دوستم تو تجمع گفت اونطرف میگن شله میدن. بیا بریم بگیریم.
به عشقِ شله رفتم دیدم اوووووووو باز صفه برای استانبولی(!)
گفتم نمیخوام و دلتنگِ عِراق که بدون صف به مرادهای دلم میرسیدم دارم برمیگردم خونه، شام لاستیکهایی که پختم رو بخورم(!)
البته قرار بود پنکیکهای نرم و ظریفی بشه برای دوست تجمعم که واسهم ترشک آورده بود، ولی نمیدونم چرا مثل لاستیک شده و فاقد هرگونه مزهای(!)
شاید کیک به اون خفنی پختم و تزئین کردم و دوستام دامن از کف دادن، چشم خورده شده لاستیکِ امروز :)
من بدونم کیٖ شایعه کرده شله میدن...
قبلش سوارِ ون که بودم، یه خانم معمولیِ مانتویی سوار شد که یه دخترِ نوجوانِ ۱۵_۱۶ ساله داشت. افتضاح لباس به تنش کرده بود و زنها و دخترها خیره نگاهش میکردن، چه برسه به مردها و پسرها...
روبهروی من قسمتِ خانمها یه صندلی خالی بود که دخترش و فرستاد بشینه و خودش رفت قسمت آقایون نشست(!)
همه داشتن خیرهخیره به دختره نگاه میکردن و من هم داشتم همه و دختره و مادره رو رصد میکردم. دختره از نگاهها در عذاب بود خدا رو شکر. بهوضوح در رنج بود. خب عزیزم وقتی در جامعهٔ انسانها زندگی میکنی، مثل انسانها لباس بپوش تا مثل چیز دیگهای بهت نگاه نکنن وقتی اینقدر اذیتی(!)
هنوز ده دقه نشده بود که ون حرکت کرد، توی ترافیکِ کشاومدهٔ مشهدِ لبریز از زائر، ماشینِ کنار ون و سمت پنجرههای ما خانمها، توش پسر بود. اینا دختره رو دیده بودن و به خیالشون تکوتنها بود. البته که پسرها هم پسرهای وقیحی بودن و عذاب الهی بر پدر و مادری که اینها رو اینقدر وقیح و بیادب تربیت کردن... چون هوا جهنمیه و پنجرههای ون باز بود و همهٔ ما خانمهای اون سمت میدیدیم، اما اونا از ما حیا نکردن و برای دختره دستوبال زدن و شروع کردن متلکپرونیهای زشت...
من هیچی نگفتم و بازخوردها رو بررسی میکردم.
دختره در عذاب بود و پیش ما خجالتزده شد... خانمها صدا ازشون درنیومد و فقط هاج و واج تماشاچی بودن(!) هشت نفر خانم بودیم جز دختره و مادره که از این هشت نفر شش نفر چادریهای الکی بودن (چادریهایی که موهاشون بیرونه، جوراب ندارن، چادرای زینتی دارن، آرایش دارن... اینا چادریالکیان و از اعتقادشون نیست که چادر سرشونه و پشت اون پارچهٔ سیاه سرشون دلیل و نفع و اجبار و ترسی نهفته...) و یک نفر بلوزشلوارِ سرپوشیده و اون یکی هم مانتویی. خودم هم زاویهدید سومشخص. یعنی غالباً انسان بودن با پوشش انسانها!
مردها هم پیرهاشون در حیرتِ آخرالزمان و جوانهاشون در حیطهٔ لغزش...
مادره صدای پسرا رو شنید!
از جاش بلند شد و اومد قسمت خانمها و از پنجره به پسرهای ماشین بغلی گفت برید گم شید... وَ فحشِ نامربوطی داد و حرفهای بدی زد... حرفهایی که لایق خودش و دخترش بودن!
من دیگه صبر نکردم ببینم بقیه چه میکنن، برای گوشهام احترام قائلم و اجازه نمیدم هر چیزی بشنون.
با صدای بلند، طوری که همهٔ ون حرفام و بشنون، چون برام مهم بود که همه صلابت و جسارت رو در منی که به پوشش، تنها چادریِ ساده و محجبهٔ اون ون بودم ببینن صحبت کردم.
بسیار قاطع و رسا گفتم خانم! مؤدب باشید! اینجا منزلتون نیست که هرچه شایستهٔ خودتون و خانوادهتون باشه به زبان بیارید! آداب زندگی اجتماعی بلد نیستید، کمتر از منزل بیرون بیاید تا برای انسانها مزاحمت ایجاد نکنید!
کللللللللللل وَن داشتن مبهوت من رو نگاه میکردن😂😂😂😂
مبهوت هااااا!
من سریع ادامه دادم نگران هستید به دخترِ نوجوان و زیباروتون بیاحترامی نکنن، در شأنِ دخترتون لباس تنش کنید و اون و محترم وارد جامعه کنید.
اینجا به دختره جلوی همه تشخص دادم و نگاههای بد رو از روی اون که هنوز نوجوانه و منعطف و قابل اصلاح برداشتم و بردم روی ریشه: مادر! تربیتِ مادر! مادر و ببین، دختر و بگیر!
هم زیرکانه تخمِ بدبینی رو توی دل دختره نسبت به مادرش کاشتم تا بدونه اینکه بیسروپاها اجازه دادن حرمتش رو جلوی همه بشکنن، زیر سر مادرشه که گذاشته با چنین پَستیای بیاد تو جامعه.
دختره بهوضوح سبک شد.
نگاهش روی من گرم شد و اگر میتونست مطمئن هستم میومد در پناه من قایم میشد از اونهمه نگاه...
یکی از کوچکترین نشونههاش؟
اینکه دستای برهنهش رو جمع کرد و پیچید دور تنش... انگار که از خجالتِ پوشش، بخواد خودش رو بپوشونه...
ولی مادره...
صداش رو انداخت روی سرش و ایستاده پای پنجره، خم شد روی سر من که نشسته بودم و فریاد کشید به تو چه که تن دخترم چیه؟! ناراحتی خانم معلم با اسنپ برو اینور اونور و به من تذکر نده!
خانم معلم رو تیکه انداخت😂😂😂 بهخاطر لحن و کلماتم. ولی نمیدونست واقعاً معلمم😂😂😂😂
من همونطور نشسته، اما با صدایی رسا و قاطع پاسخ دادم در این ون فقط یه ناراحته و اونم شمایی! شما چرا از اسنپ استفاده نمیکنی؟! با منطقِ خودت، اگر پوششِ دخترت به من مربوط نیست، تذکر دادنِ من هم به تو مربوط نیست! حتی متلکهایی که پسرها به دخترت انداختن هم به تو مربوط نیست! برگرد قسمتِ آقایون و بشین بین اونهمه مرد و به عذاب و خجالتی که به دخترت دادی فکر کن!
دید طرفش زبوندرازه، زد به موشمردهبازی و با لحن و صدای سوزناک گفت دارم میبرمش حرم، من خودم دین و ایمون سرم میشه! ولی تو کاری کردی از حرم زده بشه و از هرچی دینه بدش بیاد(!)
خانمی که بلوزشلوار بود با صدای آرومی گفت به این بندهخدا چه! پسرا به دخترت متلک انداختن توام فحش دادی!
باتفاوت بودنم آتشپراکنی کرده بود و یه نفر جسارت گرفته بود😍 البته دقت کنید کی به حرف اومد و کیا همچنان لال مُردن(!)
ولی خودم سریع پاسخ دادم اینکه دخترتون از دین و حرم زده بشه به تربیت شما برمیگرده و اینکه دوباره بتونه زیارت بیاد یا نه به لیاقتی که باید دید خودش دنبالش میره یا نه! شما هم بیخود مظلومنمایی نکن! قسمتِ آقایون نشستی، با پوشش بدِ دخترِ نازنینت پسرای مردم رو از راه بهدر کردی، در حضور دخترِ نوجوانت و اینهمه انسانِ محترم فحشهایی که در شأن خودته دادی، دین و حرم رو خرج خودت کردی، طلبکاری و انتظار داری همه مقابلت سکوت کنن؟!
دخترش با صدای بلند و کلافه گفت مامان! بسّه!
تو دلم عروسی بود که تیرهای یواشکیم به هدف نشسته... فقط دلم برای عذاب روحیِ دختره که مثل شاگردام بود میسوخت، که لازمهٔ انتخاب و تصمیمه و ازش ناگزیره... خدا کمکش کنه به انتخاب و تصمیمِ خداپسند و لایق شدن...
مادره بهتندی نگاهش کرد و وقتی نگاهِ پر از خشم و بغضِ دخترش رو دید، سکوت کرد و همون قسمتِ خانمها ایستاد و میلهٔ بالای سرش رو گرفت.
وَن که رسید به ایستگاه، مقصدشون بود یا نبود، سریع پیاده شدن.
قبل از شب بهخیر، کنکوریای اگر دوست داشت این موارد رو رعایت کنه، بد نمیبینه:
امشب بخوابید. راحت.
بعد از نماز صبح کمی قرآن بخونید و درس خوندین_نخوندین با امام زمان علیه السلام صحبت کنید و به ایشون بگید و ازشون بخواید شما رو لایق سرداری و ظهورشون بخوان. زندگیتون رو به ایشون بسپارید و با وضو برید کنکور.
از سؤال یک و بهترتیب شروع کنید.
سؤالاتی که مطمئنید بلدید و سریع بزنید.
سؤالاتی که نیاز به وقت داره کنارش ضربدر بزنید و ازش عبور کنید.
سؤالاتی که بندبند وجودتون میگه بلد نیستید رو کنارش منها بزنید و عبور کنید.
یک دور که شد دفترچه و بلدهای سریع رو زدید، برگردید از اول و اونایی که کنارش ضربدر گذاشتید حل کنید. اونایی که وقت زیاد میخواست.
تا اینا رو حل کنید وقت تمومه. اما چنانچه وقت داشتید دور دوم تموم شد، دفترچه رو ببندید و استراحت کنید.
منها زدین کنارش چی؟
شما با اون سؤالات قهرید. تا قیامت. اگه بلدش بودی ذهنت همون اول میشناخت. پس به ذهنت اعتماد کن. حتی نگاهشونم نکن!
اونایی که جواب دادید رو دوباره بررسی کنید؟
وسواس میگیری شک میکنی پاک میکنی. به همونی که ذهنت گفته اول اعتماد کن.
از همون اول پاسخها رو توی پاسخبرگ بده. نذاری آخر همه رو یهجا وارد کنی. قاطی میشه نابود میشی.
هفتاد درصد مطمئن بودی تست رو بزن.
شانسی نزن!
شصت درصد مطمئن بودی نزن.
تست سفید محاسبه نمیشه، درستهاتم به باد نمیده. ولی تست غلط بیچارهت میکنه!
برگشتی خونه هم دروغ نگو، پرخاش نکن. افسرده نباش و سیس عقاب هم نگیر. همهٔ اونایی که ازت میپرسن چطور بود نه حسودن، نه منتظر شکستت!
خانوادهت بدخلقیها و نبودنهات رو تحمل کردن پس نگرانن. درکشون کن!
معلمات زحمتت رو کشیدن و امید دارن. درکشون کن!
دوستات همراهت بودن و از جنس خودتن. درکشون کن.
اینا همه یک سال تو رو درک کردن!
کم و کاستیت رو پشت سهمیهدارها و جنگ و این بهانهها قایم نکن. یا سربلند بگو زحمت کشیدم و انشاءالله به بار بشینه. یا شرمنده بگو عمرم رو بازیچه کردم و خدا من رو ببخشه.
وَ تا نتایج میاد با خانواده باش و مطالعه کن و خوش بگذرون.
پس زخمهایمان چه؟!
هیچی! باهاشون زندگی میکنیم :)
سرنوشتت مملو از رشد و برکت و تعالی و عزًت❣
#کنکور
اگر کسی داشت از سختیِ کنکور با شما صحبت میکرد، ازش بپرسید «چطور ضریبِ دشواری رو محاسبه کردی»؟!
کوتاه نیاید و کاغذ و قلم بذارید جلوش یا ارتباط برخط بگیرید بگید جلوی خودم محاسبه کن. و اگر نکرد به رخش بکشید که تو نخونده بودی پس(!)
وَ یادتون باشه «هر چیزی معیاری داره»، خصوصاً سنجشِ دشواریِ سطحِ سؤالات!
پس در مقابل اظهار نظر هر ننهقمرِ درسنخوندهٔ پربهانهای که وهمِ فهم داره، سکوت نکنید!
همین تنبلای بیخاصیت رو به بهانهٔ نوجوانی پروبال بدید، در جوانی میشن طلبکارای بیشرفِ دیماه و عقدههای زندگیشون رو از دیگران طلب دارن(!)
مقابل جابهجاییِ ارزشها،
مقاوم و استوار بایستید.
#کنکور
دارم میرم حرم درحالیکه با یه نفر از شیراز، یه نفر از قم وَ یه نفر از تهران قرار گذاشتم😂😂😂
تا قسمت شه کی و ببینم😁
اینقدر بچههه سرِ نماز جیغ کشید اعصابم خرد شد. نماز تموم شد نگاه کردم ببینم کدوم مادرِ بیفکری بچه رو رها کرده؟! درواقع همهمون دنبالِ بچه و مادر بودیم که با یه دخترِ گندهٔ شش_هفت ساله روبهرو شدیم😐
گلاب به تربیتت واقعاً(!)
خدایا بچهٔ ونگونگو نصیبم نکنی ها😭 باهوش و بازیگوش باشه ولی ونگونگو نههههههه😭 خواهش میکنم😭
بعد داشتم فکر میکردم نمازم و باید دوباره اَدا کنم یا نه، چون واقعاً روانمون رو به هم ریخته بود! بعد یادم اومد حاجاقامون گفته بود اون دنیا هر یک دونه نمازِ فرادی شما رو محاسبه میکنن و هر محاسبه ساااااااااالهای اون دنیایی طول میکشه و مو رو از ماست میکشن بیرون و بعید میدونم نمازی رو قبول کنن و نماز هم قبول نشه، اونور کارت واویلاست... اما هر نمازی که به جماعت خونده باشین، بدون محاسبه قبول میکنن و سریع حساب میکنن براتون.
دیدم حاجاقا تبصرهای نداد و نکتهای نگفت دلم قرص شد. دیگه فرادی اَدا نکردم😍
با تشکر از قواعدِ جذابِ خدای مهربون❣
تا اتوبوس میاد دوست دارم بنویسم وقتی دلم مثل الآن برای سفر کردن تنگ میشه، به یادِ امام حسن عسکری علیه السلام میفتم.
پنج_شش ساله بودن که با پدرشون تبعید شدن سامرّا.
سامرّا الآن برای من و شما شهره و حرم داره و خوشگله، اونموقع پادگان نظامی بود... وَ دیگه امام حسن عسکری علیه السلام هیچجا نرفتن...
بهعنوانِ کسی که دلم میخواد هر دو هفته سفر باشم و دو هفته خونه و باز دو هفته سفر، وقتی این چیزا رو مینویسم گریهم میگیره... دیگه هیچکجا نرفتن... یعنی اجازه نداشتن برن... تحت نظر بودن و حصر... حتی حتی حتی حج نرفتن... خدای من... امامِ غریبم... از بچگی محصور... محصور... محصور...
حتی دیدوبازدیدهاشون بهسختی بود... شیعیان در خطر بودن... حق رفتوآمد با امام نداشتن...
ما باشیم میپوسیم و از افسردگی یه بلایی سر خودمون میاریم! ولی امام تو همین شرایط تشکیلات ساختن...
باز ایناشم مینویسم گریهم میگیره... چون ارگانهای مذهبی با کلی بودجه و فرصت و امکانات جز اسراف و رزومهسازی عرضهای ندارن...
همین شش ماه تجمعات فکر کنین چه فرصتی بود برای چه کارهایی........ ولی کاری شد؟! اصلاً هر یک نفری که رفت تجمع، دوستی پیدا کرد؟!
برم باز گریه کنم...
تازه یاد مسجد امام حسن عسکری علیه السلام تو قم هم افتادم... دلم میخواست فردا نماز ظهرم رو اونجا بخونم با اون مکبّرِ بانمکش...😭
داشتم به شوخی به امام رضاجان میگفتم من اینقدر که حاجتم رو به شما گفتم، یک بار به امام محمد باقر علیه السلام میگفتم ایشون اجابتم کرده بودن، شما خیالت راحته حاجتم رو اجابت کنین یا نکنین جایی جز درِ خونهٔ خودتون گردن کج نمیکنم، ناز میکنین آقا☺️ واگرنه کی باورش میشه من وسطِ بیابونای عِراق رفتم تجمع و بزن که خوب میزنی با ایرانی و عِراقی خوندم، ولی هنوز تجمعاتِ شهرِ قم رو نرفتم😭 خب آقا رسیدگی کنید دیگه... آخرِ شهریور شهادتِ خواهرتونه و من نیاز دارم زائرشون باشم😍❣😭