سربهراه
خدایا ازت متشکرم که هوا سرده❣
ازت متشکرم که بارون فرستادی❣
ازت متشکرم که نمیذاری از گرما بمیریم❣
لطفاً هم نذار در قیامت، جهنّم بریم...
خواهش میکنم اونجا هم، وقتی مثلِ ظهر که میرفتم کلاس و داشتم از گرما هلاک میشدم، یهو ورق رو برگردون و باد و بارون بفرست و نجاتم بده❣
من و هرکی رو که داره این فرسته رو میخونه با عزیزانمون❣
بهحقّ زمان و مکان و آقای آبرومندِ گنبدطلا❣
یه فرستهٔ طولانی حرف توی سرمه از اینکه تیزهوشها هرگز به جایی نمیرسن و زندگیِ خوش و خرمی ندارن و این آدمای معمولی هستن که خوب زندگی میکنن، چون تیزهوشا زود از همهچیز حوصلهشون سر میره و ثابت جایی و بر سر موضوعی نمیمونن و هیچیِ این دنیا براشون کیفیت نداره،
اما چشمدردم و خوابم میاد.
میخواستم طولانی بیام تحلیل کنم چرا الآن مداحا و آخوندامون ضدّ امربهمعروف شدن، اما نظرم اینه اشتباه میکنن چون ما مکه نیستیم که تاااااازه بخوایم حکومت اسلامی راه بندازیم و صبر کنیم بعد از چند سال حکم حجاب بدیم، بلکه مدینهایم و حکومت و قدرت داریم و دیگه وقتشه احکام رو جاری کنیم،
اما چشمدردم و خوابم میاد.
خواستم طولانی و جزئی از موی بلندِ دخترِ امروزم سرِ کلاس بگم که چقدر هوش و حواسِ من رو پرت میکرد و بیچاره آقایونِ باتقوایی که از چشم و حواسشون مراقبت میکنن ولی خیابونهامون آلوده است...
اما چشمدردم و خوابم میاد.
خواستم طولانی از مسائل دیگری هم بگم،
اما چشمدردم و خوابم میاد.
خیلی چشمدردم و
خیلی خوابم میاد.
سربهراه
به مناسبتِ آزادسازیِ بازدیدهای فرستهها: بازخوانیِ یک بازخوانیِ دو
(اگر از این فرسته، برداشتِ نیازمندیم به فالوور رو داشته باشید، بدونید و آگاه باشید که فووووووقالعاده خنگ و سطحینگر هستید
وَ جدیدالورود! بهطورِ کاملاً جدی، یکی از مهمترین فرستههای گَشتاری و لایهدارم رو نوشتم.)
اون پوستکلفتایی که سه ساله اینجان رو
خیلی دوست دارم.
شما احتمالاً بدونین چرا دوستتون دارم،
ولی من واقعاً نمیدونم چرا نرفتین :)
سربهراه
الغارات.
آرمان علیوردی...
آرمانِ عزیزِ آقاجان...
حکمِ قاتلینش صادر شده...
هرکدوم پنج سال زندان................(!)
کاش میشد شعارنوشته، فحش رکیک نوشت و بُرد تجمع...
کاش میشد رُک و پوستکنده با قوهٔ قضائیه... مجریه... مقنّنه حرف زد...
ولی حیف که باید مراقبِ چشمای همسایهها به دعوای خونوادگیمون باشیم...
حیف که...
سربهراه
آرمان علیوردی... آرمانِ عزیزِ آقاجان... حکمِ قاتلینش صادر شده... هرکدوم پنج سال زندان.............
میدونین که به چه زجری این جوان رو کشتن؟!
میدونین که با ناخنگیر گوشتِ تنش رو میکندن؟!
فقط چون به آقاجان توهین نکرد...
حکمِ قاتلینش؟
هرکدوم پنج سال زندان(!)
سربهراه
آرمان علیوردی... آرمانِ عزیزِ آقاجان... حکمِ قاتلینش صادر شده... هرکدوم پنج سال زندان.............
سرِ هستهایمون هر شب ناراحتم.
سرِ هستهایمون که حتی نباید راجعبهش صحبت میشد، اما دارن صحبت میکنن هر شب خشمگینم.
هی نوشتم بردم و هی عکس گرفتن و هی به گوش و چشمِ همه رسید...
ولی باز کارِ خودشون رو میکنن...
دلم میخواد شعارنویسی کنم مسؤولین کورین؟! کرین؟! چتونه که یارو از دورترین قاره صدای من رو شنید، تو نشنیدی؟!
دلم میخواد شعارنویسی کنم گِل بگیرن دهانی رو که از ده شرطِ رهبرمون بگذره.
ببُره زبانی که از هستهایمون تو مذاکره بگه.
دلم میخواد خیلی چیزا بنویسم...
ولی طوری تربیت شدم که اگه تو خونهمون خونِ همدیگه رو هم بریزیم، محاله بذاریم همسایه بفهمه و بخواد حتی گردن کج کنه خونهمون رو دید بزنه!
دیشب رفقا میگن هرجای شهر رو که رفتیم، از جمعیتِ پرشکوهِ اولیه کم شده...
بهخاطرِ وضع اقتصادیه یا واسه اینکه مسؤولا به مردم محل نمیدن و کار خودشون رو میکنن؟!
گفتم دلیلش که مهم نیست، مهم اینه این معرکه همونقدر که برای مسؤولا آزمونه، برای ما مردم هم امتحانه. کاروانی که با امام حسین علیه السلام راه افتاد، از اوّل که ۷۲ تا نبودن، خیلی بیشتر بودن!
۷۲ تا شدن!
حتی اونیکه یه ساعت رفت کارِ ظاهراً واجبی که به گردنش بوده انجام بده،
دیگه جزو ۷۲ تای ظهر عاشورا نیست.
جزو سلامای زیارت ناحیه نیست.
اسمش روی دیوارِ نزدیکِ ششگوشه نیست.
بله مردم حق دارن،
اما انتخاب هم باید بکنن.
من هرشب که میام تجمع، با خودم میگم امشب همون ظهرِ عاشورا ممکنه باشه... یک باره... وَ اگر نباشم، دیگه نبودم!
هیچ زیارتی دربارهٔ افرادی که «نیّت» داشتن با امام باشن اما نشده، نداریم!
هیچ سلامی به افرادی که با امام بودن، اما برای کار واجبی یه دقه جدا شدن و جزوِ ۷۲ تا نموندن، نداریم!
واجبترین کارِ دنیای ۶۱ هجری؛
در معیّتِ امام حسین علیه السلام بودن، بود.
هرکی این رو تشخیص داد، جزوِ ۷۲ تا شد.
هرکی نداد هم
با هر نیّتی
با هر فهم و درکی
با هر توجیه و بهانه و دلیلی
جزوِ ۷۲ تا نیست!
سربهراه
دیشب رفقا میگن هرجای شهر رو که رفتیم، از جمعیتِ پرشکوهِ اولیه کم شده... بهخاطرِ وضع اقتصادیه یا وا
دیشب همین رو نوشته بودم و دستم بود:
من برای نان، اورانیوم وَ تنگه در خیابان نیستم،
۷۲ نفرِ ظهرِ عاشورا فقط «انتخاب» کردند
«با امام باشند».
پراکنده از این روزها:
۱. استعدادِ آشپزی و کیکپزی دارم. به این معنی که مثلِ همهٔ دخترها و خانمها بهمرور و با تکرار، آشپز خواهم شد، اما از اون دستهای که دستشون به غذا میره. از اون دسته که ماکارانیش از بقیه خوشمزهتر میشه. کیکش از بقیه بهتره. از این بابت خوشحالم، چون بهترین بودن تو هر چیزی رو دوست دارم. از هر ده غذا، ۹ غذا رو خراب میکنم چون دستورپخت دستم نیست و تا حالا آشپزی نکردم، اما بهقولِ رفقا اون یهدونهای که خوب میشه، خوب نمیشه، محشر میشه! این چند روز که آشپزی دستِ خودم بوده، دوستام میگفتن ما فقط فکر میکردیم توی درست کردنِ قهوه و نوشیدنی حرف نداری، اما دستت به غذا هم میره. رفیق بعد از فحش دادنِ اون بیلیاقتی که نتونسته من رو صید کنه، بهم درخواست داده براش هویجپلو درست کنم. امروز هم رشتهپلو با کشمش درست کردم، پشت تلفن گفت مادرم درست میکنه نمیخورم، اما دستپختِ تو رو میخورم، شب برام بیار.
۲. سعی میکنم تو آشپزی اسراف نداشته باشم. در مواد غذایی موفق شدم، اما در آب نه! من خیلی دست میشورم! خیلی ظرف کثیف میکنم! خیلی سر تمیز بودنِ لوازم و مواد وسواس به خرج میدم! باید این ضعف رو اصلاح کنم و براش برنامهای بریزم. اما در مواد، فوقالعادهام. برای قیمهٔ اونروز، لیموعمانی رو تو آب خیس کرده بودم که تلخیش رو بگیره. آبش رو دور نریختم، ریختم تو قوری باهاش چای دم کردم. نمیدونین چی شد... علیکم به این کار! اربعینیها میدونن محصولِ بهدستاومده آدم رو میبره کدوم عمود و کدوم موکب...
۳. یاد گرفتم هم از هوش مصنوعی دستورپختِ یک غذا رو بگیرم، هم همزمان از گوگل بررسی کنم. یه ریزهکاریهایی این داره و یه فوتِ آشپزیهایی اون. مثلاً گوگل ننوشته بود برای رشتهپلو کشمش رو تو آب گرم خیس کنم یا سرد، وَ چه مدت. خب این برای منی که تو عمرم آشپزی نکردم باید باشه، علم غیب که ندارم! ولی هوش مصنوعی دقیق میگه پنج دقه، تو آب جوش. از اونطرف تو گوگل نوشته قیمه رو تو دیگ مسی بپزی، بهتر لعاب میده و خوشمزهتره، ولی هوش مصنوعی نمیگه. برای همین ترکیبی کار میکنم. قیمهم توی دیگ مسی فووووووقالعاده شد!
۴. یاد گرفتم کیک که میپزم، دقیق باید ۲۰ دقیقه روی گاز با شعلهٔ کم، وَ شعلهپخشکُن باشه. و اگر وسواس بهخرج بدم که نپخته و حالا دو دقه دیگه هم باشه، ته میگیره! خوشم میاد زمان اینقدر مهمه و حتی سرِ یک دقیقه دیرتر یا زودتر، نتیجهٔ زحمتت به فنا میره. خوشم میاد که زمان با کسی شوخی نداره. خیلی خوشم میاد. نماز رو اولِ وقت خوندی، بُردی، نخوندی باختی. امشب با دوستت آشتی کردی، کردی، نکردی ممکنه فردا رو نبینی. امسال کنکور قبول شدی، شدی، نشدی، یک سال از عمرت به باد رفته. خوشم میاد. خیلی خوشم میاد هیچ قِر و قُمپزی حریفِ زمان نمیشه.
۵. یه قوطی تو یخچال پیدا کردم که یادمه مال برادرکوچیکه بود وقتی کیک میپخت. تو اون قوطی چند بسته پودر سفیده که نمیدونم چیه. فقط یادمه بکینگپودر و وانیل و جوش شیرین باید باشه. گوگل کردم ببینم چطور تشخیص بدم، نتونستم. فقط چون مطمئن بودم برادرم با اینا کیک میپخت، از یکیشون نصف قاشق چایخوری ریختم تو مواد کیکم. اینبار کیکم پُف کرد! خیلی ذوق کردم. گذاشتم قوطی رو فردا ببرم همکارای شبکاریم بهم بگن چیه.
۶. میوهم تموم شده بود. فقط یه پرتقال داشتم. با همون کیکِ جدید درست کردم. یه تخم مرغ رو تو آبمیوهگیری هم زدم. بهش دو قاشق شکر اضافه کردم و یه قاشق روغن و باز هم زدم. نارنجیهای پوست پرتقال رو رنده کردم ریختم تو مواد. نصف پرتقالم رو آب گرفتم آبشم ریختم. نصف دیگه رو پوست سفیدش و کندم و تکهتکه کردم و ریختم. چهار قاشق آردی که نمیدونم چیه با همون نصف قاشق چایخوری پودری که نمیدونم چیه، قاطی کردم و اونم ریختم و باز گذاشتم هم بخورن. ته و دیوارههای قابلمه معمولی رو با روغن و دست(!) چرب کردم و گذاشتم روی شعلهٔ کم با شعلهپخشکن. مواد رو ریختم و در قابلمه رو با دمکُنی گذاشتم روش و هاون رو هم گذاشتم روی در. این هاون رو قدیمها توی یه رمان خونده بودم که هرچی در قابلمه سنگینتر باشه یا روی اونم زغال و آتیش، غذا بهتر میشه. بیست دقیقه رو دقیق کوک کردم. چهار قاشق آرد هم باید دقیق چهار قاشق میبود، بار قبلی پنج قاشق ریختم سفت شد. نتیجهٔ کیک پرتقالی محشر شد! با اینکه من از کیک پرتقالی خوشم نمیاد و قبل از این دوست نداشتم، ولی یکی خودم عالی شد و برای رفقا هم بردم و سرش دعوا شد! امر کردن بارِ بعد به مواد بیفزایم. کم میپزم چون بار اوله دارم این کارا رو میکنم و میترسم خراب شه و اسراف. گندِفسنجونم کم بود، یه وعده خوردم تموم شد، فکر کن زیاد میپختم و باید چند وعده اون افتضاح رو میخوردم!
۷. مچبندِ ایرانم رو یه حاجخانومی تو تجمع خوشش اومد و پرسید از کجا بگیرم؟ گفتم بهش، ولی دیدم هی به دستم نگاه میکنه و ذوق داره، باز کردم بهش دادم. پیکسل ایرانم از روی کولهم افتاده. یکی از پیکسلِ امامین رو هم دادم یه دختربچه تو اتوبوس که دید کولهپشتی دارم و دستم پرچمه و تو شلوغی دارم پیامآوا هم میفرستم، مهربانانه برای من بلند شد و گفت بشینم روی صندلیش. بهش گفتم خودت بشین عزیزم، گفت نه، شما بشینید. من نشستم و اون نشست کف اتوبوس. دوباره صداش کردم بیا سر جات بشین، من عادت دارم به وسایلم، اما نیومد. گشتم کولهم و ببینم از شکلاتام چیزی مونده، که نمونده بود. دیدم روسری داره و برخلاف بقیهٔ دختربچهها سربرهنه نیست، دل از پیکسلم کندم و موقع پیاده شدن بهش هدیه دادم و کلی خوشحال شد. گفتم این یه تشکر کوچولویه برای اینکه بین خودت و من، راحتیِ من رو انتخاب کردی و از خودت گذشتی. گفتنِ این دلیل خیلی خیلی برام مهم بود. مطمئن هستم خاطرش میمونه.
حالا مهمّاتِ خودم کم شده و منتظرم حقوق بریزن برم دوباره خودم رو مجهّز کنم. فقط پرچمم رو به کسی نمیدم. این پرچم در باد و باران و برف و آفتاب و خستگی و خشم و اندوه و شادی و خنده و گریه، به دوشم بوده. یه شب گیر کرد به یه نیسان و داشت میرفت که منم محکم گرفته بودمش و دوستام هی بالبال میزدن ولش کن! خطرناکه، ولی اینقدر نگهش داشتم تا از نیسان آزاد شد و دستم موند! این پرچم، گواه و شاهدِ انجاموظیفهٔ منه. اونشب که جرجر بارون بارید، سنگین شده بود و چرخوندنش روی دستم فشار آورد، اما چرخوندمش. زیر بارون. بدون چتر. در وصیتنامهم نوشتم در قبر، روی پیکرم پهنش کنن. امید دارم شبِ هول و هراسِ اولِ قبر و فشار و نکیر و منکر، به دادم برسه...
۸. قیمهم خوب شد چون مامانی گذاشتمش، نه کارمندی! رشتهپلوی امشبم هم همینطور! تمومِ آشپزیهایی که ساعتِ سه به بعد و بعد از اتمامِ کلاسام کردم، بد شد. چون خسته بودم و بیحوصله. گرسنه و عجول. فقط میخواستم زودتر به نتیجه برسه و سیر شم، اما وقتی از سحر که رزق و روزیها رو پخش میکنن شروع کردم، همهچیز فوقالعاده شد. اونروز و امروز تونستم صبحانه هم بخورم. با اینکه در شرایط مجازی باید بهتر و بیشتر بتونم به خودم برسم، اما دیدم مسأله مجازی و حضوری نیست که دارم روزی یه وعده غذا میخورم و اینقدر ضعیف شدم که رفیق دیشب برام قرص آهن خریده و مثل بچهها مجبورم کرد بخورم. بلکه مسأله تنها بودنمه. چون مادرم مکه و کربلا بود، من مدرسه و مؤسسه میرفتم و ویراستاری هم دستم بود، اما روزی دو وعده غذا میپختم چون باید بابا و پسرا رو سیر میکردم. تازه براشون ناهار هم میبستم، اما حالا که تنهام هی به خودم میگم خودتی دیگه، نپختی هم نپختی، اول به کارات برس. لذا من اگر مجردی زندگی میکردم از گرسنگی و سوءتغذیه میمُردم(!)
۹. برای اولین بار زعفرون رو با یخ دم کردم! از رنگش به وجد اومدم و غذام رو هم فوقالعاده خوشرنگ کرد. این هم هوش مصنوعیِ بلا بهم گفت! واگرنه گوگل فقط با آب جوش رو همیشه میگفت.
۱۰. یاد گرفتم ادویهدودی مناسب خورش و برنج نیست. نباید تو هر چیزی بریزم. بهتره برای غذاهای نونی استفاده کنم. عطرِ هر خورش باید مختص خودش باشه. دودی، ادویهٔ غالبی هست و عطرِ منحصربهفردِ هر غذا رو میبره.