من تا به امروز، واردِ دارالذکر نشدم...
شاید روزی برم ولی هنوز هم قصدش و ندارم...
من مرقدش رو...
قبرش رو...
تا به امروز ندیدم...
ماجرا برای من فقط از دست دادنش نیست...
نمیدونم ارتباطش چیه ولی اونکه رفت
ماجرا برای من شد رفتنِ برکت از زندگیم...................
من بعد از اون
زندگی از دست دادم!
مشهد خیلی شبهای پدافندی نداشت...
اما همون شبی که پدافندی بود... من بودم و خُردههای شکستهٔ کف زمین و به صدای بلند گریه کردن...
تنهای
تنهای
تنها.
وَ ساعتِ تجمع رسیده بود...
از اینکه کسی تو اون حالِ پریشان من رو ببینه بیزار بودم...
اما لباس تن کردم... صورتم رو شستم... از خردهشکستهها عبور کردم... وَ رفتم خیابان!
بیست دقیقهٔ آخر بود و باید مقاومت میکردم...
ارشد که بودم، شبی پریشان و گریان داشتم که صبحش رفتم دانشگاه و ردیفِ آخر نشستم که کسی چشمهای پُفکرده از گریهم رو نبینه. استادِ خط میخی رفت پای تخته و به میخی چیزی نوشت و گفت کیٖ میاد بخونه و ترجمه کنه؟
کسی دست بلند نکرد.
بیست دقیقهٔ آخر بود و من مقاومت کردم.
دست بلند کردم و با همون صورت و چشمها رفتم پای تخته و خوندم و ترجمه کردم!
شبِ اولِ مهرِ پارسال هم خون گریه کردم و صبح با همون صورت و چشمها رفتم مدرسه و پرانرژیترین دبیرِ مدرسه شدم!
از بیخوابیهام یاد گرفتم،
فشار اونجایی زیاد میشه که
قراره فرج بشه!
اربعین
وقتی صفِ انتظارِ ضریح
رسید به چندقدمیِ قبّه و ضریح،
خادمینِ خوشبختِ حضرتِ آقای امام حسین جان یه میله گذاشتن جلوی صفی که من توش بودم و صف رو نگه داشتن تا بقیهٔ صفوف زیارت کنن و از ازدحام کم شه.
هر یک ربع، صفوفِ دیگه رو باز کردن اما میلهٔ جلوی من رو بالا نبردن!
خانومی که کنارم بود نق زد که چرا پس نمیذارین ما بریم؟!
رفیق که پشتِ سرم بود جواب داد کجا بریم بهتر از اینجا؟! تو چندقدمیِ ششگوشهٔ حسینی... ببین و عشق کن...
خانومه ساکت شد... بعد گریه کرد... رفیق هم گریه کرد... پشتِ سریهاشون هم گریه کردن...
صفِ ما
چهل دقیقه
بسته بود!
چهل دقیقه!
من چهل دقیقه
دهقدمیِ ششگوشه
موندم!
اگر به ضریح میرسیدم
بعد از یه بوسه
از ضریح جدام میکردن
ولی
چهل دقیقه
روبهروی آقام
نگهم داشتن
تا هرچی رو که حتی
در یادداشتهای شخصیم ننوشتم
حتی به رفیق نگفتم
حتی به امام رضا جان که میدونن هم نگفتم...
حتی به امام زمان علیه السلام که دیدن هم نگفتم...
به حضرتِ آقای امام حسین جان
بگم...
وَ گفتم.
مو به مو.
جزء به جزء.
انگار دلم کیسه بود
کیسه رو جلوی ششگوشه
برعکس کردم و
هرچی توش بود
ریخت همونجا...
هرچی که نوشته بودم
«بمونه برای سیزده مرداد»!
سبکِ زندگیِ من
ناخواسته
عوض شده
وَ سخت...
وَ سخت...
وَ سخت...
اما بیست دقیقهٔ نزدیکِ اذانه.
باید مقاومت کنم.
فقط یه لحظه است...
چطور بگم؟
فقط یه لحظه بوده که اینها چیده شدن!
از پای انجامِ
«تنها حکمِ جهادِ مردمیِ امامِ زمانهشون!»
خانومه حتماً هزار کار داشته...
هزار بهانه...
خستگی... بیماری... مهمانی... خانواده... بچه... پیری و فرتوتی... کارِ فرهنگی(!) کار تولیدی برای کشور(!) دعا برای مسلمین(!) زیارت(!) سیاحت(!)...
ولی مقاومت کرده و
نمازِ صبحِ شهادتش رو
از دست
نداده!
اون شبِ پدافند
اون شبِ پر از خُردهشکسته
اون شبِ شروعِ تنهایی
اون شبِ پر از گریههای با صدای بلند
ترسیدم نرم خیابون و
امام زمان علیه السلام وقتی برای حضور و غیاب سر رسیدن...
من رو نبینن...
از اینکه من رو اونقدر رنجور و شکسته ببینن اذیت بودم...
ولی رنجور و شکسته با امام زمان بودن
بهتره از با امام زمان نبودن!
صد
و
نود
شبه
که
هستم.
اگر سهمم از شهادت، فقط تشییعِ شهدای قیامِ خیابان بوده... از کمیِ خودمه... نه از در معرضِ نور نبودن!
من هر شب
هر شب
هر شب
همهٔ بهانهها رو مقاومت کردم...
حتی شبی که تنها با حاجخانوم بودم و ترسیدم...
چون ترسیدم نرم و
حضرت زهرا سلام اللّه علیها بیان و
من رو نبینن...
تا به این لحظه
عزیزترین شهدای این جنگ برام
این شهدای خیابان هستن؛
چون خیلیها
خیلیها...
از «تنها حکمِ جهادِ مردمیِ امام خامنهای»
به هر بهانهای
موجه و غیرموجه
عقبنشینی کردن..........
اما اینها موندن...
حتی سربازِ اربعین هم بودن و خودشون رو به اربعین رسوندن...
همسر و بابای مجروحِ این شهدا میگفت
اگر همسرم و دخترم
باز هم زنده بشن
من باز هم میبرمشون خیابون با هم پرچم بگردونیم...
بیست دقیقهٔ
مونده تا اذان رو
به چنگ و دندون
مقاومت کردن...
وقتی
خیلیها
خواب موندن و
نمازشون رو
از دست
دادن!
به شهدای قیامِ خیابانِ مشهد،
وَ دخترِ #اسکوتر_صورتی که امروز حاجآقای حرم موقعِ نماز گفت:
چون ششساله بوده و نابالغ، نمازِ میّتش واجب نیست... ما مستحبی میخونیم.............
سربهراه
واقعاً؟! واقعاً امام خامنهای تجمعاتِ شبانه رو از تلویزیون میبینن؟! واقعاً ما رو کفِ خیابون میبی
رفیق بهم گفت فردا تولدِ امام خامنهایِ جوانمون هست.
من و دیدید، اهل تولد و تبریک و تسلیتهای همگانی و بازنشریهای بدون مرجعِ(!) کانالدارها نیستم،
اما خواستم بگم من فردا کیک میپزم، همون دستور سادهای که بلدم. تزئینش میکنم. بُرش میدم و میبرم برای همون همسایه و آشنایی که اتفاقاً ضدانقلابه و دهنش از دست تجمعاتِ ما ساییده.
با ذوق و با بهترین سلیقه میبرم و حتماً هم مناسبت رو میگم.
یا میگیره یا نمیگیره.
گرفتنش مهم نیست.
میخوام عقیدهم رو فریاد بزنم!
میخوام تو چشم و چالشون کنم که ببین! ما براشون تولد هم میگیریم! ما داریم به عشقش نفس میکشیم و سبکِ زندگیمون رو با حکمِ جهادِ ایشون تغییر دادیم.
با لج و طعنه نمیبرم ها!
دقیقاً میخوام ذوق و عشقم رو ببینن و اتفاقاً از ذوق و عشقم بیشتر ساییده شن.
مطمئنم همین یه کار ساده و کوچولو دنیا و آخرتم رو آباد میکنه.
شکلات هم میخرم میبرم تو مترو پخش میکنم. دقیقاً همونجایی که هممممممهمدل عقیدهای هستن.
دقیقاً هم جار میزنم تولد امام خامنهای جوانه، کامتون رو شیرین کنید.
هر فحشی دادن، هر طعنهای شنیدم هم فقط همین رو خواهم گفت که حق با شماست، حالا بفرمایید شیرینی تولدِ آقاجانمون رو میل کنید😂😍
من فردا امون نخواهم داد به دنیا؛
دوست رو شاد خواهم کرد
دشمن رو عاصی.
خدا میدونه اگر ثروتمند بودم جعبه شیرینی میگرفتم میرفتم بانک و درمانگاه و صف نونوایی و هرجایی که شلوغه و ازدحام.
من علیالاصول فردا رو مصداقِ مبرهنِ امر به معروفِ ولایت میدونم.
حتی اگر جیبم بذاره، کادو میگیرم برای بچههای کوچولو. اونا رو هم با همین عنوان هدیه میدم:
بفرمایید عزیزم؛ این هدیهٔ تولد امام خامنهایِ جوانمون هست که امروز تولدشونه و خووووووووش بهحال ما😍😍😍
سلام
دوست داشتید زمانِ هجوم به خونهٔ آقا امیرالمؤمنین علیهالسلام باشید و ایشون رو یاری و تأیید کنید؟
دوست داشتید غربتِ امام حسن علیهالسلام با حضور شما بشه لشکری از قدرت؟
برای عاشورای امام حسین علیهالسلام یا لیتنا کنّا معک سر میدید؟
وَ آیا دوست دارید یاور امام زمان علیهالسلام باشید؟
امامِ زمانهتون رو دریابید!
از شما فقط دو خواسته داشتن:
حفظ وحدت
حفظ خیابان.
بلاگرها که هیچی،
حتی اگر تموووووووومِ آخوندهای مملکت شب نرفتن تجمع،
شما بچسب به امامِ زمانهت!
برای من این مبحث خیلی بدیهیه... نمیدونم چرا برای شما نیست...
بلاگر که خندهداره... از عاشورا قاری و حافظِ قرآن جا موند... جانباز و خانوادهٔ شهید جا موند... استاد و مورخ جا موند... اهل صوم و صلاة جا موند... جهادگر و عابد و عارف و زاهد جا موند... دوستدار و محبّ اهل بیت علیهمالسلام جا موند... کسی که شب پای سجادهش برای امام حسین علیهالسلام دعای سلامتی کرد جا موند... کسی که بر مزار امامِ قبلی (امام حسن علیهالسلام) بیتوته کرد و اشک ریخت و گریبان چاک داد جا موند...
فقط
۷۲ نفر
از
خیابانِ
کربلا
جا
نموندن!
سلام
هر باطلی که از زندگی حذف میشه، اگر حقی جاش نذاریم، سردرگم و پریشان میمونیم و باز برمیگردیم به همون باطل.
مثل ترک سیگاره که جاش تخمه و آجیل میدن دست سیگاری.
بهجای اون پنج کانالی که حذف کردی:
قرآن بخون با ترجمه و بهمرور تفسیر.
نهجالبلاغه بخون خردخرد و آهسته، مهم نیست چقدر طول بکشه.
صحیفهٔ سجادیه بخون.
کتابهای شهید مطهری رو بخون، مهم نیست از کدوم شروع کنی.
وَ وصیتنامهٔ شهدا رو بخون؛ خصوصاً دفاع مقدس.
سلام
۱. چون قصد ندارم از شما کسب درآمد داشته باشم.
۲. چون خوبترین حرفها رو شهید مطهری زده، نه من.
۳. چون دغدغهٔ مخاطب برام مهمه؛ اگر حرف خوبی باشه و مخاطب، دغدغهمند، نشر میده و گستردگی فراهم میکنه.
۴. چون فقط دوست دارم به ۳۱۳ نفر برسید و هر روز اون عدد رو نگاه کنم و لبخند بزنم و آرزوهام و تو ذهنم بچینم و... آه... مابقیِ ارقام برام مهم نیست.
۵. چون بهفکر رشدِ خودمون هستم؛ خودم وَ هرکه اینجاست. تعداد مهم نیست، مهم اینه قبل و بعد از کانالِ سربهراه چه فرقی کردیم.
۶. چون تعدادِ بالای مخاطب، یعنی آخرتِ سختتر...
سلام
همهٔ پیامها رو پاسخ دادم. ناشناس رو بررسی کنید.
قرار بود فرسته هم بنویسم که انگشتام در پاسخگویی به ناشناس کف کردن و مو در آوردن و دیگه جون ندارم😮💨
باشه بعد.
تا برسم میدون فردوسی، یه فرستهٔ #معلمی براتون دارم که قابل تعمیم به سایر ساحتهای زندگی هم هست:
۱. هر سال خودتون رو بهروزرسانی نکنید (Update)، بلکه از خودتون مدل جدیدی ارائه بدید (Upgrade). این باعث رشدِ شخصیتیتون، همزمان اعتبارِ شغلیتون و سطح دانشآموزانتون میشه.
در علم، در دانش، در آموزش، در پرورش، در روشتدریس، در پوشش، در کوچکترین چیزها...
حتی عاداتِ روزمرهتون.
مثلاً اگر پارسال معلمی بودید که نمازش اول وقته، امسال دائمالوضو هم باشید.
همینقدر جزئی.
۲. این سطحِ ارتقایافته از خودتون رو مکتوب کنید. بنویسید.
کلی هم ننویسید. مثلاً ننویسید امسال میخوام معلمِ بهتری باشم. خب تو چی بهتر باشی؟
بنویسید امسال میخوام علاوه بر تمرینِ کتاب، ماهی یه تمرین هم از المپیاد ادبیات (متناسب با درس خودم میگم) کار کنم.
امسال دائمالوضو خواهم بود.
صد تا شماره هم از خودتون نخواید؛ پیامرسانها رو دیدید هر بار که ارتقا پیدا میکنن چند مورد تغییر و اصلاح داشتن؟ شما هم همون تعدادِ معقول رو روش کار کنید. هدفتون کیفی نباشه، کمّی و قابل شمارش باشه. مثل خدا که نمیگه هرکی سلام کنه کار خوبی کرده، میگه هرکی سلام کنه ۶۹ تا ثواب بهش میدم. همینقدر دقیق. ۳۴ تا اللّه اکبر. ۳۳ تا الحمدللّه. ۳۳ تا سبحان اللّه.
۳. چطوری ارتقای سطح بدین؟
پیامرسانها چطوری ارتقا میدن؟ کاربر موقع استفاده خلأها (باگها) رو متوجه میشه، اطلاع میده، اونا درست میکنن.
سطح پارسالتون رو بررسی کنید. خلأهایی که به گوشتون خورده یا خودتون متوجه شدید رو بررسی کنید. روی همونا کار کنید.
مثلاً شاگرداتون سر کلاس شما خوابشون میگرفت. پیدا کنید چرا؟ وَ رفعش کنید.
بررسی سطح قبلیتون.
۴. میتونید به شاگردهاتون پیام بدید و ازشون بخواید براتون بنویسن یا پیامآوا بگیرن و به این سؤالات پاسخ بدن:
سر کلاس شما چه حالی داشتن؟ چه تصویری از شما در ذهنشون مونده؟ چه ایراداتی در شما و کلاسداریتون میبینن؟ اگر جای شما بودن چه کار میکردن؟
دقت کنید فقط از شاگردایی که بهشون محبت دارید نپرسید :)
از همه. اونی که دوستتون نداره، اونی که خصوصیه، اونی که مؤسسه است، اونی که هنرجویه، اونی که درسخونه، اونی که تنبله، اونی که دوستتون داره، اونی که از شما بدش میاد، همه.
تستی هم نپرسید. بذارید صحبت کنه. حتی اگر هم رو ببینید و گفتوگو کنید بهتر هم هست. مگر پذیرشش رو نداشته باشید که مجازی بهتره.
۵. سعی کنید هر کلاستون رو بهصورت کلاسی بشناسید. علاوه بر فرد به فرد که باید اشراف داشته باشید، کل کلاس رو دریابید. الگوی کلی داشته باشید.
من در مدارس دیدم معلما میگن ما نهم دو رو دوست نداریم چون ستایش توشه. هشتم یک رو دوست نداریم چون وفا توشه. خب بقیهٔ کلاس چی؟
برسید به این نقطه که نهم دو، بهصورت کلی کلاس بامرام و معرفتیه. هشتم یک کلاس ترسو و مطیعیه.
این الگوی کلی اگر دستتون بیاد، برنده شمایید!
روش تدریس کلاس نهم دو میشه با منگنهٔ مرام و معرفت. بچههاااااا! بابا من تو دفتر پشتتون دراومدم... گیس گرو گذاشتم... شما با این نمرههای پایین من و سرشکسته کردید...
میخونن :)
هشتم یکیها! چنانچه این نمره در آزمون بعدی تکرار شه با مدیریت هماهنگ میکنم از اردوی دستهجمعی محروم شید.
میخونن :)
۶. میدونید رمز موفقیتِ یه معلم که خوب با کلاس ارتباط گرفته چیه؟
با حالِ خوب وارد کلاس میشه :)
من اولِ مهر پارسال از یه شبِ خونین رفتم مدرسه... اینجا فرستهش هست... اما همون روز اول... با همون قیافهٔ پفکردهٔ نزار و حمامنکرده، شدم معلمی که مورد توجه قرار گرفته و حرفش همهجا هست...
معلمی که بره کلاس و بگه جنگه، گرونیه، مردم بیاعصابن، دیگه ما روی اعصاب هم نریم، باخته :) کل کلاس رو تا آخر سال باخته :)
اون معلمی برنده است که وقتی وارد کلاس میشه بچهها بگن این خانم از بهشت اومده :) انگار نه انگار دنیا رو طوفان برداشته :) حالش خوبه، کارش سر جاشه و داره با تموم قوا وظیفهش رو انجام میده.
بهترین خاطرهٔ عمرتون چیه؟ قبل از کلاس یاد اون باشید :)
وَ به این فکر کنید که شاید این آخرین جلسهتون باشه...
بله!
حتی جلسهٔ اول!
۷. قاطعِ مهربان باشید!
قاطع یعنی نقد کنید اما برای رشد شاگردتون.
مهربان یعنی راه جبران براش بذارید و اصلاح. نه اینکه بگید فدای سرت(!)
نگاه بالا به پایین داشته باشید اما برای رشد.
حضرت عبّاس علیه السلام تو ذهن همه یه باابهّتِ مهربونه. مثل ایشون.
حاجقاسم تو ذهن همه یه خفنِ ترسناکِ مهربونه. مثل ایشون.
آقاجانِ شهید... همه بهش دلگرم بودن و همه هم ازش حساب میبردیم... مثل ایشون.
مهم نیست بقیه درک کنن یا نه؛ قرارِ شما با خودتون رشد شاگردتون باشه.
۸. وقتی اتفاقی افتاد؛ چه فردی، چه کلاسی، دنبال مقصر نباشید. بگردید دنبال مسؤول!
من ده دقه جلسه بودم تو سر و کلهٔ هم زدید؟
خانوم تقصیر محبوبه بود!
هیس! برام مهم نیست تقصیر کیه! کی بلند میشه این شرایط رو درست کنه؟ کی راه حل میده این دعوا بخوابه؟ کی بلده آشتی راه بندازه؟
∆ تلفنهاتون رو نذارید برای توی اتوبوس. واقعاً آزاردهنده است. واقعاً عصبیکننده است. در حد یکی_دو دقیقه ضرورت حله، اما اینکه کل اتوبوس برای اینکه سرتون گرم باشه با تلفن حرف بزنید برای بقیه آلودگی صوتیه. خصوصاً اگر محتوا سخیف باشه و یه دختر آویزون یه پسر(!)
برگردم پشت سریم رو بزنم یا بهش بگم آویزون تو براش دستمال توالتی. خودش و تمیز کرد جات سطل آشغاله. پسرای هرزه هم میرن دخترای خوب رو میگیرن. چون قراره مادر بچهشون شه و حافظ زندگیشون که از شما خیابونیها برنمیاد(!)
این آداب اجتماعی رو هم به لطایفالحیل به شاگردا یاد بدید، ننه باباها نمیدونم سرشون کجا گرمه(!)
#معلمی