از تجمع برمیگشتیم. داشتن من رو میرسوندن خونه. سرِ دوربرگردونِ خونهٔ ما بودیم. دور که زدیم یه ماشین با سرعت بهمون نزدیک شد و...
خدا نگهمون داشت.
فقط خدا.
ما دااااااد زدیم.
اون بووووووووق.
و نمیدونیم چطور بدون اینکه به هم بخوریم، از هم عبور کردیم!
صدای قیژِّ ماشینِ پسره خیابون رو برداشت. سرعتش خیلی بالا بود!
قلبِ ما تو دهنمون بود.
ما نگه داشتیم. پسره جلوتر نگه داشت و دندهعقب گرفت بیاد جای ما.
من چوبِ پرچمم رو گرفتم بزنمش. عصبانی بودم. خیلی. اینقدر ترسیدیم آخرالزمانی مُفت و مُفاجات بمیریم که پهلوم تیر کشید.
کنارِ درِ راننده نگه داشت. تا دوستم برگشت بهش بگه چه خبرته؟! داشتی به کشتنمون میدادی، من چوبِ پرچمبهدست، با تمومِ وجودم، سرش داد زدم بیشعور خبر مرگت کجا میری با این سرعت؟!
آماده بودم مثلِ همهٔ نَرهای دیگهای که پیش از این در رانندگی دیده بودم، شروع کنه به داد زدن و فحاشی و هرچه لایقِ مادر و خواهرشه گفتن. اما بدون اینکه داد بزنه، فقط شروع کرد توجیه کردن. چون اونم ترسیده بود. گفت اگر زده بودم چی؟! چه جای دور زدنه؟!
باز من از جملهش عصبانی شدم و داد زدم دوربرگردونه ها! نبودی اجازه بگیریم دور بزنیم!
بازم داد نزد. بیادبی نکرد. نه چون مقصر بود، نه! پیش از این نَرهای مقصری بودن که مادرهاشون گاو زاییده بودن و پدرهاشون گاو تربیت کرده بودن و خانوادگی گاو تحویل جامعهٔ انسانها داده بودن(!)
بیادبی نکرد، چون بیادب نبود.
چون پدر و مادرش برای تربیتِ انسان وقت گذاشته بودن.
ترسیده بود و چون مقصر بود و هول کرده بود، توجیه میکرد.
من دیدم بیادبی نکرد، دیگه داد نزدم. دوستم باهاش صحبت کرد و بهش فهموند نشانِ سرعتت قیژِّ لاستیکات روی آسفالت بود. گفت عجله داشتم. اینبار داد نزدم. گفتم چون تو عجله داشتی ما الکی بمیریم؟!
خلاصه رفت و ما درحالیکه دستوپامون هنوز میلرزید خدا رو شکر کردیم بهخیر گذشت و مفت و مفاجات نمردیم و هلاک نشدیم...
خونه که رسیدم چون سرِ پسره که ترسیده بود دو بار داد زدم و بیادبی نکرد، بلافاصله دو دور تسبیح از طرفش صلوات هدیه کردم به آقاجان امامحسین جان و امام زمان علیهماالسلام که عاقبت بهخیر شه و اگر سر مشکلی و شرّی عجله داشته، خدا براش حل و خیر کنه و رحمت و برکت به پدر و مادر و خانواده و خودش برسونه که به داشتنِ ادب، مَرد بود و انشاءاللّه به ادب و مردانگی هم عاقبت بهخیر شه.
این ماجرای دیشبه. فرسته رو هم دیشب نوشتم. اما در تصمیم گرفتنهام میذارم ۲۴ ساعت بگذره تا اگر احساس قاطیشه، سرد شه و فقط بمونه عقل.
امشب عقلم تأیید کرد که روزمرهنویسی رو ادامه بدم.
چرا قطعش کرده بودم؟
چون با سر افتادم در رنجی ژرف و عمیق.
چون نگاهم، قلمم، طبعم، فکرم آمیخته به رنج شده.
در همهٔ سالهایی که نوشتم، پرهیزکارانه تقوا به خرج دادم غمی رو که سازنده نیست ننویسم. برای همین هر وقت رنجهام شخصی شدن، دست از نوشتن کشیدم. اینبار هم با تمامِ قوا به منشِ عمرم ادامه خواهم داد، اما شرایطم شدتِ افزونی نسبت به بارهای قبل داره و ممکنه از دستم در بره. ممکنه بنویسم و غمی بدون سازندگی نشر بدم. وقتی که پای چنین فرستههای ازدستدررفتهای بذارید رو گردن نمیگیرم. اگر چراغِ امیدی در شما خاموش بشه رو گردن نمیگیرم. با بلوغِ فکریِ شایستهٔ یک منتظرِ پای کار ظهور تصمیم بگیرید در چه کانالی باشید و چی از شما کم بشه و چی به شما اضافه.
اینجا روزمرهنویسیِ منه. نه مُبلّغ هستم، نه مُبیّن. نه دوره و کارگاه دارم، نه به مخاطب احتیاج و وابستگی.
ناشناس رو هم فعلاً فعال نمیکنم؛ چون کششِ روحیِ همصحبتی با کسی رو ندارم و فقط دوست دارم با دوستام و شاگردام وقت بگذرونم.
صرفاً به نوشتنم ادامه میدم چون خدا به من رحم کرد. من رو از مرگِ مفاجات نجات داد و انتقامندیده از این دنیا نبرد. چون دوباره بهم فرصتِ نعمتِ زندگی داد. حساسیت و بدبینیِ تزریقشده از شرایط به نگاهم میگه خواسته بمونی و بیشتر در این آزمون یا مکافاتِ عمل شکست بخوری. اما دونه دونه انگشتهای پاهام که دلتنگِ تاولهای مشّایه هستن، بهم نوید میدن «مَـنْ أَرادَ اللّه ُ بِـهِ الْخَـيْرَ قَذَفَ فِى قَلْبِهِ حُبَّ الْحُسَيْنِ عليه السلام وَ زِيارَتَهُ». ۲۴ ساعت گذشته وَ عقلم، نویدِ انگشتهای پاهام رو تأیید میکنه.
شما نمیدونید؛ ما باید به هم میخوردیم و به هلاکت میرسیدیم و هدر میشدیم... اونچه که ما دیدیم همین بود... برای همین قلبِ هر دو طرف تو دهنش اومد و هم ما و هم پسره هول کردیم...
اما خدا نگه داشت!
خدا.
خدا طوری ما رو از جلوی هم عبور داد که حتی سر سوزنی به هم نخوردیم...
خدا.
خدا نخواست هلاک بشیم.
خدا نخواست بمیریم.
خدا نخواست به هدر بریم.
خدا.
خدا هنوز به ما امید داره.
به هر دو طرف.
به پسره.
به ما.
هنوز
امید داره.
خدا نگهمون داشت.
خدا.
بهپاسِ اینکه خدا به جوانیمون رحم کرد و اجازه داد برای «سربهراه» شدن باز هم تلاش کنیم،
به نوشتن ادامه میدم.
بسم اللّه.
سلام.
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
خدا.
فقط خدا نگهمون داشت.
سربهراه
چون یکیتون در ناشناس آدرس اینجا رو گرفته بود و الحمدللّه روزیش شده و خوشحال بود، گفتم بگم ایشون خادم خاص آقاجان امامرضاجان هستن. تو فیلمِ ولایتِ عشق، همون خادمی که آقاجان در آغوششون به شهادت رسیدن. مزارشون تو راه بهشت رضا علیهالسلامه. اون دوستمون حاجتی داشت که میخواست بره از آقاامامرضاجان طلب کنه. بهش گفته بودم حاجتها رو بیار بریز دامنِ آقااباصلت رحمةاللّهعلیه، سختترین گرهها و پیچیدهترین حاجتها رو خادمینِ این خانواده هم میتونن حل کنن. از آقاامامرضاجان خودش رو بخواه، هدایت و عاقبت و ولایت رو بخواه، ظهور رو بخواه، خدا رو بخواه.
قدیمیها میدونن من اینجا زیاد میام. چون خلوته و آروم. تازه الآن جمعه است کمی شلوغه، روزای دیگه مقرِّ آرامشه❣
فقط از عکسای قدیم اگر یادتون باشه، قفسهٔ کتاب هم داشت که باهاش یه عکس خوشگل گرفته بودم واسه پروفایل شاد. برش داشتن. فضای مطالعه رو کلاً حذف کردن. باید برم مطالبه کنم برگردونن.
سربهراه
امروز البته اومده بودم حاجتم رو بریزم دامنشون...
چون کار بیخ پیدا کرده، دارم فکر میکنم به آقااباعبداللّه علیهالسلام نامه بنویسم. اینقدر تو فکرِ حضرتِ ارباب هستم که دیشب دو نفر همزمان خواب دیدن کربلام. هم رفیق دیده کربلام، هم دخترِ تجمعمون خواب دیده. خودم البته دیشب خواب دیدم حرمِ قم هستم.
از صبح که بهم گفتن، دارم فکر میکنم پس نامه رو بنویسم، گرچه خودشون از احوالاتم باخبر هستن. بعدش فکر کردم خب بدم کی ببره؟! دوستای خودم همفکرِ خودم هستن و هرگز در چنین شرایطی که باید خیابان نگه داریم، کربلا نمیرن. کربلای سفارششدهٔ اهلبیت علیهمالسلام، اربعین، نیمهشعبان و عرفه است. غیرِ این، زیارته و زیارت، مستحب و خیابان واجب. دوستایی که من انتخاب کردم، مذهبیالکی نیستن که تو انتخابِ بین واجب و مستحب بمونن(!) دینمدار هستن. تا نیمهشعبان میدونم که تحت هیچ شرایطی از خاک و خیابانهای ایران جدا نمیشن و نیمهشعبان هم باز میرن پی کسب تکلیف از نمایندهٔ ولی فقیهشون.
میمونه دروهمسایه و آشنا و همکار که من هرگز اعتماد نمیکنم نامهای به این محرمانگی رو بدم دستشون...
فکر کنم بنویسم ببرم حرم بدم دست عِراقیها... هوم... این بهتره. به اونا بیش از آشنا و همکار اعتماد دارم.
سربهراه
چطور به این مردِ محترم بگم مذهبیجماعتِ بیسوادِ بینظمِ بیتدبیرِ اهمالکارِ پرمدعای توخالیِ لبوده
ازم خواستن تشکلی راه بندازم مخصوص جذبِ تحصیلکردههای منطقه و برنامهریزی برای استفاده از این ظرفیت و مدیریتشون.
همون لحظه که این حرف رو گفتن، ایده بود که ریخت توی سرم. برام جذابه و مهیّج.
اما گفتم نمیتونم در خدمتتون باشم.
وقتِ نداشتهم رو بهانه کردم و شلوغیِ معلمی.
اما اگر اونچه ته دلم هست رو میگفتم راست بود...
تهِ دلم چیه؟
حاجآقا!
تشکلات و گروهها
دیگه کار نمیکنن
فقط ورّاجی میکنن(!)
نمیذارن هم اونی که اهلِ کاره
کار کنه
مانعش میشن(!)
دنیا افتاده دستِ ورّاجهای خالیالذهن...
ما آزمودهایم در این شهر بختِ خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رختِ خویش...
عقلم میگه باید تلاشم رو میکردم و از این بابت مدیونِ اعتقاداتِ خودم شدم، اما حتی ثانیهای نمیتونم گروهِ خانمهای ورّاجی رو تحمل کنم که جایگاههای فرهنگی و اجتماعی و تبلیغی رو اِشغال کردن بی اونکه کوچکترین مطالعه، سواد، عرضه، فهم یا حتی تجربهای داشته باشن(!)
اگر قرار بود با گروه آقایون و مستقیم، خودش کار کنم قبول میکردم. من با آقایون بهتر کار میکنم که البته چند سالیه جلوی خودم رو گرفتم تا قواعدِ شرعی رو رعایت کنم.
اما از زنهای فعالِ فرهنگی و بسیجی و مسجدی و هیئتی و جهادی و...
بیزارم!
من دوروتر و منافقتر از اینها تو عمرم ندیدم(!)
سربهراه
چطور به این مردِ محترم بگم مذهبیجماعتِ بیسوادِ بینظمِ بیتدبیرِ اهمالکارِ پرمدعای توخالیِ لبوده
اینکه از این تاریخ تا الآن نتونسته از بین اونهمه زنِ ورّاجی که ریختن اونجا تا خودشون رو کارهای نمایش بدن، یه تشکّل زنانه بکشه بیرون، یعنی اوضاع خیلی خیلی خرابه و دستش واقعاً خالی...
اینکه باز به من رو زده و با سرِ پایین و ناامیدی ازم درخواست کرده، یعنی اوضاع خیلی خیلی خرابه و دستش واقعاً خالی...
اینکه وقتی قبول نکردم ناامیدتر شد و سری تکون داد که پنج_شش ساله میخوام برای قسمتِ خواهران کاری کنم و نمیشه، یعنی اوضاع خیلی خیلی خرابه و دستش واقعاً خالی...
اینکه گفت مطمئنم شما از پسش برمیای و اگر قبول کنید اینبار میشه، یعنی اوضاع خیلی خیلی خرابه و دستش واقعاً خالی...
عذابِ وجدان دارم کمکش نکردم...
خیلی خیلی عذابِ وجدان دارم...
شاید باری از دوشِ انقلاب برداشته میشد...
شاید خدا فقط من رو بابتِ همین کار آفریده...
اما دوست دارم با آدمهایی که تابهحال عضو هیچ تشکل و دوره و همایش و گروه و ارگان و سازمان و هیچکجا نبودن کار کنم...
با هر سنوسالی باشه میتونم. من معلمِ ششمیها بودم... معلمِ نهمیها... معلمِ دوازدهمیها... مربی نقدِ فیلمِ دانشجوها بودم... استادِ نویسندگی بودم... معلمِ بزرگسالها بودم...
تو همهشونم موفق.
مسألهم نه سنوساله، نه جنسیت.
مسألهم ذهنهاست!
ذهنها!
این دورهرفتهها و بسیجیها و ارگانیها و سازمانیها و عضو فلانجاها ذهنهای فاسدی دارن...
اینها مُحرّفِ دین شدن...
توشون بهندرت و انگشتشمار سالم پیدا میکنی...
اینها به بهای جذب، همهٔ اصول رو ذبح کردن...
ذبح! نه فدا!
من الکی نمینویسم «ذبیحِ پاکدامنم»!
من بین کلمهٔ شهید و فدا و ذبح و کشته، انتخاب میکنم.
اینها اصول رو ذبح کردن...
دین رو نخوندن... نمیدونن... وَ داعیهٔ دین دارن(!)
اینها حبّ رزومه و مقام و حکم دارن...
اینها فالوورنگاه و ممبرهدف و فروشطمع هستن...
اینها خیکّ باد هستن بی اونکه چیزی در چنته داشته باشن...
اینها موریانههای دینمداری و تفکر هستن...
غالباً حقیرالنفسهای حسود و پر از حسرت...
که اگر بفهمن تو در درس و فهم و کار و تجربه از اونها بهتری، بهجای یادگیری و قدر دونستنِ نعمتِ همجواری با بهتر از خودشون، موی دماغ میشن و وقت و عمرت رو هدر میدن...
اینها مملو از عقده هستن...
اگر میدونستم حاجی اجازه میده همهٔ این ورّاجها رو بندازم بیرون و جاش انسانهای سالم و عادی بیارم و با اونها کار کنم، حتماً قبول میکردم.
انسانهای سالم و عادی مثل حاجخانومِ ۷۳ سالهٔ پادردی که سواد نداره و چراغِ موبایلِ کشوییِ قدیمیش رو میده من روشن کنم تا با نماهنگها دستش رو تکون بده و هروقت بیحجاب از جلوش رد میشه، امربهمعروف و نهی از منکر میکنه و بدون کوچکترین مطالعهای، به همون واجبی که از دینش میدونه عمل میکنه؛
«مادرجان سرِته بوپوشون مردِ نامحرم نبینَهت»!
این کجا و زنکِ ورّاجِ مسؤولِ خانهٔ جوانان کجا که عَلَم رو داد دستِ بیحجابه تا وسطِ بولوار بچرخونه و خودش هم سرتاپا ارتشی پوشیده و جلوی چادرش بازه و حیای برخورد با آقایون نداره؟!
نمیدونم کاسهٔ صبرِ من لبریز شده یا واقعاً دنیا داره به پیچهای طاقتفرساتری میرسه؟!
من از یه فردِ بهشدت اجتماعی دارم تبدیل میشم به یه فردِ بهشدت منزوی(!)
هیچ تمایلی به همصحبتی با کسی ندارم...
کمهوشی اذیتم میکنه...
دوستم پیامی داده بود. پاسخی دادم. نگرفته بود چی میگم. پاسخِ پرتی داده بود. خسته شدم!
شاگردهای خنگ هم خستهم میکنن...
این بده!
این برای یه معلم بده!
یه معلم باید با هر ضریبِ هوشی کنار بیاد. برای هر کششی از افراد وقت بذاره. یه معلم باید تفاوتها رو درک کنه.
شاید دیگه نباید کلاسهای تیزهوشان رو قبول کنم... شاید دیگه نباید کلاس ادبیات پیشرفته رو بپذیرم... شاید نباید با مدارس خاص قرارداد ببندم...
اما اینطوری خواهم پوسید...
من خوبترین رو میخوام...
بلاخانوم رو...
اگر بمیرم و دیگه تکرار نشن چی؟!
اگر سرنوشتم با دانشآموزهای سطح پایین و بیتلاش و خموده و بهدردنخور عجین شه چی؟!
اگر دیگه هرگز کارگاه نویسندگیِ حقیقی رو تجربه نکنم چی؟!
این چند سالِ اخیر سرِ کلاسام نویسنده نبود... مُشتی کپشننویسِ دگوری بودن...
کسی که سَووشون بخونه و پی نوشتنش باشه دیگه نبود...
ذهنی خلاق نبود...
جملات همه تکراری...
ایدهها همه حرام و دزدی...
شعرها بیوزن...
قصهها آبکی...
افادهها طبق طبق...
اینکه تمومِ حلقهٔ اولیهٔ دوستانم رو شاگرداولهای دانشگاه فردوسی تشکیل میده هم بیتأثیر نیست...
من جذبِ باهوشها میشم...
جذبِ باعرضهها...
جذبِ متفاوتها...
شاید باورتون نشه ولی امشب دقت کردم دیدم حتی دختری که تو تجمع باهاش دوستم و پیش همیم هم شاگرداولِ رشتهش در دانشگاه فردوسیه...
حتی با نازنین که دوست شدم... نازنین شاگرداولِ کلاسشونه...
بعد دقت کردم اون دختری که چندین بار بهم سلام کرد و سرِ صحبت رو باز کرد و دوست داشت با هم دوست شیم و من سرد برخورد کردم و بعد هم پیچوندمش، درسخون نیست! باهوش نیست! صحبتهای عادی با هم داشتیم و من متوجه شده بودم تیز نیست...
حوصلهم و سر میبرد...
در شبکاری سیصد همکار دارم که فقط با چهار نفر دوست شدم... مسؤولِ برترِ بخش... معاونِ برترِ بخش... نیروی برترِ بخش... همیارِ برترِ بخش!
شاید فکر کنید میرم دنبالِ مقام و رتبهشون میگردم، ولی نه!
من شمّ قوی دارم!
جذب میشم و فقط به جذبِ اینا بله میگم و بعد میفهمم اینا باهوش و برتر و باعرضهان!
من اول با رفیق دوست شدم، بعد جفتمون فهمیدیم شاگرداولِ رشتههامونیم...
اول با این دختره تجمع دوست شدم، بعد فهمیدم شاگرداوله...
رتبهکنکورش و تازه بعد از هفت ماه پریشب فهمیدم...
من تیز بودنِ آدما و بهدردبخور بودنشون رو میفهمم...
بعد از خوبترین و بلاخانوم، شاگردام حوصلهم و سر میبرن...
این درست نیست اما زنداداش بزرگهم که تحصیلکرده نیست، بهشدت باهوشه و میتونیم بدون هیچ اشتراک عقیدتی ساااااااعتها با هم صحبت کنیم و با هم بیرون بریم، اما زنداداش کوچیکه حوصلهم رو سر میبره و من نتونستم این رو پنهان کنم و به زنداداش بزرگه گفته آبجی از من خوشش نمیاد که با من کمتر از تو صحبت میکنه؟!
چی بگم؟! بگم حوصلهسربری برام؟! بگم باهوش نیستی، تیز نیستی، چابک نیستی، عزت نفس نداری، استقلال روحی نداری، بهترینِ خودت نیستی، استوار کارها رو انجام نمیدی، چهارچوبِ فکری نداری؟!
من صبرم کم شده؟! یا واقعاً همهچیز اینقدر بغرنجه؟!
اگر ازدواج کنم و همسرم باهوش نباشه؟!... اگر بچهم... آه خدایا رحم کن بهم...
من نمیتونم به خودم خرده بگیرم...
آقاجانِ شهید جلوی چشممه...
آقاجان خودش نخبه بوده...
فقط هم تو جمعِ نخبهها اونقدر شاد بوده...
رتبههای کنکور که اومد، دیدم حتی پسرِ محافظشون رتبه دورقمیه!
پسرِ محافظ!
یعنی آقاجان هم دوست داشتن باهوشها رو دور خودشون داشته باشن...
آه...
دنیا حوصلهم رو سر برده و مطمئنم متوجه نشدید دقیقاً غصهم چیه...
وَ من حتی از همین هم غصه میخورم...
سربهراه
نمیدونم کاسهٔ صبرِ من لبریز شده یا واقعاً دنیا داره به پیچهای طاقتفرساتری میرسه؟! من از یه فردِ
این یه مسألهٔ مهمه چون سرنوشت و عاقبت رو تعیین میکنه...
من جذبِ اسلام و انقلاب شدم چون آقاجان و امام خمینیِ عزیزم و شهید مطهری و بهشتی و چمران و آوینی و حسن باقری رو باهوش دیدم!
باهوشها خودشون رو به امام حسین علیهالسلام رسوندن و شدن ۷۲ نفر...
۷۲ نفر باهوش! که فهمیدن کِی، چطور، برای کیٖ وَ چه کار کنن!