زمان:
حجم:
189.9K
شرق از آنِ خداست
غرب از آنِ خداست
و سرزمینهای شمال و جنوب نیز
آسوده در دستانِ خداست...
یوهان ولفگانگ گوته
درس هجدهم؛ فارسی یازدهم❣
قراره یازدهم رو با روانخوانیِ دیدار شروع کنم😍
همون سه دیدارِ نادر ابراهیمیه. درس اونیه که امام خمینی میرن دیدار آقای مدرّس😍
دلم برای کتاب درسیم تنگ شده بود❣
عاشقِ رشته و درسم هستم که میتونم با سرِ بلند از مقاومت حرف بزنم😎
تو درس یهسری کلمات در وصفِ رضاخان داره؛ مثل قلدرمآب، قدّارهکش، مستبد...
در ویدئوهام همه رو علاوه بر معنای دقیق، به معنای اصطلاحیِ دیکتاتور هم تعبیر کردم😂
یعنی هی تو ویدئوم میگم منظورش حکومت دیکتاتوری پهلویه، منظورش رضاخانِ دیکتاتوره😂😂😂
آخه یازدهمام خیلی به این کلمه علاقهمندن😉 تدریسِ هدفمند😁
وَ اون بخش که شهید مدرّس میفرمان «چطور او را از دربانیِ سفارتِ آلمان به اینجا رساندهاند» کولااااااااک کردم😂😂😂
قیافهٔ پدر و مادراشون اگر ریخته باشن تو کلاسم دیدنیه و احتمالاً باز کلی پیام از سگِ زردِ نتانیاهو خواهم داشت😂😂😂😂😂
بسی تدریس چسبید، بسی☺️😋
سربهراه
قراره یازدهم رو با روانخوانیِ دیدار شروع کنم😍 همون سه دیدارِ نادر ابراهیمیه. درس اونیه که امام خمی
در نهااااااااایتِ ادبیات و لطافت🍃
خیلی حریری و پفکی و صورتی💞
به اون سبک و سیاقم که میگم با اینی که اینجام و دنیای حقیقیم خارج از ردای تعلیم، ۱۸۰ درجهٔ غلیـــــــــظ فرق داره😂 وَ البته وبلاگیها در متنهای فوق ادبیم دیدنش☺️
استفراغ کردم به سرتاپای رضادَربون و تولههاش و سسخرسی😂😂😂
آقا حلال کنین که مدل باپیژامهم روزیِ شما شده❣😁
از آقای تاگور برای شاگردام صحبت میکردم. از اینکه رضادربونِ پهلوی وقتی فهمید اولین آسیایی هست که نوبل گرفته، دعوتش کرد ایران تا با عَلَم کردنش بهعنوانِ یه آریایی، باستانگراییِ افراطیِ پوچش رو برای زمین زدنِ دین و مذهب و نژادِ عرب بکنه تو چشمِ مردمِ مسلمانِ ایران!
تاگور هم اومد ولی نه برای رضاخان! اینطور ثبت شده که اون یه فرصت پیدا کرد که بتونه بر سرِ مرقدِ حافظ حاضر شه و اشعاری که لالاییِ کودکیش بود و پدرش به گوشش میخوند رو پیشِ خودِ شاعرش بخونه...
اصفهان رو گشت، بوشهر رو گشت، شیراز رو گشت...
وقتی هم برگشت هند، به یادِ ایران قطعهای سرود:
ای ایران؛
تمام گلهای باغِ تو
وَ همه پرندگانِ عاشقِ آنها
زادروزِ شاعری از ساحلی دور را
ستودهاند و آوازشان را
در جشنی دوگانه آمیختهاند
وَ در اِزای آن
این تاجِ شعرم را
بر پیشانیات میبندم و
فریاد میزنم:
سرافراز ایران!🇮🇷
من چقدر خوشبختم که ادبیّاتِ فارسی خوندم❣
چقدر خوشبختترم که دبیرِ ادبیّات فارسی هستم❣
تا دخترام سؤالام و جواب بدن، دو رکعت نمازِ شکر میخونم❣
میخوام انتهای کلاس، که لیستِ غایبین رو میذارم روی گروه تا بدونن حواسم هست،
بعد از اسمِ آخرین نفرِ غایب بنویسم:
وَ دانشآموزانِ مدرسهٔ میناب...🥀
سربهراه
از حوزهٔ ساکت و منفعل برائت میجویم. از علما و فضلای ساکت و منفعل برائت میجویم. از طلّاب ساکت و من
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وسطِ تدریسم این رو میبینم و
گریه...
من رو پشتِ موتور روایت کرده...
دقیق. عمیق.
وقتی با کسی که ادبیات خونده از کلمات صحبت میکنین...(!)
کلماتِ یه شخصِ دیپلمات(!)
کلماتِ یه شخصِ دیپلمات وسط جنگ(!)
کلماتِ یه شخصِ دیپلمات وسط جنگ در سطح بینالمللی(!)
«اتحاد» و «انتقاد» رو قاطی کردی!
غلبهٔ احساس بر عقل(!)
سکوت جایی که باید حرف زد و
حرف زدن جایی که باید سکوت کرد(!)
الحمدلله که کار بهدست مردم کف خیابونه و دیشب نشون دادن یعنی چی و حل شد.
+تمومِ دیشب ویدئوی درسی ضبط کردم. تا هر کدوم داخل شاد بارگذاری شه یه فتح خوندم. یه توسل. یه دعای ۱۴. تدریسم تموم شه باید برم آمادهٔ شب بشم و یا علَم تولید کنم یا کوله ببندم که بتونم به حرم هم سر بزنم. درس خوندنم دوباره شروع کردم چون میخوام برگردم دانشگاه که مؤذن جامعه باشم و از نو بسیج و انجمن رو دست بگیرم. چون «العلمُ سلطان». چون ذوقِ سرشارِ آقام رو به دنبال خواهد داشت. خیلی سخت و جدی هم خوندم. مثلِ روزهای باشکوهِ دانشآموزی و دانشجوییم. سحری آماده کردم و ظرفا رو هم شستم. پیامای بچههامم پاسخ میدم. به ایتا که اومدم پیامای همکارا و دوستایی که قبلاً گفتم هی ختم و کلیپ و فلان و بهمان میفرستن رو باز کردم بازدید بخوره و پیاما رو نخونده حذف کردم. اومدم کانالم، نوشتم و رفتم.
همهٔ اینا رو گفتم که بگم جز کانال خودم کانالی نمیرم! کانالی هم برم و چیزی خلاف عقیده و منشم داشته باشه، دیگه نگاهشم نمیکنم!
دیگه نگاهشم نمیکنم!
به وقتِ خودم احترام میذارم. عمره دیگه... فقط یه باره... فکر کنم اتفاقاً الآن بهتر متوجه شی!
چیزی در کانال سربهراه باب عقیده و فکرت نیست؟
دیگه نگاهشم نکن😊
تمرین و مراقبهٔ اراده هم هست!
جنگ، جنگِ ارادههاست.
سربهراه
وقتی با کسی که ادبیات خونده از کلمات صحبت میکنین...(!) کلماتِ یه شخصِ دیپلمات(!) کلماتِ یه شخصِ دیپ
نمیدونم کدوم تیکه از خاکِ پاکمه... کدوم قوم و تبارِ هموطنم... ولی من فدای تشخیص و تصمیمِ بهجای بهدور از هر تعلل و تأخیر و توجیهشون...
من فدای اقدامِ بهدور از هر توهین و تنش و تندی و تهمتشون...
من فدای اینهمه ذکاوت و متانت و شجاعتشون❣❣❣
هیچچیز قاطیِ هیچچیز نشده!
همهچیز سرِ جاشه و هرکس داره مُهرهٔ خودش رو بازی میکنه!
که جانِ من فدای ایران❣
کلههاتون و از گوشی بیارید بیرون، کمی کار کنید، درس بخونید، دعا کنید، و ماست و قیمه رو قاطی نکنید، خوشمزه نمیشه😊
سربهراه
وسطِ تدریسم این رو میبینم و گریه... من رو پشتِ موتور روایت کرده... دقیق. عمیق.
همسایهمون که نماز میخونه و روزه میگیره و روضه میره و برای امام حسین علیه السلام هم گریه میکنه،
اما نه به آهنگِ همسایهپشتی معترض بود، نه به سگِ اونیکی که دنبالِ دخترش یهبار افتاده بود...
مخصوص اومده پیشم و دهنش رو کج کرده که مثلاً اندوهگینه...
میگه حالا چه کار کنیم؟ بدبخت شدیم...
من محکم و استوار اما سنگین و بدون هیچ لبخندی پاسخ میدم بدبخت ترامپه، بدبخت اسرائیلیان، سربازاشونن، بدبخت مزدورای داخلیان.
میگه سر نمازا و افطارام دعا میکنم جنگ تموم شه شل و فلج نشیم.
میگم دعا کنید به پیروزیِ جمهوری اسلامی تموم شه.
دخترش از راه میرسه. کلاس پنجمه.
مادرش میگه پیروزی به چه دردمون میخوره؟ رهبر که رفت... پیروزی میخوایم چه کار؟
سعی میکنم به سادهترین زبان باهاش حرف بزنم. میگم رهبر هم عبد خدا بود و سرباز ظهور. پیروزی به دردمون میخوره چون صبحای جمعه میرین دعای ندبه و از خدا میخواین امام زمان علیه السلام بیان. کشوری که تیکه تیکه بشه و مردمش پراکنده چطور میزبانِ امام باشن؟!
میگه ای... امام زمان برای ما نمیاد که... جنگ پیروز بشیم یا نشیم ما امام زمان رو نمیبینیم. پس بهتره جنگ تموم شه شل و فلج نشیم...
میبینم علاقه و پافشاری داره به بدبخت شدن، میگم باشه، پس انشاءالله جنگ تموم شه، سربازای آمریکایی بیان من و دخترتون و ببرن. مثلِ دخترای سوریه و عِراق.
دخترش با چشمای ترسان به مادرش نگاه میکنه. مادرش جا خورده. دیگه دهنش کج به اَدا نیست. شیرفهم شد چی شد. لباش و میگزه و تندی میگه وای نه! خدا نیاره اون روز و!
منم همونقدر طبیعی ادامه میدم تجمعات شبانه نباشه، دعا برای پیروزی و ظهور نباشه، این کشور تجزیه میشه. هر تیکهش میفته دست یه حرومزاده. مال و ناموسمونم غارت میکنن. کتاب دخترانِ قوچان رو پیدا کنید بخونید. یا کتابایی دربارهٔ سوریه و عراق. کتابفروشیهای دور حرم دارن. سرنوشتِ مردمِ ناامید و بیتفاوت به سرنوشت کشورشون، اسارت و ذلته. مردها رو میکُشن، زنها رو برای خودشون برمیدارن. ماجرا فقط خاک نیست! چنانچه تو سوریه هم نبود! تو عراق! تو افغانستان وقتی آمریکاییها بودن! تو لیبی! همیشه همین بوده، نمیدونم چرا برخی اصرار دارن متوجه نشن!
ساکت شده. هی به دخترش نگاه میکنه.
میگه راست میگی... خدا کنه پیروز شیم...
میگم امام خمینی و خامنهای مثل پیامبر نجاتدهنده و عزتبخشِ دخترا بودن... نیم قرنه کسی نتونسته چپ به دختر ایرانی نگاه کنه... نیم قرنه یه وجب از این خاک جابهجا نشده... رهبر رفتن، ما مردمش که نرفتیم! تا زندهایم کار ایشون رو ادامه میدیم. ایشون مگه بعد از فوت امام خمینی دست از تلاش برای پیروزی کشیدن که ما بکشیم؟! من و شما تمومیم، دخترتون چی؟ بزرگ که شد بگه وطنم کجاست؟ بگه مادرم و همسایهم برابر دشمن چه کردن؟ اصلاً بیوطن و جمهوری اسلامی به بزرگی میرسه؟
میگه برم برای پیروزیمون سوره فتح بخونم که تلویزیون میگه.
وَ میره.
من یه لایهٔ غلیظ غبار نشسته روی دلم...
یه لایهٔ غلیظ...
کاش خدا عقلمون بده... وَ غیرت!
پیروز که شدیم
ترامپ رو که به خفّت هلاک کردیم
نتانیاهو رو که کشتیم
اسرائیل رو که محو کردیم
شاخ استکبار رو که شکوندیم
میرم که فقط عزاداری کنم
فقط.