eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
فتحِ سفارشی‌تون و خوندم + ۳۱۳ صلوات هدیه به امام رضاجان که عنایت کنن از جایی که فکرش رو نمی‌کنین، همهٔ شرایط و مایحتاجِ مادی و معنوی رو فراهم کنن و طی همین چند روز، شما رو بطلبن حرم و در این سفر، از زمین و زمان براتون برکتِ مادی و معنوی بباره و حقِ زیارتِ بامعرفتِ امام رو به‌جا بیارید و خودتون و عزیزان‌تون موردِ عنایتِ خاص ایشون قرار بگیرید و هیچیِ این سفر از عمرتون حساب نشه اون‌قدری که بهتون خوش گذشته و دست و روح و دنیا و آخرت‌تون پُر شده و، سیر و سیراب از مهمانسرای حضرت، مستجاب و عاقبت‌ به‌خیر برگردید شهرتون. من یا برای کسی دعا نمی‌کنم یا دیگه همهٔ توان‌م رو می‌ذارم😂 بلکه به این دعا من هم طی همین چند روز، با همین شرایط، سر از قمِ کوچولو درآوردم...🥲 الآنم پیش به‌سوی جبهه🇮🇷
تا برسم جبهه، دلم می‌خواست بنویسم اگه یه دختر باردار بشه خی‌لی وحشتناکه... خی‌لی بی‌آبروییه... خی‌لی قُبحه... حتی زنان و دخترانِ عریان و برهنه هم براش دهان کج می‌کنن... حتی زنانِ خراب و مردانِ آلوده براش پچ‌پچه می‌کنن... اگر پدرِ بچه‌ش نباشه یا معلوم نباشه کیه که دیگه هیچی... خی‌لی سنگینه... خی‌لی. من یکی از قصه‌هام موضوعش اینه؛ دربارهٔ امتحانِ سخت و وحشتناکِ حضرتِ مریمِ پاک و عفیف و پاک‌دامن نوشتمش... دخترِ باحیای عِمران... قصّه‌م که به اوج می‌رسید، نوشته بودم مریم از خجالت تموم شد... مریم از خجالت آب شد... رفت... تاب نیاورد... مریمِ پاکِ خدا تاب نیاورد... مردم... مردم... مردم... گناهِ نکرده رو تاب نیاورد... رفت... سر به کوه و بیابون گذاشت... برای زایمان... زایمان... سخت‌ترین و وحشتناک‌ترین و سهمگین‌ترین موقعیتِ‌ یک زن! حجمی از دشواری و هول و هراس و درد که خدا جز بهشت‌ش چیزی رو هم‌سنگ‌ش پیدا نکرده... همون رو هم انداخته زیرِ پای مادر... زیرِ پا! یعنی باز هم کفاف نبوده... وَ مریم... مریمِ پاکِ خدا... دختری ترسیده تنها غریب بی‌کس بی اون‌که همسری داشته باشه یاری یاوری رفت که سهمگین‌ترین دردِ روحی و جسمیِ یک دختر وَ یک زن رو هم‌زمان با هم از سر بگذرونه... اللّه اکبر! خدا مریمِ آبرومند رو آبرو داد، به پسرش... به پیغمبرِ خدا... اما «مریم... تا سخن گفتنِ عیسی در گهواره... هزاااااااااااار بار مُرد و زنده شد...». امروز به روایتی میلادِ یاورِ امامِ ما در ظهوره؛ حضرت عیسی علیه السلام. من یادِ قصه‌م برای مادرشون افتادم... وَ این‌که سرِ اون قصه هزااااااااار بار مُردم و زنده شدم... به قلبِ ترسیدهٔ حضرتِ مریم سلام اللّه علیها، وقتی باردار و تنها، سر به کوه و بیابون گذاشت و دردِ زایمان رو از سر گذروند... پنج صلوات به ایشون هدیه کنید❣
زمان: حجم: 214.8K
خدای من😍 مجری گفت چند شبه یه حاج‌خانوم میان این‌جا می‌گن می‌خوان شعر بخونن، فرصت نمی‌شد، امشب دیگه نوبتِ ایشونه. بعد چون حاج‌خانوم نمی‌تونستن از پله‌های جایگاه برن بالا، مجری رفت پایین و میکروفن گرفت جلو دهان‌شون که بگن چند سال‌شونه. ماشاءاللّه ۸۸ سال‌شون بود😍 بعد شروع کرد به لهجهٔ مشهدی شعر خوندن😍😍😍 همه‌مون ذوق می‌زدیم😍 همیشه بچه‌ها و جوان‌ها میومدن، این‌بار واقعاً غافل‌گیرکننده و بدیع بود😍 تو دلم گفتم این پیریِ منه😂 هم‌چنان فعّال و داوطلب و همیشه حاضر و آماده😂 تا به خودم جنبیدم موبایلم رو از جیبم دربیارم، شعر، نیمه شده بود، ولی حاج‌خانومِ کنارم دید دارم ضبط می‌کنم (همون‌که صداش میاد می‌گه چه خوشگل) بعد بهم گفت این شعر و بنویس فرداشب برام بیار. عزیزممممم😍 سرِ ذوق اومده بخونه یا حفظ کنه😍 گفتم نصفه ضبط شد، ولی چشم، می‌گردم براتون کامل‌ش رو پیدا می‌کنم میارم‌. خدا کنه گوگل داشته باشه ناامید نشه، تازه یادم هم رفت فردا شب‌کارم و پس‌فردا می‌تونم براش ببرم، چشم‌به‌راه نباشه. سن‌بالاها مثل بچه‌ها کم‌طاقت و دل‌نازکن. اگر شما زودتر از من شعر کاملش رو پیدا کردید، برام بفرستید.
سربه‌راه
خدای من😍 مجری گفت چند شبه یه حاج‌خانوم میان این‌جا می‌گن می‌خوان شعر بخونن، فرصت نمی‌شد، امشب دیگه ن
ماشاءاللّه و لا حول و لا قوة الا باللّه. خدا در سلامت و قوّت و عزّت حفظ‌شون کنه برای ظهور. درد و بلاش تو سرِ قمارباز و یابو و مسؤولِ خائن و هرکی وطن‌فروشه.
راستی یه ماشین هم رد شد، راننده‌ش گفت سه ماهه ترافیک کردین و هی داد می‌کشین حق‌الناس سرتون نمی‌شه؟! منم با صدای بلند گفتم هرچی ناس هست که این‌جاست! کوری مردم رو نمی‌بینی؟! غیرِ ناس هم تو آخوراشون بچرَن اذیت نشن، واگرنه ذبح‌شون برای ناس حلاله😂😂😂😂😂😂😂 هممممممهٔ ناس خندیدن و یابو عرعرکنان رفتتتتت✌️😁🇮🇷 دسته‌گلامون و تو دو روز سلاخی کردن، با هرزگی جوان‌هامون رو عاقبت به‌شر کردن، صدای آهنگاشون صبح و شب‌مون و گرفته، بعد پدرنامعلوما دم از حق‌الناس می‌زنن(!) خوشحالم دارن از عصبانیت می‌میرن که سه ماهه بچه‌های سیّدعلی خسته نشدن و قصد ندارن دست از جمهوری اسلامی بکشن✌️😎🇮🇷 إنّی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم و ولی لمن والاکم و عدو لمن عاداکم. خدایا ببین که از خشمِ دشمنانت شادیم😍 عصبانی باشید و از این عصبانیت بمیرید❣😍☺️
سربه‌راه
چون هفت ماه رو خوندی و بالاخره کمی از اخلاقم دستت اومده و از صراحت‌م نمی‌ترسی و وقتی باحالم، حتی برا
دارم پیاماتون و می‌خونم که در تلاشین شعر حاج‌خانوم رو پیدا کنین، یه نکته‌ای توجه‌م رو جلب کرد؛ از وقتی این ناشناس‌جدیده رو گذاشتم اوّلِ هر پیام سلامه😍😍😍 دیدید سخت نبود؟😊 من هیچ کانالی عضو نیستم، چون با هیچ کانالی امروزم با دیروزم فرق نمی‌کرد. اگر از کانالِ من همین یه سلام کردن رو یاد گرفته باشید، من خدا رو شکر می‌کنم😂 سلام، سلامتی میاره❣
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امروز هوسِ هنرِ هفتم کرده بودم. فیلم‌نت رو بالا و پایین کردم و هیچ‌کدوم از این جدیدا جذبم نکرد. رفتم سراغِ دانلودام و بازبینیِ همونایی رو پیش گرفتم که می‌ارزه وقت بذاری. وَ باز برای هزارمین باااااار، «باغ‌های کندلوس» رو دیدم😍
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وَ ِ پدرم؛ سحابیِ جبّار...❣ برای هزارمین بارِ «خیلی دور، خیلی نزدیک»...
۱. اهل موسیقی نیستم. هم‌چنان با تأکید می‌گم هر چقدر اهل موسیقی باشید؛ زندگی‌تون همون مقدار درگیر رکوده. بحث این موسیقی خی‌لی باز و گسترده است، اما عمد دارم از گسترش ندادنش وَ تنها با سرانگشت، به آبگینه‌ش بشکن می‌زنم:) نه این‌که اصلاً گوش ندم ها، چرا، برای گلدونام هم می‌ذارم، ولی «اهل موسیقی و مداحی نیستم». در فرسته‌ای نوشته بودم که هندزفری به‌گوشم در سطح شهر، اما چون دارم کار انجام می‌دم و پیامای شاگردام و پاسخ می‌دم یا تماسام و می‌گیرم. یعنی موسیقی و مداحی گوش نمی‌دم. پس در قدم اوّل، ورودی‌های خیال‌انگیزت رو کنترل کن، بخش اعظمی از مشکل حل می‌شه. ۲. نماز اولِ وقت بخون. نمازِ اولِ وقت تنظیم‌کنندهٔ زمانه. فقط افرادی منظم هستن که نمازاشون اولِ وقته. تأکید می‌کنم: فقط. فقط اهل نماز اول وقت دیر به قرار نمی‌رسه... تو ترافیک نمی‌مونه... کلاساش رو با تأخیر شروع نمی‌کنه... مهمانی رو منتظر نمی‌ذاره... وَ کاراش نمی‌مونه! ۳. متمرکز باش. با خودم مثال می‌زنم: اولویت و ضرورتِ کارهای الآنِ من چیه؟ مدرسه. بعد از اون در رتبهٔ دوم؟ رسیدگی به خودم (آشپزی و کارای خونه چون فعلاً تنهام). بعد از اینا در رتبهٔ سوم چی؟ تجمعِ شب‌ها و شرایط کشورم. این سه درگیریِ واجبِ زندگیِ الآنمه. مسجد یادته گفته بود مسؤول خواهران بشم؟ ندویدم برم کار رو شروع کنم. اگر مدرسه حضوری بود می‌رفتم، چون زمانم گسترده‌تر بود، اما چون مجازی‌ام و چندبرابر ازم زمان و انرژی می‌ره و چشمام برابر گوشی اذیته، گفتم خرداد میام ببینم کار چطوره. آدمِ مسؤولِ متعهدِ متمرکز، «نه» گفتن بلده. الآن همه‌ همه‌جا هستن، جز سرِ وظایف‌شون(!)
سربه‌راه
۱. اهل موسیقی نیستم. هم‌چنان با تأکید می‌گم هر چقدر اهل موسیقی باشید؛ زندگی‌تون همون مقدار درگیر رکو
۴. از وقتای پرت‌ت استفاده کن. دست‌تون اومده من کی پیام پاسخ می‌دم و بیشتر کی می‌نویسم؛ در رفت‌وآمد، در اتوبوس و مترو، در تجمع شب. الآن کدوم‌م؟ هیچ‌کدوم. منتظرم پیازام طلایی شه و گوشت رو بریزم :) وقتِ پرت! شاد و روبیکای من نزدیکِ هفتصد پیام داره... گذاشتم کِی جواب بدم؟ غروب که رفتم شب‌کاری، تو مسیر تا برسم. هرچی موند؟ فردا صبح که برگردم خونه بازم تو مسیر. از زمان‌های اصلی‌م نمی‌زنم برای کارهای مدت‌دار. فکر کنم در هر کلاسی این رو گفتم؛ من سه تا از مقاله‌های ارشدم رو فقططططط در اوقات پرت نوشتم :) یعنی چنین ظرفیتی داره که تو بتونی از زمان‌های بیهوده، مقاله استخراج کنی :) زمان‌های پرت خودشون طلان! ۵. اون دفعه نوشته بودم چهار ساعت نشستم درس خوندم، ناشناسم پر شد از این سؤال که چهار ساعت بکوب یا گسسته؟! من خی‌لی برام عجیب بود! خب معلومه بکوب! شما وقتی وقت نداری و کار مهمی داری مگه چقدر پاش می‌شینی؟! وَ پاسخ‌های عجیب و غریب شما(!) در فرسته‌های قدیمی‌م نوشته بودم این‌قدر به‌جای کتاب، آویزون کانال و صفحه شدید، این‌قدر متن‌های کوتاه و دو دقیقه‌ای خوندید، کم‌حوصله شدید... بعد براتون تحلیل کردم این عادات اینستاگرامی، کم‌حوصلگی میاره و خیلی چیزها رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده. تحلیل کرده بودم ازدیاد طلاق از همینه که عادت کردید متنای کوتاه بخونید... حوصلهٔ وقت گذاشتن و راه‌های مختلف رو امتحان کردن و تلاش و مستمر برای هدفی ثابت برنامه ریختن رو ندارید... می‌ذارید کنار اگه باب میل‌تون نباشه... حتی یه انسان رو(!) این هفتاد شب دیدید دیگه ریزش داشته؛ بالاخره همه در یه سطح فهم و بصیرت نیستن. ولی یه نکتهٔ جالب که من بهش دقت کردم اینه که در تجمع محله‌مون، دیگه حتی یک مورد از آقایونی که از من خواستگاری کردن شب‌ها نیستن! به مادرم اون‌شب می‌گفتم دیدی درست فهمیده بودم و دقیق تصمیم گرفتم؟ دیدی اونا مردانِ تمدنی و زندگی بر قلهٔ عقیده نبودن؟ این استمرارِ هفتاد شب، بدون یک شب قضا، باز از دلش کلی کلی کلی نکته درمیاد که دنیا رو متحیر کرده و وحوش و فواحش رو عاصی! ازدیاد تنهایی و دوست و رفیق ثابت نداشتن از اینه که پا به دوره‌های ته ته تهش سه ساله می‌دید... دوره‌گردی خیلی آسیب‌ها بهتون زده... من تنهایی نتونستم قرآن حفظ کنم. اصولی نمی‌شد. با نرم‌افزار هم دوست ندارم. دلم حضوری و اصولی می‌خواد. گشتم و گشتم دیدم دوره‌های یک ساله تا پنج ساله است. رفتم از نزدیک بررسی کردم دیدم از نظر من غیرمنطقیه و مسابقه‌ای... تن‌ ندادم. می‌خوام قرآن حفظ کنم که به عبودیت‌م اضافه شه، نه که خود حفظ من رو از عبودیت دور کنه(!) حالا من دارم سربسته می‌گم و عبور می‌کنم واگر نه هر کدوم رو باز کنم یه مبحث عمیق چندبعدیه. چرا نمی‌تونین بشینین خودتون تنهایی، پنج سال، مستمر، مطهری بخونید؟! بهش فکر کنید! باید بتونید! این یعنی شما انسان متمرکز و بی‌حواشی هستید. ولی نمی‌تونید! چرا؟! چرا نمی‌تونید بکوب درس بخونید و یه کنکورِ ساده قبول شید؟! باز یادمه نوشته بودم تو کتابخونه فهمیدم اینا درس نمی‌خونن و یک ساعت مثل آدم نمی‌تونن بشینن... به اون فرسته‌ها برگردید. چرا تأکید دارم کتاب درست و حسابی بخونید؟ چون فقط یه کتاب نیست! از دلش خی‌لی نکات درمیاد! چرا می‌گم اهل کانال نباشید؟ اهل دوره؟ اهل مصرف جویده‌های بقیه؟ چرا معمولاً پاسخ سؤالاتون رو می‌پیچونم و می‌ندازم گردن خودتون؟! از اون پیامای چهار ساعت‌تون، تو دفترچهٔ ایده‌های فرهنگی‌م نوشتم برای مصاحبه و جذب نیروی جهادی، به کاری چهارساعته موظف‌شون کن. ببین هر کدوم چقدر دوام میارن :) یعنی سؤالای شما باعث شد چنین ایدهٔ بررسیِ نیرویی به ذهنم برسه :)) بیچاره‌ها بدونن شما رو نفرین می‌کنن :) ۶. با آدم‌های مفید و منظم و «مستمر» دم‌خور باش. دایرهٔ روابط رو جدی بگیرید... هزار بار نوشتم؛ شما همونی می‌شی که باهاش در ارتباطی! خوبه که فرق مفید بودن رو با اَداش می‌فهمی. پس بسم اللّه بگو و اَداها رو بذار کنار. واگرنه مثل همونا می‌شی. استمرار در آدم‌ها مهمه. استمرار با منظومهٔ فکری ارتباط داره. تحلیل بقیه‌ش با خودتون.
سرِ کلاسای نویسندگی‌م، مهم‌ترین سؤالم اینه که کتاب چی خوندید؟ سرِ پاسخِ همین سؤال همیشه کلی هنرجو از چشم‌م میفتن :) می‌تونم با پاسخِ همین سؤال بفهمم می‌شه به کلاس به چشم یه لذت و برگشت به دنیای نویسندگی نگاه کنم، یا منبع درآمد! تو این سال‌ها فقط سه نفر با پاسخ‌شون من رو امیدوار کردن! تو این‌همه سال فقط سه نفر! یه مریم‌ داشتم تو کارگاهِ بسیج که علاوه بر کتابای دیگه‌ای که گفت، صحیفهٔ نور هم اسم برد! یعنی ۲۱ جلد رو خونده! ۲۱ جلد نامه‌نگاریِ حوصله‌سربر، نه رمان و داستان! یه کوچولوی کلاس ششمی به اسم نازنین که گفت هری پاتر خونده! هر هشت جلد رو! (من از هری پاتر خوشم نمیاد و فقط فیلمش رو دیدم، دارم دربارهٔ استمرار و حوصله حرف می‌زنم) وَ مُنیبا که از بی‌نهایتی‌ها بود و علاوه بر چند کتابِ دیگه، گفت کلیدر و آتش بدون دود! یعنی چیزی حدود بیست جلد کتاب و هر کدوم خودش دویست_سیصد صفحه! من تو ذهنم بعد از پاسخِ این سه نفر در هر دوره؟ خب... پس می‌ارزه پای این کلاس بمونم... :) نویسندگی کارِ آدمِ باحوصله است. کارِ آدمِ صبوره. پس من در درجهٔ اوّل تو کلاسای نویسندگی‌م دنبالِ قلم و استعدادِ نویسندگی نمی‌گردم :) معمولاً هم نمی‌گم بنویسید بررسی کنم، مگه بخوام فریب‌شون بدم که یادداشتی ازشون بگیرم. در درجهٔ اوّل دنبالِ میزانِ صبر و حوصله‌شونم :) بافندگی صبر می‌خواد :) یه قصّه‌باف باید صبور باشه :)