سربهراه
عصبانیام و حالم خوش نیست. خصوصاً که دیشب بیدار بودم و امروز خسته فعالیت کردم. ولی دلیل میشه وظایف
داشتم قبل از نمازی پیامِ جدیدِ امام خامنهای رو نکتهبرداری میکردم، باز یادم اومد امامِ جوان خیلی خیلی خیلی روی «شُکر»، خصوصاً «عملی» تأکید دارن...
درحالیکه «وَ قلیلٌ مِن عِبادیَ الشّکور»!
سربهراه
من یهسری دعا دارم که میدونم و یهسری دعا دارم که نمیدونم! در این لحظه فکر میکنم صبرم روبهاتمام
استجابتی نبود امروز...
هیچکس هم پاسخ توئیتِ ترامپ رو نداد...
زندگی میکنیم با مسؤولامون؛
تا ترور بعدی...
سربهراه
استجابتی نبود امروز... هیچکس هم پاسخ توئیتِ ترامپ رو نداد... زندگی میکنیم با مسؤولامون؛ تا ترور بع
میدونی آقای عراقچی؟
اگر کسی به من میگفت رهبرتون رو ترور کنیم چه کار میکنید؟
لبخند میزدم.
ساعتمچیم رو باز میکردم.
عقیقم رو میچرخوندم به کفِ دستم که نجس نشه.
آستینام و میزدم بالا.
صندلیم رو عقب میکشیدم.
بلند میشدم.
میایستادم.
وَ میپرسیدم:
چی گفتین؟ نشنیدم! دوباره بگین.
بعد تا طرف دهان باز میکرد و میگفت اگه رهبرتون رو ترور...
نمیذاشتم جملهش ادامه پیدا کنه. دندوناش تو دهنش خرد بود.
حتی اگر پخشِ زندهٔ بینالمللی بود.
حتی اگر تو سازمان ملل بودم.
تهش اعدام بود تو یه کشورِ دیگه یا اخراج تو کشورِ خودم، هوم؟
امامِ قبلی رو ترور کردن...
هنوز
انتقامش رو
نگرفتیم
امامِ جدید رو
تهدید کردن!
من خیلی از صبح منتظر توئیتت بودم آقای عراقچی! با خودم گفتم، قراره نکردهٔ قبلیت رو جبران کنی... چرا نکردی؟!
سربهراه
من یهسری دعا دارم که میدونم و یهسری دعا دارم که نمیدونم! در این لحظه فکر میکنم صبرم روبهاتمام
زندگیِ من
بعد از آقاجان
بیبرکت شد...
فقط خدا میدونه چی نوشتم و
چیا ننوشتم...
اما اگر یه صبح بیدار میشدم و
خبر ترورِ ترامپ و نتانیاهو رو میشنیدم
مطمئنم میتونستم با همهٔ مشکلاتم دستوپنجه نرم کنم...
ولی حالا
دارم نمیتونم...
مسؤولِ راهیان نورِ سالِ ۹۳ بود. بهم گفت اون راهیان رو هرگز یادم نمیره، چون ۳۵۰ دانشجو رو با سه نفرِ شما مدیریت کردیم بدون یک دقیقه زمانِ پِرتی!
تو هیاهوی مداحیِ تجمع، سرش رو نزدیکتر آورد و نیمهفریاد گفت: من هر راهیانی بردم، خانوما هر منطقه یک ساعت طول میکشید بتونن زائر جمع کنن، هر راهیانی بردم، چند منطقه رو نتونستیم بریم بهخاطر همین وقتکُشیها. جز راهیانی که دستِ شما بود اونم فقط با سه نیرو!
تشکر کرد.
اونقدر براش مهم بوده که بعد از دوازده سال خاطرش مونده و هنوز با ذوق ازش حرف میزنه و تشکر میکنه.
من میخندیدم. بهظاهر خوشحال بودم. خداحافظی کردم و عقبعقب رفتم تو شلوغیِ جمعیت. ایستادم و سرم رو انداختم پایین. جهان در سکوت فرو رفت و من دیگه چیزی نمیشنیدم. داشتم به اون راهیان نور فکر میکردم. ۳۵۰ دانشجوی دانشگاه فردوسی. من، رفیق، وحیده و خودش. همین. کلِ تیمِ اجرایی.
تدارکات، انتظامات، مسؤولیت، نظافت، فرهنگی، هنری... همهٔ اینا با ما چهار نفر بود. وَ انجامش دادیم. به بهترین شکل. طوری که بعد از دوازده سال هنوز یادش مونده و داره با تموم مسؤولا و تیمای دیگه مقایسهش میکنه... حتی اسم برد... که فلانی سال بعد با ۶۰ نیرو نتونسته ۷۴۰ زائر رو جمع کنه... به اسم و تعداد حرف زد و باز با ذوق تشکر کرد...
سرخ شدم... چیزی تا شکستنِ بغضم نمونده... دارم عمیق نفس میکِشم... دست گذاشتم روی قلبم... داره میترکه...
میخوام برم جای خلوتی. حاجخانومی که براش شعرِ اون حاجخانوم هشتاد سالههه رو نوشتم من رو میبینه. میاد پیشم. ازم تشکر میکنه. من دستم روی قلبمه و چیزی تا شکستنم نمونده. اما اون دست میکنه تو جیبش. یه مشت شکلات درمیاره. میریزه تو دستم. میگه چقدر خوشخط نوشته بودی و درشت. میتونستم بخونم. میگه رفتی برام پاکت خریده بودی گذاشته بودی تو پاکت. برام قلب کشیده بودی.
گوشام هوا گرفته. همهچیز رو مبهم میشنوم. دستم روی قلبمه و سرم رو تکیه دادم به میلهٔ پرچمم. لبام و بهزور کشیدم که به روش بخندم. میگه خونهتون کجاست عزیزم؟ چرا من تا حالا ندیدمت.
دستِ روی قلبم رو برنمیدارم. دستی که به پرچمه با پرچم بالا میارم و کوچهمون رو نشون میدم.
برو. لطفاً برو و تنهام بذار. حالم خوب نیست.
اینا رو توی خودم میگفتم. به اون گفتم کاری نکردم. یه شعر بوده دیگه.
اگر سرِ حال بودم بهش میگفتم من درسِ شعر رو خوندم. درسِ شعر رو تدریس میکنم. درآمدم از شعره. واقعاً کاری نکردم. جزو عمرم حساب نمیشه.
اما دستم روی قلبم بود. خدا فهمید دارم فرومیریزم. یکی رو فرستاد صداش کرد. از من خداحافظی کرد و رفت.
من چشمام و میبندم. نفسای کند و کشیده میکشم. برمیگردم که برم جایی دور از جمعیت. دختری که باهاش دوست شدم و بهم ادویهدودی داده من رو میبینه. میاد جلو. سلام که میکنم بهش میگم برمیگردم. اگر نشد فردا میبینمت.
میرم.
میام اینجا که دورم از همه.
میشینم.
اشکام یواش یواش میریزه.
با چهار نفر
۳۵۰ دانشجو رو مدیریت کردیم.
اشکام داره تند میشه.
مداحی عِراقی گذاشتن.
صداش از دور میاد.
دورم از تجمع.
سر بلند میکنم و ردِ صدا رو نگاه میکنم.
دستم روی قلبمه.
اشکام بیصدا تند شده.
دلِ ابری کهنه توی قلبم شکسته و ازش سیل ریخته بیرون.
امروز چندمه؟
یادم میاد صبح نوشتم: غایبینِ ۲۶ اردیبهشت.
پس هشت روزِ دیگه...
هشت روزِ دیگه میشه یک ماه...
یک ماه که من دیگه دعا نکردم مسؤول خواهران امام زمان باشم...
که ظهور باشم...
که ضلع غربی مسجد سهله باشم...
که...
خیسِ اشکم.
بی صدا.
بی کوچکترین لرزشِ صورت.
زخم، سطحی نیست.
تاول ترکیده و آب، بی لرزش و فشار، ریخته...
زیرِ تاول سوخته...
سوخته...
سوختم.
به طهرانیمقدم فکر میکنم که از شدت خستگی خوابش برده بود و من دیوانهٔ اون عکسم...
به چمران فکر میکنم که با پاهاش مناجات میکرد که چقدر شما رو دووندم...
قلبم داره از شدتِ غصه میایسته...
دستم و روش فشار میدم...
نفسام کند و کشدار شده...
پرچم رو میارم پایین.
اللّهش رو میذارم روی قلبم و باز فشار میدم.
خدایا غلط کردم
من دل بریدم ولی تو نبر...
چرا باید یادم بندازی با چهار نفر تونستم ۳۵۰ نفر رو مدیریت کنم؟!
چرا وقتی قید ظهور رو زدم؟!
چرا وقتی قید همهچیز رو زدم؟!
چرا حالا که هرچی پل بود پشت سرم تیانتی گذاشتم و فروریختم؟!
چرا یادم آوردی من والعادیات ضبحا بودن رو دوست دارم؟!
چرا حالا که مثل محتویاتِ دماغِ کلاس ششمیهام، پست و بیارزش، چسبیدم زیرِ میز؟!
چرا حالا یادم آوردی که من از مردن بیزارم... از بیخاصیت مردن بیزارم... از تصادف کردن، از بیماری مردن، از کشته شدن، من حتی از اینکه همین حالا موشک بزنن و یه پرچم ساده دست گرفتم و چهار تا شعار سر شب دادم و در این حال بمیرم بیزارم... من هرگز دعا نکردم تو کربلا بمیرم... هرگز دعا نکردم تو اربعین شهید شم...
من هرگز دعا نکردم کاش بعد رهبرم منم شهید شم... نه! این هرگز خواست من نبوده... من فقط یک ماهه تو قنوتم نگفتم والمستشهدین بین یدیه... فقط یک ماهه نخواستم مسؤول خواهرانش باشم... چرا امشب باید یادم بندازی من دیوانهٔ در معرکه به شهادت رسیدنم... من عاشق رویاروی دشمن نبرد کردن و به غیظ دشمن از دنیا رفتنم... من مجنون مبارزهٔ به چنگ و دندونم... به چنگ و دندون حفظ کردن و در همون حال به شهادت رسیدن... من روانیِ فتح قدسم... انتقامِ سیدعلی رو گرفتن... دیدن امام... اون سخنرانیِ رؤیایی... خودت این چیزا رو به زندگیم ریختی... وقتی با چهار نفر ۳۵۰ نفر رو مدیریت کردم... بعد براش دویدم... و تو آزمونها رو سخت و سخت و سخت و سخت و سختتر کردی... و من نهم اسفند به بعد داغ دیدم و زخم... پلها رو خراب کردم و قید همهچیز رو زدم... دیگه دعا نکردم باشم و ببینم... دیگه به عکس طهرانیمقدمِ از خستگی خوابرفته نگاه نکردم و مناجات چمران با پاهاش و نخوندم... بعد تو...
نکنه راضی شدی ازم دل بکنی؟! نکنه در عافیت بمیرم؟! نکنه در بیخاصیتی؟! نکنه تو همین خیابون و یه پرچم بهدست بمیرم؟! اصلاً نکنه بمیرم؟! خدایا غلط کردم... من جوری خراب کردم که دیگه هیچ راهی هیچ روزنهای هیچ پلی هیچ جایی برای برگشت نذاشتم... اگر امشب اون و فرستادی که اینطوری بزنی تو صورتم توان و استعدادش رو دارم، خودت درستش کن... خودت خودت خودت... برای من شهادت بچین... در معرکه... تا چنگ و دندون مقاومت کردن... آگاهانه و رودررو... والمستشهدین بین یدیه... والمستشهدین بین یدیه... باشه من میخوام. من مسؤول خواهران امام شدن رو میخوام. هرچی رو خراب کردم خودت بساز. یا جابر العظم الکسیر...
از دور صدای مجری میاد.
داره داد میزنه خدایا به امام حسین...
دیگه بی صدا نیست اشکام...
پرچم کشیدم روی سرم...
من یک ماهه همه چیز و خراب کردم حسین... من سینه زن شمام حسین... من گریه کن شمام حسین... من پابرهنهٔ بیابونهاتم... من آفتابسوختهٔ عمودهاتم... من سیزده ساله برات یک دهه روضه مینویسم حسین... ای عهده دار دختر بی دست و پا حسین... رضا نشو بی خاصیت و در عافیت از دنیا برم... من قید خودم و زدم شما نزن... من توان و استعدادم و هدر دادم شما نده... تو مثل من سر کویت هزارها داری... ولی بدان که گدایت فقط تو را دارد...
یا صاحبالزمان؛
از خودت مدد...
به قنوتهام برمیگردم:
اللهم عجل لولیک الفرج
واجعلنا من انصاره و اعوانه
والذابین عنه
والمسارعین الیه فی قضائه حوائجه
والممتثلین لاوامره
والمحامین عنه
والسابقین الی ارادته
والمستشهدین بین یدیه
والمستشهدین بین یدیه
والمستشهدین بین یدیه
والمستشهدین بین یدیه
والمستشهدین بین یدیه
والمستشهدین بین یدیه
والمستشهدین بین یدیه
والمستشهدین بین یدیه
باشه؟
سربهراه
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّه❣ خدا رو شکر که شما رو داریم... خدا رو شکر که ما بیدستوپاه
چون علی اکبر، مرا هم
در عَبایَت جمع کن...
اومدم هم به آقا تسلیت بگم و هم آخرین نماز یکشنبهٔ ذیقعده رو حرم بخونم که عروس و دوماد دیدم(!)
اینکه روز شهادت حرم نباید چنین چیزی داشته باشه هم ضدّ وحدته؟! استفراغ به این وحدت.
حالم از آستان قدس به هم میخوره...
میتونستم نمازم و خوندم بشینم حالوهوایی عوض کنم، ولی باید راه بیفتم برم دم رواق امام خمینی کاغذ بردارم بنویسم و بعد بزنگم ۱۳۸ و کلی حرف بزنم و زشتِ مبرهن رو اثبات کنم که زشتِ مبرهنه(!)
چقدر همهچیز رو حالبههمزن کردین...
توی اتوبوس هم تو ذهنم با محمود کریمی حرف میزدم. داشتم بهش میگفتم من فقط مداحیهای تو رو دوست داشتم. فقط شعرِ تو مفهوم داشت و فقط وزن تو عزا و مرثیه بود. من فقط با مداحیهای تو میتونستم راحت و ساعتها گریه کنم. تو «ای ایران» خوندی اونشبی که با دیدن آقاجان همهمون شاد شدیم... چی تو رو روبهروی اکثریتی که هر بلایی سرشون بیاد پای این کشور میمونن گذاشت و دل بستی به اقلیتی که اگر هم کف خیابونن از وظیفهشونه؟!
داشتم تو ذهنم بهش میگفتم حلالت نمیکنم. بابت اینکه دو ایستگاه به حرم به کشف حجابیه که هیچی نداشت گفتم پوششت مناسب جامعه نیست و گفت به تو ربطی نداره، از تو نخواهم گذشت. تو و امثال تو در سخت کردن دنیا برای من و امثال من سهیم شدید. حلالت نمیکنم آقای محمود کریمی. به قطره قطره اشکهایی که از من برای امام حسین علیه السلام گرفتی، حلالت نمیکنم. انشاءاللّه عاقبت بهشر و سرافکنده از دنیا بری.
پسره به پرچمم تیکه انداخت و گفت سی میلیون بیکار، زندگیِ شصت میلیون رو گند زدن.
(برای همین دوست داشتم جانفدا به چهل میلیون برسه... ولی نمیدونم چرا این مردم هنوز شعورِ انتخابات رو ندارن و فقط غرقِ شورن... همیشه تو انتخابات گند زدیم... همیشه... چه رأی دادن و مشارکتش، چه تبیین و تشویق به اینا)
متأسفانه در انتخابِ مورد برای تیکه انداختن دقت نداشت و منم امروز آمادگیِ شرحه کردنِ حتی ترامپ رو داشتم!
همیشه میگم و میرم، امروز سرم درد میکرد برای دعوا!
نگران کرامت انسانی هستین، یا اوف میشین، یا نخونین یا سهنقطهٔ سمت راست کانال و ترک!
ایستادم گفتم کو؟!
وایساد نگام کرد. منم با دست و خیلی لاتی گفتم کو؟! شصت میلیونی که میگی کو؟!
گفت گم شو بابا! گفتم ما که پیداییم. تو چشمیم. میبینی که! حتی روز روشن با سلاحمون میایم بیرون.
پرچمم رو موقع گفتنِ سلاح به رخ کشیدم.
تو و شصت میلیونت گمه(!) جگر دارین بریزین بیرون حداقل ببینیمتون. باشین رودررو حرف بزنیم.
واللّه فهمید کلهم بوی قرمهسبزی میده😂 دستاش و از جیبش درآورد و زبان بدنِ سلطهش تبدیل شد به زبان بدن تسلیم و فقط نگام میکرد.
منم گفتم من که ندیدم شصت میلیونی که گفتی رو. ولی فکر کنم سوادم نداری. ازدواج کردی؟
ابله جواب داد نه😂😂😂
من تو صورتش دیدم که ارتباط زبان و مغزش قطع شده بود😂😂😂 دیدم که رشتههای اعصابش سوخته بود😂😂😂
گفتم ولی تو ما سی تا، پسر به سن تو ازدواج کرده و هر کدوم حداقل سه تا بچه دارن. سه تا زیاده، بگیریم همون دو تا. ما سی تا از گرونی و فقر و نداری و سختی و جنگ نمیترسیم. میبینی که؛ شد یه فصل که کف خیابونیم! فصل! ینی یک/چهارم سال. پاش برسه کل سال و کف خیابونیم. هیچ باکمونم نیست. موشک و تانک و تفنگ و برف و بارون و خورشیدم نتونست متوقفمون کنه. حالا ما رو ضرب کن به بچههامون. ابله جانفدا محدودیت سنی داره! بچههای ما رو ثبت نکرده! اون شصت تایی که میگی ماییم، اون سی تایی که پوزخند زدی خودِ بیبچهٔ سگ و گربهدارتونین(!) ما واسه بعد از مرگمونم سرباز تربیت کردیم که فصلای بعدی کف خیابون باشن، تو همین الآن بیفتی بمیری، تموم شدی ابله(!)
یه دختر و با یه پرچم نتونستی تاب بیاری، سیمات قاطی کرده، من ده تای تو رو سیمپیچ میکنم. هووووی! زندهای؟!😂😂😂
وَ واقعاً نبود😂😂😂😂😂 فقط داشت نگام میکرد😂😂😂😂
من منتظر فحشای ناموسی بودم😂😂😂😂 خودم و آماده کرده بودم میله پرچمم و بکنم تو چشمش😂😂😂😂 جیغ بکشم مغازهدارا رو خبر کنم😂😂😂😂 نزدیک حرمم، امنیتا بریزن سرش😂😂😂😂 الآن باید بزنگم دارالشفا😂😂😂😂😂😂
خندیدم و بهش گفتم خادمای ویلچری رو صدا کن تا دارالشفا برسوننت😂😂😂😂😂
وَ دارم میرم نماز برسم حرم😂😂😂😂
حالم عالیههههههه😂😂😂😂😂😂😂😂😂