من یهسری دعا دارم که میدونم و
یهسری دعا دارم که نمیدونم!
در این لحظه فکر میکنم صبرم روبهاتمامه و میخوام تا صبح مستجاب شه همهش.
(نقطه گذاشتم، نه علامت تعجب. من حتی روی همین چیزای کوچولو هم فکر میکنم. نه اینکه جای خطا نباشه، معلومه که هست! استاد ابوالقاسم قوام هم گاهی خطا مینوشتن. انسان هستیم، نه اَبرقهرمان(!) اما نقطه گذاشتم چون جمله خبری و مطمئنه. چون برای ذهنِ من و شما استجابتِ جمیعِ دعاها نشدنیه، ولی برای خدا: کُن فَیَکون!)
اگر خیری از کانالم بهتون رسیده، برای دعاهام دعا کنید.
یهجوری که فرداشب یه لیست بنویسم بگم اینا امروز صبح مستجاب شده.
کار، نشد نداره.
من نمیدونم! اگر خیری از کانالم بهتون رسیده چرخ بر هم زنید و نذارید غیرِ مُرادم گردد! چون «من نه آنم که زبونی کشم از چرخِ فلک».
سربهراه
نه مثلِ کلیپهای فلان زنک و بهمان سلیطه، ناخنهای عجقوجقِ کارشده داره، نه هفتاد لایه آرایش، نه نازک
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنبالِ دستورِ غذای جدید و سریع و مقوّی میگشتم، این ظرافت و زیبایی رو دیدم😍
شمارهای که روی موبایلم افتاده، پیششمارهش از شهرِ پر از امامزادهٔ قم هست. کمی مکث میکنم چون اگر از دوستانِ قمی باشه، شمارهٔ همهشون رو دارم، پس این کیه؟
در شمارهٔ ناشناس پاسخ دادن، تنبل هستم، اما بهعشقِ اینکه صدام در آسمونِ قم بپیچه و صدایی از قم، گوشها و جانم رو متبرّک کنه پاسخ میدم.
بله؟
سلام. خانم سربهراه؟
بله، بفرمایید.
من، کریمی از مجلهٔ یاران امین هستم. شما با همین شمارهای که میخونم در ایتا هستید؟
تلفن رو از گوشم دور میکنم... برافروخته شدم... عصبانی هستم...
مجلهٔ یاران امین، مجلهای هست که در نوجوانی براشون مینوشتم. به مشکل مالی خوردن و دیگه نتونستن مجله رو چاپ و ارسال کنن. بعد از چند سال، وقتی دانشجوی ارشد بودم بهم زنگ زدن که میخوایم براتون بازم مجله رو ارسال کنیم. خوشحال شدم. آدرس و تلفنم رو خوندن و تأیید کردم. یک سال گذشت... اما مجلهای ارسال نشد(!)
دوباره یه روز تماس گرفتن و همون مکالمهٔ قبلی... «من، کریمی از مجلهٔ یاران امین هستم.»... یک سال گذشت و مجلهای ارسال نشد(!)... باز تماس و... باز ارسال نشد... وَ اینبار هم...
آقای کریمی! کِی شما مذهبیها منظم میشید؟! کِی شما مذهبیها کار رو درست انجام میدید؟! کِی شما مذهبیها برنامهریزی یاد میگیرید؟! آیا مشغله دارید که سالی یک بار پیگیرم میشید اما مجلهای ارسال نمیشه؟! اگر بله چرا نیرو نمیگیرید تقسیم کار کنید؟! هم تشکیلات رو گسترش بدید، هم مسؤولیتهای هر شخص محدود و قابل رسیدگی شه؟! اگر خیر پس چرا نمیتونید کارتون رو درست انجام بدید؟! پنج سال، سالی یک بار، تماس گرفتید و آدرس و شمارهم بدون هیچ تغییری تأیید شده. آیا این رو جایی یادداشت نکردید یا در سامانهای ثبت نشده؟! پنج سال آقای کریمی! پنج سال شده که شما یک مجله رو نتونستید ارسال کنید(!) پنج سال شده که شما یک نفر رو نتونستید مدیریت کنید(!) میدونید دارم به چی فکر میکنم آقای کریمی؟ که وقتی صلاحیت ندارید چرا برای هدایت و سعادت بشر مینویسید؟! کِی شما مذهبیها، خدامحور و دینمدار میشید؟! کِی دیگه آدم از اینکه بهظاهر شکل شماست و در تیمِ شما، سرافکنده و شرمسار نمیشه؟! کِی از شما مذهبیهای لبودهنِ دروغگوی مکّار، قراره درسخونهای حقیقی و کاربلدهای واقعی ببینم؟! کِی؟!
وَ تلفن رو قطع کردم. ظاهراً تکنیکِ نفسهای عمیق در هنگامِ خشم، الکیه و بهدردِ عمهٔ روانشناسا و مشاورای خودمشکلدار میخوره😊
چاره فقط یه چیزه؛
هرکس
کارش رو
درست
انجام بده.
تعهّد + تخصّص.
کنکور ارشد رو ظاهراً میخوان نیمهٔ دومِ سال برگزار کنن.
ممکنه بهتون بربخوره که برام مهم نیست؛ من حرف درست رو میزنم.
چنانچه کنکور ارشد دارید و امسال قبول نشید، واقعاً خنگید! دختر بودید عروس شید، پسر بودید داماد. چون اینهمه وقت دارید و تهش قبول نشید فقط نشوندهندهٔ یه چیزه: بیعرضگی.
من ارشدم رو درحالی فردوسی قبول شدم که همزمان دبیرِ سه مدرسه بودم! اونوقت شما ایــــــــــــــــــــــــنهمه وقت دارید! کاش ثبتنامشم تمدید کنن...
من جای شما بودم وقتم رو به دو بخش تقسیم میکردم و فقط به همین دو بخش میپرداختم:
درس خوندن
تجمع.
غذا و سرویس و دیدار بقیه و خواب و این چیزا چی؟
همه رو میبردم تو وقت تجمع.
من پرچمبهدست کف خیابون میخوردم، میخوابیدم، کل دیدارام و قرار میذاشتم، گوشیم و نگاه میکردم.
ساعت تجمع تموم میشد میومدم خونه میخوندم تا باز برم تجمع :)
از من گفتن بود!
سربهراه
عصبانیام و حالم خوش نیست. خصوصاً که دیشب بیدار بودم و امروز خسته فعالیت کردم. ولی دلیل میشه وظایف
داشتم قبل از نمازی پیامِ جدیدِ امام خامنهای رو نکتهبرداری میکردم، باز یادم اومد امامِ جوان خیلی خیلی خیلی روی «شُکر»، خصوصاً «عملی» تأکید دارن...
درحالیکه «وَ قلیلٌ مِن عِبادیَ الشّکور»!
سربهراه
من یهسری دعا دارم که میدونم و یهسری دعا دارم که نمیدونم! در این لحظه فکر میکنم صبرم روبهاتمام
استجابتی نبود امروز...
هیچکس هم پاسخ توئیتِ ترامپ رو نداد...
زندگی میکنیم با مسؤولامون؛
تا ترور بعدی...
سربهراه
استجابتی نبود امروز... هیچکس هم پاسخ توئیتِ ترامپ رو نداد... زندگی میکنیم با مسؤولامون؛ تا ترور بع
میدونی آقای عراقچی؟
اگر کسی به من میگفت رهبرتون رو ترور کنیم چه کار میکنید؟
لبخند میزدم.
ساعتمچیم رو باز میکردم.
عقیقم رو میچرخوندم به کفِ دستم که نجس نشه.
آستینام و میزدم بالا.
صندلیم رو عقب میکشیدم.
بلند میشدم.
میایستادم.
وَ میپرسیدم:
چی گفتین؟ نشنیدم! دوباره بگین.
بعد تا طرف دهان باز میکرد و میگفت اگه رهبرتون رو ترور...
نمیذاشتم جملهش ادامه پیدا کنه. دندوناش تو دهنش خرد بود.
حتی اگر پخشِ زندهٔ بینالمللی بود.
حتی اگر تو سازمان ملل بودم.
تهش اعدام بود تو یه کشورِ دیگه یا اخراج تو کشورِ خودم، هوم؟
امامِ قبلی رو ترور کردن...
هنوز
انتقامش رو
نگرفتیم
امامِ جدید رو
تهدید کردن!
من خیلی از صبح منتظر توئیتت بودم آقای عراقچی! با خودم گفتم، قراره نکردهٔ قبلیت رو جبران کنی... چرا نکردی؟!
سربهراه
من یهسری دعا دارم که میدونم و یهسری دعا دارم که نمیدونم! در این لحظه فکر میکنم صبرم روبهاتمام
زندگیِ من
بعد از آقاجان
بیبرکت شد...
فقط خدا میدونه چی نوشتم و
چیا ننوشتم...
اما اگر یه صبح بیدار میشدم و
خبر ترورِ ترامپ و نتانیاهو رو میشنیدم
مطمئنم میتونستم با همهٔ مشکلاتم دستوپنجه نرم کنم...
ولی حالا
دارم نمیتونم...
مسؤولِ راهیان نورِ سالِ ۹۳ بود. بهم گفت اون راهیان رو هرگز یادم نمیره، چون ۳۵۰ دانشجو رو با سه نفرِ شما مدیریت کردیم بدون یک دقیقه زمانِ پِرتی!
تو هیاهوی مداحیِ تجمع، سرش رو نزدیکتر آورد و نیمهفریاد گفت: من هر راهیانی بردم، خانوما هر منطقه یک ساعت طول میکشید بتونن زائر جمع کنن، هر راهیانی بردم، چند منطقه رو نتونستیم بریم بهخاطر همین وقتکُشیها. جز راهیانی که دستِ شما بود اونم فقط با سه نیرو!
تشکر کرد.
اونقدر براش مهم بوده که بعد از دوازده سال خاطرش مونده و هنوز با ذوق ازش حرف میزنه و تشکر میکنه.
من میخندیدم. بهظاهر خوشحال بودم. خداحافظی کردم و عقبعقب رفتم تو شلوغیِ جمعیت. ایستادم و سرم رو انداختم پایین. جهان در سکوت فرو رفت و من دیگه چیزی نمیشنیدم. داشتم به اون راهیان نور فکر میکردم. ۳۵۰ دانشجوی دانشگاه فردوسی. من، رفیق، وحیده و خودش. همین. کلِ تیمِ اجرایی.
تدارکات، انتظامات، مسؤولیت، نظافت، فرهنگی، هنری... همهٔ اینا با ما چهار نفر بود. وَ انجامش دادیم. به بهترین شکل. طوری که بعد از دوازده سال هنوز یادش مونده و داره با تموم مسؤولا و تیمای دیگه مقایسهش میکنه... حتی اسم برد... که فلانی سال بعد با ۶۰ نیرو نتونسته ۷۴۰ زائر رو جمع کنه... به اسم و تعداد حرف زد و باز با ذوق تشکر کرد...
سرخ شدم... چیزی تا شکستنِ بغضم نمونده... دارم عمیق نفس میکِشم... دست گذاشتم روی قلبم... داره میترکه...
میخوام برم جای خلوتی. حاجخانومی که براش شعرِ اون حاجخانوم هشتاد سالههه رو نوشتم من رو میبینه. میاد پیشم. ازم تشکر میکنه. من دستم روی قلبمه و چیزی تا شکستنم نمونده. اما اون دست میکنه تو جیبش. یه مشت شکلات درمیاره. میریزه تو دستم. میگه چقدر خوشخط نوشته بودی و درشت. میتونستم بخونم. میگه رفتی برام پاکت خریده بودی گذاشته بودی تو پاکت. برام قلب کشیده بودی.
گوشام هوا گرفته. همهچیز رو مبهم میشنوم. دستم روی قلبمه و سرم رو تکیه دادم به میلهٔ پرچمم. لبام و بهزور کشیدم که به روش بخندم. میگه خونهتون کجاست عزیزم؟ چرا من تا حالا ندیدمت.
دستِ روی قلبم رو برنمیدارم. دستی که به پرچمه با پرچم بالا میارم و کوچهمون رو نشون میدم.
برو. لطفاً برو و تنهام بذار. حالم خوب نیست.
اینا رو توی خودم میگفتم. به اون گفتم کاری نکردم. یه شعر بوده دیگه.
اگر سرِ حال بودم بهش میگفتم من درسِ شعر رو خوندم. درسِ شعر رو تدریس میکنم. درآمدم از شعره. واقعاً کاری نکردم. جزو عمرم حساب نمیشه.
اما دستم روی قلبم بود. خدا فهمید دارم فرومیریزم. یکی رو فرستاد صداش کرد. از من خداحافظی کرد و رفت.
من چشمام و میبندم. نفسای کند و کشیده میکشم. برمیگردم که برم جایی دور از جمعیت. دختری که باهاش دوست شدم و بهم ادویهدودی داده من رو میبینه. میاد جلو. سلام که میکنم بهش میگم برمیگردم. اگر نشد فردا میبینمت.
میرم.
میام اینجا که دورم از همه.
میشینم.
اشکام یواش یواش میریزه.
با چهار نفر
۳۵۰ دانشجو رو مدیریت کردیم.
اشکام داره تند میشه.
مداحی عِراقی گذاشتن.
صداش از دور میاد.
دورم از تجمع.
سر بلند میکنم و ردِ صدا رو نگاه میکنم.
دستم روی قلبمه.
اشکام بیصدا تند شده.
دلِ ابری کهنه توی قلبم شکسته و ازش سیل ریخته بیرون.
امروز چندمه؟
یادم میاد صبح نوشتم: غایبینِ ۲۶ اردیبهشت.
پس هشت روزِ دیگه...
هشت روزِ دیگه میشه یک ماه...
یک ماه که من دیگه دعا نکردم مسؤول خواهران امام زمان باشم...
که ظهور باشم...
که ضلع غربی مسجد سهله باشم...
که...
خیسِ اشکم.
بی صدا.
بی کوچکترین لرزشِ صورت.
زخم، سطحی نیست.
تاول ترکیده و آب، بی لرزش و فشار، ریخته...
زیرِ تاول سوخته...
سوخته...
سوختم.
به طهرانیمقدم فکر میکنم که از شدت خستگی خوابش برده بود و من دیوانهٔ اون عکسم...
به چمران فکر میکنم که با پاهاش مناجات میکرد که چقدر شما رو دووندم...
قلبم داره از شدتِ غصه میایسته...
دستم و روش فشار میدم...
نفسام کند و کشدار شده...
پرچم رو میارم پایین.
اللّهش رو میذارم روی قلبم و باز فشار میدم.
خدایا غلط کردم
من دل بریدم ولی تو نبر...
چرا باید یادم بندازی با چهار نفر تونستم ۳۵۰ نفر رو مدیریت کنم؟!
چرا وقتی قید ظهور رو زدم؟!
چرا وقتی قید همهچیز رو زدم؟!
چرا حالا که هرچی پل بود پشت سرم تیانتی گذاشتم و فروریختم؟!
چرا یادم آوردی من والعادیات ضبحا بودن رو دوست دارم؟!
چرا حالا که مثل محتویاتِ دماغِ کلاس ششمیهام، پست و بیارزش، چسبیدم زیرِ میز؟!
چرا حالا یادم آوردی که من از مردن بیزارم... از بیخاصیت مردن بیزارم... از تصادف کردن، از بیماری مردن، از کشته شدن، من حتی از اینکه همین حالا موشک بزنن و یه پرچم ساده دست گرفتم و چهار تا شعار سر شب دادم و در این حال بمیرم بیزارم... من هرگز دعا نکردم تو کربلا بمیرم... هرگز دعا نکردم تو اربعین شهید شم...