سربهراه
دو نکتهی کاری ۱. یکی از همکارام کلا باهام کات کرده و حتی امروز من نشستم، پا شد نامحسوس صندلیش رو ع
تا حالا خیلی سربسته از برخی همکارام صحبت کردم که برچسبِ خودشیفته نخورم و خیال نکنین دارم برای خودم نوشابه باز میکنم، نه! اینجا مکتوباتِ منه و دارم ثبت میکنم چه روزهایی رو با چه شرایطی گذروندم. دوست دارم برام بمونه اما کانالهای قبلیم رو شاگردهای قبلیم یا همکارام پیدا کرده بودن و حذف کردم. تا این یکی چقدر دوام بیاره.
الآن نمیخوام سربسته بنویسم، فکرِ مخاطب هم برام مهم نیست فعلا.
مغزم قفله و با نوشتن باز میشه.
من نمیگم خوب کار میکنم اما کاری رو بهم بسپارن با تمومِ قوا انجام میدم. آدمِ کیفیتطلبی هستم و از هردمبیل کار کردن بدم میاد. خب سربسته گفته بودم وقتی کارام تو شورای مدرسه شمرده شد، آتشِ حسادتِ همکارام شعله گرفت.
شعله گرفتن یعنی یه چیزایی بوده و نخواستم بنویسم.
یکیش همکاری که نوشتم میخواست ایتا گروه بزنه و من قبول نکردم. اون همکار تا بود خیلی از دست من اذیت شد! من کارِ خودم و میکردم، اون اذیت میشد!
اون باج به بچهها میداد و بچهها زنگای تفریح دورِ من بودن... اون تو دفتر جلو هر کس و ناکسی خم میشد و تهش اعتبار و عزت رو من داشتم... اون با بچهها عکس میگرفت و بچهها تهش دنبالِ عکس گرفتن با من بودن... اون روزِ ارائهش در شورا خیلی «منم منم» کرد و تهش ارائهی من شد بهترین... اون تلاش کرد با کادر، روابطِ حسنه داشته باشه و تهش کادر با من روابط نزدیکتر دارن...
وَ وَ وَ...
بهجای پذیرفتنِ مدلِ خودش؛
یا تلاش برای بهترین بودن؛
انتخاب کرد من و پایین بکشه(!)
همون اتفاقی که تو شبکاریم افتاد... تو اردو جهادی... تو کاروانِ عتباتی که یکی از مسؤولینش بودم... تو دانشگاه...
بله خدا مراقبمه اما اگه بگم از حسادتِ حقیرالنفسها لطمه ندیدم، دروغ گفتم! چرا لطمه دیدم و هزینه دادم!
این خانوم مادرِ یه بچهس... پانزده سال سابقهی کار داره و در شهری دیگه مدیر و مؤسسِ یه هنرستانه... اما هنوز به نفْسش امیر نیست...
خدایا قبل از شهادت، آدمم کن...
قبلا سربسته گفته بودم که یکی از همکارا با آقای شارلاتان دستبهیکی کردن و آمارِ مدرسه رو میدن... الآن میگم که ایشونه.
خب از مدرسه اخراج شد چون مسائلی از مدرسه رو علنی کرده بود که نباید...
با آقای شارلاتان هنوز در راهِ اداره هست و مثلِ یه افعی میخواد زهرش و بریزه...
بیاونکه من بیشتر از یه سلام و علیک در روز باهاش سر و کار داشته باشم...
من همیشه مشغولِ کارِ خودمم و دیگران از این اذیت میشن...!
امروز چهار دقیقه قبل از کلاس خصوصیم، مدیرم تماس گرفتن. گفتن باید درجا خبر بدم چون میترسم باهاتون تماسی بگیرن و شما روحتونم خبر نداشته باشه...
به هررررررر چیزی فکر میکردم جز این مورد!
این دوشنبه نهم دوییهام کنفرانس داشتن. گریمِ دهه شصتی کرده بودن و کفشای تقتقی پوشیده بودن و کللللللی خندیدیم و درس دادیم.
بعد از اجرا ریختیم دورِ هم به عکس گرفتن با خانوم معلمِ دهه شصتیِ نمایش. نهمدوییها جانِ مناند. اینبار دلم خواست عکسشون رو بذارم پروفایل. چادرِ یکیشون و گرفتم و سرم کردم و عکس گرفتیم و گذاشتم پروفایلِ ایتام نه شاد که دخترای دیگهم حسودی نکنن. ایتای من کاری نیست و اینجا با همکار و شاگردی مرتبط نیستم.
مدیرم گفتن همکارِ حسودمون از ایتای شما عکس گرفتن... بُردن اداره... به اسمِ سوءاستفاده از دانشآموزان...
اگه نتونستین هضمش کنین، به من فکر کنین که دارم برای بارِ هزارم این شرایط رو زندگی میکنم :)
در شبکاری... در جهادی... در عتبات... در راهیان نوری که آدمبهدورانه رفتم آخرِ اتوبوس نشستم و حسودها چالشی واردِ زندگیم کردن که سه ماه طول کشید... در خانواده... در جمعِ دوستان... :))
@sarbehrah
خودم انتخاب کردم.
حتی وقتی مدرکِ ارشدم به فنا رفت... باز هم خودم انتخاب کردم:
نباید همرنگ بشم.
نباید همرنگ بشم.
نباید همرنگ بشم.
خودم. خودم انتخاب کردم:
مرگ بر بیتفاوت.
مرگ بر بیتفاوت.
مرگ بر بیتفاوت.
درست یا غلط؛ پای انتخابام همیشه بودم. هستم. انشاءالله خواهم بود.
پس میرم مزار شهدا. کاوه. محرابحسینی. برونسی. چراغچی. عطایی. زینالزاده. رضازاده. مهری زارع. فاطمه امیری. بتول چراغچی.
مخلوطِ موردِ علاقهم؛ چیپس و پفک تو پلاستیکِ بیرنگ رو میذارم جلوم و با چای میخورم و مینوشم و در حقِ خودم دعای ایستادگی بر صراطِ مستقیم میکنم و با قوایی صدچندان به شهر برمیگردم و سهرابِ سپهری زمزمه میکنم:
«وسیع باش
وَ تنها
وَ سربهزیر (سربهراه)
وَ سخت».
@sarbehrah
سربهراه
دستهبیل در لباسِ مسؤولیت (۱) تو کاروان یه زوجِ جوان بودن که هر دو طلبه هستن. دو هفته است رفتن سرِ
دستهبیل در لباسِ مسؤولیت (۲)
تو کاروان دو تا خواهر بودن که هرکدوم یه دختر داشتن. یکی کلاس سومی و اون یکی پنج_شش ساله.
خواهرا تمااااااام مشکیپوش و چادرچاقچورِ فوقِ پوشیده و پوشیهزن.
درواقع همونقدر که دختر و پسرِ طلبهی کاروان، نماد و اِلِمانِ دین بودن، بعد از اون دو تا، بارزترین اِلِمانِ دینیِ کاروان این دو تا خواهر بودن.
معمولا دیرتر از همه سرِ قرار میرسیدن... مقیّد به زمانبندی نبودن... داخلِ اسکان هم لباسِ مشکی تنشون بود... دختراشون فوووووووووقالعاده منزوی و افسردهطور و آدمبهدور بودن...
از اینهایی هم بودن که بهجای دکتر و دوا، معتقد به علف و بخور بودن و دخترشون از کربلا تا آخرِ سفر مریض بود و اینقدر بالا آورد که جون براش نمونده بود... هر بار یکی میگفت ببرینش دکتر و مادره میگفت گفتم بهش ولی از آمپول و سرم میترسه، من تو دلم میگفتم غلط کردی عقبمونده! آخر هم یهبار که اسکان بودیم و دخترِ نیمهجونِ غیرشادش که شبیهِ بچههای دیگه نبود جلو چشمم بود، نتونستم تحمل کنم و رک بهش گفتم شما از اونایین که اعتقادی به واکسن و داروی شیمیایی ندارین؟!
خیلی خیلی مهربون بودن ها! ولی بیخاصیت بودن! حتی برای انتخابات نگران بودن و هر بار ما رو دیدن گفتن چه کنیم؟ اما نه از مسؤولین مطالبه کردن، نه زنگ و تماس و تلاشی داشتن...
مثلا ما تو حسینیه کربلا از نظرِ حضورِ آقا خیلی اذیت بودیم... خیلی خیلی زیاد! میرفتیم دستشویی یهو یه پسرِ جوان واردِ حیاط میشد و ما رو بیچادر میدید و بعد میگفت یاالله(!)
عراقی بودن؟! نه عزیزانم! حسینیه دربست در اجارهی ایرانیها بود! ایرانیهای باغیرت و هیئتیِ خودمون بودن که عموما شبها حرمِ حضرتِ عباس علیهالسلام سینه میزدن(!)
یا میخواستیم بریم حمام، باز اینا تو حیاط بودن(!) میخواستیم بریم ظرفامون رو بشوریم، اینا اومده بودن تو حیاط با زنهاشون حرف بزنن(!)
تنها کسی که شعور ازش میبارید و غیرت سرش میشد، شخصِ اولِ کاروان؛ مسؤولِ آقا بودن.
با اینکه بییییییییییشترین دلیل و بهانه رو برای ورود به حیاط داشتن (هماهنگیِ زیارتدوره، تحویلِ وعدههای غذایی، هماهنگیِ زمانبندیها، جلسات و...) اما یک بار بدونِ گفتنِ یاالله و بعد از شنیدنِ بفرماییدِ ما تو حیاط نیومدن... حتی یک بار ندیدیم ایشون تو حیاط با همسرشون حرف بزنن و همیشه تو کوچه دمِ در بودن...
بقیهی مردامون، نَر!
در چنین شرایطی زنها و دخترها دو دسته میشن:
یه عده که مقیّد نیستن شُل میکنن! لذا طرف میخواست بره حرم، چادر سر میکرد، اما میخواست بره تو حیاط ظرف بشوره با مانتوش میرفت و آستیناشم میداد بالا موقعِ شستن خیس نشه :)
یه عده مقیّد بودن و میفهمیدن زیارت مستحبه و حجاب واجب. اما نه #امر_به_معروف_و_نهی_از_منکر میکردن، نه #مطالبه، نه #اعتراض !
در عوض میومدن تو اتاق و ساااااااااعتها نقوناله میکردن و مغزِ ما رو میخوردن!
ما چهار تا؟ من و رفیق جیغجیغو و پرروییم شکرِ خدا :) کلهخر و نترس هم هستیم.
ما میزدیم به درِ غربتبازی و از هر راهی که میتونستیم نشون میدادیم به حضورِ نامحرم تو حیاط معترضیم و حتی یه بار تونستیم بیرونشون کنیم.
با احترام اگه میرفتن بیرون، بهتر. نمیشد قشنگ پرتشون میکردیم بیرون!
اعتکاف رو یادتونه؟ یکی از نکاتِ قویشون رو نوشتم حواسشون به حفظِ حریمها بود.
اینجا نبود...
کلا هم وقتی با کاروان برید عراق، مردهای ایرانی خیال میکنن عِراقیها نامحرمن و خودشون محرم!
تو اردو جهادی و راهیان نور و جاهای دیگه هم بهمرور محرمیت ایجاد میشه(!)
کلا با زنجماعت سفر کنین؛ زنها حسودن و آدمفروش.
با مردجماعت سفر کنین؛ مردها متوهمن و خودشاخپندار.
تبعات با هر دو گروه در کار و سفر زیاده، اما بحث محرم و نامحرم رو نمیشه سکوت کرد.
این دو تا خواهرِ فوقِ مستور(!) تو اتاق زیاد نقوناله میکردن، اما بهوقتِ عمل لال بودن و بیخاصیت(!)
حتی تو راهِ برگشت، قطار برای نماز نگه داشت. ما رفتیم وضوخونه وضو بگیریم. یه پیرمردِ پرحاشیه سرِ خرش رو انداخت و اومد تو وضوخونهی ما (زنانه).
اولین کسی که درجا داد زدم کجاااااااا؟! زنونه است! خودم بودم.
کللللللی زن تو وضوخونه بود که داشتن بدوبدو وضو میگرفتن برن نماز بخونن... یکیشون صداش درنیومد! حتی یکیشون!
دو به دو به هم نگاه کردن و با صدای یواش به هم گفتن این چرا اومده اینجا؟! اما اعتراض؟ نه... مقابله؟ نه...
پیرمرده قششششششنگ رفت تهِ سالن و شیرِ آب رو باز کرد و شروع کرد به وضو گرفتن!
شیرِ دمِ در نه ها! شیرِ تهِ سالن که باید بره بین کلی زن(!)
بلند گفت بسم الله و حینِ وضو سورهی قدر خوند. من بلند داد زدم بزنه به کمرت! گمشو برو بیرون خرفتِ مریض!
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
سربهراه
دستهبیل در لباسِ مسؤولیت (۱) تو کاروان یه زوجِ جوان بودن که هر دو طلبه هستن. دو هفته است رفتن سرِ
زنها؟
یه عده گفتن پیره... زود وضو میگیره میره...
یه عده گفتن محترم باش باهاش... بزرگترته...
یه عده مثلا مقیّد(!) چپیده بودن گوشهی دیوار و روسریهاشون و کشیده بودن تو صورتشون تا اون بره...
من هنوز در حالِ جیغجیغ بودم و چون یک نفر بودم و بقیه حتی روبروی من، مردک قششششششنگ وضوش رو گرفت و قدرشم خوند و کم مونده بود از یه کنار، زنهای نمازخونِ مقیّدمونم ببوسه و مقرّب بره محضرِ خدا...
با بقیه کاری ندارم... کم از مذهبیهای بیبخارِ بیخاصیت که از این دوره به اون همایش، کتابِ شجاعی و عین صاد بهدست، استاد پناهیان بهگوش، چفیه دورِ گردن در حالِ خودسازی هستن و برای ظهور، صبحِ جمعهها ندبه میخونن ضربه نخوردیم...(!)
اما به این دو تا خواهری که با نوعِ پوشششون المان بودن و تو چشم، خییییییییییلی کار دارم!
اینا جیکشون درنیومد! وَ فقط به رفیق بهخاطر جیغجیغای من گفته بودن ما اگه شما دخترانِ آفتاب رو نداشتیم چی کار میکردیم؟!
اگه به خودم میگفت جواب میدادم برید بمیرید! لطفا هرچه سریعتر برید بمیرید و دنیایی رو راحت کنید!
زیارتِ سنگ و طلا رفتیم یا امام؟!
اونم امامی که اصلا برای اصلاح و امر به معروف و نهی از منکر تیکهتیکه شد؟!
تو حرمِ امام رضا علیه السلام هم یه بار امر به معروف کردم، از زائر و خادم ریختن سرم که شما شرایطِ امر به معروف و بلدی؟! گفتم نه. شما که بلدی انجام بده ما نابلدا بکشیم کنار!
اون یکی گفت امام راهش داده به تو چه؟! گفتم منم راه داده، به تو چه؟!
اون یکی گفت حجابِ اون به خودش مربوطه، منم گفتم امر به معروفِ منم به خودم مربوطه!
یکی گفت از دین زدهشکردی، منم گفتم تو هم من و از دین زده کردی!
یعنی جمااااااعتی روبروی من بودن که زیارتنامه دستشون بود و أَشْهَدُ أَنَّكَ جاهَدْتَ فِي اللّٰهِ حَقَّ جِهادِه رو خونده بودن(!) اما یقینا برای سنگ و چوب و طلا، نه امام(!)
وقتی با المان واردِ جامعه میشیم، خواسته یا ناخواسته «مردم» ما رو نمایندهی المانمون میبینن...
کوتاهیمون دیگه به پای خودمون نوشته نمیشه...
آخ که من حاضرم با کافرِ نجسِ بوداییِ آتئیست سرِ سفره همغذا بشم، اما با مذهبی و ولایی و بسیجیِ بیخاصیتِ پرمدّعا نع!
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
بیمار شدم و حوصلهی کار کردن ندارم. آموزش و پرورشی که در رسیدگی به خالهزنکبازی یدِ طولایی داره، فرصتِ رسیدگی به سامانهش رو نداره و معاون و شاگردام خبر دادن تمومِ نمراتی که سااااعتها از خوابم زدم و واردِ سیدا کردم، پریده و باید دوباره بشینم وارد کنم...
نمراتِ بهمن و اسفندم رو محاسبه نکردم و قصدی هم ندارم!
خستهام و به خودم مدام میگم فقط همین یک هفته رو دووم بیار... بعد یادم میاد خودم خصوصیهام و کنسل نکردم و گفتم تو عید هم بذارید!
دوباره خودم رو دلداری میدم که به حقوقش فکر کن... به عرفه... به بیکاریِ تابستون که عصبیت میکنه...
نیمهجونی از خودم رو جمع میکنم و آموکسیسیلین میخورم که گلوی چرککردهم التهابش بخوابه و از خودم میپرسم: خب! حالا از کجا شروع کنم؟
قورباغهم و قورت میدم و اول میرم سراغِ شاد.
دو چیز برای من هرگز تمومی نداره؛
پیامهای شادم
برگههایی که باید تصحیح کنم.
از ساعتِ شش و نیم روی شادم. دو تدریسِ مجازیِ نهمها رو که بهجبرانِ تعطیلات بود مدیریت کردم. سؤالاتِ خصوصی رو جواب دادم. گروهِ پژوهش رو سامون دادم. ذوقها و حرفهای غیردرسیِ شاگردام و گوش دادم.
هرچه سین میکردم و جواب میدادم تموم نمیشد... دخترا آنلاین بودنم رو چک میکنن... به محضِ آنلاین بودن میان و پیام میدن...
چرا آخرین بازدیدم رو نمیبندم؟
چون آدمِ شفافی هستم و از آدمهای شفاف با رفتارهای شفاف خوشم میاد.
دیگه نمیکشم و شاد رو در حالی میبندم که باز هم پیاماش تموم نشد...
تنها به اتفاقاتِ خوشِ جدید فکر میکنم؛
به گروهی که بهشون گفتم دربارهی دکتر طناز بحری تحقیق کنید و روزنامهدیواری بیارید.
چیزی که برام آوردن رو به هر دبیری میدادن پنج نمره میگرفتن... مثلِ مزخرفاتی که روی دیواراشون نصب کردن و وقتی با طعنه میپرسم برای این چند نمره گرفتید؟ با خجالت میگن از علوم سه نمره... از مطالعات چهار نمره... از عربی دو نمره...
وَ میدونن اگه برای من میاوردن پاره میکردم!
مثلِ مزخرفِ معمولیای که برام آوردن و گفتم خب! برام تعریف کنید چی توشه؟
نتونستن یک کلمه بگن! چون از سایتها کپی کرده بودن و نوشته بودن!
یه مقوای بزرگ رو اسراف کردن و روش چند تا برگهی سیاهشده از خطوطِ ریز چسبونده بودن و فکر کرده بودن دنیا رو متحول کردن(!)
تقصیرِ خودشونه؟!
نه!
همکارام اینطور بارشون آوردن...
گفتم تا چهارشنبه وقت میدم برام چیزی بیارید که اول خودتون فهمیده باشید... دوم متفاوت و جذاب باشه... سوم جلب توجه کنه و همه بخوننش... چهارم نقطهی ابهام داشته باشه و پیگیرتون بشن که بقیهش چی شد؟... پنجم شبیه مزخرفاتی که روی در و دیوار کلاساتونه و بیسلیقه و پلشته نباشه... ششم اگه چهارشنبه شد پنجشنبه دیگه نبینمتون.
یک نفر انصراف داد و ریزش کرد.
من از ریزشها هرگز نترسیدم.
مربا قبل از شیرین و خوشمزه و خوشرنگ شدن، کلی قُل میزنه... کف میکنه و کفاش رو باید دور ریخت... دکتر طناز بحری بهانه است... من از دلِ این کار میخوام به مربای شیرینی برسم که طعم و عطرش همه رو مست کنه...
یکی از اعضای گروه چنین پیامی برام گذاشته. من میبینم و ذوق میکنم. اینها برای پژوهشه؛ یعنی حتی ۰/۲۵ بابتش نمره نمیگیرن!
دارم به مربا شدنِ قُلها نزدیک میشم. دخترام رفتن گشتن... فکر کردن... دنبالِ بهترین بودن... عقبنشینی نکردن... جسارت به خرج دادن... متفاوت فکر کردن... جستجوهاشون رو قوی کردن...
همینها من رو سرِ پا نگه میداره...
همینها...
همین رویشهای هرچند یواش و نحیف...
که گاهی برخی قُلهای داغش پرید روی دستم و من رو سوزوند...
اما فدای اون لحظهای که انگشت میزنم و میچشم و از شیرینیش دلم غش میکنه❣
@sarbehrah
سربهراه
اتوبوسِ اول از مدرسه رو با یکی از هفتمام هممسیرم. امروز مثلِ همیشه خندون منتظرم نبود. پَکَر بود و ب
مردها وقتی داد میزنن، برای من تبدیل میشن به لجنترین و پَستترین موجوداتِ عالَم!
خواستگاری اگه به مراحل جدی برسه، حتما در موقعیتی میبرمش که عموما ۹۹ درصدِ آدما داد میزنن و اگه داد نزد، بله رو بهش میگم.
قطعا کتک زدن، فحش دادن و کلی رفتارِ ناهنجارِ دیگه هم از مردها بده، از زنها هم،
اما داد زدنِ مردها برای من کریهترین و زشتترین و جبرانناپذیرترین اتفاقه.
در هر نقشی... با هر مدرکی... در هر موقعیت اجتماعیای... دورِ گردنشون کراوات باشه یا زنجیر... بوی ادکلن بدن یا عرق... «بفرما» حرف بزنن یا «بتمرگ»...
همینکه مردی صداش بره بالا، برای من از حیّز حیات ساقطه!
وَ اونوقت نشونش میدم همهی دخترا و زنها از صدای نکرهی مردها نمیترسن!
آقای شارلاتان چرا از مهرماه تا همین حالا از دستِ من به جلزولزه؟ چون در اولین دیدار صداش رو بالا برد و منم نشونش دادم همهی دخترا از نعرهی نرها وحشت نمیکنن!
چمران داد نمیزد.
چمران معصوم نبود.
پس همهی مردها رو میشه با چمران مقایسه کرد.
@sarbehrah
گُردآفرید سوشی و خاویار دوست ندارد!
داشتیم در موردِ فرهنگهای مختلف حرف میزدیم که رسیدیم به چین و کُره، جایی که عالی و همهجانبه فکر و سبکِ زندگی و علایق و سلایقِ نوجوان و جوانِ ما رو درگیر کرده... گروههای رقصشون که تا دین و ایمان و عاقبتشون هم کشیده...
یکی از دخترام میگه خانوم هر وقت فرصت داشتید بیاید تا ببرمتون با هم سوشی بخوریم.
میگم خوردم و دوست ندارم برای بارِ دوم اون مزهی مزخرف رو بچشم.
یهو کلللللل کلاس ذوووووووق میکنن که واااااای خانوم! شما سوشی خوردید؟!
بعد بدونِ اونکه مجالم بدن، رگباری سؤال میپرسن:
کجا خوردید؟ کِی خوردید؟ خوشمزه بود؟ فلان فیلمِ کرهای رو دیدید توش سوشی میخورن؟ فلان بازیگرِ کرهای رو که عاشقِ سوشیه دیدید؟...
ایییییییینقدر محوِ آبورنگِ دروغینِ فیلمهای کرهای هستن که توصیفم از مزخرفی به اسمِ سوشی رو متوجه نمیشن:
ماهیگُلیِ عید رو کوبیدن، تو لجنِ کفِ رودخونه خوابوندن، وقتی لَزِج شده لای جلبک با طعمِ قورباغه پیچیدن، شده سوشی. این مزهشه!
منم پول بابتش ندادم، دوست جان نیمی از پولاش رو صرفِ همین مزخرفات میکنه، توفیق شد ما هم مزخرفنخورده از دنیا نریم!
وقتی میگم خاویار هم خوردم، میزنن رو پیشونیشون و تا میان بگن خانوم پولدارین، میپرم وسطِ حرفشون که نه! پدرِ اون یکی دوست خریده بود، دوست آورد من که هر خوراکیِ حلالِ جدیدی رو امتحان میکنم هم بچشم.
باز به توصیفم از مزهی خاویار توجه نمیکنن و دارن به دایرهی وسیعِ روابطم حسرت میخورن:
عزیزانم! خاویار مزهی ماهیهای ریزِ توی جوب میده؛ با قابلیتِ پانزده بار بالا آوردن پس از خوردنِ یک بار اندازهی سرِ قاشقِ مرباخوری!
چنان حسرت میخورن که من برای این حجم از فریبخوردگیشون دلم میسوزه.
چقدر خوب که در خوراکی هم به لطفِ خدا بهروز بودم و تونستم به کلاس مسلط بشم. این بهروز بودنِ معلم گاهی حتی از تخصصش هم مهمتره. خصوصا که تنها معلمِ مدرسه باشید که دخترا به رهبری و کربلا و انتخابات و مسائل سیاسی و کتابخونی و امام زمان ارواحنا فداه میشناسن. خیلی مهمه! خیلی خیلی مهم!
میانهی هیجاناتشون توسلی میکنم و با هنرمندیای که لطفِ خداست، با کلی صحبت کردن، حرف رو میرسونم به خودارزیابیِ درسِ شاهنامه.
«از زنانِ تأثیرگذارِ شاهنامه نام ببرید.»
با تردید فقط اسمِ سودابه رو میگن.
میگم یعنی بیشتر بلد نیستید؟!
سکوت میکنن.
میگم سودابه از زنانِ منحوسِ شاهنامه است. کسِ دیگهای رو نمیشناسید؟
سکوت میکنن.
میگم اونی که مجرد بوده و به نقلِ برخی تواریخ، همسنِ خودتون چی؟
با تعجب میپرسن دختر؟!
میگم بله! دخترِ خفن و باهوشِ ایرانیِ شاهنامه رو نمیشناسید؟
وَ بعد از تحریکِ کنجکاویشون شروع میکنم به تعریف کردنِ ماجرا با آب و تاب.
چنان محوِ ماجرا شدن که آخریها از جاشون بلند میشن و میشینن روی میز تا منو بهتر ببینن.
من قدمزنان میرم بینشون و اونا حلقه میزنن دورم.
وقتی میرسم به افتادنِ کلاهخود از سرش و عاشق شدنِ سهراب، ماجرا رو نگه میدارم و میگم شما بودید چی کار میکردید؟
صادقانه میگن باهاش ازدواج میکردیم!
میگم اگه ازدواج کنین ایران از دست میره...
جواب میدن خانووووم! عشق مهمتره...
من جوابِ دخترِ باغیرتِ ایران رو بهشون میگم و ماجرا رو ادامه میدم:
ترکان ز ایران نیابند جفت!
وقتی انتهای ماجرا رو متوجه میشن، همهشون شوکهان...
لبریزن از تعجبی آمیخته به افتخار...
انگار گُردآفرید سیلیِ محکمی به گوششون نواخته...
یکی دست بلند میکنه و با ناراحتی میگه خانوم یه فیلمِ کرهای بود، دقیقا موضوعش همین، یعنی از روی «گُردآفریدِ ما» ساخته شده؟!
من به ترکیبی که به کار برده دقت میکنم. خوشحالم که حُبِّ وطن در حدِ یه ترکیب به زبونشون جاری شده... باشد که به دلشون جاری شه...
میگم نمیدونم، فیلمکرهای نمیبینم، اما میدونم که گُردآفرید دخترِ ایرانه و نسلش هنوز زنده است.
دخترا شروع میکنن کف زدن. ازم کتابهایی دربارهی گُردآفرید میخوان. زنگِ تفریح میشنوم که با ذوق دارن از اون یکی نهما میپرسن خانوم به شما هم از گُردآفرید گفت؟! چقدر خفن بوده!
من دلم برای همهی چیزهایی که نمیدونن میسوزه... از همهی بزرگترهایی که بهشون نگفتن بیزارم... برای عمر و توانِ کمی که برای یاد گرفتن و انتقال دادن دارم غصه میخورم...
@sarbehrah
سربهراه
گُردآفرید سوشی و خاویار دوست ندارد! داشتیم در موردِ فرهنگهای مختلف حرف میزدیم که رسیدیم به چین و
احساس میکنم از این به بعد تو اردوهای جهادی یا فعالیتهای آزادتر، نیازه از نیروهایی که کتابخونِ حقیقی هستن (نه اینایی که وقتی میگن کتابخونیم و بعد آمار میگیریم میبینیم فقط دعبل و زلفا و سلام بر ابراهیم رو خوندن!) استفاده شه و بخشی به عنوانِ قصهگویی یا چیزی شبیه به این داشته باشیم.
بزرگترها که دیگه بزرگتری نمیکنن... نه من مادری رو میبینم که شبا برای بچهش لالایی و قصه بخونه... نه پدربزرگ و مادربزرگی که شب یلدا قصه بگن... نه بزرگانِ فامیل عیدا حافظخوانی دارن...
مدرسه هم علنی کاری نمیکنه و اگر نه سبک و سیاقش غربیه و تعجب نکنین خروجیش چرا میشه نخبهنخالههایی که نه ادب دارن، نه سواد و تخصص، و بهجاش باد شدن از ادعا و حرّافی!
کی پس «آگاهی» رو سینه به سینه انتقال بده؟!
خدایا من چقدر اتلافِ عمر کردم...
شما چقدر با منِ ناخلف صبوری و مهربونی کردی...
خدایا چقدر کار زمین مونده...
یا صاحبالزمان!
از شما عذرخواهی میکنم...
از شما مدد...
@sarbehrah
به رفیق میگم چی بپوشم با دستبندِ ستایش تناسب داشته باشه؟
میگه پُستِ قبلیت و که میخوندم یادم بود بهت بگم مانتو خاکستری_سفیدت.
خودم یادم نبود :/
✓ نهمها ولی بفهمن دستبند و کی ساخته، یا من و قورت میدن یا هفتما رو :))
@sarbehrah
از وقتی مسیرم رو «سربهراه» شدن انتخاب کردم، صلهی رحم باهاشون رو محدود کردم به تلفن یا دیدنِ خانومشون وقتی تنها هستن.
شُکرِ خدا چون اغلب هم سرشلوغ و در سفرم، همیشه بهانهای بود که خونهی ماهوارهدارشون نرم، غذای خونهای که محرم_نامحرم توش رعایت نمیشه رو نخورم و تو جمعشون که هر نوع شوخی و گفتاری آزاده نباشم.
هر زمان هم گله کردن عروسیهامون نبودی، مادرم جواب دادن عروسی برادرشم نبود! وَ دیگه کسی بهم خرده نگرفت.
اما وقتایی مثلِ امشب که اونا مهمونِ خونهی ما میشن رو فقط باید به امام زمان ارواحنا فداه سپرد!
از اینکه خانومشون با برادرم دست دادن و برادرم هم پرهیز نکرد، در حالِ خودخوری بودم که عروسِ جوانشون از من روسری خواست. با کلاه اومده و گرمش شده بود. شکرِ خدا که جلوی من کلاه رو درنیاورد... گرچه روسریای که ازم گرفت هم پوششی نیاورد، اما همینکه تو خونهی خودمون گناه به چشمِ برادرم طبیعی نشه هم جای شکر داره...
وقتی کمدم رو باز کردم که خودش روسری انتخاب کنه، بیمقدمه گفت من قبل از ازدواج مثلِ شما بودم... مقیّد و محجبّه... دیدم شوهرم دوست نداره، شدم همونی که شوهرم میخواد...
بعد ایستاد و عمیق نگاهم کرد و لبریزِ احساسات گفت: آدم وقتی کسی رو دوست داره، میشه همونی که اون میخواد.
از اون لحظه تا همین حالا تو دلم ذکر گرفتم:
خدایا!
از ازدواجی که من و از دوست داشتنهای تو دور کنه، به خودت پناه میبرم...
از ازدواجی که به بهانهی تکاملِ دین هست، اما از بین بَرَندهی همین سرِ سوزن، به تو پناه میبرم...
@sarbehrah