eitaa logo
سربه‌راه
226 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
396 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آهوکِیف هستم که امام خامنه‌ایِ جوان هم اهل کریستوفر نولان هستن😍 دلم خواست هممممممممهٔ فیلماش و بازبینی کنم به‌ عشقِ چشمای امام خامنه‌ای که اونا رو دیدن❣ نولان رو در کانالم جستجو کنید😎
سربه‌راه
آهوکِیف هستم که امام خامنه‌ایِ جوان هم اهل کریستوفر نولان هستن😍 دلم خواست هممممممممهٔ فیلماش و بازبی
به کریستوفر نولان حسودی‌م شد... یه غیرمسلمان این‌قدر خوب کار کرده این‌قدر خوب تلاش کرده این‌قدر استوار و خفن کار کرده این‌قدر فکر و سلیقه به‌خرج داده که ولیّ فقیهِ مسلمان‌ها رو به وجد آورده... وَ طفلی امام خامنه‌ای که اون‌چه دوست داشتن از ایرانی‌ها ببینن از غریبه‌ها دیدن.................... +پیوست +افسوس
دو تا آیدیِ میّت خودم یافتم حذف کردم😍
دیشب خوابم نبرده و امروز از وقتی بیدار شدم پای لپ‌تاپ‌م. در خسته‌ترین حالتِ ممکن هستم و تمرکزی بر جملات ندارم و وقتی برمی‌گردم چند خط بالاتر، می‌بینم کلماتی ساده که همون اول با ریپلیس همه‌شون رو عوض می‌کنم، به چشم‌م نیومده و این یعنی باید به مغزم استراحت بدم. دلم می‌خواد شب که می‌رم تجمع خودم باشم و خودم. در سکوت به برنامه گوش بدم. ولی دختری که با هم دوستیم منتظرمه و بی‌وقفه صحبت می‌کنه😂 بخوام جای دیگه بایستم هم دیگران باهام صحبت می‌کنن چون همه‌جا دوست و آشنا پیدا کردم و حتی وقتی یه دقه می‌رم چای بیارم، یهو یکی از پشت سر بغلم می‌کنه و نیم ساعت چای‌به‌دست باید بمونم به حرف زدن و خوش‌وبش کردن😶‍🌫 تازه میام وسطِ خیابون که دیگران کمتر میان ولی بازم وقتی جای خونه‌مون هستم تقریباً چیزی از سخنرانی‌ها متوجه نمی‌شم... فقط وقتی با دوستام بیرونم رو دوست دارم چون همه‌مون اهل گوش دادن و مشارکت در برنامه‌ایم، در عین حال که صحبتای خودمونم داریم و بهمون خوش می‌گذره و خوراکی می‌خوریم. ولی این دوست این‌جام چون فقط من رو در همین تجمع می‌بینه، خی‌لی صحبت داره بهم بگه😁 می‌خوام بگم این واقعاً جزو رنج‌مه و واقعاً امشب اذیت خواهم شد... چون نمی‌ذاره مغزم باد بخوره و منم می‌خوام برگردم کار کنم بازم و اصلاً برای همین با دوستام امشب نرفتم جای دیگه. می‌خوام این رو برای امام زمان علیه‌السلام یادداشت کنم که من امشب حتی نیم درصد کشش صحبت و گفتگو و بگو و بخند ندارم... حتی نیم درصد کشش ندارم گوش شنوای کسی باشم... حتی نیم درصد کشش ندارم چندین ساعت بیرون باشم و یکی همهٔ اون ساعات مشغول صحبت کردن باهام باشه... اما دارم به دل این رنج می‌رم فقط به‌خاطر خدا و شما و حکومتت... فقط خدا و شما می‌دونین چقدر خسته‌ام و ذهن‌م نیاز به تنفس داره... فقط خدا و شما می‌دونین فکر کردن به اون چند ساعتی که با اونم و نمی‌تونم جام رو هم عوض کنم چون حداقل اون کمی شبیه خودمه و از دل حرفاش اشتراکاتی پیدا می‌شه، اما بقیه به‌شدت برام خسته‌کننده هستن چقدر جانکاهه... فقط خدا و شما می‌دونین این سختی برای من چقدر زیاده...
سربه‌راه
دیشب خوابم نبرده و امروز از وقتی بیدار شدم پای لپ‌تاپ‌م. در خسته‌ترین حالتِ ممکن هستم و تمرکزی بر جم
تازه یه حاج‌خانومی هست که از اول کنار من وسط خیابون می‌نشست😂 خیلی خی‌لی پیره بنده‌خدا. من از همون اول برای خودم چای میاوردم، یکی هم برای ایشون میاوردم. مثل خودم چای‌خوریه😂 این خیلی بداخلاقه و همه رو دعوا می‌کنه و کسی حق نداره دوروبرش بشینه یا بایسته، خُلقش می‌گیره😂 جز من😶‍🌫 فقط با من سلام و علیک داره و اون دختر که دوستمه. موبایلش و فقط می‌ده ما چراغش رو روشن کنیم. من اربعین بودم هی از دوستم خبرم و می‌پرسیده این چرا نیست😁 دیشب برام ساندویچ‌ آورده بود❣ گرفتم بذارم جیبم، اصرار کرد بخور. من نمی‌خواستم بخورم چون بنا به دلایل بسیاری از هر کسی سختمه خوراکی قبول کردن. ولی نمی‌خواستم هم ناراحت شه. هرچی گفتم سیرم، می‌برم خونه، گفت نه دیگه، با هم بخوریم. برای خودمم آوردم، برای توام آوردم‌. مجبور شدم و گاز زدم😂😭 دیگه خدا به دادم رسید و چند نفری اومدن سمتش باهاش صحبت کنن که ببینن صندلی می‌خواد یا نه، سریع ساندویچ رو گذاشتم جیبم😂 کارش که تموم شد نگام کرد و با حسرت گفت تو خوردی؟ نوش جونت. نذاشتن با هم ساندویچ‌ بخوریم😐😂 خدایا می‌شه امشب هرکی با من دوسته نیاد؟😭 خب نیاد که دل امام زمان علیه السلام می‌شکنه.........😭😭 خدایا بیاد😭 فدای سر امام زمان علیه السلام که دلم تنهایی و سکوت می‌خواد❣ می‌شه بیاد ولی با من حرف نزنه؟😭😭😭😭😭😭😭😭
این‌که فرماندهٔ یکی از مساجد هم بهم پیام داده که برای دفاع مقدس می‌تونید بهمون ایده بدید؟ بر خستگی و استهلاکم افزوده و این‌یکی قطعاً جلوم بود، از هم گسیخته می‌شد! نوشتم بله، می‌تونم ایده بدم، اما نمی‌دم. چون من از همین حالا می‌دونم برای روز دانش‌آموز چه کار می‌کنم. چه حضوری باشه، چه مجازی. چون تقویم دارم و اینا اتفاقاتِ ناگهانی نیستن که بگم نمی‌دونستم(!) حتی برای فاطمیه هم برنامه دارم! چون دغدغه دارم! چون ازم خواسته نشده یا یه کار سازمانیِ اجباری نیست! هدف و درگیریِ ذهنمه! برام مهمه! اگر هم سازمانی و وظیفه‌ای بود، باز تقویم موجود بود و طبق وظایف‌م می‌دونستم باید براش برنامه می‌ریختم. پس متعهدانه کارم رو انجام می‌دادم! شما هم دفاع مقدس براتون مهم بود کل تابستون وقت داشتید براش فکر کنید و ایده‌پردازی. ایده‌های من به‌دست افراد بی‌دغدغه‌ای چون شما حروم می‌شه... من کار نکردن رو به بد کار کردن ترجیح می‌دم! مردم تولدشون رو که یه روز عادی مثل بقیهٔ روزاست رو از ماه‌ها قبل برنامه ریختن براش(!) انگار چه گلی به سر دنیا زدن که بقیه هم باید بیان کادوش بدن(!) اون‌وقت به این چیزا که می‌رسه یه هفته قبلش کک به تنبون‌شون میفته(!)
سربه‌راه
دیشب خوابم نبرده و امروز از وقتی بیدار شدم پای لپ‌تاپ‌م. در خسته‌ترین حالتِ ممکن هستم و تمرکزی بر جم
برام سیبِ پوست‌کنده و قاچ‌شده با لواشک آورده😭 بله! عذابِ وجدان دارم از فرستهٔ قبلی‌م😭 ولی من امشب فقط خسته‌ام... واگرنه محبّت رو تو این دنیای پر از حیوان، تشخیص می‌دم❣😭
سربه‌راه
برام سیبِ پوست‌کنده و قاچ‌شده با لواشک آورده😭 بله! عذابِ وجدان دارم از فرستهٔ قبلی‌م😭 ولی من امشب فق
تأکید کرد سیبِ امام حسین علیه‌السلامه که دوست داری😍😭❣ من به سیبِ سرخ می‌گم سیبِ امام حسین علیه السلام😭❣
شد دویست شب! تحت هر شرایطی که خودت می‌دونی... بدون حتی یک شب غیبت. عَلَم‌به‌دوش... تا انتقا‌م‌ت... تا انتقام‌ت... تا انتقام‌ت... ذبیحِ پاکدامن‌م؛ أوَفَیتُ؟
سربه‌راه
شد دویست شب! تحت هر شرایطی که خودت می‌دونی... بدون حتی یک شب غیبت. عَلَم‌به‌دوش... تا انتقا‌م‌ت... ت
شاهنامه که می‌خوندم برام ماجرای سیامک خی‌لی چاخان بود! البته بخشِ اساطیریِ شاهنامه است و توقعِ راستی نداشتم! اولین انسان وَ اولین شاهِ ایران و البته جهان به روایتِ حکیم فردوسی؛ کیومرثه. اولین جنگِ ایران؛ با سپاه اهریمنه و دیو سیاه. اولین ولیعهد و شاهزادهٔ ایران؛ سیامک پسر کیومرثه که به جنگِ دیوها می‌ره. اولین عزاداری ایرانی‌ها؛ برای کشته شدنِ سیامک، پسرِ کیومرث، به‌دست دیوهاست. اولین لباسِ سیاه پوشیدنِ ایرانی‌ها؛ برای اونه. وَ یک ساااااااااال براش عزاداری می‌کنن تا از آسمون ندا می‌رسه دیگه بسّه... برید بجنگید انتقام سیامک رو بگیرید... یک سااااااال عزاداری برام خیلی چاخان بود... تهش این دلم رو آروم می‌کرد که اسطوره است دیگه! حالا ما چی؟! ما هم اسطوره‌ایم که نیمی از سال رو هر شب کفِ خیابون و جلوی چشمِ همهٔ دیوهای عالَم به‌پای عزاش موندیم؟! وزان‌پس به کینِ سیامک شتافت شب و روز آرام و راحت نیافت...