پیگیر شدم حتماً برای تشییعشون باشیم. فکر میکردم خیلی حماسی و همگانی باشه. چون تأکید دارم این شهدا، از سطحِ مردم هستن. از سادهترین تکلیفِ به دوش.
پس مردم، درکِ بیشتری ازشون خواهند داشت.
اما امروز خبری از ماشینِ مخصوصِ شهدا که پر از سربند و تزئینه نبود... حتی جمعیتی هم نبود... نمیدونم... شاید برای خیلیها اینها «شهید» نیستن...
من هم خدا و مرجع تقلید نیستم که حکم شهادت برای کسی تعیین کنم!
اما میتونم دربارهٔ «تکلیف» حرف بزنم.
به مکتوباتم از پیامهای امام خامنهای که برمیگردم، میبینم ایشون علنی و واضح، خیابان رو وظیفه و تکلیفِ ما دونستن و درواقع تنها درخواستشون در کنارِ حفظ وحدت از ماست.
درخواستِ ولی فقیه، یعنی همون «وای اگر خامنهای حکمِ جهادم دهد
ارتشِ دنیا
کنکور
امتحان
مهمانی
عروسی
عزا
ناراحتی
بیماری
رضایت خانواده
مسافت
تنهایی
هیچی
نتواند که جوابم دهد»!
چطور بگم؟
شهیدِ پای لانچر؛ رفته و درس خونده و متخصص شده و سخته دیگه... وقتی فهمیدم مدرسهٔ «شجرهٔ طیبه» غیرانتفاعی بوده، با خودم گفتم درِ باغِ شهادت که سِدمرتضی آوینی اینقدر نگرانِ بسته شدنش بود، واسهت باز بوده... ولی تو اندازهش نبودی و معلمای شجرهٔ طیبه بودن... خانومی که روز راهپیمایی قدس شهید شد همینطور... چقدر بیان کردنش برام سخته... خدایا به خونِ شهدای قیامِ خیابان، برکت به فکر و بیان و قلمم بده تا من هم در این قیام سهیم باشم...
امام خامنهای برای معلمها حکم جهادی دادند... برای دانشآموزها... برای ارتشیها و سپاهیها... قوهٔ قضائیه... مجلسِ تعطیل(!)...
احکامِ مربوط به هر حوزه هست، ولی حوزه که میگیم «مردم» از دایرهٔ خیلی از این حوزهها خارج میشن. دیگه حکمِ جهادِ یه معلم، شاملِ همه نمیشه. ولی حکمِ جهادِ مردمی، شاملِ همه میشه.
اونوقت امام خامنهای؛
ولی فقیه مسلمینِ کل عالَم؛
از مردم
علاوه بر اتحاد
فقط یه چیز خواستن و هنوز حکمی برخلافش ندادن:
حفظِ خیابان!
در مقایسه با سپاهی وارتشیای که باید برن پی کارِ تخصصی و سخت، خیلی ساده است!
در مقایسه با معلمی که باید خوب درس بخونه و خوب بفهمه تا خوب بفهمونه، خیلی ساده است!
ولی در مقایسه با خودِ مردم خیلی سخته!
من بدخوابم. به این معنی که سخت خوابم میبره. دیر خوابم میبره. کیفیتِ خواب ندارم. بیشترین ضعف و مدام سرما خوردنم هم برمیگرده به همینکه بدنم استراحتِ کافی و مناسب نداره.
من سه ساعت توی جام پهلو به پهلو میشم ولی خواب به چشمام نمیاد... اما همینکه نزدیکِ اذانِ صبح میشه اگر بلند نشم و از خودم بیداری نکشم، دیگه خوابم میبره!
چون سالهاست با این مشکل درگیرم، زیاد بهش فکر کردم. و ازش یه دلگرمی گرفتم.
که دمِ اذون شیطون با تموووووووومِ قوا میاد سراغم... با تموووووووووومِ زورش میاد سراغم... دقیقاً دم اذون!
یعنی من از ۹ شب رفتم تو جام و تا سه صبح زجر کشیدم و از خستگی بدنم کوفته شد، اما خوابم نبرد...
وَ بیست دقیقهٔ دیگه که اذانه چشمام داره گرم میشه... بدنم شُل... مغزم سبک...
من باید اون بیست دقیقه رو تحمل کنم.
همون بیست دقیقهٔ پرفشار رو.
نمیدونم تجربه کردین یا نه... ولی اون بیست دقیقه خیلی سخته... حتی وقتی بلند میشی هم بدنت رو به بیهوشیه...
۹ تا سه میشه شش ساعت...
شش ساعت اجیر و هشیار...
اما همین بیست دقیقه...
اگر
خوابم
ببره
نمازم
از
دست
میره...
این برای من شد دلگرمیِ همهٔ زندگیم...
چطور بگم؟
شد نیمهشعبانِ دو سالِ پیش، گوشهٔ مرزِ عِراق، ترسیده و تنها...
مقاومت کردم و الطافِ خدا من رو در بر گرفت...
شد مدرکِ ازدسترفتهٔ ارشدم...
مقاومت کردم و در شغلم معتبر شدم...
شد...
بماند.
من تا به امروز، واردِ دارالذکر نشدم...
شاید روزی برم ولی هنوز هم قصدش و ندارم...
من مرقدش رو...
قبرش رو...
تا به امروز ندیدم...
ماجرا برای من فقط از دست دادنش نیست...
نمیدونم ارتباطش چیه ولی اونکه رفت
ماجرا برای من شد رفتنِ برکت از زندگیم...................
من بعد از اون
زندگی از دست دادم!
مشهد خیلی شبهای پدافندی نداشت...
اما همون شبی که پدافندی بود... من بودم و خُردههای شکستهٔ کف زمین و به صدای بلند گریه کردن...
تنهای
تنهای
تنها.
وَ ساعتِ تجمع رسیده بود...
از اینکه کسی تو اون حالِ پریشان من رو ببینه بیزار بودم...
اما لباس تن کردم... صورتم رو شستم... از خردهشکستهها عبور کردم... وَ رفتم خیابان!
بیست دقیقهٔ آخر بود و باید مقاومت میکردم...
ارشد که بودم، شبی پریشان و گریان داشتم که صبحش رفتم دانشگاه و ردیفِ آخر نشستم که کسی چشمهای پُفکرده از گریهم رو نبینه. استادِ خط میخی رفت پای تخته و به میخی چیزی نوشت و گفت کیٖ میاد بخونه و ترجمه کنه؟
کسی دست بلند نکرد.
بیست دقیقهٔ آخر بود و من مقاومت کردم.
دست بلند کردم و با همون صورت و چشمها رفتم پای تخته و خوندم و ترجمه کردم!
شبِ اولِ مهرِ پارسال هم خون گریه کردم و صبح با همون صورت و چشمها رفتم مدرسه و پرانرژیترین دبیرِ مدرسه شدم!
از بیخوابیهام یاد گرفتم،
فشار اونجایی زیاد میشه که
قراره فرج بشه!
اربعین
وقتی صفِ انتظارِ ضریح
رسید به چندقدمیِ قبّه و ضریح،
خادمینِ خوشبختِ حضرتِ آقای امام حسین جان یه میله گذاشتن جلوی صفی که من توش بودم و صف رو نگه داشتن تا بقیهٔ صفوف زیارت کنن و از ازدحام کم شه.
هر یک ربع، صفوفِ دیگه رو باز کردن اما میلهٔ جلوی من رو بالا نبردن!
خانومی که کنارم بود نق زد که چرا پس نمیذارین ما بریم؟!
رفیق که پشتِ سرم بود جواب داد کجا بریم بهتر از اینجا؟! تو چندقدمیِ ششگوشهٔ حسینی... ببین و عشق کن...
خانومه ساکت شد... بعد گریه کرد... رفیق هم گریه کرد... پشتِ سریهاشون هم گریه کردن...
صفِ ما
چهل دقیقه
بسته بود!
چهل دقیقه!
من چهل دقیقه
دهقدمیِ ششگوشه
موندم!
اگر به ضریح میرسیدم
بعد از یه بوسه
از ضریح جدام میکردن
ولی
چهل دقیقه
روبهروی آقام
نگهم داشتن
تا هرچی رو که حتی
در یادداشتهای شخصیم ننوشتم
حتی به رفیق نگفتم
حتی به امام رضا جان که میدونن هم نگفتم...
حتی به امام زمان علیه السلام که دیدن هم نگفتم...
به حضرتِ آقای امام حسین جان
بگم...
وَ گفتم.
مو به مو.
جزء به جزء.
انگار دلم کیسه بود
کیسه رو جلوی ششگوشه
برعکس کردم و
هرچی توش بود
ریخت همونجا...
هرچی که نوشته بودم
«بمونه برای سیزده مرداد»!
سبکِ زندگیِ من
ناخواسته
عوض شده
وَ سخت...
وَ سخت...
وَ سخت...
اما بیست دقیقهٔ نزدیکِ اذانه.
باید مقاومت کنم.
فقط یه لحظه است...
چطور بگم؟
فقط یه لحظه بوده که اینها چیده شدن!
از پای انجامِ
«تنها حکمِ جهادِ مردمیِ امامِ زمانهشون!»
خانومه حتماً هزار کار داشته...
هزار بهانه...
خستگی... بیماری... مهمانی... خانواده... بچه... پیری و فرتوتی... کارِ فرهنگی(!) کار تولیدی برای کشور(!) دعا برای مسلمین(!) زیارت(!) سیاحت(!)...
ولی مقاومت کرده و
نمازِ صبحِ شهادتش رو
از دست
نداده!
اون شبِ پدافند
اون شبِ پر از خُردهشکسته
اون شبِ شروعِ تنهایی
اون شبِ پر از گریههای با صدای بلند
ترسیدم نرم خیابون و
امام زمان علیه السلام وقتی برای حضور و غیاب سر رسیدن...
من رو نبینن...
از اینکه من رو اونقدر رنجور و شکسته ببینن اذیت بودم...
ولی رنجور و شکسته با امام زمان بودن
بهتره از با امام زمان نبودن!
صد
و
نود
شبه
که
هستم.
اگر سهمم از شهادت، فقط تشییعِ شهدای قیامِ خیابان بوده... از کمیِ خودمه... نه از در معرضِ نور نبودن!
من هر شب
هر شب
هر شب
همهٔ بهانهها رو مقاومت کردم...
حتی شبی که تنها با حاجخانوم بودم و ترسیدم...
چون ترسیدم نرم و
حضرت زهرا سلام اللّه علیها بیان و
من رو نبینن...
تا به این لحظه
عزیزترین شهدای این جنگ برام
این شهدای خیابان هستن؛
چون خیلیها
خیلیها...
از «تنها حکمِ جهادِ مردمیِ امام خامنهای»
به هر بهانهای
موجه و غیرموجه
عقبنشینی کردن..........
اما اینها موندن...
حتی سربازِ اربعین هم بودن و خودشون رو به اربعین رسوندن...
همسر و بابای مجروحِ این شهدا میگفت
اگر همسرم و دخترم
باز هم زنده بشن
من باز هم میبرمشون خیابون با هم پرچم بگردونیم...
بیست دقیقهٔ
مونده تا اذان رو
به چنگ و دندون
مقاومت کردن...
وقتی
خیلیها
خواب موندن و
نمازشون رو
از دست
دادن!
به شهدای قیامِ خیابانِ مشهد،
وَ دخترِ #اسکوتر_صورتی که امروز حاجآقای حرم موقعِ نماز گفت:
چون ششساله بوده و نابالغ، نمازِ میّتش واجب نیست... ما مستحبی میخونیم.............
سربهراه
واقعاً؟! واقعاً امام خامنهای تجمعاتِ شبانه رو از تلویزیون میبینن؟! واقعاً ما رو کفِ خیابون میبی
رفیق بهم گفت فردا تولدِ امام خامنهایِ جوانمون هست.
من و دیدید، اهل تولد و تبریک و تسلیتهای همگانی و بازنشریهای بدون مرجعِ(!) کانالدارها نیستم،
اما خواستم بگم من فردا کیک میپزم، همون دستور سادهای که بلدم. تزئینش میکنم. بُرش میدم و میبرم برای همون همسایه و آشنایی که اتفاقاً ضدانقلابه و دهنش از دست تجمعاتِ ما ساییده.
با ذوق و با بهترین سلیقه میبرم و حتماً هم مناسبت رو میگم.
یا میگیره یا نمیگیره.
گرفتنش مهم نیست.
میخوام عقیدهم رو فریاد بزنم!
میخوام تو چشم و چالشون کنم که ببین! ما براشون تولد هم میگیریم! ما داریم به عشقش نفس میکشیم و سبکِ زندگیمون رو با حکمِ جهادِ ایشون تغییر دادیم.
با لج و طعنه نمیبرم ها!
دقیقاً میخوام ذوق و عشقم رو ببینن و اتفاقاً از ذوق و عشقم بیشتر ساییده شن.
مطمئنم همین یه کار ساده و کوچولو دنیا و آخرتم رو آباد میکنه.
شکلات هم میخرم میبرم تو مترو پخش میکنم. دقیقاً همونجایی که هممممممهمدل عقیدهای هستن.
دقیقاً هم جار میزنم تولد امام خامنهای جوانه، کامتون رو شیرین کنید.
هر فحشی دادن، هر طعنهای شنیدم هم فقط همین رو خواهم گفت که حق با شماست، حالا بفرمایید شیرینی تولدِ آقاجانمون رو میل کنید😂😍
من فردا امون نخواهم داد به دنیا؛
دوست رو شاد خواهم کرد
دشمن رو عاصی.
خدا میدونه اگر ثروتمند بودم جعبه شیرینی میگرفتم میرفتم بانک و درمانگاه و صف نونوایی و هرجایی که شلوغه و ازدحام.
من علیالاصول فردا رو مصداقِ مبرهنِ امر به معروفِ ولایت میدونم.
حتی اگر جیبم بذاره، کادو میگیرم برای بچههای کوچولو. اونا رو هم با همین عنوان هدیه میدم:
بفرمایید عزیزم؛ این هدیهٔ تولد امام خامنهایِ جوانمون هست که امروز تولدشونه و خووووووووش بهحال ما😍😍😍
سلام
دوست داشتید زمانِ هجوم به خونهٔ آقا امیرالمؤمنین علیهالسلام باشید و ایشون رو یاری و تأیید کنید؟
دوست داشتید غربتِ امام حسن علیهالسلام با حضور شما بشه لشکری از قدرت؟
برای عاشورای امام حسین علیهالسلام یا لیتنا کنّا معک سر میدید؟
وَ آیا دوست دارید یاور امام زمان علیهالسلام باشید؟
امامِ زمانهتون رو دریابید!
از شما فقط دو خواسته داشتن:
حفظ وحدت
حفظ خیابان.
بلاگرها که هیچی،
حتی اگر تموووووووومِ آخوندهای مملکت شب نرفتن تجمع،
شما بچسب به امامِ زمانهت!
برای من این مبحث خیلی بدیهیه... نمیدونم چرا برای شما نیست...
بلاگر که خندهداره... از عاشورا قاری و حافظِ قرآن جا موند... جانباز و خانوادهٔ شهید جا موند... استاد و مورخ جا موند... اهل صوم و صلاة جا موند... جهادگر و عابد و عارف و زاهد جا موند... دوستدار و محبّ اهل بیت علیهمالسلام جا موند... کسی که شب پای سجادهش برای امام حسین علیهالسلام دعای سلامتی کرد جا موند... کسی که بر مزار امامِ قبلی (امام حسن علیهالسلام) بیتوته کرد و اشک ریخت و گریبان چاک داد جا موند...
فقط
۷۲ نفر
از
خیابانِ
کربلا
جا
نموندن!
سلام
هر باطلی که از زندگی حذف میشه، اگر حقی جاش نذاریم، سردرگم و پریشان میمونیم و باز برمیگردیم به همون باطل.
مثل ترک سیگاره که جاش تخمه و آجیل میدن دست سیگاری.
بهجای اون پنج کانالی که حذف کردی:
قرآن بخون با ترجمه و بهمرور تفسیر.
نهجالبلاغه بخون خردخرد و آهسته، مهم نیست چقدر طول بکشه.
صحیفهٔ سجادیه بخون.
کتابهای شهید مطهری رو بخون، مهم نیست از کدوم شروع کنی.
وَ وصیتنامهٔ شهدا رو بخون؛ خصوصاً دفاع مقدس.
سلام
۱. چون قصد ندارم از شما کسب درآمد داشته باشم.
۲. چون خوبترین حرفها رو شهید مطهری زده، نه من.
۳. چون دغدغهٔ مخاطب برام مهمه؛ اگر حرف خوبی باشه و مخاطب، دغدغهمند، نشر میده و گستردگی فراهم میکنه.
۴. چون فقط دوست دارم به ۳۱۳ نفر برسید و هر روز اون عدد رو نگاه کنم و لبخند بزنم و آرزوهام و تو ذهنم بچینم و... آه... مابقیِ ارقام برام مهم نیست.
۵. چون بهفکر رشدِ خودمون هستم؛ خودم وَ هرکه اینجاست. تعداد مهم نیست، مهم اینه قبل و بعد از کانالِ سربهراه چه فرقی کردیم.
۶. چون تعدادِ بالای مخاطب، یعنی آخرتِ سختتر...