یکی از آقایونِ بسیجی در اردوی جهادی، هر زمان میخواست با ما خانمها حرف بزنه، دستش رو میذاشت روی سینه و هی با سر، تعظیم میکرد...
در اتوبوسِ برگشت، طوری نشسته بود که دخترهای همردیفش درخواستِ جابهجایی دادن :)
یکی از آقایونِ شیکانپیکانِ دانشگاهی، وقتِ حرف زدن با خانمها، صاف تو چشماشون نگاه میکرد...
در اتوبوسِ اردوی دانشجویی، حتی موقعِ خواب، چنان جمعوجور و به عذاب خوابیده بود که دخترهای همردیفش رو فرستادیم عقب، بلکه بندهخدا راحت بخوابه!
پیچیدهتر شد. میدونم :)
ولی ادب، ارزشش رو داره!
از بیادبترین افراد برای من
اونایی هستن که کلمات رو ناقص مینویسن!
ک بهجای که!
ی بهجای یه!
ب بهجای به!
س بهجای سلام(!)
اونی که غلط املایی داره بیسواده، بیادب نیست. چه بسا در روستاها که من بیسوادهای مؤدبی دیدم که دورشون بگردم❣
اما اونی که برای زبان مادریش ارزش قائل نیست، قطعاً یه بیشعورِ بیادبه!
میخواد استاد دانشگاه باشه یا امامجماعتِ مسجد!
سربهراه
ادب خیلی مهم و پیچیده است! برگردید به انتخابِ ۱۶ میلیون!
ادب
آدم رو
ولایتپذیر
میکنه.
ادب
آدم رو
علیالاصول
نگه میداره.
سربهراه
ادب آدم رو ولایتپذیر میکنه. ادب آدم رو علیالاصول نگه میداره.
عبّاس
اگر
به میدانِ کربلا
میومد
شاید
ورق
برمیگشت...
اما
علیالاصول
نظرِ امام
چیزِ دیگهای بود:
عبّاس
پهلوانِ علی
بهجای شمشیر زدن
بره و
آب
بیاره.
همین؟
عبّاس گفت چَشم؟!
نه!
عبّاس
لبهای امام
بسته نشده بود
مَشکبهدست
راهیِ
علقمه بود!
عبّاسِ
ادب!
+ علیهم السلام.
سربهراه
عبّاس اگر به میدانِ کربلا میومد شاید ورق برمیگشت... اما علیالاصول نظرِ امام چیزِ دیگهای بود: عبّا
میبینین؟
بحث یه سلام کردن نیست!
بحث میرسه و میرسونه به ولایت!
گفتم پیچیده است :)
وَ گفتم اونی نیست که تو ذهن شماست :)
سربهراه
عبّاس اگر به میدانِ کربلا میومد شاید ورق برمیگشت... اما علیالاصول نظرِ امام چیزِ دیگهای بود: عبّا
رفتم از کتابخونهم براتون کتاب جای خالی عبّاس رو بردارم عکس بگیرم بگم کتاب مفید و متفاوتیه،
دیدم نیست!
کتابم نیست!
بله!
جزو خساراتیه که بیشعورهای غیرمسؤول به کتابخونهم زدن و بُردن و برنگردوندن یا خراب برگردوندن که نمیپذیرم.
یادمه بهقدری توی اون کتاب حاشیه نوشته بودم و نکته و یادداشت و برجستهسازی داشت که میشد ازش جزوه استخراج کرد...
کتابِ نازنینم به فنا رفته...
چون امروز از امام خمینی جانم صحبت شد، گفتم از یه صفحهای براتون فیلم بگیرم دلتون شاد شه😂:
سربهراه
یادتونه میگفتم آقاجان یه طلبهٔ ساده بودن ولی دغدغه داشتن و از این عالِم به اون آیتاللّه میرفتن صحبت میکردن و میگفتن چرا پشت امام خمینی نیستید و علیه طاغوت کاری نمیکنید و تحریکشون میکردن؟
کاری که میگفتم طلبههای بهدردنخورِ الآن نمیکنن و باد به غبغب میندازن که ما هم شبا تجمعیم؟! خب عقبمونده تو باید الآن محرّکِ مردم میبودی! تو باید با کل حوزه دم مجلس بست بشینی که چی شد انتقامِ رهبرم! تو باید با کل آیتاللّهها بری سراغ آقای پزشکیان و انتقام رو مطالبه کنی! حجاب رو پی بگیری! تو باید فضای مجازی رو درست کنی! تو باید...
لا اله الّا اللّه!
آقاجان وقتی سراغِ کلهگندههایی میرن که اسمشون توی کتاب هست و وقتی قم بودم هی پیام میدادین چرا سر مزار فلانی نرفتی و بهمانی هم قبرش اونجاست و من حتی از کنار قبرشونم نخواستم عبور کنم که نفَسِ منفعلِ بیتفاوتشون به من نرسه، میان پیشِ خود امام خمینی جان.
بعد آقاجان
امام خمینی جان رو
به مهربون بودن دعوت میکنن😂😂😂😂😂😂😂
جوابِ امام خمینیِ نازنینِ من رو بخونین😍
میگن ای آقا! دیگه چقدر لیلی به لالاشون بذارم؟! چقدر پیشْته نازشون کنم؟! چقدر صبر؟! چقدر حوصله؟! این حوزویها رو نفهمی برداشته(!)
طفلی امام خمینیِ مهربونِ من که چقدر با حوزویها مدارا کرد..........😍😭❣
آقاجان چقدر جوش میزدن اونا پای کار نیان..........😍😭❣
تازه آقاجان ۴۷ سال هم تحملشون کردن😍😭❣
صبورِ مهربونِ من😍😭❣
دوست دانشگاهم رو تو تجمع دیدم😍 سالبالاییم بود😍 اونم سر عقایدش خیلی تو دانشگاه اذیت شد... خنگای شاگردآخر دفاع کردن و این طفلیِ شاگرداول هشت سال دفاعش طول کشید... بهقول خودش تهش هم مجبورش کردن گردن کج کنه تا مدرکش رو بدن...
ایییییییییییییییینقدر از دانشگاه و استادا حرف زدیم که ترسیدیم حاجاقای تجمع پشت میکروفون چیزی بارمون کنه😂چون ما وسط خیابون نشسته بودیم و جلو چشمِ حاجاقا😂😂😂 پرچمِ من رو باز کرده بودیم گرفته بودیم جلوی صورتمون تندتند حرف میزدیم😂😂😂
میگه یادته هر وقت سرِ کلاسی، این از دانشگاه آزاداومدهها ادعای فضل میکردن استاد زرقانی چی میگفت؟😂😂😂😂😂😂 وااااااای استاد زرقانی😂😂😂😂😂😂
میگفت میخوام سه تا جوک بهتون بگم:
دانشگاهِ¹
آزادِ²
اسلامی³😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
آی کنکوریها!
با دقت و هوش و زمانبندی، تستهای کنکور رو بزنید که دانشگاه آدمیزاد قبول شید، جوک نشید😂😂😂😂😂😂😂😂😂
20.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سهشنبه
سیزدهِ مردادِ ۱۴۰۵
اربعین.
آخرین شبی که مشّایه بودم...