گوشتهای یخچال رو تشخیص نمیدم. سبزیها رو هم. مامان فقط روی شوید نوشته «شیوید» و روی بستهبندیهای دیگه چیزی نمینویسه! من هوسِ قورمهسبزی کردم اما نمیپزم چون نمیدونم کدوم بستهبندیِ سبزی رو باید توش بریزم! امروز هم با گوشتِ آبگوشت، قیمه پختم! این رو وقتی بوی غذام خونه رو برداشت و من حس کردم شبیه بوی آبگوشته فهمیدم! درِ قابلمه رو برداشتم و تو اون رنگ و لعابِ محشری که راه انداختم، دقت کردم ببینم گوشتِ آبگوشتی چه ویژگیهایی داره. استخون داشت. یه تیکه سفیدِ چربی. و فکر کنم آب میندازه، چون خورشم غرقِ آب بود با یه وجب روغن روش! رفتم سراغ فریزر و گوشتا رو بررسی کردم. در حالتِ منجمد تشخیصش سخته، ولی بهنظرم میتونم زینپس حدسهایی بزنم. تشخیص سخته. همزمان با آشپزی به صوتِ کارگاه پرداختم. رفیق همزمان داشت سماح ثبتنامم میکرد. شب در مراسمی که امام خامنهای برای آقاجان گرفتن، قراره دربارهٔ وضعیتِ کاروانها تصمیم بگیریم. از فردا هم باید بیفتیم پی دینار. دیشب آقای پناهیان تو مراسم داشت از انتقام حرف میزد. رفیق گفت «مردم» کاری کردن که اینام جرأت پیدا کردن! من به آقای پناهیان نگاه کردم. دو سال پای صحبتاش بودم و منظومهٔ فکریش رو از برم. همهٔ سخنرانیهاش برام تکراریه چون آگاهم به مدارِ فکریش. دو سالِ مداوم و مستمر، پای سخنرانیهاش بودم و اونا رو مکتوب میکردم و مکتوباتم رو تحلیل میکردم و در هیئت ازشون عملیات استخراج میکردم و با هیئتیها میرفتیم پی اجرا! پناهیان همیشه در نظرم مردِ شجاعی بود... حالا از مردم جرأت گرفته؟! بعد به پیامِ دیروزِ آقا که با دو روز تأخیر بهمون رسیده فکر میکنم. چشمهام کمی نم برمیداره. تلاش میکنم اینبار سیبزمینیها رو هماندازه برش بدم. خلالی کنم برای کنارِ قیمهآبگوشتم. بازم نمیتونم. من میتونم سختترین مباحثِ دستوری رو از پایهٔ دوازدهم، تبدیل کنم به سطح ادراکِ یه کلاس سومی و راحتالحلقوم بهش یاد بدم و بتونه تستهای کمرشکنِ المپیاد ادبیات رو حل کنه، اما نمیتونم پیاز رو نگینی، سیبزمینی رو خلالی وَ خیارِ سالاد رو مربع مربعِ مرتب دربیارم! اندازه بریدن سخته! چطوریه که مردم باید از مسؤولاشون جرأت بگیرن اما این تریبوندارها و کلهگندههان که گاهی از مردم جرأت میگیرن؟! از دیروز یه عده نگرانِ غربتِ امام مجتبی خامنهای شدن... من دارم فکر میکنم باید چه کار کنم؟! چطور در پیشبردِ انتقام و قصاص مؤثر باشم؟! یعنی چی که چه ما باشیم، چه ما نباشیم انتقام گرفته میشه؟! ما نباشیم و شما باشی امامِ جوانم... سیبزمینیهای نامرتبم تو روغن جلزولز میکنه... کمی ته میگیره... میسوزه... گاز رو خاموش میکنم. باید چه کار کنم شورِ انتقام خاموش نشه؟! باید چه کار کنیم تکتکِ مسؤولا و تریبوندارها و نظامیها مجبور شن بهجای مذاکره برن سراغ انتقام؟! باید چطور بفهمونیم این ترور نیست و ما تروریست نیستیم! این دقیقاً قصاصه و خون برابرِ خون! همونی که قرآن گفته! همون یک ضربهای که امام حسن علیه السلام به سرِ ابن ملجمِ ملعون زد! قیمهآبگوشتم پخته. اونم خاموش میکنم. لباس برمیدارم برم دوش بگیرم. باید به مراسمِ امام خامنهای برسم. فکر میکنم امامِ جوانم دیگه کسی رو جز من نداره... منِ مردم... گُر میگیرم... دوشِ آبِ سرد رو باز میکنم... خودم رو بهموقع به مراسمِ امامم میرسونم.
سربهراه
آقایی که با ایکسری کولهم و بررسی کرد گفت کولهتون رو باز کنم؟ یه چیزی رو تشخیص نمیدم. گفتم باز کن
باید در قیاس با جثّهم این تضادِ محتوایی رو در نظر بگیرید تا آقای ایکسری رو درک کنید😂
مختار امشب گفت من فعلاً قصد شهادت ندارم، دنبالِ حکومتم.
منم همینطور.
حکومت.
حکومتِ شیعه.
شهادت باید تهِ عمری مجاهدت باشه.
ما مجاهدت کرده بودیم الآن ولیّ فقیهمون در خطر و غایب نبودن(!)
از مذهبیهایی که برای شهادت دعا میکنن، اما برای فتح و پیروزی و حکومتِ شیعه برنامهای ندارن،
بهقدرِ بیزاریم از ترامپیزیدِ کافر،
بیزارم.
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادیت و تدوین و صدا رو بذار کنار؛
فقط متمرکز شو روی اینکه اینجا مشّایه است و
پشتِ اون ماشین آقاجان..............
کُشتی من و با این ۲۲ ثانیهای که فرستادی............
ذبیحِ مشّایهگردِ من.....................
سربهراه
ادیت و تدوین و صدا رو بذار کنار؛ فقط متمرکز شو روی اینکه اینجا مشّایه است و پشتِ اون ماشین آقاجان
باید گوشی رو خاموش کنم بذارم کنار واگرنه رگباری خواهم نوشت...
امنترین کسوکارم
در امنترین جای دنیام
روبه امنترین امیدم...
اَه
چقدر کلمهها ناتوانن برای وصف
سربهراه
از مدرسه میام. تو اتوبوس هندزفری رو میذارم میرم تلوبیون. سخنرانی امروز آقا رو پیدا میکنم و گوش می
کهنهپیراهنِ من؛
آخر کهنهپیراهنِ عالَم رو زیارت کردی...
سربهراه
هرچی برای رهبر نکرده بودید و از شنبهٔ پیش تا الآن گفتید کاش این کار رو براش میکردم اینبار بکنید ای
دانشآموزای من یهسره کلهشون تو گوشیه و در حال تدوین عکس برای دیده شدن(!)
داشتم فکر میکردم دانشآموز انقلابی چی؟! الآن نشسته با پیامای امام خامنهای هی عکس و کلیپ درست میکنه و میفرسته تو گروه دوستانهش و فامیل و هرجایی که شد، یا براش مهم نیست و از اینکه پای اعتقاداتش دوست و فامیل از دست نده، میترسه؟!
بچههایی که از روی فرستههای من یا ایدههای من کپی کرده بودید یا استفاده، بعد متوجه جدی بودنِ حلال نکردنم شدید و از قیامت ترسیدید و اومدید حلالیت گرفتید و شرط گذاشتم،
چیزی تا آخرِ تیر نمونده! شروطی که گذاشتم تا ۳۱ تیر بود هاااااااا! تمدید هم نمیکنم. گفتم یادآوری کنم یهوقت یادتون نره واگرنه حلال نمیکنم و قیامت در خدمتتونم.
اگر کلاسای درسیم برقرار بود و مدرسه بودم، با این کشتههای اروپایی بر اثرِ گرما😂😂😂 دهانِ شاگردام و مسواک میکردم!
بر اثرِ گرما؟!😂😂😂