سربهراه
حالا شما معلمها بهم بگید؛ بچههای میناب و رهبرِ شهیدمون کجای برنامهٔ روزِ اولِ مدرسهتونن؟!
آفرین که به فکر افتادین و پی برنامهاین🌷؛
گرچه فکر میکردم وقتی پروفایلاتون... کپشناتون... فوروارداتون مینابه... یعنی واااااااااقعاً دغدغهتونه دیگه! پس منتظر سیــــــــلِ پیام و ایده و برنامه بودم... اما فکر کنم اینم جوّتون بوده و مذهبیبازی و راهی برای جذب فالوور(!)
چون تو این دویست روز هرکی از میناب حرف نزد،
خودتون
بهش هشتگ #بیشرف زدید!😎
آخریش همین دختره وطنفروش!
سربهراه
بعد از کلی بیخوابی، اون لحظهای که کار رو تحویل میدی و لپتاپ رو خاموش میکنی، هزاران بااااااار تق
اگر خواستید کُبّهْ عربی درست کنید، بعدش یکی کناردستتون باشه و بهش بسپارید آبقند رو آماده کنه، چون بهمحضِ تموم شدنِ هفتخانِ پُختش از پا میافتید و روح و جان فرو ریخت چون رودِ خون از بَرَت!
تا دلتونم بخواد اسراف داره و روغن میبره! واسه سالی یک بار خوبه، اونم برای بچهها یا آشغالدوستایی مثل من که غذای بیرون رو به چشماش میکِشه! واگرنه غذای وعدههای هفتگی و معمول و بابِ دلِ همه نیست!
دستام پیروک شده اینقدر توی آب زدم مواد نچسبه به دستم تا بتونم شکل بدم!
به نتیجه رسیدنش بهاندازهٔ خوندنِ یه جزء قرآن، شستنِ حیاط، تعویض خاک گلدون، چایهلدارچینگلاب دم کردن برای تمدّدِ اعصاب، شستنِ ظرفا، خالی کردنِ آشغالا، رسیدگی به غِروفِرای دخترونه و نیم ساعت هم تلویزیون رو بالا و پایین کردن، طول میکشه!
نتیجه بسیار زیبا، دلربا، هیجانانگیز، بدیع، فریبا وَ مُفَرّحه، اما شما اینقدر خستهاید که تصمیم میگیرید تا شنبه دیگه پای گاز نرید و همین کُبّههای شادیآفرینِ پنجساعته رو چونان خاویاری گرانبها، دونهدونه و در جایجای یخچال پنهان کنید و هر وعده سفره رو به کمرتون ببندید و عربی برقصید و یهدونه از کبّهها رو روی سرتون حلواحلوا کنید!
من خیلی دلگندهام که میخوام سه تاش و شب ببرم برای دوستِ تجمعم که هی برام خوراکی میاره و شرمندهم میکنه! امیدوارم پیشِ اون غربتبازی نکنم که ببین دستاااااموووووو! تو آب پلاسیده تا این فریبای عربی دلودین ازت بِبَره! مادرم ۳۵ سال این راکتورِ استعداد رو بتن ریخت و این دستی که به غذا میره رو اکتشاف و استخراج نکرد... لعنتی کُبّه نپختم که؛ یه قصیدهٔ بلنده که خون جای کُبّه بر لبش آورد و بعد از آن...
پیشانیاش پر از عرقِ سرد و بعد از آن...
خود را میانِ آشپزخانه حس کرد و بعد از آن...
شاعر بُرید و تاب نیاورد و بعد از آن...
در خلسهای عمیق، خودش بود و هیچکس!
شاعر کنارِ کُبّهاش افتاد از نفس...
دوستم برام لواشک آورده بود. اون داشت ذوقِ کُبّههاش رو میکرد و منم داشتم پوستِ لواشک رو جدا میکردم.
میلهٔ پرچمم زیرِ بغلم بود،
موبایلم رو با بند انداخته بودم دور مچم،
یه دستم هم عکس امام خامنهایِ جوانِ دلربا،
با اونیکی دستم و دندونام مشغولِ لواشک :)
یه ماشین جلوم ترمز کرد و زل زد بهم.
منم همونطور که پوست لواشک رو کندم و داشتم مچالهش میکردم تو دهنم جا شه، زل زدم بهش😂
با پررویی شروع کرد نگاه کردن که تیکه بندازه، ولی دید چشمسفید و خیرهام دهانش باز شد و باحیرت نگام کرد!
واقعاً دهانش از حیرت باز شد ها😂😂😂😂 چشماش داشت میزد بیرون اینقدر گرد کرده بود😂😂😂
ماشینِ پشتیش بوق میزد این بره. اینم با تعجب به من و دستای پرم زل زده بود.
منم بدون اینکه چشم ازش بردارم، خیلی باغرور و تحقیر و بالا به پایین نگاهش میکردم و همزمان لواشکمم و میخوردم😂
دوستم یهو برگشت من و نگاه کرد و زد زیر خنده😂 آخه لواشک و دقیقاً مچاله کرده بودم که دهنم جا شه و وسایلم رو هم گرفته بودم😂 چشم از اون مرده هم برنمیداشتم😂
مرده با درموندگی گفت شماها دیگه کی هستیننننننننن!
من با همون وضع و دهن پُر گفتم
منتقمای سیدعلیییییییی😂😎✌️😁🇮🇷
دوستم میگه دیشب حاجاقا دنبالت میگشته! میخواستن با چند نفر مصاحبه کنن، اومده به دوستم گفته شما یه خانممعلمِ خوشصحبت ندیدید تو جمعیت؟ پر از اطلاعاته و خوشبیان، میخوام برای مصاحبه باشه. دوستم آبروداری کرده و نگفته رفتـــــــــــــــــــه شیرودی با مصطفی قدمگاهی بخونه تنگه رو محکم بگیر😂😂😂
امشب بهتوصیهٔ آقای راجی به مناسبت دویست شب مقاومت، فکر کنم همهجا تونلِ پرچم بوده. ما هم داشتیم. یه تونلِ طویــــــــــــــــــــــــــــــــــلی شد که ریل قطار از دیدنمون کمرش شکست 😍
من و دوستم هر بار که جمعیت اضافه میشد، میدویدیم میرفتیم آخرِ تونل و با هم میخوندیم از آخر مجلس شهدا را چیدن😂 اولِ مجلس که ازش آقاجان و آقای لاریجانی و سردارامون رو چیدن، دستِ مردا بود، لاجرم باید به ته تونل دل خوش میکردیم.
الحمدللّه هی جمعیت اضافه میشد و ما آخرین نفر نمیشدیم. دستام و رو به آسمون گرفتم و گفتم خدایا ایندفعه از وسطِ مجلس شهدا رو بچین😭
میخوام به حاجاقا پیام بدم شبای دیگه هم تونلی باشیم چون خیلی بیشتر به چشم اومدیم و واقعاً اینقدر به حروملقمهها فشار اومد که تا صب به دستشوییان!
فقط روم نمیشه چون میترسم بپرسه دیشب دنبالتون بودیم کجا بودید؟! بگم داشتم با قدمگاهی دستِ ما دستِ خداست میخوندم؟!😂😂😂😂😂
امشب خیلی خیلی خندیدیم و خوش گذشت😍
وقتی خیلی بهم خوش میگذره دلتنگِ مشّایه میشم...
وقتی خیلی خوشم دلم میخواد برم کربلا...
وقتی روبهراهم دلم میخواد روبهروی ششگوشه باشم...
گرچه اونجا غمِ عالَم رو درمان داره...
وقتی شکسته و خرابم مال خودِ خدا... دوست ندارم حضرت آقای امام حسین جانم علیه السلام غصهم رو بخورن...
کاش امشب از خیابون با پرچمم برم دنبال رفیق و با هم بریم مشّایه...
پرچمم خیلی کثیف شده و لک افتاده... تقریباً همیشه همراهمه... ولی از بعدِ اربعین نشستمش... چون یه شب باد زد و نشست روی صورتِ رفیق. رفیق گفت پرچمت بوی خاک میده... خاکِ مشّایه...
منم دیگه نشستمش...
سربهراه
تبرّکِ انگشتهات........................ خدای من........................ خدای من...............
دیدم بهم روز ادبیات رو تبریک گفتید❣
یادِ ادیبِ ذبیحِ پاکدامنم افتادم...
امروز مبارکت «امین» ِ من...
در دورهمیت با شهریار و قیصر و پروین و سعدی و مولوی و حافظ و شریعتی و نادر و جلال و بیهقی و...
یادِ من هم باش...
جات اینجا خالی نیست... من بعدِ رفتنت دیگه دنیا رو پُر ندیدم.
فکر نمیکردم اینقدر خوب باشه که بدون رد کردن یا دور تند ببینم😭❣
#مردمکارراتماممیکنند
#فیلم
برنامهٔ طرقبه میریختیم. گفت دوست داشتی بگو فلانی هم بیاد. فلانی یکی از دوستای جهادی و اربعینی و راهیانی و هیئتی و خلاصه همفکرمون بود. آخرینباری که دیدیمش گفت شبا تجمع نمیاد. دلایل خاص خودش رو هم داشت که خیلیها رو قانع میکنه!
گفتم نه. من دیگه دوست ندارم با اون در ارتباط باشم. آدم از هرچی و هرکی باهاش در ارتباطه اثر میگیره. آخرالزمانه و اینقدر الک کنن تا بمونه یه دنیا و همون ۷۲ تا...
استدراج از یه جایی شروع میشه دیگه...
از یه دلیل یا بهانه(!)
ولی شروع میشه...
خوشگل و منطقی و شرعی(!)
بعد دیگه متوجه نمیشی چقدر از مسیر دور افتادی...
استدراج...
پناه بر خدا از استدراج...
امام فرمانش مشخصه: خیابان.
این فرمان، امتحانِ ولایتِ افراده.
کوفیها دم از حسین علیهالسلام میزدن و سنگِ امام رو به سینه داشتن...
اون ۷۲ تا در سکوت تا تهش با امام موندن!
من
به ۷۲ که عدد ناچیزیه
و «تا تهش»
زیاد فکر میکنم.
در دوستیهای جدید یا ارتباطات جدید و سؤالات خواستگاری، وقتی دهانها حسابی گرم شده و ذهنها حسابی پرت، غیرمستقیم و نامحسوس بحث رو میکشونم به برنامهریزی. بعد در ضربتی ناگهانی میپرسم اصلاً همین پریروزت رو کامل بگو. از وقتی بیدار شدی تا خوابیدی چه کردی که زندگی بهت گذشت؟
طرف میگه و من درمیارم اهل نمازه یا نه... اهل قرآنه یا نه... اهل فکره یا نه... اهل کاره یا نه...اهل مدیریت بحرانه یا نه... اهل بطالته یا نه... اهل تجمعه یا نه...
اون فکرش توی زمان و برنامهریزیه... ولی من منظومهفکری ازش گرفتم :)
بعد دیگه راحت میتونم تصمیم بگیرم دیدار بعدی باشم یا نباشم!
سربهراه
نه مانتوی سوسول، نه مانتوی اداری؛ مانتوی نازِ دانشجویی با شلوار و مقنعه و ساعتِ مشکی. کفشای اسپرت.
چرا زیرِ بارِ فرمِ مدرسه برای معلم نمیرم؟
چون دانشآموز من رو هم تو تیمِ مزوّرا و منافقها میبینه!
معلمهای دیگه تو مدرسه فرم اداری دارن و طبقِ قواعدِ کارمندیِ جمهوری اسلامی هستن، اما بیرون از مدرسه و تو اینستاگرامشون و پروفایلها و صفحات شخصی و خیابون و بازار و کوه و دریا، لخت و برهنهان(!)
من؟
من تو مدرسهٔ دخترونه با مانتوهای دلبر و آرایش و موهای پریشون هستم که وقتی زنگِ آخر میخوره، دخترا میبینن رفته صورتش رو بشوره و مقنعهش رو بکشه جلو و گیرهٔ روسری بزنه که تنگ شه و چادرِ کاملاً پوشیده سر میکنه و بعد میره بیرون! مثلِ پروفایلاش و کوه و دریاش و هرجای دنیا که نامحرمی باشه و ببیننش!
مدیرم یهبار بهم گفت به اینای بیرون تذکر حجاب ندید، کار فرهنگی کنید! همین ماجرای فرم رو گفتم و پرسیدم کار فرهنگی از این تمیزتر سراغ دارید؟!😎