eitaa logo
سربه‌راه
226 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
396 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
معلم‌ها حتـــــــــــــــــماً این #فیلم رو ببینید؛ خصوصاً اگر عادت دارید با «بهانه‌»های رأفت اسلام
معلم، مادر نیست! اگر می‌خوای مادر باشی، از معلمی استعفا بده! کارِ مادر؛ دلسوزیه❣ کارِ معلم؛ هدایت 🧠 قرار بود بچه‌ها با دلسوزی، هدایت شن هیچ‌وقتِ تاریخ، هیچ‌کجای دنیا، لازم نبود بچه‌ای از خونه به مدرسه بیاد😂
سربه‌راه
جایگاهِ سخنرانیِ آقاجان رو برداشتن...
سربه‌راه
تو خاطراتِ دویست شب سربازی‌م باید نوشت؛ وی رزمندهٔ گرسنهٔ کفِ خیابان بود😶‍🌫
❗️ کارزار محاکمه روحانی از اونجایی که نظر مردم خیلی برای روحانی مهمه، و هی از رفراندوم و نظرسنجی حرف میزنه حتما این کارزار رو امضا کنید تو چهار روز ۳۳ هزار امضا گرفته ان‌شاءالله که پاک نکنن کارزار رو کلیک و امضا کنید👇 https://www.karzar.net/346730 لطفا تو کارزار حمایت مالی نکنید ربطی به بیشتر دیده شدن نداره
سربه‌راه
❗️ کارزار محاکمه روحانی از اونجایی که نظر مردم خیلی برای روحانی مهمه، و هی از رفراندوم و نظرسنجی حر
از این‌که تصویرِ این لجن تو کانالمه ناراحت‌م، اما یک نفر هم از کانالِ من این کارزار رو امضا کنه، شریک می‌شم تو ثوابِ مبارزه با «دشمنِ شیعه و حکومتِ علی».
هشت بیدار شدم و از ساعت ۹ پای لپ‌تاپ‌م. یه ویراستاریِ طولانی دارم که باااااااید تا فردا ظهر تموم شه، چون فردا شب شب‌کار هستم و کار رو باید صبحِ شنبه تحویل بدم. از ۹ تا الآن فقط دو صفحه‌م درست شده چون تو این دو صفحه یه جدولِ بدساختار بود که هر کار می‌کردم درست سرِ جاش نمی‌تمرگید و کل متنای بالا و پایین‌ش رو خراب می‌کرد. تو همین حالِ خشمگین و مضطرب، صد تا پیام اومد که دورهمی فعالانِ فرهنگی در رابطه با حجاب(!) دیشب هم تجمعی که بودم داشت برای حجاب گریبان چاک می‌داد(!) شبِ قبل هم همین‌طور(!) خنده‌داره؟ گریه‌داره؟ سه ساله این‌جا می‌نویسم و قبلش بیان و قبل‌ترش واتس‌اپ و قبل‌ترش بلاگفا. تو همه‌ش از حجاب نوشتم و امربه‌معروف و نهی از منکر... تو همه‌ش حرف‌م یکی بود و عمل‌م یکی... هر اتفاقی افتاد کارم رو کردم... هر فحشی خوردم، هر برچسبی بهم زده شد، هر توهینی، هر تهمتی شنیدم، دست از حجاب و امربه‌معروف و نهی از منکر نکشیدم... از وقتی مانتوها بلند و دکمه‌دار بود و روی سرها روسری و شال، چادرهای زینتی و آرایش و فُکُلِ جلوی سر رو نهی از منکر کردم تاااااااااا رفته رفته آب شدنِ مانتوها و غیب شدنِ دکمه‌ها و باز شدنِ گرهٔ روسری‌ها... من یادمه! دقیق یادمه که یه بار گفتن الآن وقتش نیست چون دولت روحانیه... الآن وقتش نیست چون فتنهٔ بنزینه... الآن وقتش نیست چون حاج‌قاسم شهید شد و صحبتاش پخش شده که دختر بدحجابم دخترِ ماست... سفارت‌مون تو سوریه رو زدن، آقاجان بیست دقیقه ایستاده از حجاب گفتن، باز همه داد زدن الآن وقتش نیست ها! ولی من کارم رو کردم. من ثابت‌قدم، هرچی شد، کارم رو کردم و مثلِ یه پلاستیکِ تهی با هر بادی جهت‌م عوض نشد! دوره‌گرد نبودم که استادی روم اثر بذاره و عقب‌مونده نبودم که دین‌م رو از کانال‌دارها بگیرم(!) قرآن گفته بود بی‌تفاوت نباشم؟ چشم! نهج‌البلاغه گفته بود هر کار خیری تو عمرت بکنی، حتی جهاد، یه قطره از دریای امربه‌معروف نمی‌شه؟ چشم! آقاجان گفته بودن بگو و برو و واجب فراموش‌شده رو احیا کن؟ چشم! ۱۴۰۱ پنجراهِ حرم کتک خوردم و سه روز بعد از عاشورا ایستادم وسط خیابون به تبیین و صد نفر سیاه‌پوشِ عزادارِ حسین علیه‌السلام دورم ایستادن و مسخره‌م کردن(!) اما من حرف زدم! دهِ شب من رو بردن پاسگاه طرقبه و گفتن کارت امربه‌معروف داری؟ گفتم کارت ندارم! قرآن دارم و حکمِ خدا رو! نه از کسی پول گرفتم، نه برای کسی کار می‌کنم‌. بندهٔ خدا هستم و دادگاه‌م من و ببرید، تو راه بی‌حجاب ببینم تذکر می‌دم! اون‌وقت همهٔ اونایی که الآن دلیل و باعثِ جنگلی که توش افتادیم با حیواناتِ برهنه هستن، حالا نگرانِ حجاب شدن(!) در کارِ فرهنگی هنوز پیدا نکردم کسی که به گردِ پام برسه و جز تابلوی اعلانات و گروه سرود و حلقهٔ صالحین، ایده‌ای فرهنگی برای حجاب داشته باشه(!) اون‌وقت چپ و راست بهم می‌گفتن تذکر چرا؟! کار فرهنگی کن(!) شعورشون به فهمِ کارهای فرهنگی‌م نمی‌رسید و چشمای کورشون شاگردایی که فقط دور من جمع می‌شدن و شرعی‌ترین سؤالاشون رو از من می‌پرسیدن و مشاوره از من می‌خواستن و هر مدرسه‌ای بودم دبیر دینی و قرآن و مشاوره و روان‌شناسی بیکار و منفور بود نمی‌دیدن، ضعف و ترس‌شون برنمی‌تابید تذکر می‌دم و اونا رو با وجدان‌شون درمی‌ندازم(!) حالا که با لباس زیر کف خیابون تردد می‌کنن، نگرانِ حجاب شدن(!) من دارم از انرژی و عمرم حرف می‌زنم! از جوانی‌م! از همهٔ فرصت‌ها و خلاقیت‌هام! که با این عقب‌مانده‌های پر از حرص و حسدِ بی‌عرضه، کُند شد و گاهی هدر رفت... حلال می‌کنم؟ هرگز! من تک‌تکِ آدمایی که خواسته یا ناخواسته در وضعِ حجاب مؤثر بودن رو قیامت پوست می‌کنم! اینها سرِ جای خودش. تک به تکِ آدم‌هایی که در راهِ امربه‌معروف و نهی از منکرم سنگ انداختن... به قلم، به قدم، به زبان، به عمل، به تصور، به فکر، خواسته یا ناخواسته... قیامت پوست خواهم کند! خصوصاً مذهبی‌ها رو... خصوصاً هرکه از دین خرج کرد... تمووووووومِ اعمالِ خوب‌شون رو خواهم گرفت و اگر نداشته باشن یا کم بیارن، تمووووووومِ اعمالِ بدم رو به گُرده‌شون می‌ذارم. فقط یک آمربه‌معروف می‌دونه من از چی حرف می‌زنم... شاید فقط خانم اسماعیل‌زادهٔ معروفانه و رفیق‌م که همیشه پابه‌پام اهل امربه‌معروف بوده دردِ این فرسته رو بفهمن... سال‌ها پیش نگرانِ چنین روزی بودیم و گفتیم این طفلِ حجاب رو الآن مراقبت نکنیم، بزرگ شه از کنترل خارج می‌شه هااااا! مُشتی خاله‌خرسه گفتن نه! به بچه نباید سخت گرفت! الآن وقتش نیست! بذار بچگی کنه! تو سخت‌گیری... تو تندرویی... تو دافعه‌داری... تو زده‌ش می‌کنی... تو دگمی... تو متعصبی(!) حالا که خرس گنده‌شون در خیابان‌ها جولان می‌ده و شوهر و پسر و برادر و پدرشون در خطره... زندگی و خانواده‌شون در خطره... ایمان وامنیت‌شون در خطره... حالا می‌کوبن به سروصورت که وامحمّدا! وافاطمتا! واعلیا!
بهم زنگ زدن برای اردوی جهادیِ کلات نادری... این هم همین امروز... همین نیم ساعت پیش... اسم کلات نادری برای من مساویه با اوج جوان‌یم... وقتی مسؤول سیرزار بودم... وقتی در قله‌زو گوشهٔ آشپزخونه نشستم و از غصه دق کردم که آب نرسیده و بچه‌ها تشنه‌ان... وقتی چنار سیل اومد و بچه‌ها رو می‌بردیم بالای روستا... وقتی... ما به چه وسواسی اردوی جهادی می‌بردیم... چرا؟ مرض داشتیم که برای خودمون کار بتراشیم و یک ماه ـ دو ماه قبل از یه اردوی پونزده‌روزه اذیت شیم؟ مرض داشتیم تو کمبود نیرو، مصاحبه بذاریم و از بین پونصد نفر داوطلب، بیست نفر انتخاب کنیم؟ مرض داشتیم بودجهٔ بیت‌المال رو دقیق و با فاکتور خرج محصول ایرانی که کم پیدا می‌شد و گرون بکنیم؟ مرض داشتیم خیابونا رو متر کنیم که برای همه جایزهٔ یکسانِ تولید ملی بخریم که دلی نشکنه و ضدفرهنگ نباشیم؟ مرض داشتیم مربی به مربی باید طرح درس می‌داد، محتوا می‌داد، بعد جلسه می‌ذاشتیم محتوا رو بررسی کنیم؟ مرض داشتیم دو ساعت گوشهٔ دفتربسیج دانشگاه فردوسی نشستیم به سروکله زدن با هم که این کتاب‌داستان برای محتوای بی‌احترامی نکردن به بزرگتر خوبه ولی صفحهٔ ۱۱ عکس وان تو حمام داره و بچهٔ روستا وان نداره که... دلش می‌سوزه... خدای من! نه ما مرض نداشتیم! ما می‌خواستیم اگر خیری ازمون به روستا نرسید، شری هم نرسه(!) نریم خوش بگذرونیم نفس‌مون رو چاق کنیم برگردیم، بچهٔ روستا بمونه و آهی که از دخترشهری‌ها به دلش موند چون ساعت قشنگ داشتن... چون عبا داشتن... چون فوتبال بازی می‌کردن... چون توی موبایلش با چادر نبود، بلکه لب ساحل با دوبنده بود... چی شده که امروز به من زنگ زدن برای جهادی و می‌گن شنبه حرکته؟! چی شده که جلسهٔ توجیهی ندارن؟! برنامه ندارن؟! محتوا ندارن؟! هدف ندارن؟! چی شده که من رو ندیده می‌خواد ببره روستا؟! از کجا معلوم من بی‌حجاب نباشم؟! از کجا معلوم کاشت ناخن نداشته باشم؟! از کجا معلوم رفتم سر کلاس ضد ولایت فقیه حرف نزنم؟! گروه خیریه و NGO که نیستید! اسم‌تون اردوی جهادیه! جهاد! جهاد! از کی جهاد شد اردو؟! از وقتی رزومه و عکس و کلیپ مهم شد؟! یا از وقتی ارتباطات نامحرم در اردوهای مذهبیون باب شد به بهانهٔ ازدواج؟! از همون وقتی که دخترای جهادگر، قبل از نماز صبح نشستن به اظهار نظر دربارهٔ برادر بسیجی همراه؟! یا از وقتی تو حیاط مدرسه دختر و پسر به بهانهٔ رنگ کردن دیوار مدرسه با هم گفتن و خندیدن؟! ظهور! ظهور! این تنها خنکاست بر داغِ جگرم... وقتی که دین اِحیا شه و پشتِ دستِ این دین‌بازی‌ها رسوا!
از اون روزی که دورِ چایخونهٔ حرم دیدم، خانومه با صد من آرایش و چادرِ توری و بلوز و شلواری تنگ و موهای از شال بیرون‌زده، سبد گرفته دستش و داره استکان‌ها رو از گوشهٔ حرم جمع می‌کنه و خادمِ حرم به‌جای این‌که بگه واجبی که امام‌ت رو راضی کنه رها کردی و مستحبی که خودت رو راضی می‌کنه چسبیدی، بهش لبخند زد و ازش تشکر کرد... دنیا از چشم‌م افتاد(!)
می‌خواستم امروز بادکوبه درست کنم، ولی این غذای زنِ شاغله😩
یه دخترِ زبان‌آموزِ آفریقاییِ ۱۷ ساله، تعریف می‌کرد: من شکلات‌ها و بیسکوییت‌هام رو از ترسِ برادرم، خفه می‌کنم»! کلمهٔ «خفه» رو مترادف با «مخفی» به کار برد :) کلی گشتم ببینم آیا خفه و مخفی هم‌خانواده و هم‌ریشه هستن؟ چیزی پیدا نکردم که دستوری و قاعده‌مند باشه. خصوصاً که در قدیم خفه، خپه بوده. هر دو معنای پنهان کردن و پنهان‌شده رو می‌ده‌. خفه شو، یعنی حرف نزن، حرفت رو پنهان کن. مخفی هم چون مَ داره می‌تونه اسم مکان باشه؛ به‌معنای محل پنهان شدن. ولی در ریشه شک کردم که «خ ف ی» بوده یا چیز دیگه! فوق‌العاده است و باز هم قراره بررسی کنم و نتیجه رو بعد از مداقهٔ نهایی، به سمع و نظرتون برسونم😂 پس‌ از‌ جستجو: خفه کلمه‌ای فارسی، وَ مخفی کلمه‌ای عربیه. هم‌ریشه نیستن. پس اتفاقی شبیه هم هستن. هم‌چنین فهمیدم خفه‌خون، تغییریافتهٔ خفقان هست😍 خفِقون، شده خفه‌خون😁