eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
باید امسال خوب کار کنم و برای رزق مادی هم دعا کنم. امسال کاروان زیارتی قدس راه بیفته یا بعد از اربعین راهی شیم، باید دست‌وبالم باز باشه. فلسطین هم زیتون داره، هم صابون زیتون😍
خمسم و پرداخت کردم و مالم پاک و طاهر شد... الحمدلله که هنوز به سربرگِ «امام خامنه‌ای»❣
ذبیحِ پاکدامنم...
سربه‌راه
دو شب و سه روزه بیرونم. پنج‌شنبه شب‌کار بودم و صبح رفتم تشییع و ظهر نمازجمعه و عصر حرم تحویل سال و دیشب تا سه با رفقا تجمعِ ماشینی و بعد هم حرم که نذاشت بخوابیم و صبح نماز و بعد پی خمسم و الآنم این پیامِ دوستم. ولی دیگه کشش ندارم و برمی‌گردم خونه. برنامهٔ زندگی‌م رو باید متناسب با فضای غیر ماه مبارک بچینم و ساعت‌های بازتری دارم احتمالاً. خصوصاً که فعلاً مدرسه هم تعطیله.‌ زندگی باید با قوّت و قدرت جریان داشته باشه تا فردای پیروزی دست‌مون پر باشه و بریم برای مرحلهٔ سوم. مرحلهٔ سوم چیه؟ ظهور سه مرحله داره: مرحلهٔ اول انقلاب اسلامیه که سال ۵۷ اتفاق افتاد. مرحلهٔ دوم منطقهٔ اسلامیه که داره اتفاق میفته. وَ مرحلهٔ سوم دنیای اسلامیه که باید بعد از این روزا براش آماده باشیم.‌ از این دو شب بسیار حرف دارم اما بسنده می‌کنم به دلخواهم؛ اول دیدارِ کلی از شاگردهام بود😍 تو حرم راه می‌رفتم و می‌دیدم یهو یکی صدام می‌کنه و جیغ می‌کشه و می‌پره بغلم😍😭 ششم‌های المپیاد ادبیاتم... دخترکانِ مدرسهٔ پارسالم... شاگردخصوصی‌هام... البته فکر می‌کنم پیر شدم. در همون لحظهٔ اول مثل قبل‌ نمی‌تونستم سریع بازیابی کنم کی هستن. متأسفانه باید خودشون رو معرفی می‌کردن و بعد منم از شادی جیغ می‌کشیدم و تو بغلم فشارشون می‌دادم. داشتم غصه می‌خوردم که رفقا یا راست گفتن یا امیدم دادن که از حواس‌پرتی و پیری نیست، از تجربهٔ زیاده و این‌که تو هر صحن یکی پرید بغلک یعنی برای دخترای زیادی از این کشور معلمی کردم😍😭❣ قبل از سال تحویلم شاگردخصوصیِ پارسالم بهم زنگ زد و گفت من با شما به چیزی به اسم «ظهور» متوجه شدم و... حرفایی زدیم که جفت‌مون پشت تلفن داشتیم مثل ابر بهار گریه می‌کردیم... شادم پر از پیامه از دخترکان نهمِ پارسالم و مابقی شاگردهام... از خواب بیدار شدم، باید برم شاد و فقط پیام پاسخ بدم. ولی ناراحتم که دیگه نمی‌تونم درجا شاگردام و بشناسم و این زوال ذهن اذیتم می‌کنه... یکی هم این‌که وقتی قبل از صحبتِ امام خامنه‌ای دربارهٔ پیکر مطهر آقاجانم، برای نشانِ پیروزی از V ِ ویکتوریِ انگلیسی باید استفاده می‌کردم عصبی می‌شدم.‌ تو تجمعات شبانه‌مون ماشین‌ها که عبور می‌کردن و می‌خواستیم به هم نیرو بدیم، باید V نشون می‌دادم و دوست نداشتم. همون شبای اول دنبال جایگزین بودم که تنها گزینه نشانِ غدیر بود که ورزشکاره نشون داده بود. ولی یه شب به هرکی نشونش دادم نمی‌شناخت و براش آشنا نبود. دوباره برگشتم به V تا صحبتِ امام خامنه‌ای از مشتِ گره‌کردهٔ آقاجانم... دیشب که با ماشین از خیابون‌ها عبور می‌کردیم و همه‌مون مشتِ گره‌کرده از پنجره بیرون می‌بردیم و وصل می‌شدیم به اونا که کنار خیابون بودن، همه با لبخند و مشت گره‌کرده بهمون بازخورد می‌دادن... حالا ما زبانِ بدنِ پیروزیِ دنیا رو هم تغییر دادیم...😍😭❣ دیشب با اشک شوق به روزهای ارشدم فکر می‌کردم که وقتی استادم پرسید چرا اومدی آموزش زبان فارسی بخونی؟ گفتم رهبرم نوید دادن زبان فارسی به‌زودی بین‌المللی می‌شه... همه میان پی‌اش که یادش بگیرن... می‌خوام اصولِ آموزش زبان وطنم رو بلد باشم که بتونم آموزشش بدم... آه ای آقای «کشوردوست»ِ من...❣ خونِ دلت داره لعل می‌شه عزیزِ من...
مامان بیدارم کرد که داره برامون مهمان میاد. بعد بهم عیدی داد. لباس نو خریده که مثلاً سیاه از تن دربیارم. منم تشکر کردم و گفتم ان‌شاءالله بعد از تدفین آقاجانم و نابودیِ اسرائیل. دوش‌ گرفتم، بازم سر تا پا مشکی پوشیدم، چادررنگه‌م و سر کردم و آمادهٔ رسیدن مهمان‌ها هستم و بازم تبیین و تبیین و تبیین و تبیین و... آه خدا... آه.
مهمان‌ها رو بدرود گفتم و دارم می‌رم جبهه. دیشب که با دوستام بودم برای همه‌مون فوق‌العاده بود و امشب باز تک‌به‌تک‌مون تنهاییم. اما همین‌که می‌ریم‌ خیابون و مردم رو می‌بینیم قلب‌مون محکم می‌شه... کاش با این مردم عاشورا بودیم... کاش با این مردم کوفه بودیم... ای حضرت زهرا می‌بینید ما رو؟ قلب‌تون شاده ازمون؟ ما علی‌مون رو تنها نذاشتیم...😭❣
گفت من خیلی شهید لاریجانی رو نمی‌شناختم، می‌شه کمی درباره‌ش بهم بگی؟ من با ذوووووق: توئیتاش همه آراستگیِ نوشتاری داشت و همیشه علائم ویرایشی رو رعایت می‌کرد☺️ برخلاف آقای پزشکیان که در توئیت‌هاشون علائم رعایت نمی‌شه و روی اعصابمه😒 اون کف‌کرده: 😶‍🌫😶‍🌫😶‍🌫😶‍🌫😶‍🌫😶‍🌫😶‍🌫😶‍🌫
زمان: حجم: 96.8K
دستِ خدا بر سرِ ماست.
کتابای فارسیِ مدرسه رو ریختم جلوم و صفحات کل رو منهای صفحات خالی و تصویر کردم. صفحاتِ حقیقی رو تقسیم بر روزهای تعطیل از فردا تا سیزدهم کردم. چهاردهم رو گذاشتم برای جبرانیِ هرکس نرسید یا استراحتِ هرکس که با برنامه تموم کرد. شد روزی هفت_هشت صفحه. خودم هر روز برنامهٔ همون روز رو خواهم گذاشت. روزی یه تست هم می‌ذارم روی گروه‌های درسی‌م که هم محتوا مرور شه، هم به بهانهٔ تست بتونم مبانی رو انتقال بدم. این‌که ببینن معلم‌شون براشون برنامه ریخته چندین معنا براشون خواهد داشت: علاقهٔ معلم‌شون بهشون؛ نظم و برنامه؛ تلاش در عین گذروندن روزهای غیرعادی؛ امید به آینده و به‌فکرش بودن؛ جدی بودن برنامه‌های پیش رو؛ پرهیز از بطالت و ناامیدی؛ در دسترس بودن دبیر؛ پرداختن به وظیفه؛ وَ کلی مورد دیگه. برای خودم هم برنامه ریختم. البته به سبکیِ برنامهٔ دخترام نشد😭 ولی خودم هم از امشب مشغول درس خوندنم. ناقصی‌های کانالم روی اعصابمه که خودم رو مجبور کردم کاملش کنم و می‌کنم‌. علاوه بر واجباتی مثل تشییع شهید فردامون و تجمعات شبانه، وَ امور روزانه و عادی و مهمان‌داری، درس خوندن و رسیدگی به شاگردام و هم وارد برنامه کردم. خوابم هنوز تنظیم نشده و شب‌ها به‌سبکِ ماه مبارک بی‌خوابم. چاره‌ش اینه طول روز از خودم چنان کار بکشم که شب بیهوش شم. با برنامهٔ جدیدی که برای خودم ریختم همین اتفاق باید بیفته‌. از نظر خورد و‌ خوراک هم باید به خودم برسم. نیروی بی‌جون و قوّت به درد ظهور نمی‌خوره. بسم اللّه😎