eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
326 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
دو تا از سخنرانی‌های اخیرِ آقا وقتی جمعیت شعار داد «ای رهبر آزاده! آماده‌ایم! آماده!» آقا جواب دادن: «این آمادگی‌ها باید بیشتر شود» تو‌ یکی دیگه فرمودن: «این آمادگی‌ها باید به مرحله‌ی عمل برسد.» گرفتید چی شد؟ طعنه؟ گلایه؟ به‌رخ کشیدنِ راحت شعار دادن؟ امر؟...؟ مربوطه به انتخابات! مربوطه به انتخابات! @sarbehrah
وقتی حسرت می‌خورم نمی‌تونم مدرسه و کلاسا رو برای پیروزی انقلاب تزیین کنم، با خودم می‌گم کاش از خودم خونه داشتم؛ دمِ در تو کوچه ریسه می‌زدم و پرچم ایران، کفش‌کنِ ورودیِ خونه پرچم آمریکا و اسراییل می‌نداختم، کلللللل خونه‌م و شرشره و بادکنک می‌زدم، مثلِ عید که سیزده روز هفت‌سین پهنه، ده روز یه سفره از شیرینی و میوه می‌نداختم، عکس آقا و امام رو می‌ذاشتم، اگه بچه داشتم برای هر شب‌شون برنامه می‌ریختم، با نمایش عروسکی و شعر و قصه ماجرای انقلاب رو براشون تعریف می‌کردم، ۲۲ بهمن به بچه‌هام هدیه می‌دادم، ده روز هر غذایی که دوست داشتن می‌پختم و محبتِ انقلاب رو به جون‌شون می‌ریختم، برای هم‌کلاسی‌هاشون کاردستی درست می‌کردم و با شکلات ازشون پذیرایی می‌کردم، به کوری چشم هرکی تو مدرسه دشمنِ انقلابه، شیرینی می‌گرفتم می‌بردم مدرسه می‌گفتم برای پیروزی انقلابه، آوردم بچه‌م از دوستاش و معلماش پذیرایی کنه، ۲۲ بهمن تو خونه‌م مولودی می‌گرفتم، همسایه‌هام و دعوت می‌کردم، یه حاج‌آقای باسواد و بصیر میاوردم برای سخنرانی که آگاهی شرکت در انتخابات بده، عکس و فیلمش و این‌قدر نشر می‌دادم تا دشمنِ انقلاب از عصبانیت بمیره :)) خوش به حالِ اونا که از خودشون خونه دارن، بچه دارن، بچه‌ی مدرسه‌ای دارن، صاحب‌منصبن و مدیر و مؤسسِ یه جایی که خودشون صاحب‌اختیارن... چقدر فرصتِ خدمت به انقلاب دارید😍 تو رو خدا یکی از خدمت‌هاتون رو به نیتِ من انجام بدید❣ @sarbehrah
مدیرم تماس گرفتن. شکر خدا، خدا در محل کارم عزتم داده و اعتماد کادر رو دارم (برای همین شامل حسادت همکارا شدم). این هفته داریم کارنامه‌ها رو می‌دیم. گفتن فردا احتمالا چالش دارم: یه دانش‌آموز تازه‌وارد داریم که نیمه‌ی آذر مدرسه‌مون اومده. مستمرش رو در کارنامه نمره ندادم و نوشتم تازه‌وارد. هزار الحمدلله سیدا خرابه و کارنامه‌ها رو خودمون صادر کردیم. مدیرم می‌گفتن همه دبیرا نمره دادن جز شما. برای همین والدینش شاکی‌ان. مدیرم می‌گفتن اینجا دقت و اعتقاد شما خیلی دیده شد. کلی تشکر کردن و گفتن همه‌جوره پشتم هستن. ولی والدین... قراره فردا بیان، به جای این‌که از هجده دبیر دیگه بپرسن چطور به دانش‌آموزی که نیمه‌ی آذر اومده، مستمرِ یک ترمه (یعنی سه ماه و نیمه) دادن، من رو بازخواست کنن که چرا نمره ندادم(!) از طرفی قراره آقای شارلاتان بیاد که از برگه‌ی انشای دخترش عکس بگیره ببره اداره شکایت. امروز اومده و چون من اونجا نبودم کلی مدیرم رو فحش داده... بددهن و نفهمه. اداره مدتی ادبش کرده بود، حتی برگه‌ی آذرماه دخترش رو برام امضا کرده بود، زیرش آیه قرآن نوشته بود که هرکی علم داره خدا بالا می‌برش و باید از معلم تشکر کرد(!)، دخترش هم یکی از فعالای گروه پژوهشمه و هرچی کارش رو ایراد می‌گیرم عقب‌نشینی نمی‌کنه و باز ادامه می‌ده. اما حساب کار دستش اومده و وقتی دید از باباش نمی‌ترسم، حسابی از من حساب می‌بره. همین الآن روی شاد پیامِ بلندبالایی فرستاده بود که خانم فلان کاری که بهم سپردید به این دلیل نشد و نمی‌شه و فلان. در جواب یه خط نوشتم: به گفتمان ادامه بدید. شیرفهم شد و نوشت به گفتمان ادامه می‌دم. انشای دی‌ماه رو موضوع رو بد فهمیده بود. یعنی «متن» با «موضوع» یکی نبود. فکر کنم چهارده یا پونزده دادم. مدیرم امروز اجازه ندادن از برگه عکس بگیرن. من گفتم مشکلی نیست، بگیره. اما به مدیرم گفتم در مورد درس انشا ممکنه چالش پیش بیاد چون آموزش و پرورش سواد نگارشی نداره، درس نگارش مثل دینه، هرکی فکر می‌کنه توش صاحب‌نظره و به تنهایی می‌فهمه، سلیقه‌ایه و تخصص‌محور نیست. گفتم اگر اداره من و بخواد و برم توضیح بدم متن و موضوع یکسان نیست، نمی‌فهمه. گفتم من پای تخصص و عقیده‌م هستم، بین این انشا و انشایی که متن و موضوع یکیه، یعنی فهم و درک نگارشی داره باید فرق باشه. اما دردسرسازه. بنده‌خدا گفتن همه‌جوره کنارتونم. خدا خیرشون بده ولی امام زمان روحی فداه ان‌شاءالله کنارم باشن. دوست داشتم فحشا مال خودم می‌بود، هم جواب دندان‌شکنی به مردک می‌دادم، هم کس دیگه‌ای جای من فحش نمی‌خورد. اون‌دفعه شستمش. با چادرم رفتم پیشش، موبایلم رو که روی صفحه‌ش عکس امام خامنه‌ای هست باز کردم و گذاشتم رو میز، آتیش بگیره :) ازوناس که می‌خواد دخترش مهاجرت کنه اینجا تلف نشه :) همین هفته پیش هم درسشون رسید به شهید چمران، کتاب و بستم و گفتم داریم درباره‌ی یه مخ حرف می‌زنیم! مخی که آمریکا پول و ماشین می‌ریزه زیر پاش، التماس می‌کنه بیا استاد دانشجوهای ما شو، بعد اون همه رو ول می‌کنه می‌ره جنوب لبنان با یتیما تو یه خوابگاه بوناک زندگی می‌کنه! بعد تکرار کردم: یه مخ واقعی! نه خنگولی که با پول باباش مهاجرت کرده باشه آمریکا و اونجام غلطی نکنه جز اتلاف عمر! بعد کلللللللی از زندگی‌ چمران گفتم. اونقدر که اشکِ سه نفر رو درآوردم و چند نفر بعد کلاس اومدن ازم کتاب درباره‌ی چمران خواستن. امشب شب‌کارم و فردا تا عصر مدرسه‌. حتی روزای تعطیلم پر شده. شکر خدا. تا می‌رسم خونه خوابم می‌بره. مدام خسته‌ام. برای اولین بار در سال تحصیلی دو‌ هفته است که دارم یه مانتو می‌پوشم. یعنی حتی حوصله‌ی اتوی مانتوی جدید ندارم. واقعا کشش روحی فردا رو ندارم... اما توکل به خدا، توسل به امام زمان ارواحنا فداه. نمی‌دونم چند تا، اما هرچقدر کَرَمتونه برام صلوات بفرستید و هدیه کنید به امام زمان روحی فداه که فردا عزت‌مند و سربلند و بر مدار امام از مدرسه بیرون بیام. @sarbehrah
آخرش رو اول می‌گم؛ مؤسس و مدیر اصلی تمامِ شعبه‌ها وقتی بلند شدن که برن، شخصا به من گفتن برای دوازدهم‌های شعبه‌ی متوسطه دوم، تا حالا سه دبیر ادبیات عوض‌ کردیم و هنوز باب دلم نیست. جدّا وقت نداری یا حرف دیگه‌ایه؟ گفتم جدّا وقت ندارم. گفتن بیا و دوازدهم رو هم بگیر. قبول نکردم و صحبت تمام شد و رفتن. این یعنی از صلوات‌هاتون ممنونم. جبران می‌کنم به‌زودی ان‌شاءالله. اما اولش حالِ منه که خوب نیست... که تو اتوبوس چشم‌هام هی خیس می‌شد و چون ماسک نزدم، هی نفسای عمیق می‌کشیدم که اشکام نریزن... مشکل اینه که آقای شارلاتان رفته اداره و حراست، مؤسس رو خواستن و امروز بعد از صحبت با من رفتن که برن حراست؟ نه. مشکل اینه حراست گفته این باید بیست می‌داد که بچه زده نشه و با بی‌سوادی راجع‌به چیزی که کمترین سوادی ازش ندارن نظر داده؟ نه. مشکل دو کلاسمه که وقتش به چرندیاتِ شارلاتان گذشت و بچه‌هام خودشون ارایه دادن و معلم بالا سرشون نبوده؟ نه. مشکل مادرِ یکی از دانش‌آموزامه که علنی گفت نمره بدید برم؟ شاخ و شونه نکشید، تهدید به حراست نکرد، حتی نپرسید بچه‌م چه کار کرده، فقط من و کشید کنار و گفت معدلش پایین اومده، سه درسِ شما خراب کرده، نمره بدید برم! همین‌قدر وقیح! همین‌قدر دزد! همین‌قدر غاصب! همین‌قدر اسرائیل! مشکل امثالِ ایناست؟ نه. مشکل اینه که گفت من معلمِ جهادی‌ام، مجانی می‌رم این‌ور ‌و اون‌ور درس می‌دم، می‌فهمم زحمت می‌کشین، نمره بدید برم؟ وَ من صریح جواب دادم معلم جهادی ناحق می‌کنه؟ وَ اون اصلا معنای جهادی و ناحق رو نفهمید و باز گفت نمره بده برم؟! نه. پس مشکل چیه؟ چرا وقتی سربلند از مدرسه بیرون اومدم حالم این‌قدر بده؟ اشکام هی سُر می‌خوره روی صورتم؟ چون من کارم و بلدم، اسمش غرور شه، تکبر شه، خودشیفتگی شه مهم نیست! من بلدِ کارم هستم. من رو بی‌هیچ آمادگی‌ای ببرن سرِ کلاسی. من تازه فهمیده باشم دخترن یا پسر، کوچیکن یا پیر، باسوادن یا بی‌سواد، محرومن یا ثروتمند، معمولی‌ان یا نابه‌هنجار، فرقی نمی‌کنه، در کمتر از ده دقیقه می‌فهمم باید چطور شروع کنم، چی بگم، چطور ادامه بدم. من به کارم دانام. لطف خداست. من بلدم انتزاعی‌ترین مفاهیمِ سخت و پیچیده‌ی دستورزبانی رو با بیان‌های مختلف جوری توضیح بدم که شاگردام متوجه بشن و یادش بگیرن. من سرِ کلاس کم‌هوش‌ترین شاگردهام و میارم پای تخته و طوری براشون فرق نهاد و فاعل و انواع وابسته‌های اسمی رو شرح می‌دم که مثل بلبل یاد می‌گیرن و اگر تمرین رو رها نمی‌کردن، می‌تونستن نمراتِ خوبی بگیرن. اما امروز بدیهی‌ترین... عینی‌ترین... ساده‌ترین... پیشِ پاافتاده‌ترین مفاهیمی که به روشنیِ روز بود رو هرچه می‌گفتم کسی نمی‌فهمید(!) مؤسس نیم ساعتِ اول این‌طور شروع کرد که می‌فهمم حق با شماست ولی نمره بدید(!) ولی‌نعمت ما والدین دانش‌آموزان هستن(!) بعد به خودش اجازه داد صرف تجربه‌ی تدریس درباره‌ی انشای دختر آقای شارلاتان نظر بده که از نظر اون نمره‌ی بیشتری می‌گیره. من اول به احترام و در لفافه شرح دادم. دیدم نفهمیدن(!) بعد به احترام و در صراحت پرسیدم به‌نظر شما یک انشای خوب، چند خطه؟ گفتن ده تا پانزده خط. گفتم بله! کتابام این و نوشته(!) اما غلطه! وقتی کوتاه‌ترین داستانِ دنیا، شش کلمه است، یعنی ملاک تعداد کلمات و خط نیست، بلکه محتوا، قالب و ساختاره! به‌وضوح جا خورد... اعضای صورتش تعجب کرد... من به احترام اما صریح سوادم رو به رخ کشیدم، نشونش دادم همون‌طور که اون بلدِ تأسیسِ شعبه است و من بی‌تخصص از دخالت در کارش، اونم بی‌تخصص در نوشتنه و حق دخالت در کارم رو نداره! به احترام و صراحت بیان کردم ولی نعمت من والدین نیستن! والدین به مثابه‌ی همراهانِ بیمار هستن که درکی از چرایی سوزنِ آمپول و سرم و تیغِ جراحی ندارن و کنارِ دستِ معلم به هیاهو و جلزولزن، اما من باید و موظفم کارم و بکنم! به احترام و صراحت گفتم اگر قراره به نمرات دستی برده شه، باید دبیر ادبیات رو عوض کنید! به احترام و صراحت گفتم وقتی می‌گم تا تهِ ماجرای حراست و هستم، یعنی می‌دونم چه راهی رو دارم می‌رم و چه کار دارم می‌کنم. به احترام و صراحت گفتم من به بچه‌هام شرحِ شعر می‌گم که باید عدالت رعایت شه حتی به زجر و سختی، چطور خودم خلافِ آموخته‌م عمل کنم؟ من امروز بارها و بارها به کرّات به والدین گفتم این نمره، نمره‌ی تلاشِ دختر شماست... بابتِ عملکردش نمره گرفته... وَ نمره‌ای غیر از زحمتش نخواهد گرفت... من امروز کلی کارنامه اومد روی میزم که روبروی مستمرِ دختری که نیمه‌ی آذر اومده مدرسه‌مون درس به درس نمره بود... جز املا، نگارش و فارسی، وَ من باید جواب می‌دادم چرا(!) @sarbehrah
حالم خی‌لی بده! خی‌لی بد! به هیچ‌کجای جهان نمی‌رسم... هیچ امتدادی در دخترام نخواهم گرفت... هیچ چیزی مسیرش درست نمی‌شه... من انگشت بالا می‌بردم و نشون می‌دادم روزه... آفتابه... روشنه... اما روبروی من به فریاد و هیاهو می‌گفتن تو کوری! شبه! آه! من چطور بگم از چی‌ این‌قدر رنجور و خسته‌ام؟ پیامبر چطور جاهل‌های متعصبِ عقب‌مونده‌ی دخترکُشِ نادون رو تحمل کردن؟! چطور تو اون‌همه سال قلبشون دوام آورد و از غصه دق نکردن؟! آه! من چطور بگم امروز چه باطنی داشت و چه فرجامی دیده می‌شه؟ @sarbehrah
یه فیلمِ آروم و آرامش‌بخشه. @sarbehrah
دماغم و می‌کشم بالا و چندین بار پلک می‌زنم تا اشکام نریزه و دست‌های یخ‌زده‌م رو می‌گیرم دورِ شمعِ قلبم که میانه‌ی طوفان‌ها امیدش خاموش نشه. با هر قطره‌ی امیدی که از قلبم ذوب می‌شه و می‌ریزه صدا می‌زنم: یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
دلم می‌خواد پیراهن مردونه‌ی سفیدم رو بپوشم که سرِ آستینش رو رفیق گل دوخته، روسری آبیِ آسمونی که ندارم رو سرم کنم، گره بزنم، چادرِ ساده‌ی کِش‌دار بکشم روشون، تو بارون بزنم بیرون، برم کتابخونه‌ی نُقلی‌ای که دوسش دارم، به‌جای قهوه‌ای که نمی‌تونم بخورم یه کاپوچینو درست کنم، و پشتِ میزِ سالن‌مطالعه‌ی نُقلی‌ای که دوسش دارم برای بارِ چندم سووَشون بخونم... @sarbehrah
سه نوبت نماز، یه وعده غذا، بقیه‌ی امروز رو خواب بودم! خدایا ببخشید که خوبانِ عالَم دارن سخت کار می‌کنن و زحمت می‌کشن و من انگل‌وار زندگی می‌کنم... ببخشید که اونی نیستم که شما من رو به خاطرش آفریدی... @sarbehrah
یه کاغذ گذاشتم و روش یه جدولِ هشت‌خونه‌ای کشیدم؛ از شنبه ۲۱م تا شنبه ۲۸م. فردا به تمیزی می‌گذره و خونه و دوستام‌. اما شنبه باید برگه‌های دخترا رو تصحیح کنم و تموم شه، پیگیر خوارزمی بشم، شب‌کارم و تا صبحِ یک‌شنبه بیدار، یک‌شنبه راهپیمایی‌ام، بعدش اولین جلسه‌ی خصوصی خونه‌ی یکی از شاگردای قدیمی‌م، شب برسم خونه قبل از بیهوش شدن باید اتو کنم. دوشنبه تا چهارشنبه باااااااید حکایت‌نویسیِ خوارزمی رو برگزار کنم، سه‌شنبه خصوصی دارم، چهارشنبه جلسه‌ی شورا سخنرانم، رفیق پاورم و تقبل کرده بسازه، یکی از دوستان رزقِ شعرم و، خودم باید مطالعاتم و سرجمع کنم. مدرسه هم که جای خود. حقوقم رو تموم کردم ولی امیدوارم از جایی که فکرش و نمی‌کنم رزقی برسه و بتونم برای تولد امام حسین علیه‌السلام برای دخترا شکلات یا لیسک بگیرم. پنج‌شنبه خصوصی دارم و باید وصیت‌نامه‌ی جدید بنویسم و نمرات بهمن رو قبل از رفتن حساب کنم. اسمِ هفته‌ی پیشِ رو رو می‌ذارم: مقاومت تا ظهور! مقاومتش رو که از شلوغیِ برنامه‌م می‌شه فهمید، ظهورش رو هم ان‌شاءالله پایانِ مقاومت ببینم🤲 برای عالی و بر مدارِ امام پیش رفتنِ کارها و برنامه‌هام یه صلوات هدیه می‌کنین به امام زمان ارواحنا فداه؟❣ من برم اسرای شبِ جمعه‌م و بخونم. @sarbehrah
به سامانه زیر مراجعه کنید و کارنامه نماینده شهر خود را بررسی کنید.https://shafanama.ir/ https://eitaa.com/sarbaz_bashim. @sarbehrah