eitaa logo
سربه‌راه
226 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
396 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
کسی جز دوستام که از جنس خودم هستن، و این‌جا که کسی من رو نمی‌بینه، نمی‌دونه من از نظر عقیدتی با خانواده‌م فرق دارم. حالا یکی من رو در محل کارم دید که قبل از تغییر مسیرم، دورهٔ دبیرستانِ من رو دیده بود. با ذوق گفت این تویی سربه‌راه؟! تو این‌قدر محجبه شدی؟! تو کوله‌پشتی‌ت پر از سنجاقیِ آقاست؟! من فقط لبخند زدم. اما همکارام براشون جذاب بود و ازش پرسیدن چطور؟! اون‌م با آب و تاب تعریف کرد! همکارام با حیرت ازم پرسیدن چطوری به تنهایی این‌همه تغییر کردی؟! چطوری این‌همه پُری؟! چطوری خانواده و دانشگاه و مدارسی که کار کردی همه فضای غیردینی وغیرانقلابی بوده و تو این‌قدر انقلابی‌ای؟! من هرچه می‌نویسم، از حرف زدن پرهیز دارم‌. کوتاه و مختصر در پاسخِ همهٔ سؤالاشون گفتم لطفِ خدا نجات‌م داد و کشتیِ امام حسین علیه‌السلام. تا این‌جاش مشکلی نیست. از بعدش حالم به‌هم می‌خوره! از بعدش که شروع کردن گفتن که البته ما هم خونواده‌مون با ما یکی نیست! ما هم سختی کشیدیم پای دین(!) و اینا درحالی هست که همه‌شون شب‌ها با خانواده‌شون تجمع هستن... اربعین با خانواده‌هاشون مشّایه‌ان... برای آقاجان تو خونه‌هاشون روضه گرفتن... دسته‌جمعی عروسی گناه نمی‌رن... و من در همهٔ این‌ها تنهام و کس‌وکارم خودم! خدای من! من نمی‌دونستم انقلابی بودن تو خانوادهٔ غیرانقلابی هم مُد محسوب می‌شه(!) نمی‌دونستم اختلاف عقیده داشتن با خانواده هم ترنده(!) واقعاً این‌که سال‌ها رنج و تنهایی تحمل کنید و بارهایی به دوش بکشید که حتی از گفتنش بیزارم چون فهمی براش موجود نیست و غصه‌هام حیف می‌شه، واقعاً چنین چیزهایی هم حسرت و حسادت‌تونه؟! چه آدم‌های حقیری(!) هرگز تا به امروز این‌قدر حقارت در انسانی ندیده بودم که به‌جای شاکر بودن که صبح‌ها با صدای تلاوت قرآن پدرش از خواب بلند می‌شده، در برابر کسی که تموم کودکی‌‌ش به آهنگ و غنا آمیخته شده، احساس کمبود و حقارت کنه که روی بیاره به وانمود کردن که بله! من با خانواده تفاوت عقیدتی دارم(!) به دروغ و خالی‌بافی‌ها و حسادت و حسرت‌ش که همه‌ش گناهه کاری ندارم ها! واقعاً تا به این سن این‌همه حقارت رو ندیده بودم(!) که کسی به گذشتهٔ بی دین ما حسادت کنه و بخواد در برابرمون خودی نشون بده(!) واقعاً دلم به حالِ این‌همه تهی بودن‌شون سوخت و از چشم‌م افتادن... هرچی گفتن بیا بعد از کار با هم بریم حرم، قبول نکردم و مسیرم رو ازشون جدا کردم. طبع حقیرشون بر مناعت طبع‌م لکه می‌ندازه اگر باهاشون بگردم... من و دوستام هیچ‌جا و در هیچ سفری خودمون هرگز نگفتیم ما با خانواده‌هامون فرق داریم. هرکس زیاد باهامون در ارتباط بود خودش فهمید. مثلاً خواهرِ دوست‌مون که برامون کیک پخته و آورده بود راه‌آهن قبل از سفرمون بده، همه پوشش اون و دیدن و روی ما که پوشیده‌ترین و ساده‌ترین دخترای اون جمعِ مذهبی بودیم حساس شدن و فهمیدن... یا وقتی مستقیم ازم پرسیدن عروسی برادرت چی پوشیدی؟ وَ من گفتم نرفتم... اون‌جا همه فهمیدن... بعد از نزدیک سه سال! ولی خودمون هرگز کلامی نگفتیم چقدر چقدر چقدر با خانواده‌هامون فرق داریم... اون‌وقت آدمایی که تموم بچگی‌شون به حجاب و روضه و مسجد گذشته، برابر گذشتهٔ ما احساس حقد و حسرت دارن(!) شاید هم کمبودهای معنوی و دینی‌شون رو در ما دیدن و حرص‌شون گرفته که اونا با بستری مهیا نخواستن و ما در بستری مسموم خواستیم! که همین هم از حقارت نفس‌شونه! من با خنگ‌جماعت می‌تونم دم‌خور باشم. با عقب‌مونده‌های علف‌خوار حتی که واکسن نزدن. حتی با عبایی‌های مزوّر. حتی با بدبخت‌های دوره‌گردِ مسخ‌شدهٔ استادچلاغی و خانم‌الاغی. اما با هرکه حقیرالنفسه هرگز! هرگز! خدا این ناشکری‌هاتون رو نسبت به بستر مهیای رشد، بخواد تلافی کنه، دودمان‌تون بر باده.......
سربه‌راه
کسی جز دوستام که از جنس خودم هستن، و این‌جا که کسی من رو نمی‌بینه، نمی‌دونه من از نظر عقیدتی با خانو
یکی‌ از این همکارها که داشت خودش رو هلاک می‌کرد که بهم بگه اونم در خانواده تنهاست و هم‌عقیده نداره روزه‌های مستحبی می‌گیره! من صبح‌ها با تعارف روزه‌ش رو می‌شکنم و شیطنت می‌کنم! می‌دونین یعنی چی؟! یعنی روزهٔ قضا نداره! نمازِ قضا هم نداره! وَ در برابرِ منی که از گذشته‌م ۱۵ سال نماز و روزهٔ قضا دارم احساسِ کمبود کرده و خواسته در بی‌دینی باهام مسابقه بده(!) خدای من! خدای من! چطور از اون بالا می‌بینی و قیامت به پا نمی‌کنی؟! چطور صبوری؟! به چی امید داری که فرو نمی‌پاشی زمین رو؟!
به حقارت‌های وجودی‌تون واقف شید. به حقارت‌های وجودی‌تون بپردازید و رفع‌شون کنید. من از حقارت متنفرم! بارها نوشتم و خوندید که من عزت‌طلبم. چطور می‌تونید با حقارت زندگی کنید؟! تن به مردن با حقارتِ نفس ندید وقتی خدا اشرف مخلوقات آفریده‌تون! هیچ‌کس قدر خودتون از حقارت نفس‌تون رنج نخواهید کشید... اگر دچار چنین رنجی هستید خودتون رو تربیت کنید! قبل از هر کار و هر تلاش و هر برنامه‌ریزی‌ای! دین به قامتِ حقیرالنفس‌ها نخواهد نشست! از من گفتن بود.
قاعدهٔ عقلانی و منطقی‌ش باید این‌طور باشه که من با حسرت بگم دوست داشتم تو خونهٔ ما هم نمازجماعت باشه... عروسی‌مون در شأن شیعه باشه... مهمونی‌هامون صلهٔ رحم و دستگیری باشه... دغدغه‌مون حجاب باشه... من باید این حسرت‌ها رو داشته باشم دیگه! مگه نه؟! عقل سلیم این رو می‌گه! از اون موقع دارم به خودم و دوستام فکر می‌کنم که شده تا حالا حسرت زندگی اینا رو بخوریم؟ دیدم نه! نشده! حسرت خوردیم تو خونه‌مون صدای قرآن نیست، حسرتِ «فعل» رو خوردیم، اما حسرتِ «فاعل» نه! بارها شده همین‌جا نوشتم دردوبلای بابام بخوره تو سرِ باباهای مذهبی! یه تارِ موی گندیدهٔ بابام و برادرام و به دنیا مذهبی نمی‌دم! چون همین بابام با اعتقادِ نداشته‌ش من رو شجاع بار آورده و دخترِ چنین پدری امربه‌معروف می‌کنه و تا پاسگاه و دادگاه‌شم می‌ره، از اخراج نمی‌ترسه و پول‌ش رو به نمرهٔ حرام، ناپاک نمی‌کنه، مسخِ افراد و دوره‌ها نمی‌شه، ولی حاصل تربیت اون بابای مذهبیِ نمازشب‌خون واسه این‌که خش بهش نیفته، بهانه ردیف می‌کنه امربه‌معروف رو بزنه و پول‌ش رو کثیف کنه و هزار گندِ شرعی دیگه(!) بابای من کجا و بابای بزدلِ مذهبی‌ها کجا؟! من باقیات صالحاتِ پدرم هستم، ولی بچه‌های ترسو و بزدلِ بابای مذهبی چی؟! اون بابا خودش عافیت‌طلب و ترسو بوده که بچه‌شم شده بزدل و ترسو و برای عقیده‌ش هزینه نمی‌کنه دیگه! کل مرام‌نامه و دین و مذهب پدرم این جمله است: اوس‌کریم حواسش هست. این تکه‌کلام و مرام و باور پدرمه. وقتی زمان داعش می‌خواستم برم اربعین و رضایت نمی‌داد و من «خواستم» و برای خواستنم زمین و زمان رو به هم دوختم و رضایتش رو گرفتم، تو محضر پای امضای رضایت‌نامه به اون وحشتناکی، اشکِ تو چشماش رو دیدم اما گفت اوس‌کریم حواسش هست! پدرِ شجاع و باورمندِ من کجا و پدرای مذهبی‌ای که خودشون به اربعین هستن و زن و بچه نمی‌برن چون مسیرِ حضرت زینب سلام اللّه علیها جای زن نیست؟!(!) تازه چادری شده بودم. مادرم خی‌لی اذیت می‌کرد. رفته بودیم شهربازی. من عاشق وسایل پرسرعت و مرتفع هستم. دستگاه تازه‌ای اومده بود که اسمش یادم نیست. سه هفته بعد هم کشته داد و جمعش کردن. می‌خواستم اون و سوار شم. موقع بستنِ کمربندای صندلی مسؤولش گفت چادرت و باید دربیاری. گیر کنه میفتی. گفتم درنمیارم. بابام کمی نگران بود. ولی از پشتم دراومد و گفت لازمه جایی رو امضا کنم رضایت دارم؟ تصمیم با دخترمه. شما کارت رو بکن. مسؤوله کمربندام و بست و من با چادر رفتم هوا و دور خوردم و برگشتم زمین. بله قرآن نخوند. من هرگز قرآن خوندنِ بابام رو ندیدم و نشنیدم. اما هرطور نگاه می‌کنم من رو قرآنی و آزاده تربیت کرده و بچه‌های پدرهای مذهبی، بزدل و عافیت‌طلب و منفعت‌جو هستن... حالا شب تا صبح به سجاده(!) ماشاءاللّه و لا حول و لا قوّة الا باللّه. ماشاءاللّه و لا حول و لا قوّة الا باللّه. ماشاءاللّه و لا حول و لا قوّة الا باللّه.
سربه‌راه
یه‌بار تو صندلی‌داغِ زنگِ انشا، بچه‌هام ازم خواستن که خانم به یه چیزی جیزّک بدید و دل بسوزونید. من‌
این پیام خُلقم رو باز کرد😍 ذوق کردم کلمه، خراسونیه و واس ماس😂 برای خودم طبیعی بود، فکر می‌کردم همگانیه. پرسیدین رفتم گوگل کردم و از نتیجه آآآآهوووووکیف‌م😍❣ جیزّک بهتون😁
سربه‌راه
یادمه یکی‌تون پرسیده بود چرا از مسخره شدن یا عجیب‌غریب بودن از نظر دیگران ناراحت نمی‌شم؟ بچه بودم ی
حرم هستم. یه دخترِ جوانِ ۲۰ـ۲۵ساله اومد و بی‌مقدمه ازم پرسید: شما بیرون از حرم هم این شکلی هستین؟! سرم و آوردم بالا و باتعجب نگاه‌ش کردم و با خنده پرسیدم: چه شکلی؟! اون خی‌لی جدی جواب داد با همین چادر؟ همین مدلی؟ یعنی با حجاب؟ راستش فکر کردم می‌خواد متلک بندازه، زبونِ درازم آماده بود شست‌وشوی اساسی راه بندازه، اما دیدم چشماش کم‌کم به خیسی نشست... کمی آرایش داشت. چادرِ عربی سرش کرده بود. لبه‌های چادر نگین‌کوب بود. کمی هم چروک. مشخص بود نمی‌تونه روی سرش نگه داره. شالِ زیر چادر، سُر خورده بود دورِ گردنش. موهاش کمی بیرون زده بود. پریشون. خنده‌م شد لبخند و گفتم آره عزیزم، بیرون‌م همین‌م. دانشگاه، خیابون، کوه، دریا. می‌خوای رمز گوشی‌م و باز کنم بری گالری‌م و خودت ببینی؟ اشکاش ریخت. نشست کنارم. مثلِ خسته‌ها. مثلِ خی‌لی خسته‌ها.‌ مثلِ وقتی بگی اَه خسته شدم دیگه. وَ پخش شی کفِ زمین. نشست کنارم و اشکاش ریخت و با کف دستاش صورتش و هی می‌پوشوند و باز برمی‌داشت و حرف می‌زد. مسخره‌ت می‌کنن ناراحت نمی‌شی؟! بهت برنمی‌خوره؟! اذیت نمی‌شی؟! خسته نمی‌شی؟! اومدم جواب بدم که با همون وضع ادامه داد: وقتی مسخره‌ت می‌کنن به چی فکر می‌کنی که حجابت بازم اینه؟! ساکت بودم. خواستم اول دل‌ش رو خالی کنه. ولی دیگه جواب می‌خواست. شونه‌م و گرفت و گفت بهم بگو. من می‌خوام عوض شم. می‌خوام چادر بپوشم. می‌خوام مثل تو باحجاب باشم. ولی مسخره کردنا اذیتم می‌کنه. من اون‌لحظه یاد آقای مروی بودم. یاد محمود کریمی. یاد حسین طاهری. یاد مهدی رسولی. یادِ آدمایی که می‌تونستن مثلِ این دختر رو حمایت کنن... پشتِ این دختر دربیان... دلِ این دختر رو قرص کنن... ولی حرم برای مدل دیگه‌ای دل‌قرص‌کنه و برای این دختر محل تشکیک و شل شدن... شونه‌م و تکون داد و با گریه گفت تو رو خدا بگو چرا با این حجاب می‌تونی مسخره‌ کردنا رو تحمل کنی؟! نمی‌دونستم باید چی بگم... دلایل خودم غیر شرعی و عقلانیه. چون برای خودم ارزش قائل هستم. چون دختر مغروری هستم و هر بی‌سروپایی اجازه نداره بهم نگاه کنه. چون دم دستی و بنجل نیستم. چون سطح‌م پایین نیست. چون حدم کم نیست. چون عروسکِ بقیه نیستم. چون شخصیت و تفکر دارم. چون آزادی دارم. حق انتخاب دارم. قوهٔ تصمیم‌گیری دارم. چون ویترینی و خاک‌خور نیستم. چون بدون هنر و شخصیت و سواد و تحصیلات نیستم که با تن و بدن‌م خودم رو نمایش بدم. چون تن و بدن هرچقدر فریبا، بالاخره یه روز تموم می‌شه، اما هوش و عقل و استعداد و توان و مهارت و علم و دانش‌م تمومی نداره. شمّ آدم‌شناسی‌م می‌گفت کشش این مسائل رو نداره. دوست هم نداشتم دلایل شرعی بیارم که ارثیهٔ حضرت زهرا سلام اللّه علیهاست، امانت حضرت زینب سلام اللّه علیها. لبخندِ رضایتِ خداست. واقعاً مونده بودم. گریه‌ش شدید شد. با درموندگی گفت وقتی مسخره‌ت می‌کنن چی دلت و محکم می‌کنه؟ من انگار از شدت گریه‌هاش هول شده باشم، ناخودآگاه و بدون فکر از دهنم بیرون ریخت که حضرت زهرا... این‌که حضرت زهرا تک‌ و تنها و مجروح، امام علی رو که می‌کشیدن و می‌بُردن گرفته بود و یک‌نفره مقاومت می‌کرد... بعد خودم هم زدم زیر گریه... گفتم از امام رضاجان کمک بخواه و پای تصمیم‌ت بمون... روزای سخت‌تری در پیش داری... ولی پای تصمیم‌ت بمون... با دستاش صورتش و پوشونده بود و به های‌های اشک می‌ریخت... برای حجاب... یه تسبیح بردارید و یه دور صلوات هدیه کنید به امام زمان علیه‌السلام... نذرِ محجبه شدنِ این دختر... نذرِ محکم شدنِ دلش... قرص شدنِ قلبش... حتی اگر همهٔ دنیا با همهٔ آدماش، مسخره‌ش کنن... نتونستم صحبت کنم و باهاش گریه کردم، چون من می‌دونم از چی‌ دردش اومده... خدا کنه پوستش کلفت باشه و جنس‌ش نچسب...
زمان: حجم: 128.3K
سوارِ وَن هستم. همهٔ مسافرا دونه‌دونه ایستگاه‌های مختلف پیاده شدن. فقط من موندم. همین‌که آخرین نفر هم پیاده شد و موندیم من و راننده، دکمهٔ جلوی ماشین‌ش رو زد و صدا رو زیاد کرد و این قشنگی داره پخش می‌شه. ممنون‌م ازت آقای راننده که روحیات‌م رو شناختی با این‌که هم رو نمی‌شناسیم. غروب‌م رو یه رانندهٔ اهل اصالت و زیبایی، پرآرامش کرد. یه غریبهٔ بااصل‌ونسب.
کاش از اختیارات‌م نامرئی شدن بود؛ نامرئی می‌شدم می‌رفتم تجمع، به‌وظیفه‌م عمل می‌کردم، آشنایی هم من رو نمی‌دید که باهام صحبت کنه و هیچ‌کس پیدام نمی‌کرد. هروقت هم لازم بود مرئی می‌شدم‌. حس می‌کنم دیگه دوست ندارم با هیچ‌کس صحبت کنم و هیچ‌کس با من صحبت کنه. نمی‌دونم اثرات اتفاقاتی هست که از سر گذروندم، یا شغل‌های پر از ارتباطاتی که دارم، یا اثراتِ تنها زندگی کردن و خو کردن به صحبت نکردنه. اما به‌شدت دلتنگم و با هیــــــــــــــــــــچ‌کسم میلِ سخن نیست.
یه دختر از خیابون رد شد و اومد پیش‌م گفت می‌شه موبایل‌تون رو بدید من با بابام تماس بگیرم؟ من یه مکثی کردم و با خنده گفتم نع! وَ بلافاصله براش توضیح دادم چون نوجوانی و نمی‌دونم این موقعِ شب می‌خوای به کی زنگ بزنی بهت نمی‌دم :) از صداقت‌م بود، یا خوش‌برخوردی‌م یا صراحت‌م نمی‌دونم، ولی اون‌م خندید و گفت باشه ممنون :) یک ساعتِ بعد دیدم داره با نازنین میاد پیشم. نازنین هم دخترِ نوجوانیه که از شبای اول بوده. اون شبا با هم وسط خیابون می‌ایستادیم. آمار هم رو درآوردیم. می‌دونه معلم هستم. بعد دیگه می‌رفت تو جمعیت و هی در رفت‌وآمد تو تجمعه که فهمیدم دوست پیدا کرده بلا و با همینه :) نازنین که بهم سلام کرد، به اون یکی گفتم می‌گفتی دوست نازنینی، خودم برات زنگ می‌زدم. با خنده گفت تااااااازه بازم خودتون زنگ می‌زدید؟! :) منم با خنده گفتم پس چی؟! از کجا معلوم بابا صداش کنی و من و نپیچونی؟! خودم بزنگم راستی‌آزمایی می‌کنم، سؤالای شخصی می‌پرسم، بعد این ساعت از شب تحویل‌ت می‌دم :) نازنین زده پشت‌ش می‌گه معلم ابتدایی نیستن ها، معلمِ دبیرستانی‌هان! 😂😂😂