eitaa logo
سربه‌راه
226 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
396 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
مصطفی قدمگاهی رو می‌شناسید؟ همون‌که «تنگه رو محکم بگیر» رو خونده. دوست داره کانالش پنجاه هزار تا بشه. من با صد و ده مخاطبِ زنده، نمی‌تونم براش کاری بکنم، اما نمی‌خوام بی‌تفاوت باشم. چرا دوست دارم به دلخواه‌ش برسه؟ چون اونایی که اعتکافم رو خوندن، نوشته بودم تنها مداح و سخنرانی بود که علی‌الاصول حرف زد و ازقضا چون شوخ و شیطون و صاف و ساده هم هست، برای نوجوان‌ها جذاب بود. من اعتکافی که هشتاد درصدش نوجوان هستن می‌رم. آیا دارم تبلیغ می‌کنم؟ روحش هم خبر نداره! من تو کانالم، وَ نزدیکِ بیست سال نوشتنم، حتی یک بار تبلیغ نکردم. کسی رو بر مبنا بدونم و مفید، معرفی می‌کنم. امشب هم حرم بودم و می‌خواستیم با رفقا بریم تجمع. یکی از شاگردای نویسندگیِ بی‌نهایت‌م لطف کرد و تماس گرفت و گفت جمعه برمی‌گرده تهران و دوست داره هم رو ببینیم. طفلی بچه رو تونستم تو بیست دقیقه ببینم و اونم دست خالی بودم و نشد بهش هدیه بدم. از امام‌رضاجان خواهش می‌کنم به‌حق خواهرِ گل‌گلی‌شون به ماه نکشیده این بچه رو باز بطلبن و من بتونم با هدیه راهی‌ش کنم از مشهد. وقتی از حرم راه افتادم یادم اومد امشب فراخوان حیوانات آدم‌خواره. دلم شور زد جای خونه‌مون خدانکرده مثل دی نشه و نباشم... به دوستام گفتم من می‌رم جای خونه. هنوز راه نیفتاده بودم که دوستم تو تجمع خونه تماس گرفت که چرا نرسیدی و ازش پرسیدم امن و امانه؟ گفت آره بابا، مردم کف خیابونن و فقط منتظرن حیوانی غلط اضافی بکنه تا مادرش و به عزاش بنشونن :) خیال‌م راحت شد و دوستام گفتن پس بیا بریم شیرودی. قدمگاهی قراره بیاد اونجا. رفتیم و بازم مثل همیشه علی‌الاصول بود. مرد و زن رو تفکیک کرد. حرفایی که به‌درد عاقبت به‌خیری می‌خوره رو با شوخی و خنده گفت. همه‌مونم خندوند. مردمی و در دسترس‌م هست و چای رو نشسته بود لب جدول می‌خورد :) حالا من اون مورچه‌ای هستم که پای ملخ می‌خوام به سلیمان هدیه بدم، ولی این کار رو می‌کنم‌. ان‌شاءاللّه به نیت‌م، کانال این مرد هم برکت بگیره. من مطمئنم با شعر «تنگه رو محکم بگیر» دل هر دو امام خامنه‌ای رو شاد و راضی کرده. خدا عاقبت به‌خیرش کنه. اگر بهم اعتماد دارید، کانال مصطفی قدمگاهی رو تبلیغ کنید. خصوصاً اگر کانال‌دار هستید. ممنونم🇮🇷 این‌که هرجای ایران هم می‌ره به لهجمه‌مون صحبت می‌کنه برام مهمه و دوست دارم😍❣
12.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صحنه رمانتیکه😆😃 تهران میدون ونک[۷شهریور۱۴۰۵] عیدتون مبارک 🌺⚘️🌺 @ghadamgahi128
سربه‌راه
اکسلم که معطل‌م می‌کنه، فرسته می‌نویسم چون با لپ‌تاپ تایپ کردن برام راحت و سریعه؛ ۱. من اوریگامی بل
حالا شما معلم‌ها بهم بگید؛ بچه‌های میناب و رهبرِ شهیدمون کجای برنامهٔ روزِ اولِ مدرسه‌تونن؟!
بعد از کلی بی‌خوابی، اون لحظه‌ای که کار رو تحویل می‌دی و لپ‌تاپ رو خاموش می‌کنی، هزاران بااااااار تقدیم خودم😍 برنامه چیه؟ آشپزی❣ می‌رم که کبّه عربی درست کنم😍 با چاشنیِ سورهٔ نبأ😎 یه فیلم هم بذارم ببینم و اگر آفتاب پهن‌پیکر بود امروز، موکت هم بشورم😊
سربه‌راه
حالا شما معلم‌ها بهم بگید؛ بچه‌های میناب و رهبرِ شهیدمون کجای برنامهٔ روزِ اولِ مدرسه‌تونن؟!
آفرین که به فکر افتادین و پی برنامه‌این🌷؛ گرچه فکر می‌کردم وقتی پروفایلاتون... کپشناتون... فوروارداتون مینابه... یعنی واااااااااقعاً دغدغه‌تونه دیگه! پس منتظر سیــــــــلِ پیام و ایده و برنامه بودم... اما فکر کنم اینم جوّتون بوده و مذهبی‌بازی و راهی برای جذب فالوور(!) چون تو این دویست روز هرکی از میناب حرف نزد، خودتون بهش هشتگ زدید!😎 آخریش همین دختره وطن‌فروش!
سربه‌راه
بعد از کلی بی‌خوابی، اون لحظه‌ای که کار رو تحویل می‌دی و لپ‌تاپ رو خاموش می‌کنی، هزاران بااااااار تق
اگر خواستید کُبّهْ عربی درست کنید، بعدش یکی کناردست‌تون باشه و بهش بسپارید آب‌قند رو آماده کنه، چون به‌محضِ تموم شدنِ هفت‌خانِ پُخت‌ش از پا می‌افتید و روح و جان فرو ریخت چون رودِ خون از بَرَت! تا دل‌تونم بخواد اسراف داره و روغن می‌بره! واسه سالی یک بار خوبه، اون‌م برای بچه‌ها یا آشغال‌دوستایی مثل من که غذای بیرون رو به چشماش می‌کِشه! واگرنه غذای وعده‌های هفتگی و معمول و بابِ دلِ همه نیست! دستام پیروک شده این‌قدر توی آب زدم مواد نچسبه به دستم تا بتونم شکل بدم! به نتیجه رسیدن‌ش به‌اندازهٔ خوندنِ یه جزء قرآن، شستنِ حیاط، تعویض خاک گلدون، چای‌هل‌دارچین‌گلاب دم کردن برای تمدّدِ اعصاب، شستنِ ظرفا، خالی کردنِ آشغالا، رسیدگی به غِروفِرای دخترونه و نیم ساعت هم تلویزیون رو بالا و پایین کردن، طول می‌کشه! نتیجه بسیار زیبا، دلربا، هیجان‌انگیز، بدیع، فریبا وَ مُفَرّحه، اما شما این‌قدر خسته‌اید که تصمیم می‌گیرید تا شنبه دیگه پای گاز نرید و همین کُبّه‌های شادی‌آفرینِ پنج‌ساعته رو چونان خاویاری گران‌بها، دونه‌دونه و در جای‌جای یخچال پنهان کنید و هر وعده سفره رو به کمرتون ببندید و عربی برقصید و یه‌دونه از کبّه‌ها رو روی سرتون حلواحلوا کنید! من خی‌لی دل‌گنده‌ام که می‌خوام سه تاش و شب ببرم برای دوستِ تجمع‌م که هی برام خوراکی میاره و شرمنده‌م می‌کنه! امیدوارم پیشِ اون غربت‌بازی نکنم که ببین دستااااام‌وووووو! تو آب پلاسیده تا این فریبای عربی دل‌ودین‌ ازت بِبَره! مادرم ۳۵ سال این راکتورِ استعداد رو بتن ریخت و این دستی که به غذا می‌ره رو اکتشاف و استخراج نکرد... لعنتی کُبّه نپختم که؛ یه قصیدهٔ بلنده که خون جای کُبّه بر لبش آورد و بعد از آن... پیشانی‌اش پر از عرقِ سرد و بعد از آن... خود را میانِ آش‌پز‌خانه حس کرد و بعد از آن... شاعر بُرید و تاب نیاورد و بعد از آن... در خلسه‌ای عمیق، خودش بود و هیچ‌کس! شاعر کنارِ کُبّه‌اش افتاد از نفس...
دوستم برام لواشک آورده بود. اون داشت ذوقِ کُبّه‌هاش رو می‌کرد و من‌م داشتم پوستِ لواشک رو جدا می‌کردم. میلهٔ پرچم‌م زیرِ بغل‌م بود، موبایل‌م رو با بند انداخته بودم دور مچ‌م، یه دست‌م هم عکس امام خامنه‌ایِ جوانِ دلربا، با اون‌یکی دست‌م و دندونام مشغولِ لواشک :) یه ماشین جلوم ترمز کرد و زل زد بهم. من‌م همون‌طور که پوست لواشک رو کندم و داشتم مچاله‌ش می‌کردم تو دهن‌‌م جا شه، زل زدم بهش😂 با پررویی شروع کرد نگاه کردن که تیکه بندازه، ولی دید چشم‌سفید و خیره‌ام دهانش باز شد و باحیرت نگام کرد! واقعاً دهانش از حیرت باز شد ها😂😂😂😂 چشماش داشت می‌زد بیرون این‌قدر گرد کرده بود😂😂😂 ماشینِ پشتی‌ش بوق می‌زد این بره. این‌م با تعجب به من و دستای پرم زل زده بود. من‌م بدون این‌که چشم ازش بردارم، خی‌لی باغرور و تحقیر و بالا به پایین نگاهش می‌کردم و هم‌زمان لواشک‌مم و می‌خوردم😂 دوست‌م یهو برگشت من و نگاه کرد و زد زیر خنده😂 آخه لواشک و دقیقاً مچاله کرده بودم که دهن‌م جا شه و وسایل‌م رو هم گرفته بودم😂 چشم از اون مرده هم برنمی‌داشتم😂 مرده با درموندگی گفت شماها دیگه کی هستیننننننننن! من با همون وضع و دهن پُر گفتم منتقمای سیدعلیییییییی😂😎✌️😁🇮🇷
دوستم می‌گه دیشب حاجاقا دنبالت می‌گشته! می‌خواستن با چند نفر مصاحبه کنن، اومده به دوستم گفته شما یه خانم‌معلمِ خوش‌صحبت ندیدید تو جمعیت؟ پر از اطلاعاته و خوش‌بیان، می‌خوام برای مصاحبه باشه. دوستم آبروداری کرده و نگفته رفتـــــــــــــــــــه شیرودی با مصطفی قدمگاهی بخونه تنگه رو محکم بگیر😂😂😂 امشب به‌توصیهٔ آقای راجی به مناسبت دویست شب مقاومت، فکر کنم همه‌جا تونلِ پرچم بوده. ما هم داشتیم. یه تونلِ طویــــــــــــــــــــــــــــــــــلی شد که ریل قطار از دیدن‌مون کمرش شکست 😍 من و دوستم هر بار که جمعیت اضافه می‌شد، می‌دویدیم می‌رفتیم آخرِ تونل و با هم می‌خوندیم از آخر مجلس شهدا را چیدن😂 اولِ مجلس که ازش آقاجان و آقای لاریجانی و سردارامون رو چیدن، دستِ مردا بود، لاجرم باید به ته تونل دل خوش می‌کردیم. الحمدللّه هی جمعیت اضافه می‌شد و ما آخرین نفر نمی‌شدیم. دستام و رو به آسمون گرفتم و گفتم خدایا این‌دفعه از وسطِ مجلس شهدا رو بچین😭 می‌خوام به حاجاقا پیام بدم شبای دیگه هم تونلی باشیم چون خیلی بیشتر به چشم اومدیم و واقعاً این‌قدر به حروم‌لقمه‌ها فشار اومد که تا صب به دستشویی‌ان! فقط روم نمی‌شه چون می‌ترسم بپرسه دیشب دنبال‌تون بودیم کجا بودید؟! بگم داشتم با قدمگاهی دستِ ما دستِ خداست می‌خوندم؟!😂😂😂😂😂
امشب خیلی خیلی خندیدیم و خوش گذشت😍 وقتی خی‌لی بهم خوش می‌گذره دلتنگِ مشّایه می‌شم... وقتی خی‌لی خوشم دلم می‌خواد برم کربلا... وقتی روبه‌راه‌م دلم می‌خواد روبه‌روی شش‌گوشه باشم... گرچه اون‌جا غمِ عالَم رو درمان داره... وقتی شکسته و خراب‌م مال خودِ خدا... دوست ندارم حضرت آقای امام حسین جان‌م علیه السلام غصه‌م رو بخورن... کاش امشب از خیابون با پرچم‌م برم دنبال رفیق و با هم بریم مشّایه... پرچم‌م خی‌لی کثیف شده و لک افتاده... تقریباً همیشه همراه‌مه... ولی از بعدِ اربعین نشستمش... چون یه شب باد زد و نشست روی صورتِ رفیق. رفیق گفت پرچم‌ت بوی خاک می‌ده... خاکِ مشّایه... منم دیگه نشستمش...
سربه‌راه
تبرّکِ انگشت‌هات........................ خدای من........................ خدای من...............
دیدم بهم روز ادبیات رو تبریک گفتید❣ یادِ ادیبِ ذبیحِ پاکدامن‌م افتادم... امروز مبارکت «امین» ِ من... در دورهمی‌ت با شهریار و قیصر و پروین و سعدی و مولوی و حافظ و شریعتی و نادر و جلال و بیهقی و... یادِ من هم باش... جات این‌جا خالی نیست... من بعدِ رفتن‌ت دیگه دنیا رو پُر ندیدم.