سربهراه
دکتر رفیعی؛ ما مردم که یک فصله کف خیابونیم؛ شعارنوشته نوشتیم و مطالبه کردیم و حرف زدیم و شعار دادیم
کاش ظریف از حرمتِ آقاجانم حرف بزنه
اما حوزویها نه!
طوری عصبیم میکنن که اگر تو این جلسه بودم، حتماً حرمتشکنی رو با رسم شکل نشون میدادم.
سربهراه
دکتر رفیعی؛ ما مردم که یک فصله کف خیابونیم؛ شعارنوشته نوشتیم و مطالبه کردیم و حرف زدیم و شعار دادیم
مراجع انقلاب کردن که مردم رو آگاه کنن،
حالا مردم با چنگ و دندون انقلاب رو نگه داشتن که مراجع به باد ندن...(!)
قشنگ وسطِ فیلمای آخرالزمانیایم😂😂😂😂😂
سربهراه
دکتر رفیعی؛ ما مردم که یک فصله کف خیابونیم؛ شعارنوشته نوشتیم و مطالبه کردیم و حرف زدیم و شعار دادیم
دکتر رفیعی!
برای اهالی حوزه منبر برید!
سر اهالی حوزه داااااااد بزنید که کشتن امام رو! نمیخواید کاری کنید؟!
مرجعیت رو من و شما میفهمیم... نمیخواید کاری کنید؟!
حرمت امام شکستن رو من و شما میفهمیم... نمیخواید کاری کنید؟!
شیوخِ معزّز!
امااااااام کشتن!
اماااااااام!
نمیخواین کاری کنین؟!
برای روضه خوندن و عزاداری بعدشم میتونیم بریم منبر،
برای امامی که کشتن
نمیخواین کاری کنین؟!
یک فصل گذشت هاااااااااا!
امامِ جدید جونش در خطره هااااااااااااا!
غائب از نظره هاااااااااااا!
نمیخواین کاری کنین؟!
سربهراه
دکتر رفیعی! برای اهالی حوزه منبر برید! سر اهالی حوزه داااااااد بزنید که کشتن امام رو! نمیخواید کار
تو شرح اسم نوشته آقاجانِ شهیدمون که میرن تهران و قم، متوجه خمودگی حوزه و انفعالش میشن.
نوشته آقاجان اون موقع آقاجان نبودن که... هیچکس ایشون رو نمیشناخته... نه شهرتی، نه ثروتی، نه امکاناتی...
ساواک میاد دنبالشون دستگیرشون کنه، ایشون میرن لباس کهنه میپوشن بعد میرن... چون فقط همون یه دست عبا و قبای بهتر رو داشتن و میخواستن تو زندان و شکنجه خراب نشه... ای آقاجان... ای...
ایشون هیچی نداشتن و هیچکسِ خاصی نبودن...
اما میفهمن حوزه منفعله...
برخی اسمگندههایی که در قم به زیارت مرقدشون نرفتم و اسمشون توی شرح اسم آورده شده، نسبت به انقلاب و حرکات امام منفعل بودن و حتی به کمک خواستن ایشون هم محلی نمیذاشتن...
چی کار میکنن؟
نامه مینویسن به تک تک اهالی حوزه...
دعوتشون میکنن به پویایی...
به هویت واقعی یه اهل حوزه...
دقت کن که نامه مینوشتن به کلهگندههای حوزه... که اسم و رسم و مرید داشتن...
کی؟
خود آقاجان فرمودن:
من اونموقع
یه طلبهٔ ساده بودم!
از هیچکسم دستور نگرفته بود... خودش متوجه وظیفهش شده بود! خودش!
اومده بود حوزه وااااااااااقعاً بار اسلام رو به دوش بکشه!
وااااااااقعاً!
دید مرجعیت رو آب برده و هنوز خوابن(!)
اول از بیدار کردنِ مرجعیت شروع کرد...
سربهراه
چون از صبح بیرونم و سرِ پا، خسته نشستم وسطِ بولوار. از دور میبینم یه دخترِ نوجوانِ چادری یه سینی دس
امشب یه دخترِ جوان بهم این جانماز کوچولو رو داد که روش گلدوزی کرده یا ضامن آهو❣
خونه بوی آبگوشتِ ظهرِ جمعه میده... روی گاز، یه ظرف گوشتکوبیدهٔ کوبیدهٔ کوبیده است... روی کابینت یه سبد سبزی خوردنِ تازهٔ شُسته و هنوز خیس و شاداب... وَ لای سفره، نونِ تازه...
خدای من!
کدوم فرشتهای به جزیرهٔ من هبوط کرده؟!
دارم فکر میکنم روی این آبگوشتِ خوششششششطعم و عطر و رنگ، حیف نیست قهوه بخورم که بتونم تا صبح پای لپتاپ دووم بیارم و فردا برای شاگردام شگفتانه داشته باشم و شب هم تو شبکاری از خواب صورتم زرد نباشه که باز همکارام غصهم و بخورن...
که فرشتهٔ مهربونِ این توجّه و محبّت، از راه میرسه و به آغوشم میکشه...
زنداداش گوگولیم❣
یه کانالدار از مخاطباش یه نظرسنجی کرده.
از اونهمه دنبالکننده
اینقدر جوابش رو دادن(!)
میبینید که شاکی هم شده.
فکر کردم شاید مخاطباش حقیقی نیستن. رفتم بازدیدهای هر فرستهش رو دیدم. نه بندهخدا... همون سی_چهل تایی که خبر مرگشون همهجا اضافه میشن و گورشون و گم میکنن و نمیخونن رو بهعنوان زائد و باطل داره، بقیهای که هستن واقعاً خوندنش.
پس چرا هفت نفر جوابش رو دادن؟!
ببین من اصلاً به ماهیت کانال و سؤال و موضوع کاری ندارم. هرچی اصلاً!
اونی که دنبالش کرده، بالاخره همسو بوده باهاش دیگه! چرا جوابش رو نداده؟!
این کانالداره، مجبوره مهربون باشه و ریزش نداشته باشه،
من اگر بودم و سؤالی میپرسیدم یا نظرسنجیای میذاشتم، هفت نفر شرکت میکردین،
درجا نظرات رو برای همیشه میبستم و میگفتم خودتون ثابت کردید آدم نیستید و لیاقت احترام ندارید!
اون سه ماه رو یادتونه که؟
همین یعنی بیتفاوتی! یعنی تو نسبت به کانالی که خودت انتخاب کردی بخونیش(!) خودت واردش شدی(!) خودت توش موندی(!) هیچ حس تعهد و وظیفهای نداری، دیگه نسبت به جامعهت و آدمهای دنیا و کشورت و آینده و نسلهای بعد و... هیـــــــــــــچی!
من گذری و پی چیزی که میگشتم، رسیدم اینجا. همین شاکی شدنش رو دیدم فقط و یه بررسی کردم، ولی خودم رو ملزم دونستم نسبت به ناراحتیش بیتفاوت نباشم!
رفتم براش نظر گذاشتم:
سلام
وقت شما بهخیر
چنانچه از کانالتون درآمد دارید، مجبور به تحمل انسانهایی بیکار و بیتفاوت خواهید بود. اما اگر وابستگی ندارید، توصیه میکنم حق نظردهی رو ازشون سلب کنید شاید رستگار شدند. شما به بیتفاوتی، بیتفاوت نباشید!
سربهراه
یه کانالدار از مخاطباش یه نظرسنجی کرده. از اونهمه دنبالکننده اینقدر جوابش رو دادن(!) میبینید ک
فائزه؛
تو باتفاوتترین مخاطبِ وقتشناسِ مختصر و مفیدِ منی؛
کمهزینه و پرفایده.
موقع نوشتنِ فرستهٔ قبل، تو در ذهنم بودی. من همونقدر که تلاش میکنم برابرِ کاستیها منتقد باشم، تلاش دارم برابرِ نعمتها هم متشکر باشم.
زیارت عاشورای فردام، در حرم، هدیه به شما❣
پَستیِ نِسوانِ ایران، جمله از بیدانشیست
مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است
+پروینخوانی
سربهراه
پَستیِ نِسوانِ ایران، جمله از بیدانشیست مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است +پروینخوانی
از پنجرههای دلگشای کلاس، آسمان بر تختهسفیدم تابیده. بوی عطرِ کولواترِ آبیام که هرباره از داخلِ حرمِ حضرتِ آقای امام حسین جان علیه السلام میخرم، هوش و حواسِ دخترکانِ سربههوایم را بُرده. روی برگههایشان که خم میشوم، سرشان را به مقنعهام نزدیک میکنند، چشمهایشان را میبندند، عمیـــــق نفس میکِشند، چند لحظه دَم را درونِ خویش نگه میدارند و با ریسههای خنده، آزادش میکنند و باز همان جملهای که هرساله میشنوم را میگویند:
«خانوم! بوی بهشت میدهید!»
لبخند میزنم و به بهشتِ این عطرها فکر میکنم. دخترکانم خسته شدهاند. موبایلم را به بولوتوثِ اسپیکر وصل میکنم. برایشان موسیقی میگذارم. موسیقیای که متناسب با ذوقشان باشد، اما فکر و هویّتشان را اعتلا دهد.
برای چنین انتخابی، ناگزیرم از باز کردنِ پوشهٔ «حسرت»! این پوشه در موسیقیهایم حاویِ صداهای بااستعداد و توانمندیست که اشعارِ بسیار نغز و بلندمعنایی را با شخیصترین موسیقی و وزن خواندهاند و شأن و شخصیتِ شنونده را حرمت نهادند، اما صاحبانِ صدا یا شعر یا موسیقی... شخصیتشان... افکارشان... هویّتشان... همواره متزلزل، مردّد، سست و لغزنده، وَ گمراهشده و گمراهکننده بوده... وَ چه بسا بر همین گمراهی نیز از دنیا رفتند و خیلِ غافلانی که باقیات سیئاتِ خود برجا گذاشتند... آه از آنهمه نعمت و استعدادِ ودیعهٔ الهی که باید در راهِ خالقش صرف میشد و حرامِ تأیید و تحسینِ مخلوق شد... وَ حسرتبرانگیزتر آنکه نه هر مخلوقی...
از پوشهٔ حسرت، حسرتترین موسیقی را در کلاسم میتابانم... آنچه صدا و شعر و موسیقیاش بینهایت به پسند و علاقهام نزدیک است، اما در خلوتم شنیدنش را پرهیز دارم، مبادا نفْسِ مکدّرِ خواننده، سرِ سوزن ایمانی که به خونِ دل بهدست آورده و حفظ کردهام... بر باد دهد! پناه بر خالقِ شعر و صدا و موسیقی...
اصلاً برای همین نامش حسرت است؛ چون شنیدنشان را دوست میدارم و دلخواهم هستند، اما اطمینان دارم، در شنیدنشان پسند و دلخواهِ خالقِ حقیقیِ شعر و صدا و موسیقی نیست!
حرام نیستند. «عاقل» که حسرتِ حرام ندارد!
حلالاند. حلالِ حلال با تمامِ فتواها و استثنائاتِ شرعی.
اما «تقوا» در «طهارت»شان مردّد است... وَ «هدایت، تنها، مخصوصِ متّقین»!
خواننده میخوانَد. دخترکانم غرقِ لذّت شده و همخوانی میکنند. من تا سرحدِ هقهق سر دادن، سرخ شدهام...
خواننده با نهاااااااااااایتِ صدای خارقالعادهاش، اسمِ «ایران» را بهتکرار صدا میزنَد و قلبم از شدتِ عشقِ به وطن در حالِ شرحه شدن است، اما توأمان، لبریزم از خشم... از حسرت... از اندوه...
چرا متخصصینی چون او، تعهد ندارند و چرا متعهدینِ مذهبی و انقلابیِ ما، تخصصگرا نیستند؟!
چرا بهترین و باکیفیتترین آثار، از اینان است که هنرشان متعهد نیست و بیکیفیتترین و بدترین آثار از هنرمندانِ متعهدِ بیتخصصِ ماست؟!
چرا پانزده قسمت، فسقوفجور و لهوولعب و حرص و شهوت باید تا آنحد باکیفیت و مسحورکننده و همهچیزتمام ساخته شود و شُکوهِ صیّاد و طهرانیمقدم و علی هاشمی حرامِ بیهنریِ هنرمندانِ متعهد؟!
چرا کتابها، موسیقیها، مجسمهسازیها، تابلوها، پوسترها، تئاترها، سرودها... آه...
اوج گرفته...
صدایی که من و دخترکانم را به جنون کشانده، اوج گرفته...
اشکی بر صفحهٔ کاغذی میچکد... میبیند که میبینم... از خجالت سرش را پایین میاندازد...
مُشتِ دستم را که زیرِ میز پنهان کرده بودم، باز میکنم... اشکی از من هم، روی میز میچکد... یادم آمده وقتی معلمِ فارسی و نگارش و علوم و فنون هستم، گریه نمیکنم. نه وقتی لالاییِ «نویسندگی» زمزمه میکنم...
در کلاسِ نویسندگی اشک ریختن، ناگاه اشک ریختن، بسیار اشک ریختن، به هقهق اشک ریختن رَواست!
اصلاً در کلاسِ نویسندگی، رقیق شدن، بیتاب شدن، هیجانزده شدن، بلند شدن، دراز شدن، راه رفتن، پرواز کردن، رقصیدن، گریستن، روی میز پریدن، حتی بی هیچ حرف و کلامی، کوله برداشتن و چادر سر کشیدن و به دویدن از کلاس خارج شدن و هنوز دورنشده، صدای محو گریه شنیدن درحالیکه برگههای خطخطیات روی میز مانده و قلمت روی کلمهٔ «تو» از حال رفته...
مستحبِّ مؤکّد است.
تنها تو...
تنها تو...
تنها تویی...
جانِ منی...
آه.
فقط یک ساعت وقت دارم که آزمون نگارشِ فردای یازدهما رو زیباسازی کنم.
هفت ساعت روی این آزمون کار کردم تا نشون بدم یه معلمِ تراز انقلاب چه شکلیه. خصوصاً که آزمون مجازی، یعنی نظارت یا حتی مشارکتِ خانواده وَ غیر(!) پس آزمونم خودش یه تعلیم و تربیتِ جدیده.
فردا بعد از اینکه یازدهم امتحان داد، شاید اینجا هم بذارم تا ایدهسازی بشه برای معلّمها. الآن هم میخوام خوشگلش کنم❣
یه معلم تراز انقلاب باااااااید باسلیقه، تمیز، جزئینگر و خَلاق باشه☺️ فردا دوستان باید دلشاد و سربلند بشن و دشمنان، خشمگین و سرخورده😎✌️🇮🇷