eitaa logo
سربه‌راه
226 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
396 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
از اون روزی که دورِ چایخونهٔ حرم دیدم، خانومه با صد من آرایش و چادرِ توری و بلوز و شلواری تنگ و موهای از شال بیرون‌زده، سبد گرفته دستش و داره استکان‌ها رو از گوشهٔ حرم جمع می‌کنه و خادمِ حرم به‌جای این‌که بگه واجبی که امام‌ت رو راضی کنه رها کردی و مستحبی که خودت رو راضی می‌کنه چسبیدی، بهش لبخند زد و ازش تشکر کرد... دنیا از چشم‌م افتاد(!)
می‌خواستم امروز بادکوبه درست کنم، ولی این غذای زنِ شاغله😩
یه دخترِ زبان‌آموزِ آفریقاییِ ۱۷ ساله، تعریف می‌کرد: من شکلات‌ها و بیسکوییت‌هام رو از ترسِ برادرم، خفه می‌کنم»! کلمهٔ «خفه» رو مترادف با «مخفی» به کار برد :) کلی گشتم ببینم آیا خفه و مخفی هم‌خانواده و هم‌ریشه هستن؟ چیزی پیدا نکردم که دستوری و قاعده‌مند باشه. خصوصاً که در قدیم خفه، خپه بوده. هر دو معنای پنهان کردن و پنهان‌شده رو می‌ده‌. خفه شو، یعنی حرف نزن، حرفت رو پنهان کن. مخفی هم چون مَ داره می‌تونه اسم مکان باشه؛ به‌معنای محل پنهان شدن. ولی در ریشه شک کردم که «خ ف ی» بوده یا چیز دیگه! فوق‌العاده است و باز هم قراره بررسی کنم و نتیجه رو بعد از مداقهٔ نهایی، به سمع و نظرتون برسونم😂 پس‌ از‌ جستجو: خفه کلمه‌ای فارسی، وَ مخفی کلمه‌ای عربیه. هم‌ریشه نیستن. پس اتفاقی شبیه هم هستن. هم‌چنین فهمیدم خفه‌خون، تغییریافتهٔ خفقان هست😍 خفِقون، شده خفه‌خون😁
سربه‌راه
می‌خواستم امروز بادکوبه درست کنم، ولی این غذای زنِ شاغله😩
سلام نمی‌دونستم :) دیدم هی دنبالِ فهرستِ ناهار و شام هستم و هرکی هرچی می‌گه هم تکرارِ مکرّراته، روی آوردم به غذاهای محلی یا غذای مشهورِ یک شهر😍 وقتی یه معلم، کدبانو می‌شه😂 فهرستِ غذایی هم فرهنگیه😁😍 آش دوغ اردبیل هم اون روز درست کردم، یتیمچهٔ نیشابوری هم قبلش، بادکوبهٔ گیلانی هم تازه دیدم😊 برای یتیمچه یه متن هم نوشتم😂 کارم و بفرستم این‌جا می‌ذارم😁 برام علاوه‌بر آشپزی و سیر شدن، غیرتکراری بودن، هیجان‌انگیزی، یه سفر دورِ ایران‌جان (به‌قولِ آقای قارایی) هم هست، به حبّ وطن‌م بیش از پیش افزوده😍😭🇮🇷❣ وَ از نظرِ اقتصادی و بهداشتی هم باید بگم؛ به‌شدت غذاهای سنتی به‌صرفه و اقتصادی و در دسترسه، وَ به‌شدت پشتِ موادِ تشکیل‌دهنده‌ش فلسفه است و سلامتِ بدن و قوّت جسم رو در نظر داره. برخلافِ کانال‌های آشپزی و فهرست‌های ناهار و شام که پر از سوخاری و پنیرپیتزا و فر و ماکروویو و این چیزاست. همین نشون می‌ده فرهنگ ایرانی_اسلامی‌مون چقدر چقدر چقدر دقیق و بافکر و بررسی بوده، حتی در آدابِ غذایی🇮🇷❣ نکتهٔ غم‌انگیزش هم این‌که من وقتی از شما لیست غذایی گرفتم هم با این‌که از جاهای مختلف هستید، اما تکراری بود. همین غذاهای معیار. از دوستان‌م در شهرهای دیگه هم پرسیدم همین‌طور. حالا یا غذای سنتی‌شون منقرض شده که نمی‌دونستن و نمی‌دونین، یا سیلِ عرف همه رو برده(!) من وقتی در گوگل جستجو می‌کنم به غذاهایی می‌رسم که کمتر کسی درست می‌کنه یا از کمتر کسی شنیدم یا اصلاً نشنیدم. حیف‌م میاد مثل لهجه‌ها روبه‌انقراضه... یه‌تنه دارم اِحیاشون می‌کنم😂😍
سربه‌راه
سلام نمی‌دونستم :) دیدم هی دنبالِ فهرستِ ناهار و شام هستم و هرکی هرچی می‌گه هم تکرارِ مکرّراته، روی
البته به‌دلیل ویراستاری سنگینی که دستمه، دیشب سیب‌زمینی آب‌پز خوردم، امروز تخم‌مرغ، شب هم پنیر می‌برم تجمع😁 فردا هم این‌طور که بوش میاد نون تو آب تیلیت کنم پای لپ‌تاپ😂😂😂
سربه‌راه
چندین ساله ویراستارم و حتی یادم نمیاد خودم یادم باشه روز ویراستار کِی هست! اما امروز مدیرم صدام زدن
برای صورت‌حسابِ حقوق‌م باید علاوه‌بر امضا، مُهر هم داشته باشم. اسم‌م که روی مُهر هست، زیرش هم باید می‌خورده ویراستار😍 چون باید تحویلِ مدیرم بدم، جوهریش کردم و مُهر زدم پشتِ قرآن‌م برام بمونه❣😍
یادم رفت پنیر بردارم! تجمع، نون خالی خوردم😂 الآنم دلم می‌خواد فرسته‌ای مهم رو بنویسم و بعد بشینم پای لپ‌تاپ و کار کنم😭: به آقای خضابِ برنامهٔ به‌وقتِ ایران، خی‌لی حرف و توهین و تهمت می‌گن که تو از کجا این‌همه می‌دونی! درواقع برای نادانیِ کسی، کسی صداش درنمیاد! اتفاقاً نازشم می‌کنن و قربون‌صدقه‌ش می‌رن(!) هرچه نادان‌تر... عزیزتر(!) ما داریم تو دنیایی زندگی می‌کنیم که دارن به یه دانا توهین می‌کنن که تو چطور این‌همه می‌دونی؟! پس فلانی و بهمانی! عجب... ! آقای خضاب دو_سه شبِ پیش پاسخ دادن و گفتن من معتقدم همه‌چیز رو نمی‌دونم، وَ اون‌چه می‌دونم از کتابه! من کتاب‌خون‌م! اگر به‌وقتِ ایران رو گوش بدید، از «صحبت‌های با مرجع و رفرنسِ آقای خضاب» به‌جای این نظر منه... به‌نظرِ من... از استادچلاغی شنیدم... آقای الاغی گفتن... کانالِ میم. ح نوشته(!) از «صحبت‌های با مرجع و رفرنسِ آقای خضاب» می‌فهمید وااااااقعاً کتاب‌خونه! نه سلام بر ابراهیم و سه دقیقه در قیامت و کتابای علامه فلانی و آقای مؤسسهٔ بهمانی و مستند شنود(!) واااااااااااقعاً کتاب‌خونه مثل آقاجان... یعنی از هر برنامهٔ به‌وقتِ ایران می‌شه یه لیستِ بیست تایی کتاب استخراج کرد در زمینه‌ها و سبک‌های مختلف! ایشون حرفِ جالبی به «حسود»ان‌شون زدن... روی کلمهٔ حسود تأکید دارم؛ افرادی ناتوان که به‌جای کسبِ توانایی، می‌خوان توانمندها رو پایین بکشن... ایشون فرمودن: شما هم کتاب بخونید! من چی می‌خوام بگم؟ می‌خوام بگم اگر حسودها... خصوصاً اگر زمینهٔ عقیدتی دارن و بالاخره دین و ایمانی براشون مهمه... کتاب‌خون بودن... می‌دونستن «لاَ تُحَاسَدُوا فَإِنَّ اَلْحَسَدَ يَأْكُلُ اَلْإِيمَانَ كَمَا تَأْكُلُ اَلنَّارُ اَلْحَطَب» یعنی چی! اون‌وقت اگر کتاب‌خون بودن... از چهل‌حدیثِ امام، این حسدِ ایمان‌سوز رو تا کار از کار نگذشته... درمان می‌کردن................. شما هم کتاب بخونید!
دیشب تا پنج پای لپ‌تاپ بودم. پنج بیهوش شدم. نُه از اضطرابِ کارام پریدم. صبحانه‌نخورده رفتم حمام غسل جمعه کنم. اومدم مرغ گذاشتم آب‌پز شه برای همکارام بادکوبه درست کنم. خودم نون‌پنیر خوردم. پنج دقیقه هم برام پنج دقیقه بود. نشستم پای کار. نمازِ ظهر خوندم و باز نشستم پای کار. نمازِ عصر خوندم و باز نشستم پای کار. لپ‌تاپ‌م داغ کرده بود. چشمای خودم هم. مغزم. گردن‌م. کمرم. دستِ تخصصی‌م. انگشتای تایپ‌م. خاموش کردم تا غذا می‌پزم استراحت کنه. غذا پختم. آسون بود و یک ساعت ازم وقت برد. بسیار خوشمزه شد و همکارام دستاشونم می‌خورن. خودم نخوردم. پنج دقیقه هم برام پنج دقیقه است. گذاشتم برسم سر کار. ضعف کرده بودم. شکلاتایی که برام هدیه آوردن رو خوردم. باز کار کردم. کار کردم. کار کردم. فقط موند فهرست. صبح بیام بررسی می‌کنم و می‌فرستم ان‌شاءاللّه. خاموش کردم و حاضر شدم. غذا رو بستم و ظرفا رو شستم. خونه رو مرتب کردم و راه افتادم. امشب هم خواب تعطیله. فردا صبح هم برسم باید کار رو بررسی کنم. سخته. بدنم خسته شده. عصری یه آویشن‌عسل هم سر کشیدم. گرسنمه. خواب‌م میاد. اما بی‌خوابی از شدت کار رو به بی‌خوابی از شدت بدخوابی ترجیح می‌دم. الآن تو اتوبوسم. کارای با تلفن همراه‌م رو می‌کنم تا برسم‌. یکی‌ش فیلمیه که برای شما می‌ذارم:
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این تکه از به‌وقتِ ایران رو ببینید و بهم بگید تحلیل یا برداشت‌تون چیه؟
از میدان شهدا باید عبور می‌کردم. هنوز تجمع شروع نشده. دیدم این کوله‌پشتی رو گذاشتن. اومدم از نزدیک ببینم که یه دخترخانم محجبه نزدیک شد و این بسته‌بندی نخود و کشمش رو بهم داد. وقتی رسیدم به کوله‌پشتی و پایینش رو خوندم، فهمیدم همونیه که اربعین تو نجف بود و دیدیم😭😍❣ نزدیک سوق‌الکبیر، دم هتلی که از هتلای مخصوص بعثه است، محل تجمع شبانه گذاشته بودن و روی هتل هم با عکس شهدای کوچولوی میناب تزئین بود و این یادمانِ کوله‌پشتی هم اون‌جا...😭😍❣