دلخوش به سفرنامهها و روضههاییام که برای شما نوشتم؛
صله نمیخوام،
شما رو میخوام❣
@sarbehrah
چراغای کتابخونه رو خاموش کردن و دیگه بیرون زدیم. هنوز کلللللللی کارام مونده! عیدیِ دخترام و هم خریدم😍😍😍
شادیشون تو روزای شادیِ اهل بیت علیهم السلام؛ نذرِ ظهورِ امام زمان ارواحنا فداه❣
@sarbehrah
رفیق با اووووونهمه کارش، پاورِ جلسهی شورای دبیرانم رو رسوند،
دوست از اون سرِ شهر، رزقِ معنویِ شورای دبیران رو این ساعت و الآن رسوند.
خودم رزومهم و برای جلسهی حراست آماده میکردم با برگههای امتحانیِ دخترام.
صبح حراست... بعد مدرسه... عصر جلسه شورا... بعد یه مراسمِ دوستانه.
فردا روزِ سخت و شلوغی دارم که حتما خدا توانش رو در من دیده که برام رقم زده.
بدنم از بیخوابی ضعیف شده، صورتم زرد شده و دخترام دیروز میگفتن لاغرتر شدم. همهچیز بهسرعت در جریانه. یک لیوان شیرِ گرم که داخلش عسل ریختم و نبات و دارچین خوردم و خودم رو تقویت کردم. باید بشینم شعرای رزقا رو بنویسم. شعرهایی با محتوای «تربیتِ خودمون، نه دیگران!».
محتوایی که قراره فردا از رفرنسِ قرآن، استاد پناهیان و امام خامنهای ازش حرف بزنم. یک بازیِ بهتمامه رو و شفاف.
پاورم فوقالعاده زیبا شده. رزقا رو هم که میبینین.
هی رفیق!
آی دوست!
دمتون گرم! سرتون سلامت! بهقولِ خودتون در نجف جبران میکنم❣
برای فردای من دعا کنید... صلوات یادتون نره هدیه به امام زمان ارواحنا فداه... گرچه خودم زیارت عاشورا خواهم خوند...
اگر فردا آخرین روزِ معلمیِ من باشه...
سربلند و باشکوه و عزتمند تمومش میکنم.
أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّه
إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِباد❤️
@sarbehrah
اختتامیهی روزِ سختم باید اینجا باشه؛
مزار شهدا،
حَسُنَ أُولٰئِكَ رَفِيقا❣
@sarbehrah
دیشب رسیدم خونه، فقط مقنعهم و درآوردم و دراز کشیدم کنارِ بخاریِ خاموشم که ده دقه چشام و ببندم و بعد بلند شم، اما خوابم برد تا صبح!
با لباسِ مدرسه... بدونِ شام... بیهوش شدم تا صبح!
دیوونهی این مدل خوابیدنام😍
@sarbehrah
من کلی پست نکتهدارِ عمومی نوشتم که بازارسال نکردید، این سه خطِ روزمرهی شخصی رو چرا بازارسال کردید؟!
منتظر پیاماتون هستم جهت شفافسازی :)
@sarbehrah
جدیدترین نوشتهی مستورِ لعنتی رو هدیه گرفتم و تنها گزینهایه که میتونه من و از پای برگههای مدرسه که تلنبار شده بکشونه کنارِ بخاری تا یهنفس بخونمش😍😍😍
امشب با مستور شبنشینی دارم، بذار برگردم از مدرسه😍
@sarbehrah
ششمهام زمانهای فعل رو مشکل داشتن و یاد نمیگرفتن. بهشون تکلیف دادم دربارهی زمانهای فعل کاردستی درست کنن، نقاشی بکشن، شعر بسازن، قصه بنویسن، ماکت بسازن، خیاطی کنن و خلاصه کلی کار عملی برای یه مبحث تئوری داشته باشن.
اینقدر چیزای بانمکی آوردن که کلی پروانهایام امروز😍 همه رو میخوام ببرم به دخترای خودم نشون بدم هم ایده بگیرن، هم حس رقابتشون گل کنه😉 با حس رقابت، بهتر و عمیقتر و زودتر میتونن درس بخونن.
@sarbehrah
بله بله چشم! حراستِ دیروز رو تعریف میکنم، اون متنش طولانیتر میشه نمیتونم بین کلاسام و تو رفتوآمدام بنویسم، باید یا سوار اتوبوس بشم یا شب قبل از خوابم بنویسم. ولی حتما میگم، خیالتون راحت و ممنون از دعاهاتون😊
الآن چیزی که دوست دارم از دیروز بگم مربوط به مشاورهمونه.
من تو مدرسه کنارِ برخی همکارای دوستداشتنیم، چند همکار حسود دارم، همکار رو اعصاب دارم، همکار بیفرهنگ دارم، اما همهشون به خالِ گوشهی چشمِ منن :) هیچ اهمیتی ندارن چون به خودشون ظلم میکنن.
اما مشاورمون با اینکه ابداً زن بدذاتی نیست و طی صحبتی که با هم داشتیم پذیرفته خودش مشاورلازمه(گفتم بره پیش یه حاجآقای دیندارِ باتقوا نه مشاوری که همه تو ذهنشونه)، همیشه رو اعصابمه چون داره به دانشآموزا آسیب میرسونه! چون تعهد و تخصص نداره! و اگه حتی دین نداره و آزاده است هم باااااااید از مدرسه بره چون مریض بودن و به دیگران حرف از سلامت زدن دور از دین و آزادگیه!
مبسوطِ حرفامون و نمیتونم بنویسم چون حرمتش میشکنه، فقط خلاصهوار بنویسم که یه ماجرایی دیروز پیش اومد که من مجبور شدم جلوی همهی همکارام بهش بگم از شما بعیده! به نظرم به خودتون هم وقتِ مشاوره بدید!
خانم ریاضیِ هفتم گفتن واقعا ها! الآن اینی که تو گفتی خب یه مریضیِ روحیه که داری!
مشاور ساکت شد، منم دیگه جلوی جمع چیزی نگفتم اما نشستم کنارش و دلم و خالی کردم!
گفتم هرکی خودش نیاز به رسیدگی روحی داره میره سمت رشتههای روانشناسی و مشاوره و اینا. امثالِ استاد پناهیان که اول رفتن سراغِ دین و فقه و علایق و عقایدِ خودشون و بعد دیدن روانشناسای غربیمسلک چطور دارن به دین آسیب میزنن و مردم هم باور کردن، احساس نیاز کردن برن این رشته رو یاد بگیرن که خلأش رو بتونن عینی و مستدل نشون بدن کم هستن و نادر. بقیه بیمارانی هستن که طبیب نیاز دارن و چیزهایی که دوست دارن خودشون داشته باشن رو بلندبلند برای دیگران میگن.
بهش گفتم من مطمئنم شما وقتی به دختر سیزدهسالهای که نباید چهره براش ضرورت پیدا کنه و تو رقابت بیفته، میگید موهات امروز قشنگتر از دیروزه و باید خودت رو بیشتر دوست داشته باشی(!) برمیگرده به اینکه شما با چهرهتون مشکل دارید و خودتون رو دوست ندارید و نتونستید فراتر از چهره برای خودتون نقش و اهمیتی پیدا کنید! بعد به جای درمان، دارید یکی دیگه رو هم فریب میدید!
سکوت کردم و ازش پرسیدم قبول دارید؟
عمیق... دقیق... مظلومانه... صادقانه... نگاهم کرد و گفت درسته...
پشتِ درستهش یه بغضِ وحشتناک بود که نذاشت ادامه بدم که پس رها کنید مدرسه رو!
گذاشتم وقتی دیگه این رو بهش بگم... وَ حتما میگم چون معلمم؛ رسالتم مراقبت از روح و روانِ دانشآموزامه. مشاور هم مریضه و نیاز به ترحم داره اما اون سنش به جایی رسیده که خودش با کمی تلاش بفهمه درست و غلط چیه! اما بچهها تا ۲۱ سالگی زیرِ بالوپرِ والدین و ما معلمها هستن، تحت تربیت و شکلگیریان، بد بشن تقصیرِ ماست، خوب بشن لطفِ خداست که تونستیم خوب تربیت کنیم. تو این سن هنوز اثرپذیرن. تحلیلشون کمه. تشخیصشون ضعیفه. وگرنه همون مهرماه که مشاور تو عکسِ دستهجمعی نیومد چون سمتِ چپ جا نداشت بایسته و سمتِ راست نرفت میفهمیدن ینی چی!
فقط فطرتِ بچهها پاکه و میتونن یه چیزایی رو بفهمن؛ با اینکه برداشتِ خودستایی و غرور میشه اما میگم چون تکمیلکنندهی بحث مشاور هست. فقط دانشآموزایی میرن پیشِ مشاور که ارجاع خوردن (یعنی معلمی یا مدیر فرستاده)، اما دانشآموزا خودجوش میان پیشِ من و از خصوصیترین رازهاشون با من حرف میزنن و کمک میخوان و اغلب زنگای تفریح باید یهلنگهپا ایستاده چای بخورم چون میخوان با من حرف بزنن! چون فطرتا فرقِ شعار و حقیقت رو میفهمن! فطرتا فرق دوست داشته شدن تا اَدای دوست داشته شدن رو درآوردن میفهمن! چون فرق خاطره و رؤیا رو میفهمن!
من برای مشاورمون بد نمیخوام، فقط مخالفِ سر و کار داشتنش با زیرِ ۲۱ سالم و حتما و حتما این و بهش میگم. یه نفر برنجه بهتره تا نفر نفر متوهم بار بیاد و بریزه تو اجتماع!
@sarbehrah