متن این مکالمه با شما.
بفرستید، بعد خواهم خوند و دقیقترین و نزدیکترینی اگر پیدا کردم... خواهم گذاشت.
سربهراه
هفتهٔ پیش چنین روز و چنین ساعتی...
یک ماهِ پیش؛
چنین روزی...
چنین ساعتی...
آه ای حضرتِ آقای امام حسین جانم................
سربهراه
چند نکتهٔ #نگارشی و #ویرایشی : ۱) یای بدل از کسره (ی _ ٔ )، یایی هست که بهجای ( ِ ) میاد. مثلاً نم
در ویرایش متنم هی به دستورخط فرهنگستان رجوع میکنم که نوشتارم بهروز باشه، دیدم قانون یای بدل از کسره رو تغییر دادن به « ٔ » و دیگه ترجیح با «ی» نیست.
چون ترجیحِ قبلی رو نوشته بودم، گفتم بهروز کنم.
دلیلش هم مربوط به تایپ کردن میشه که در نوشتن «ی» معمولاً نیمفاصله رعایت نمیشد و مشکلات و مراعاتهای دیگری هم داره که تخصصیه و خارج از بحثِ اینجا.
پس نوشتارِ درستِ حالِ حاضرِ یای بدل از کسره شده این:
خانهٔ - مدرسهٔ - قصهٔ ✅
خانهی - مدرسهی - قصهی ❌
فردای شبِ تصادف، برای تجمع رفتیم همون محل. راستهٔ خیابونِ وکیلآباده. ورودی و خروجیِ طرقبه_شاندیز. دنبالش و نگرفتم ببینم عمدی بوده یا غیرعمدی. مست بوده یا هوشیار. برامم مهم نیست. باید مجازات شه. این برام مهمه.
روسریِ خونیشون رو گذاشته بودن. کفششون رو. روسری، پر از خون بود. خونی که شبِ قبل جاری شده... به رفیق گفتم شده تا حالا اینقدر زود بیایم مقتلِ یه شهید؟ گفت شاید سال ۱۴۰۱ برای دانیال رضازاده و حسین زینالزاده. ولی اون دو تا حافظ امنیت بودن. یعنی ورود کرده بودن به سطحی بالاتر. اینا مردمِ ساده بودن. با تنها وظیفهای که به گردنشون مونده:
قیامِ خیابانی.
پیگیر شدم حتماً برای تشییعشون باشیم. فکر میکردم خیلی حماسی و همگانی باشه. چون تأکید دارم این شهدا، از سطحِ مردم هستن. از سادهترین تکلیفِ به دوش.
پس مردم، درکِ بیشتری ازشون خواهند داشت.
اما امروز خبری از ماشینِ مخصوصِ شهدا که پر از سربند و تزئینه نبود... حتی جمعیتی هم نبود... نمیدونم... شاید برای خیلیها اینها «شهید» نیستن...
من هم خدا و مرجع تقلید نیستم که حکم شهادت برای کسی تعیین کنم!
اما میتونم دربارهٔ «تکلیف» حرف بزنم.
به مکتوباتم از پیامهای امام خامنهای که برمیگردم، میبینم ایشون علنی و واضح، خیابان رو وظیفه و تکلیفِ ما دونستن و درواقع تنها درخواستشون در کنارِ حفظ وحدت از ماست.
درخواستِ ولی فقیه، یعنی همون «وای اگر خامنهای حکمِ جهادم دهد
ارتشِ دنیا
کنکور
امتحان
مهمانی
عروسی
عزا
ناراحتی
بیماری
رضایت خانواده
مسافت
تنهایی
هیچی
نتواند که جوابم دهد»!
چطور بگم؟
شهیدِ پای لانچر؛ رفته و درس خونده و متخصص شده و سخته دیگه... وقتی فهمیدم مدرسهٔ «شجرهٔ طیبه» غیرانتفاعی بوده، با خودم گفتم درِ باغِ شهادت که سِدمرتضی آوینی اینقدر نگرانِ بسته شدنش بود، واسهت باز بوده... ولی تو اندازهش نبودی و معلمای شجرهٔ طیبه بودن... خانومی که روز راهپیمایی قدس شهید شد همینطور... چقدر بیان کردنش برام سخته... خدایا به خونِ شهدای قیامِ خیابان، برکت به فکر و بیان و قلمم بده تا من هم در این قیام سهیم باشم...
امام خامنهای برای معلمها حکم جهادی دادند... برای دانشآموزها... برای ارتشیها و سپاهیها... قوهٔ قضائیه... مجلسِ تعطیل(!)...
احکامِ مربوط به هر حوزه هست، ولی حوزه که میگیم «مردم» از دایرهٔ خیلی از این حوزهها خارج میشن. دیگه حکمِ جهادِ یه معلم، شاملِ همه نمیشه. ولی حکمِ جهادِ مردمی، شاملِ همه میشه.
اونوقت امام خامنهای؛
ولی فقیه مسلمینِ کل عالَم؛
از مردم
علاوه بر اتحاد
فقط یه چیز خواستن و هنوز حکمی برخلافش ندادن:
حفظِ خیابان!
در مقایسه با سپاهی وارتشیای که باید برن پی کارِ تخصصی و سخت، خیلی ساده است!
در مقایسه با معلمی که باید خوب درس بخونه و خوب بفهمه تا خوب بفهمونه، خیلی ساده است!
ولی در مقایسه با خودِ مردم خیلی سخته!
من بدخوابم. به این معنی که سخت خوابم میبره. دیر خوابم میبره. کیفیتِ خواب ندارم. بیشترین ضعف و مدام سرما خوردنم هم برمیگرده به همینکه بدنم استراحتِ کافی و مناسب نداره.
من سه ساعت توی جام پهلو به پهلو میشم ولی خواب به چشمام نمیاد... اما همینکه نزدیکِ اذانِ صبح میشه اگر بلند نشم و از خودم بیداری نکشم، دیگه خوابم میبره!
چون سالهاست با این مشکل درگیرم، زیاد بهش فکر کردم. و ازش یه دلگرمی گرفتم.
که دمِ اذون شیطون با تموووووووومِ قوا میاد سراغم... با تموووووووووومِ زورش میاد سراغم... دقیقاً دم اذون!
یعنی من از ۹ شب رفتم تو جام و تا سه صبح زجر کشیدم و از خستگی بدنم کوفته شد، اما خوابم نبرد...
وَ بیست دقیقهٔ دیگه که اذانه چشمام داره گرم میشه... بدنم شُل... مغزم سبک...
من باید اون بیست دقیقه رو تحمل کنم.
همون بیست دقیقهٔ پرفشار رو.
نمیدونم تجربه کردین یا نه... ولی اون بیست دقیقه خیلی سخته... حتی وقتی بلند میشی هم بدنت رو به بیهوشیه...
۹ تا سه میشه شش ساعت...
شش ساعت اجیر و هشیار...
اما همین بیست دقیقه...
اگر
خوابم
ببره
نمازم
از
دست
میره...
این برای من شد دلگرمیِ همهٔ زندگیم...
چطور بگم؟
شد نیمهشعبانِ دو سالِ پیش، گوشهٔ مرزِ عِراق، ترسیده و تنها...
مقاومت کردم و الطافِ خدا من رو در بر گرفت...
شد مدرکِ ازدسترفتهٔ ارشدم...
مقاومت کردم و در شغلم معتبر شدم...
شد...
بماند.