایستگاهِ بعدی پیامرسانها رو سر میزنم. کلی ویس میگیرم. مینویسم. کمی به اخبار سر میزنم. مینویسم. کارهام و لیست میکنم. مینویسم.
تو اتوبوسها مناجات میکنم. اتوبوسها معبدِ من هستن. لا اله الّا اللهِ ماهِ رجب رو تو اتوبوسها تموم کردم. میدونم از خونه تا مدرسه پونصد و شصت و چهار قل هو الله فاصله است. حتی وعدهی غذاییِ صبحانه رو هم تو اتوبوسها میخورم.
نیمهجونی ازم به خونه میرسه. با اندوهی که وقتِ دویدن از قلبم کفِ خیابون نریخته. اندوهها مثلِ موهای سرم در من ریشه دارن.
به خونه که میرسم توی چای، نبات میریزم؛ روی سیب، دارچین؛ به اندوهم توسّل. من همهچیز رو با طعم دوست دارم. حتی به تدریسِ گروهِ اسمی، طعمِ خوشِ کلّهپاچه میزنم و روی تخته سفره میچینم: یکدست کلّهپاچهی خوشمزهی گرانقیمتِ خانممعلم! کلاسهای گروهِ اسمیِ من همیشه دو دسته شاگرد دارن؛ یا بیزار از کلهپاچه و گرسنه از فهمِ گروهِ اسمی، یا مثلِ خودم عاشقِ کلّهپاچه و دنبالِ درآوردنِ مغزِ گروهِ اسمی. در رثای طعمها میتونم خط پشتِ خط بنویسم. گرچه بخشِ اعظمی از حروفِ اضافهم حوالیِ چهارراهِ مجلسی از جیبم ریخته... دنیا بدونِ طعمها مثلِ زندگی بدونِ عشقه... وَ من به اندوهِ سیّالِ زندگیِ بدونِ عشق هم، طعمِ توسّل میزنم. وقتی فرمودن «إِنَّا غَیْرُ مُهْمِلِینَ لِمُرَاعَاتِکُمْ وَ لَا نَاسِینَ لِذِکْرِکُمْ»...
یعنی دنیا رو طوفان برداره، من پشت و پناه دارم. من میتونم درست جایی که ترس من رو بلعیده و زخمی و خونین زمین خوردم صدا بزنم یا صاحبالزمان! از شما مدد...
پام بهتره. حریفِ مُتمّمهای بیحرفِ اضافه میشم. بلدم مُسند رو چطور بدونِ افعالِ اِسنادی پیدا کنم. فقط... با اندوهِ ریشهدوانده چه کنم؟!
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
@sarbehrah