eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
یا صاحب‌الزمان! از شما تشکر... از شما ممنون... از شما شُکراً😍😭❤️❣ آقا امام حسین❣ به شما از نزدیک... از نزدیک... از نزدیک... سلام❤️ @sarbehrah
قبل و بعدِ سفرنامه باشه بعد، محدودیتِ نت دارم، فقط اومدم ثبت کنم حاجت‌روا شدم و به مشّایه رسیدم... همین لحظه، همین ساعت، اینجام؛ دلِ جاده‌ی جنون... زیرِ نمِ بارون... جاده‌ی شروعِ من و آقام امام حسین علیه‌السلام... با پرچمِ اللّهم عجّل لولیک الفرجی که از غیب روی دوشِ من رسید... طریق‌الحسین... مشّایه... مشّایه... مشّایه... همون‌جایی که زندگیم رو از هم پاشوند و از من، منی دیگه بنا کرد... من مشّایه‌ام... من خوشبخت‌ترین دخترِ دنیام... من اینجام؛ موطنم... زادگاهم... کسی صدا می‌زنه هلبیکم یا زوّار بوسجّاد... من هزار بار بال‌وپر می‌گیرم... هزار بار هزار بار هزار بار روی ابرام... یا صاحب‌الزمان! از شما ممنون... از شما تشکر... از شما از شما از شما مدد...❣❤️❣❤️❣❤️❣❤️❣❤️❣ @sarbehrah
اولین موکبی که توقف کردیم، به‌نامِ امام زمان ارواحنا فداه بهمون جانماز هدیه دادن... به‌نام امام زمان ارواحنا فداه❣❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ خدای من😭❤️😭❤️😭❤️ @sarbehrah
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با قهوه‌عِراقی تو مشّایه فالِ قهوه گرفتم. کفِ لیوان افتاده زندگی با امام حسین علیه‌السلام شیرینه❣ @sarbehrah
تو گوگل بزنین مدینة الحسن للزائرین (عمود ۱۰۶۵). هم‌اکنون در حالِ تاب خوردنیم اینجا :) تو دلِ مشّایه😍 @sarbehrah
با محدودیتِ نت دارم یک میلیاردمِ برکاتِ بهشتِ طریقُ الحسین علیه‌السلام رو پوششِ زنده می‌دم. یک میلیاردمِ وسعت و حجمِ خوشبختیِ زندگی کردن به سبکِ ظهور! به ابعادِ زندگیِ مشّایه فکر کنین؛ یک میلیاردمِ زندگیِ در حکومتِ امامه که ما نمی‌خوایمش و براش از حوایج‌مون نمی زنیم... پاشین بیاین مشّایه و زندگی به سبکِ ظهور رو بچشین... خبراییه که بااااااااید سهمِ چشمای ما بشه... خبراییه که من خواستنش رو به حوایجم حروم نمی‌کنم... پاشین بیاین مشّایه❣ @sarbehrah
سربه‌راه
بارون میاد؛ نرم و لطیف و بهاری... دعا برای کارم و مشکلاتش؟ نه! اللهم عجل لولیک الفرج. دعا برای درس و محدودیت‌هاش؟ نه! واجعلنا من انصاره و اعوانه. دعا برای ازدواج و زندگی؟ نه! والذّابین عنه. دعا برای چی کنم که با ظهور معنا پیدا نکنه؟ چون که صد آمد، نود هم پیشِ ماست! والمستشهدین بین یدیه! من این‌قدر کم‌هوش نیستم که ندونم جایی که به استجابت قریبه، چی دعا کنم! @sarbehrah
راننده اتوبوس عراقی خواب مونده بود :) به‌جای ساعت چهار، ساعت هشت رسید مرز. ما همون گوشه‌ی مرز، روی خاک‌وخل وضوصحرایی گرفتیم، نماز خوندیم، شام خوردیم، چای خوردیم، مولودی و مداحی گوش دادیم، کیسه زباله کشیدیم سرِ یکی‌مون و خندیدیم و عکس گرفتیم :) بقیه کاروان خونواده و پیر و مسن داشتن و کمی عقلِ معاشی هم می‌دیدن و سخت گذشت بهشون، ولی ما چهارتا نفهمیدیم کی گذشت :) مسؤول کاروان به ما چهارتا اعتماد کرده بودن و عَلَمِ کاروان و دادن به من که من جلوتر، اون سمتِ گیتِ عراق منتظرِ کاروان بمونم. طولِ سفر سه بار عَلَم رو برگردوندم ولی ایشون من و عَلَم‌دار کرده بودن و راهِ دررو نداشت :) من تندرویم و وقتی مجبور می‌شدم به‌خاطر مُسن‌های کاروان آروم برم، خیلی سخت می‌گذشت. اولِ سفر، چهار نفری قرارمدار گذاشتیم یه هدفِ گروهی داشته باشیم و با هم مراعاتش کنیم، این هدفِ گروهی شد «صبر و همکاری». نه صبر به تنهایی، نه همکاری به تنهایی. چون صبرِ بدونِ همکاری می‌شه فاصله گرفتن برای جلوگیری از اصطکاک (انزوا یا طرد)، همکاریِ بدونِ صبر هم می‌شه جنجال و فردگرایی و منیّت. پس قرارمون شد: صبر و همکاری. فکر می‌کنم علمدار شدنم در همین راستا اتفاق افتاد و خدا به‌جبر سربه‌راهم کرد که هم‌پای گروه راه برم (از سخت‌ترین امور دنیا برای منی که کارا رو به تنهایی سریع‌تر جمع‌جور می‌کنم اما ظهور، تشکیلات و «صابروا و رابطوا» نیاز داره!) :) تا کربلا رو بیهوش شدیم و خوابیدیم. دوی نیمه‌شب صدا زدن رسیدیم و بدوبدو پیاده شدیم. عَلَم رو دست گرفتم و راه افتادیم به سمتِ حسینیه. همیشه جوری اومدم سفر که کربلا نقطه‌ی پایان بوده و کلی براش آماده می‌شدیم و اصلا پیاده‌روی، خودش آماده‌کننده و مشتاق‌کننده است. حالا چشم باز کردیم و کربلاییم! ما چهار تا هنگیم... هنوزم هنگیم... مست و خمار... اصلا نمی‌دونیم چی شد... همیشه کلی دعا می‌خوندم، این‌بار من هیچ... من نگاه! هی در و دیوارِ کربلا رو نگاه می‌کنم... هی درخت‌ها، گنجشک‌ها، مغازه‌دارها، آسمون، توک‌توک (ریشکاها یا موتورسه‌چرخه با کابین)، هی دنبالِ گنبدی، گلدسته‌ای، نشونه‌ای بودم که غافل‌گیرم کنه... اصلا مغزم یاری نمی‌کرد کجای دنیام... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... برعکسِ اربعین، کربلا خلوته و زودتر از نیم‌ساعت رسیدیم حسینیه. دیرتر از همه وارد می‌شیم و مثلِ اعتکاف، دمِ در‌نشین می‌شیم. اون اعتکاف دقیقا مقدمه‌ی تحملِ سرمای دمِ صبحیه که تو حسینیه کربلا از درِ همیشه نیم‌باز داخل میاد و ما سرِ راه‌نشین‌ها رو می‌لرزونه :) این‌که دوستانم عقلِ معاش ندارن یا دارن و بهش امیرن رو خی‌لی دوست دارم. کوله‌هامون رو گذاشتیم و شبِ جمعه‌ای رفتیم حرم. همیشه از پیاده‌روی می‌رسیدیم کربلا و با پاهای تاول‌زده، لنگون و آویزونِ هم بودیم، این‌بار خسته نبودیم و زود جمع‌وجور کردیم بریم زیارت. همسرِ مسؤولِ کاروان هم با ما اومدن و تو راه گفتن معلومه که شما سفر اولی نیستید. ما خندیدیم. بعد گفتن دهه هشتادی‌این؟ ما باز خندیدیم. هنوز هم لو ندادیم چند سالمونه و حاج‌آقای کاروان کلا جوری با من صحبت می‌کنن که ایمان دارن من یه دهه هشتادی‌ام و بچه‌ام! بنده‌خدا اگه سن‌وسالِ من رو بدونن روضه‌لازم می‌شن :) تو راه همسرِ مسؤول کاروان به ما پیشنهادِ همکاری می‌دن. بی‌اون‌که چیزی از ما زائرای دقیقه‌نودشون بدونن می‌گن می‌خوان یه کاروان دخترای دهه‌هشتادی بیارن و ما هم به عنوانِ کادر بریم. من می‌گم راهیان غرب نمی‌برین؟ ما تا حالا راهیان غرب نرفتیم. ایشون هم مشتاق می‌گن بریزیم برنامه‌ش رو :) تو زیارتای اربعین، ضریح حضرت عباس علیه السلام زنونه نیست و ما چند ساله این ضریح رو به آغوش‌نکشیدیم. پس تا رسیدیم بین‌الحرمین و گنبدای حضرات رو با پرچمِ سرخِ دلبرشون دیدیم، تصمیم گرفتیم قبل از شلوغیِ نیمه‌شعبان، بریم زیارت حضرت عباس علیه‌السلام. وقتی تونستیم بعد از ساااااالها که تا حرم میومدیم اما نمی‌تونستیم ضریحی که سهمِ آقایون شده رو به آغوش بکشیم، ضریح رو بغل کنیم، حالمون خوش‌ترین حال بود... هزار الحمدلله... یا صاحب‌الزمان! از شما تشکر... وقتی اومدیم بیرون، من نتونستم تحمل کنم. پیشنهاد دادم زیارت آقا هم بریم... صبر نکنیم تا فردا... همین‌جور بی‌مقدمه... وَ بعد از شش ماه... سلام‌های از راهِ دور... سلام آقا که الآن روبروتونم... شب جمعه ۱۲/۴ @sarbehrah
ناگهان پرده برانداخته‌ای❣ @sarbehrah