eitaa logo
سربه‌راه
226 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
396 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
دیشب خوابم نبرده و امروز از وقتی بیدار شدم پای لپ‌تاپ‌م. در خسته‌ترین حالتِ ممکن هستم و تمرکزی بر جم
تازه یه حاج‌خانومی هست که از اول کنار من وسط خیابون می‌نشست😂 خیلی خی‌لی پیره بنده‌خدا. من از همون اول برای خودم چای میاوردم، یکی هم برای ایشون میاوردم. مثل خودم چای‌خوریه😂 این خیلی بداخلاقه و همه رو دعوا می‌کنه و کسی حق نداره دوروبرش بشینه یا بایسته، خُلقش می‌گیره😂 جز من😶‍🌫 فقط با من سلام و علیک داره و اون دختر که دوستمه. موبایلش و فقط می‌ده ما چراغش رو روشن کنیم. من اربعین بودم هی از دوستم خبرم و می‌پرسیده این چرا نیست😁 دیشب برام ساندویچ‌ آورده بود❣ گرفتم بذارم جیبم، اصرار کرد بخور. من نمی‌خواستم بخورم چون بنا به دلایل بسیاری از هر کسی سختمه خوراکی قبول کردن. ولی نمی‌خواستم هم ناراحت شه. هرچی گفتم سیرم، می‌برم خونه، گفت نه دیگه، با هم بخوریم. برای خودمم آوردم، برای توام آوردم‌. مجبور شدم و گاز زدم😂😭 دیگه خدا به دادم رسید و چند نفری اومدن سمتش باهاش صحبت کنن که ببینن صندلی می‌خواد یا نه، سریع ساندویچ رو گذاشتم جیبم😂 کارش که تموم شد نگام کرد و با حسرت گفت تو خوردی؟ نوش جونت. نذاشتن با هم ساندویچ‌ بخوریم😐😂 خدایا می‌شه امشب هرکی با من دوسته نیاد؟😭 خب نیاد که دل امام زمان علیه السلام می‌شکنه.........😭😭 خدایا بیاد😭 فدای سر امام زمان علیه السلام که دلم تنهایی و سکوت می‌خواد❣ می‌شه بیاد ولی با من حرف نزنه؟😭😭😭😭😭😭😭😭
این‌که فرماندهٔ یکی از مساجد هم بهم پیام داده که برای دفاع مقدس می‌تونید بهمون ایده بدید؟ بر خستگی و استهلاکم افزوده و این‌یکی قطعاً جلوم بود، از هم گسیخته می‌شد! نوشتم بله، می‌تونم ایده بدم، اما نمی‌دم. چون من از همین حالا می‌دونم برای روز دانش‌آموز چه کار می‌کنم. چه حضوری باشه، چه مجازی. چون تقویم دارم و اینا اتفاقاتِ ناگهانی نیستن که بگم نمی‌دونستم(!) حتی برای فاطمیه هم برنامه دارم! چون دغدغه دارم! چون ازم خواسته نشده یا یه کار سازمانیِ اجباری نیست! هدف و درگیریِ ذهنمه! برام مهمه! اگر هم سازمانی و وظیفه‌ای بود، باز تقویم موجود بود و طبق وظایف‌م می‌دونستم باید براش برنامه می‌ریختم. پس متعهدانه کارم رو انجام می‌دادم! شما هم دفاع مقدس براتون مهم بود کل تابستون وقت داشتید براش فکر کنید و ایده‌پردازی. ایده‌های من به‌دست افراد بی‌دغدغه‌ای چون شما حروم می‌شه... من کار نکردن رو به بد کار کردن ترجیح می‌دم! مردم تولدشون رو که یه روز عادی مثل بقیهٔ روزاست رو از ماه‌ها قبل برنامه ریختن براش(!) انگار چه گلی به سر دنیا زدن که بقیه هم باید بیان کادوش بدن(!) اون‌وقت به این چیزا که می‌رسه یه هفته قبلش کک به تنبون‌شون میفته(!)
سربه‌راه
دیشب خوابم نبرده و امروز از وقتی بیدار شدم پای لپ‌تاپ‌م. در خسته‌ترین حالتِ ممکن هستم و تمرکزی بر جم
برام سیبِ پوست‌کنده و قاچ‌شده با لواشک آورده😭 بله! عذابِ وجدان دارم از فرستهٔ قبلی‌م😭 ولی من امشب فقط خسته‌ام... واگرنه محبّت رو تو این دنیای پر از حیوان، تشخیص می‌دم❣😭
سربه‌راه
برام سیبِ پوست‌کنده و قاچ‌شده با لواشک آورده😭 بله! عذابِ وجدان دارم از فرستهٔ قبلی‌م😭 ولی من امشب فق
تأکید کرد سیبِ امام حسین علیه‌السلامه که دوست داری😍😭❣ من به سیبِ سرخ می‌گم سیبِ امام حسین علیه السلام😭❣
شد دویست شب! تحت هر شرایطی که خودت می‌دونی... بدون حتی یک شب غیبت. عَلَم‌به‌دوش... تا انتقا‌م‌ت... تا انتقام‌ت... تا انتقام‌ت... ذبیحِ پاکدامن‌م؛ أوَفَیتُ؟
سربه‌راه
شد دویست شب! تحت هر شرایطی که خودت می‌دونی... بدون حتی یک شب غیبت. عَلَم‌به‌دوش... تا انتقا‌م‌ت... ت
شاهنامه که می‌خوندم برام ماجرای سیامک خی‌لی چاخان بود! البته بخشِ اساطیریِ شاهنامه است و توقعِ راستی نداشتم! اولین انسان وَ اولین شاهِ ایران و البته جهان به روایتِ حکیم فردوسی؛ کیومرثه. اولین جنگِ ایران؛ با سپاه اهریمنه و دیو سیاه. اولین ولیعهد و شاهزادهٔ ایران؛ سیامک پسر کیومرثه که به جنگِ دیوها می‌ره. اولین عزاداری ایرانی‌ها؛ برای کشته شدنِ سیامک، پسرِ کیومرث، به‌دست دیوهاست. اولین لباسِ سیاه پوشیدنِ ایرانی‌ها؛ برای اونه. وَ یک ساااااااااال براش عزاداری می‌کنن تا از آسمون ندا می‌رسه دیگه بسّه... برید بجنگید انتقام سیامک رو بگیرید... یک سااااااال عزاداری برام خیلی چاخان بود... تهش این دلم رو آروم می‌کرد که اسطوره است دیگه! حالا ما چی؟! ما هم اسطوره‌ایم که نیمی از سال رو هر شب کفِ خیابون و جلوی چشمِ همهٔ دیوهای عالَم به‌پای عزاش موندیم؟! وزان‌پس به کینِ سیامک شتافت شب و روز آرام و راحت نیافت...
یه هفته_ده روز مونده به مهر رو هر سال اتاق‌تکونی می‌کردم، ولی امسال هنوز فرصت نکردم و الآنم از پای لپ‌تاپ دارم فرسته می‌ذارم و بعدش باز باید بیفتم به جونِ جمله‌ها و جراحی‌شون کنم! البته جز سرد شدنِ خورشید که برای خشک شدنِ موکتی که قراره بشورم مهمه، نگرانی‌ای ندارم؛ این‌قدر مجازی و تو خونه باشیم که می‌تونیم کل محله رو بتکونیم(!) اگر به‌جای سوءتفاهم‌نامه، قصاص کرده بودیم، الآن حتی بچه‌ها و معلم‌های غزه هم داشتن خونه‌تکونیِ قبل از شروعِ مدرسه می‌کردن... نه‌فقط سواد و مهارت رو از جامعهٔ شیعه سلب کردن و این رو یک دههٔ دیگه که مدرسه‌ای‌ها و دانشجوها وارد جامعه می‌شن خواهید فهمید؛ بلکه عالَمی رو از سعادت محروم کردن...
اکسلم که معطل‌م می‌کنه، فرسته می‌نویسم چون با لپ‌تاپ تایپ کردن برام راحت و سریعه؛ ۱. من اوریگامی بلد نیستم، فکر نکنم یادم بگیرم! البته هنوز امتحان و تمرین نکردم، ولی شمّ معلمی‌م می‌گه هرازگاهی موقع درس دادن، بدون این‌که به بچه‌ها بگم دارم چه کار می‌کنم، هم‌زمان با صحبت کردن، مشغولِ ساختنِ اوریگامی باشم، توجه بچه‌ها جلب می‌شه. این برای کِی خوبه؟ اون‌جا که کلاس خسته شده یا تنشی اتفاق افتاده و روحیه‌شون تاب درس رو نداره. اون‌جایی که دارن خمیازه می‌کشن و به ساعت نگاه می‌کنن. اون‌جایی که حال‌شون خوش نیست.‌ حتی می‌شه چیزی درست کرد که قابل هدیه دادن به اونی باشه که سر کلاس دل‌ودماغ نداره. به‌نظرم زنگای انشا که کلاس باید در سکوت باشه، زبله که مشغولِ کتابِ خوب خوندنه تا به چشم بچه‌ها بیاد، می‌تونه گاهی کتاب‌ و بذاره و با برگه‌باطله‌ چیزای مختلف درست کنه و بده به بچه‌ها:) هم یاد گرفتن با برگه‌باطله می‌شه چه کار کرد؛ هم معلم‌شون رو باخلاقیت و هنرمند دیدن؛ هم بطالت نگذروندنِ وقت رو دیدن که معلم به‌جای کلهٔ توی گوشی کتاب می‌خونه یا چیزی می‌سازه؛ هم محبت پشت این کاره؛ هم شیطونای کلاس رو جلب معلم می‌کنه؛ هم رواج تفریح سالمه؛ هم درس رو شیرین می‌کنه چون بوی یادگاری می‌ده؛ هم حال‌خوب‌کنه و... ۲. از این برچسبای گل و بلبل بگیرید. معلم هر پایه‌ای که هستید. برای تشویق در مقطع ابتدایی می‌تونید استفاده کنید. در متوسطه‌ها وقتی برگه‌ای خوش‌خط می‌بینید؛ وقتی مشارکتی پویا هست... خی‌لی دوست دارن بچه‌ها. «اگر بدون دعای واقعی و از ته دل برای قصاصِ آقاجان و ظهور از ایده‌هام استفاده کنید، حلال نمی‌کنم.»
سربه‌راه
اکسلم که معطل‌م می‌کنه، فرسته می‌نویسم چون با لپ‌تاپ تایپ کردن برام راحت و سریعه؛ ۱. من اوریگامی بل
با دو تا تخم مرغ و یک پیمانه شکر و سه پیمانه روغن و دو پیمانه ماست و سه پیمانه آرد، می‌تونید ۴۵ دونه کلوچه درست کنید. 😍 معلم ابتدایی باشید برای کلاس‌تون جوابه. معلمِ متوسطه باشید هم برید بگردید می‌تونید از کلی‌فروشی‌ها لیسک یا لواشک ارزون بگیرید، گرچه من پیشنهاد می‌کنم خودتون خوراکی درست کنید. شاید برای متوسطه که شما دبیر چندین کلاس هستید، کلوچه سخت باشه، اما پولکی درست کردن سخت نیست. همون‌که شکر رو ذوب می‌کنی و کنجد می‌پاشی و می‌ریزی کف سینی. اون و با چاقو تا نرمه برش بدید، می‌تونید سیصد_چهارصد نفر رو خوشحال کنید. این ایدهٔ سالیانِ قبلمه و همیشه دوست داشتم روز دانش‌آموز و دختر براشون چیزی بپزم، ولی امسال شرایطش رو دارم‌. توصیه می‌کنم همین جلسهٔ اول باشه، چون دارید می‌رید سراغ بچه‌هایی که خرداد به تلخی و بدی مدرسه رو تموم کردن... بدون خداحافظی از دوستان و معلماشون... قطعاً این توی ذهن‌شون مونده... بماند که فضای جنگی و اوضاع بی‌ریخت امتحانا رو هم داشتن و از همه مهم‌تر! خانواده‌های اغلب گل‌وبلبل‌شون ری... چیز... ببخشید! فاتحهٔ مغزاشون رو خوندن! این و هم در نظر داشته باشید که اصلاً معلوم نیست چهارشنبه که می‌ریم مدرسه، شنبه هم بریم یا نه... همون جلسه‌ای که توشید رو آخرین جلسه بدونید و کم نذارید. یادتونه نوشته بودم راز موفقیت ارتباط‌گیری معلم با کلاس چیه؟ حالِ خوشِ معلم! شما باید همون جلسهٔ اول بدون این‌که از قاطعیت و درس‌ت بزنی، تلخی‌های ذهن اون بچه رو هم بشوری! من می‌دونم بچه‌ای که بفهمه معلم‌ش برای اول مهر پای گاز ایستاده و برای شاگردایی که دیده و ندیده چیزی پخته، چه حالی داره😍 دیروز به یکی‌تون می‌گفتم من چند سال پیش در دبیرستانی، برای اعتراض به جشنِ بیهوده و مزخرفِ غذا که در دههٔ فجر برگزار می‌شه و هنوز که هنوزه نفهمیدم ربطش به انقلاب چیه؟! وقتی غذاها رو مادرها پختن چرا به بچه‌ها جایزه می‌رسه؟! جز خرج و هزینه و به‌رخ کشیدن و اسراف مواد و دستمالی غذاها و میوه‌ها و عاصی کردن خانواده‌های ضعیف و تحقیر و تضعیف بچه‌های این خانواده‌ها و چریدنِ کادرِ مدرسه(!) چه هدف، محتوا و آموزش و پرورشی پشتِ این جشنه؟! داشتم می‌نوشتم! برای اعتراض به این بیهودگی، یه تخم مرغ آب‌پز کردم و بردم😂 دقیقاً یک عدد تخم مرغ که روش و با ماژیک شکلک کشیدم😁 شاید عکسش رو در لپ‌تاپ داشته باشم. تا وقت جشن به هیچ‌کس نگفتم چی آوردم. وقت جشن که میز چیدن و خوراکی بچه‌ها و دبیرها رو گذاشتن، اومدن دنبالم که غذاتون رو بدید بذاریم. تو بین‌الهلالین بگم که چون من مجردم و از نظر قیافه و قدوقامت مثل خود دبیرستانی‌ها، براشون فووووووق‌العاده جذاب بود که من چی‌ پختم😂 البته با شاگردام رفیق بودم و می‌دونستن آشپزی بلد نیستم، و این جذابیت رو صدچندان می‌کرد براشون و سر این‌که من چی آوردم، واقعاً مدرسه رو هیجان برداشته بود😂 منم شیطنت می‌کردم از صبح می‌گفتم خودم باید غذام رو روی میز بذارم، چون ممکنه بشکنه و خش بیفته😂 همکارام از صبح خودشون رو می‌خوردن که وااااای تهش یه دختر مجرد برنده شه ما ضایع می‌شیم😂 چون خودشون رو با کیک و ژله و غذاهای مختلف هلاک کرده بودن😁 منم کوله‌م رو برداشتم و رفتم پای میز و در مقابل اضطراب همکارام و شوق شاگردام، تخم مرغم رو درآوردم و دورش ربان بستم و گذاشتم گل میز😍😂😁😎✌️ بچه‌هام کلی خندیدن و برام دست زدن و بازم از خلاقیت و تفاوتم کیف کردن و برخی پیام‌هام رو هم دریافت کردن😊 همکارام ولی کمی بهشون برخورد چون بزرگتر بودن و کااااااااااملِ پیام‌هام و دریافت کردن😂 که بم جهندم! اصلاً این کار رو کردم که دقیقاً بهشون بربخوره😂 ولی می‌خوام بگم سر همون تخم مرغم دعوا شد بین بچه‌ها😂😂😂 دوازدهما برداشتن که مال ماست و ما می‌خوریم😂 یازدهما افتادن پی‌شون و دزدیدن😁 دهما شبیخون زدن و کش رفتن😂 بعد کلاً غیب شد و زنگِ خونه‌ها محدثه روی تراسِ حیاط ایستاد و مشتش رو باز کرد و تخم مرغ رو نشون داد و جلوی همهٔ بچه‌ها درسته خورد و همه ریختن سرش سیاه و کبودش کردن😂😂😂 وَ این درحالی بود که حتی یک لقمه از غذای دبیرای دیگه نخوردن و از غذاشونم بهشون ندادن، ولی کولهٔ من رو پر کردن از خوراکی و سر خوردن تخم مرغم مدرسه رو ریختن به هم😍❣ بچه‌ها در هر سنّی محبت صداقت و راستی رو متوجه می‌شن❣ «اگر بدون دعای واقعی و از ته دل برای قصاصِ آقاجان و ظهور از ایده‌‌م استفاده کنید، حلال نمی‌کنم.»
وَ اگر مادر بودم... مادرا و پدرای دانش‌آموزها رو در سالیانِ معلمی‌م باشعور و محترم و مؤدب ندیدم... نوادر خانواده‌های درست داریم و بیشتر طلبکارهایی بی‌ادب و بی‌نزاکت هستن... اما من اگر مادر بودم؛ ۳۱ شهریور تو خونه‌م جشن بود اگر مدرسه‌ای یا دانشجو داشتم. به‌احترام علم و آگاهی. حتماً هدیه می‌گرفتم برای بچه‌هام. به‌احترام دانایی. هدیه حتماً چیزی غیر از لوازم مدرسه بود که نشه مایحتاجش، بشه ذوق‌ش. به‌احترام سواد و دانش. بعد با بچه‌هام آشپزی می‌کردیم و رزق می‌ساختیم. کیکی، شیرینی‌ای، شله‌زردی، ماقوتی... می‌تونستم برای کل کلاس بچه‌م. نمی‌تونستم برای معلم‌ش. می‌تونستم برای معلم‌ش گل می‌گرفتم. مثل متوسطه و دانشگاه زیاد بودن، گل کاغذی درست می‌کردیم براشون. به بچه‌هام یاد می‌دادم معلم‌ها هم خرداد رو به تلخی تموم کردن... بچه‌هاشون و ندیدن... تخته‌شون و ندیدن... میزشون و ندیدن... از حیاط مدرسه خداحافظی نکردن... حتی شاید وقت نشد نوشته‌هاشون روی تخته رو پاک کنن... ایده‌هاشون گوشهٔ ذهن‌شون ماسید... پشتِ گوشی‌ها و پیام‌رسان‌ها پوسیدن... اونا هم دل‌هاشون لرزید... به بچه‌هام یاد می‌دادم با محبت برن مدرسه و با یه خوراکی، با یه شاخه گل طبیعی یا کاغذی، اگر کوچیکن با یه نقاشی، نامه، خوشحال‌شون کنن... بدونن برای اول مهر و دیدن‌شون وقت گذاشتن... من حتی در خودم می‌بینم اگر بچه داشتم، باهاش می‌رفتم مدرسه و به تک‌تک معلماش سال تحصیلی رو تبریک می‌گفتم و براشون آرزوی سالی پیروز در جنگ، آرامش و برکت و عاقبت‌به‌خیری می‌کردم... خی‌لی ظهوریه... می‌دونم... ولی من برای ظهور زندگی می‌کنم دیگه. «اگر بدون دعای واقعی و از ته دل برای قصاصِ آقاجان و ظهور از ایده‌‌م استفاده کنید، حلال نمی‌کنم.»