eitaa logo
سربه‌راه
227 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
396 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
دختره زد روی شونه‌م و وقتی برگشتم با روی خوش بهم گفت خدا قوّت علمدار! به‌خاطر پرچم‌م گفت. من خندون بودم قبلش، اما به اون رو ترش کردم و گفتم شما هم علمدار باش! با پرچم بیا بیرون به‌جای گفتنِ خدا قوّت! این اثر داره نه خدا قوّتت که بگی یا نگی واسه من بی‌اهمیته! رفت تو افق ورّاجِ بی عمل.‌
سربه‌راه
دختره زد روی شونه‌م و وقتی برگشتم با روی خوش بهم گفت خدا قوّت علمدار! به‌خاطر پرچم‌م گفت. من خندون
واسه امربه‌معروف هم به‌ندرت پیش میاد وقتی می‌گم، از اون‌ور یه مذهبی میاد یواشکی بهم می‌گه خدا خیرت بده! منم بهش می‌گم خدا مذهبی‌های بی‌تفاوت و لال رو مرگ بده! شما هم بگو! برای من بلبل‌زبونی، برای اونا لال؟! نیازی به دعای تو ندارم بزدل!
سربه‌راه
دختره زد روی شونه‌م و وقتی برگشتم با روی خوش بهم گفت خدا قوّت علمدار! به‌خاطر پرچم‌م گفت. من خندون
این‌قدر یه پرچم دیده می‌شه که زن و شوهره از کنارم رد شدن، شوهره به زنش گفت اینا تا انتقام نگیرن، ول‌کنِ ماجرا نیستن! گرونی به هیچ‌جاشون نیست! با صدای بلند جواب دادم قحطی هم بشه تا انتقام نگیریم به هیچ‌جامون نیست! تازه من وقتی پرچم نمی‌برم کوله‌پشتی و سنجاقی‌های روش عَلَمیه واسه خودش! فحشه که سرِ سنجاقیام می‌خورم و آتیشیه که می‌سوزونم😂 رفیق تو اربعین گفت چرا سنجاقیات و نیاوردی؟ گفتم میاوردم عِراقیا همه‌ش و ازم می‌گرفتن😍 این‌جا عِراقیا بهتر از مشهد روی انتقام کار کردن............ سنجاقی‌های من تو مشهد بیشتر دشمن‌سوز و دوست‌چاق‌کُنه😎✌️🇮🇷
- همسایه‌مون از پیاده‌رویِ اربعین برگشته ولی سالمن ماشاءاللّه! + می‌دونین چند عمود رفتن؟ ـ آره دویست تا پیاده رفتن، بعد ماشین گرفتن! + ما کلش رو پیاده می‌ریم. در گرما و سرما. در کمبود و فراوانی. در سلامت و بیماری. ـ آهاااااااااا وای چه سخت... خب چرا شما سوارِ ماشین نمی‌شین؟! + چون می‌ریم پیاده‌رویِ اربعین! ـ [سکوت و حیرت]
سربه‌راه
من هر سال این مشکل رو دارم! هر سال! هر سال! هر سال! که آدم‌هایی یهو سروکله‌شون پیدا می‌شه که تا قبل
هر سال می‌نویسم که چند نفر از همکارام، چند نفر از دوستام، چند نفر از همسایه‌ها، وَ حتی چند نفر از شاگردام آویزونم می‌شن و می‌رن روی اعصابم که با من بیان اربعین. توی سفرنامه‌م هم خوندین که چهار اتوبوس آدم بودیم ولی چقدر درخواست داشتم که با من بیان حرم! به‌نظرتون از چیه؟! بله! معلومه! من به‌شدت خوش‌گذرونم! سفرام ظاهراً سخت و پر از ماجراست! نیمه‌شعبانام و خوندین دیگه! یه قم رو دیدین از یه تور بیشتر این‌ور اون‌ور رفتم! ولی من چنان بلدم خوش بگذرونم که باور کنید از ترسِ چشم خوردن نود درصدش رو به کسی نمی‌گم و بین خودم و دوستام می‌مونه، ولی همون ده درصدی که درز می‌کنه به‌قدری تو چشمه که باید بگم از اربعین تا الآن که اومدم یه هزینهٔ هنگفتی صدقه دادم :) رفیق خی‌لی وقته نمی‌ذاره عکسِ با هم‌مون رو بذارم پروفایل. تازه عکسای خودم رو هم نمی‌ذاره. چشمش ترسیده😂 همین اربعین یه عکس دارم روی یکی از مبلای داغونِ کنارِ جاده... شبیه سنوار گرفتم با کلی ماجرا و خنده😎 این‌قدر دوست دارم اون رو بذارم پروفایل که خدا می‌دونه ولی از دعوای رفیق می‌ترسم😂😂😂 ولی همین دویست تا عمودرفته‌های بقیه‌ش با ماشین، تهش سالِ بعد التماس می‌کنن با من بیان😐 به‌جای این‌که وسطِ خوشی‌های دیگران خراب شین، سبک زندگی‌تون رو عوض کنید!
سربه‌راه
- همسایه‌مون از پیاده‌رویِ اربعین برگشته ولی سالمن ماشاءاللّه! + می‌دونین چند عمود رفتن؟ ـ آره دویست
با ماشین‌رفته‌ها می‌رن زیارت... ما پیاده‌ها می‌ریم دورهٔ فشردهٔ مهارت‌آموزیِ ظهور😍 تنها دورهٔ راست‌راستکی که مهارت‌آموز منفعت می‌بره و دستِ پُر برمی‌گرده... واقعی و بدون وهم...❣😭😍 هزاران درصد تضمینی😭❣😍
سلام ممکنه شما آقای جوادی آملی رو با نمازی که بر آقاجان خوندن دوست داشته باشید، ولی من سرِ نظریهٔ «حیّ متألّه» به ایشون جذب شدم و با این‌که گفتن «مردم سطح‌شون رو ببرن بالا» حال کردم و پیگیرِ این مردِ باسواد شدم. به ایشون گفتن آقا شما ثقیل صحبت می‌کنید، مردم متوجه نمی‌شن. کمی سطح پایین صحبت بفرمایید. ایشون فرمودن مردم سطح‌شون رو بیارن بالا و مطالعه کنن، ما اومدیم که رشد کنیم دیگه! از اساس جذبِ هرکی می‌شم که دنبالِ رشد باشه! در همهٔ ابعاد! دوستی که پی رشده. رشد خودش. رشد من. شغلی که توش رشده. رشد شاگردم. رشد خودم. رشد محیطم. سفری که توش رشده. شده به مریضی و پیاده. زیارتی که توش رشده. یعنی باب دلِ امام. شده خودم از دلخواه‌م بزنم و سامرّا و کاظمین نرم. نمازی که توش رشده. شده وسطِ شلوغی و چادرم کثیفه و حمام به دلم نبوده و حال ندارم ولی اول وقت. به جماعت. دانشگاهی که توش رشده. نه دانشگاهِ جوک(!) کتابی که توش رشده. چه فکرم. چه قلم‌م. مسابقه‌ای که توش رشده. سطح بالا. فضای مجازی‌ای که توش رشده. فیلمی که توش رشده. چه مختار. چه جومونگ. آشپزی‌ای که توش رشده. اشکی که توش رشده. خنده‌ای که توش رشده.‌ رشد! ما اومدیم که رشد کنیم دیگه! شما سطح‌ت رو بیار بالا و مطالعه کن!
به نویسندهٔ کتاب دکتر جکیل و آقای هاید وَ فیلمنامه‌نویسِ هفت سامورایی غبطه می‌خورم، اما هرگز از این‌که از سیمین دانشور باید جلو‌ بزنم کوتاه نمیام.
خدایا شکرت که می‌تونم آبِ یخِ یخچالی سر بکشم❣ الحمدللّه ربّ العالمین😍
دوستم تو تجمع گفت اون‌طرف می‌گن شله می‌دن. بیا بریم بگیریم. به عشقِ شله رفتم دیدم اوووووووو باز صفه برای استانبولی(!) گفتم نمی‌خوام و دلتنگِ عِراق که بدون صف به مرادهای دلم می‌رسیدم دارم برمی‌گردم خونه، شام لاستیک‌هایی که پختم رو بخورم(!) البته قرار بود پنکیک‌های نرم و ظریفی بشه برای دوست تجمع‌م که واسه‌م ترشک آورده بود، ولی نمی‌دونم چرا مثل لاستیک شده و فاقد هرگونه مزه‌ای(!) شاید کیک به اون خفنی پختم و تزئین کردم و دوستام دامن از کف دادن، چشم خورده شده لاستیکِ امروز :) من بدونم کیٖ شایعه کرده شله می‌دن...
قبلش سوارِ ون که بودم، یه خانم معمولیِ مانتویی سوار شد که یه دخترِ نوجوانِ ۱۵_۱۶ ساله داشت. افتضاح لباس به تن‌ش کرده بود و زن‌ها و دخترها خیره نگاه‌‌ش می‌کردن، چه برسه به مردها و پسرها... روبه‌روی من قسمتِ خانم‌ها یه صندلی خالی بود که دخترش و فرستاد بشینه و خودش رفت قسمت آقایون نشست(!) همه داشتن خیره‌خیره به دختره نگاه می‌کردن و من هم داشتم همه و دختره و مادره رو رصد می‌کردم. دختره از نگاه‌ها در عذاب بود خدا رو شکر. به‌وضوح در رنج بود. خب عزیزم وقتی در جامعهٔ انسان‌ها زندگی می‌کنی، مثل انسان‌ها لباس بپوش تا مثل چیز دیگه‌ای بهت نگاه نکنن وقتی این‌قدر اذیتی(!) هنوز ده دقه نشده بود که ون حرکت کرد، توی ترافیکِ کش‌اومدهٔ مشهدِ لبریز از زائر، ماشینِ کنار ون و سمت پنجره‌های ما خانم‌ها، توش پسر بود. اینا دختره رو دیده بودن و به خیال‌شون تک‌وتنها بود. البته که پسرها هم پسرهای وقیحی بودن و عذاب الهی بر پدر و مادری که این‌ها رو این‌قدر وقیح و بی‌ادب تربیت کردن... چون هوا جهنمیه و پنجره‌های ون باز بود و همهٔ ما خانم‌های اون سمت می‌دیدیم، اما اونا از ما حیا نکردن و برای دختره دست‌وبال زدن و شروع کردن متلک‌پرونی‌های زشت... من هیچی نگفتم و بازخوردها رو بررسی می‌کردم. دختره در عذاب بود و پیش ما خجالت‌زده شد... خانم‌‌ها صدا ازشون درنیومد و فقط هاج و واج تماشاچی بودن(!) هشت نفر خانم بودیم جز دختره و مادره که از این هشت نفر شش نفر چادری‌های الکی بودن (چادری‌هایی که موهاشون بیرونه، جوراب ندارن، چادرای زینتی دارن، آرایش دارن...‌ اینا چادری‌الکی‌ان و از اعتقادشون نیست که چادر سرشونه و پشت اون پارچهٔ سیاه سرشون دلیل و نفع و اجبار و ترسی نهفته...) و یک نفر بلوزشلوارِ سرپوشیده و اون یکی هم مانتویی. خودم هم زاویه‌‌دید سوم‌شخص. یعنی غالباً انسان بودن با پوشش انسان‌ها! مردها هم پیرهاشون در حیرتِ آخرالزمان و جوان‌هاشون در حیطهٔ لغزش... مادره صدای پسرا رو شنید! از جاش بلند شد و اومد قسمت خانم‌ها و از پنجره به پسرهای ماشین بغلی گفت برید گم‌ شید... وَ فحشِ نامربوطی داد و حرف‌های بدی زد... حرف‌هایی که لایق خودش و دخترش بودن! من دیگه صبر نکردم ببینم بقیه چه می‌کنن، برای گوش‌هام احترام قائلم و اجازه نمی‌دم هر چیزی بشنون. با صدای بلند، طوری که همهٔ ون حرفام و بشنون، چون برام مهم بود که همه صلابت و جسارت رو در منی که به پوشش، تنها چادریِ ساده و محجبهٔ اون ون بودم ببینن صحبت کردم. بسیار قاطع و رسا گفتم خانم! مؤدب باشید! این‌جا منزل‌تون نیست که هرچه شایستهٔ خودتون و خانواده‌تون باشه به زبان بیارید! آداب زندگی اجتماعی بلد نیستید، کمتر از منزل بیرون بیاید تا برای انسان‌ها مزاحمت ایجاد نکنید! کللللللللللل وَن داشتن مبهوت من رو نگاه می‌کردن😂😂😂😂 مبهوت هااااا! من سریع ادامه دادم نگران هستید به دخترِ نوجوان و زیباروتون بی‌احترامی نکنن، در شأنِ دخترتون لباس تن‌ش کنید و اون و محترم وارد جامعه کنید.‌ این‌جا به دختره جلوی همه تشخص دادم و نگاه‌های بد رو از روی اون که هنوز نوجوانه و منعطف و قابل اصلاح برداشتم و بردم روی ریشه: مادر! تربیتِ مادر! مادر و ببین، دختر و بگیر! هم زیرکانه تخمِ بدبینی رو توی دل دختره نسبت به مادرش کاشتم تا بدونه این‌که بی‌سروپاها اجازه دادن حرمتش رو جلوی همه بشکنن، زیر سر مادرشه که گذاشته با چنین پَستی‌ای بیاد تو جامعه. دختره به‌وضوح سبک شد. نگاه‌ش روی من گرم شد و اگر می‌تونست مطمئن هستم میومد در پناه من قایم می‌شد از اون‌همه نگاه... یکی از کوچک‌ترین نشونه‌هاش؟ این‌که دستای برهنه‌ش رو جمع کرد و پیچید دور تنش... انگار که از خجالتِ پوشش، بخواد خودش رو بپوشونه... ولی مادره... صداش رو انداخت روی سرش و ایستاده پای پنجره، خم شد روی سر من که نشسته بودم و فریاد کشید به تو چه که تن دخترم چیه؟! ناراحتی خانم معلم با اسنپ برو این‌ور اون‌ور و به من تذکر نده! خانم معلم رو تیکه انداخت😂😂😂 به‌خاطر لحن و کلمات‌م. ولی نمی‌دونست واقعاً معلم‌م😂😂😂😂 من همون‌طور نشسته، اما با صدایی رسا و قاطع پاسخ دادم در این ون فقط یه ناراحته و اونم شمایی! شما چرا از اسنپ استفاده نمیکنی؟! با منطقِ خودت، اگر پوششِ دخترت به من مربوط نیست، تذکر دادنِ من هم به تو مربوط نیست! حتی متلک‌هایی که پسرها به دخترت انداختن هم به تو مربوط نیست! برگرد قسمتِ آقایون و بشین بین اون‌همه مرد و به عذاب و خجالتی که به دخترت دادی فکر کن! دید طرفش زبون‌درازه، زد به موش‌مرده‌بازی و با لحن و صدای سوزناک گفت دارم می‌برمش حرم، من خودم دین و ایمون سرم می‌شه! ولی تو کاری کردی از حرم زده بشه و از هرچی دینه بدش بیاد(!) خانمی که بلوزشلوار بود با صدای آرومی گفت به این بنده‌خدا چه! پسرا به دخترت متلک انداختن توام فحش دادی!
باتفاوت بودنم آتش‌پراکنی کرده بود و یه نفر جسارت گرفته بود😍 البته دقت کنید کی به حرف اومد و کیا هم‌چنان لال مُردن(!) ولی خودم سریع پاسخ دادم این‌که دخترتون از دین و حرم زده بشه به تربیت شما برمی‌گرده و این‌که دوباره بتونه زیارت بیاد یا نه به لیاقتی که باید دید خودش دنبالش می‌ره یا نه! شما هم بی‌خود مظلوم‌نمایی نکن! قسمتِ آقایون نشستی، با پوشش بدِ دخترِ نازنین‌ت پسرای مردم رو از راه به‌در کردی، در حضور دخترِ نوجوان‌ت و این‌همه انسانِ محترم فحش‌هایی که در شأن خودته دادی، دین و حرم رو خرج خودت کردی، طلبکاری و انتظار داری همه مقابل‌ت سکوت کنن؟! دخترش با صدای بلند و کلافه گفت مامان! بسّه! تو دلم عروسی بود که تیرهای یواشکی‌م به هدف نشسته... فقط دلم برای عذاب روحیِ دختره که مثل شاگردام بود می‌سوخت، که لازمهٔ انتخاب و تصمیمه و ازش ناگزیره... خدا کمک‌ش کنه به انتخاب و تصمیمِ خداپسند و لایق شدن... مادره به‌تندی نگاه‌ش‌ کرد و وقتی نگاهِ پر از خشم و بغضِ دخترش رو دید، سکوت کرد و همون قسمتِ خانم‌ها ایستاد و میلهٔ بالای سرش رو گرفت. وَن که رسید به ایستگاه، مقصدشون بود یا نبود، سریع پیاده شدن.