2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ادیت و تدوین و صدا رو بذار کنار؛
فقط متمرکز شو روی اینکه اینجا مشّایه است و
پشتِ اون ماشین آقاجان..............
کُشتی من و با این ۲۲ ثانیهای که فرستادی............
ذبیحِ مشّایهگردِ من.....................
سربهراه
ادیت و تدوین و صدا رو بذار کنار؛ فقط متمرکز شو روی اینکه اینجا مشّایه است و پشتِ اون ماشین آقاجان
باید گوشی رو خاموش کنم بذارم کنار واگرنه رگباری خواهم نوشت...
امنترین کسوکارم
در امنترین جای دنیام
روبه امنترین امیدم...
اَه
چقدر کلمهها ناتوانن برای وصف
سربهراه
از مدرسه میام. تو اتوبوس هندزفری رو میذارم میرم تلوبیون. سخنرانی امروز آقا رو پیدا میکنم و گوش می
کهنهپیراهنِ من؛
آخر کهنهپیراهنِ عالَم رو زیارت کردی...
سربهراه
هرچی برای رهبر نکرده بودید و از شنبهٔ پیش تا الآن گفتید کاش این کار رو براش میکردم اینبار بکنید ای
دانشآموزای من یهسره کلهشون تو گوشیه و در حال تدوین عکس برای دیده شدن(!)
داشتم فکر میکردم دانشآموز انقلابی چی؟! الآن نشسته با پیامای امام خامنهای هی عکس و کلیپ درست میکنه و میفرسته تو گروه دوستانهش و فامیل و هرجایی که شد، یا براش مهم نیست و از اینکه پای اعتقاداتش دوست و فامیل از دست نده، میترسه؟!
بچههایی که از روی فرستههای من یا ایدههای من کپی کرده بودید یا استفاده، بعد متوجه جدی بودنِ حلال نکردنم شدید و از قیامت ترسیدید و اومدید حلالیت گرفتید و شرط گذاشتم،
چیزی تا آخرِ تیر نمونده! شروطی که گذاشتم تا ۳۱ تیر بود هاااااااا! تمدید هم نمیکنم. گفتم یادآوری کنم یهوقت یادتون نره واگرنه حلال نمیکنم و قیامت در خدمتتونم.
اگر کلاسای درسیم برقرار بود و مدرسه بودم، با این کشتههای اروپایی بر اثرِ گرما😂😂😂 دهانِ شاگردام و مسواک میکردم!
بر اثرِ گرما؟!😂😂😂
بلاخانوم.............
عزیزِ دلم..............
دردوبلات بخوره تو سرِ انقلابی_مذهبیای خنگِ درسنخونِ پلاسِ اینور و اونور و غرغرهکنندهٔ فرغون فرغون ادعا و تکبّر(!) بدون کوچکترین دغدغه و تلاش و نفس زدنی(!)
چشمِ بد ازت دور عزیزکم🥲❣
دلتنگیِ دیروزم براتون، به خبرِ خوشِ امروزت در❣❣❣
سربهراه
بلاخانوم سبز دوست داره.
من طوری ساعتها رو هدیه کردم که متفاوت باشه و سبزه رو بدم بلاخانوم و سفیده رو بدم خوبترین...
اما خاطرم نیست چی شد... شاید مدیر با ذوق دست برد کادوها رو ببینه و جابهجا گذاشت... نمیدونم چی شد که جابهجا شدن و سفیده افتاد به بلاخانوم و سبزه به خوبترین...
همونجا دودل بودم بهشون بگم و کادوها رو عوض کنن، اما خوبترین بدون اینکه کادوش رو باز کنه، محکم بغل گرفته بود و نمیذاشت کسی بهش دست بزنه... دلم نیومد... هر وقت یادم میاد سبزه به بچهم نیفتاد رنجور میشم.........
از بُنِ جان رنجور میشم........
دو تا بچهش با گوشی مشغول بازی بودن. یکیشون برنده شد و شروع کرد دست زدن. اونیکی لجش گرفت و زد به غربتبازی. مادر احمقشون خودش و انداخت وسط که نه مامان! نه! توام برنده شدی قربونت برم! دستِ اونیکی رو هم کشید و گفت مامان جفتتون برندهاین، هر دو بازی رو بردید. باشه؟ اونیکی میدونست نباشه است، ولی بچه است... و مادر احمقش گند زد به قواعد دنیا! باور کرد که برادرش هم برده! باور کرد هر دو برنده هستن و اونهمه دقت و سرعت عملی که به خرج داده، به پشگلِ خر هم نمیارزه(!) بعد مادر احمقش افاضات کرد برو برای برادرت یه لیوان آب بیار. گفت خودش بره. مادر احمقش گفت نمیبینی داره گریه میکنه؟ برو آب بیار براش! برنده رفت برای بازنده آب بیاره(!)
به چشمم دیدم چی شد که آمریکای شکستخورده و ترامپِ بازنده سرمون شیر شد...
بر زنده و مردهٔ مادرهایی که شما رو تربیت کردن لعنت!
یادداشت کردم اگر معلم دبستان شدم، کل تدریسم رو با بازی طراحی کنم. تو دبستان معلمها اگر مثل مادرها باشن، وای به این جامعه(!) میخوام همون رقابتِ جدیای که تو دبیرستان راه مینداختم و سااااااعتها منبرِ منبریها رو در عمل اجرا میکردم، در دبستان هم اجرا کنم و برنده و بازنده مشخص باشه. بعد باید طراحی کنم برندهها قواعد کلاس و شرایط رو تعیین کنن. بازندهها دیگه نباید قلدر و پررو بار بیان! یا در خدمتِ برندههان، یا جگر داشته باشن برنده شن!