علامه طباطبایی تو اتاقی که توش غیبت شده بود، درس نمیخوند، میگفت دیگه فایده نداره!
اونوقت تلاش تو خونههای پر از دعوا و گناه و آهنگ و اینا چی میشه؟!
گرچه غالباً با جوابهایی که میدم، طرف رو تا آخرِ عمرش، درگیر و افسرده میکنم ؛) اما خیلی جلوی خودم رو میگیرم که دندونای اونیکه میگه «حالا تو ازدواج کن و مردت رو دینمدار کن» تو دهنش خرد نکنم!
رفتم حرم حتماً دعا میکنم یه صبح اینا از خواب پا شن، ببینن شوهراشون و بچههاشون ضد دین و ضد ولایت فقیه شدن :) بعد میشینم تماشا میکنم ببینم عُرضه دارن در فضایی که علیهشونه مثل من درس بخونن، کار کنن، سفر برن، مفید زندگی کنن و تو همهش عالی باشن یا نه ؛))
با شوهرش و بچههاش دستهجمعی میشینن پای سخنرانیِ آقا... تو خونه پدرش حتی نمازصبحشون جماعت بود... بعد بیاونکه بفهمه ما تو خونه چی کشیدیم و چطور خلافِ جهتِ آب شنا کردیم و اوّل شدیم، دعوت به ازدواج میکنه با یه اهلِ نماز و روزهٔ ساده :))
از صمیمِ قلب دعا میکنم روزیِ دخترت شه، ببینم اونموقع هم مهم «تکلیفِ بر دوشه» یا چی ؛)
از بستری مذهبی و پر از آیه و حدیث به هم وصل شدن، اما نمیتونن اختلاف سلیقه رو مدیریت کنن و سرِ اینکه شوهرش بعد از درآوردنِ جوراباش میره سراغِ یخچال، نیاز داشت استادچلاغیش رو که نفسش حقه(!)😂😂😂 ببینه تا با کتابای علامه چیچیش اَجّی مَجّی کنه و حرزِ پوستِ پلنگ به ساقِ پای شوهرش قفل کنه و جورابای شوهر این استریلیزه شه(!)
اونوقت به منی که وسطِ اختلافِ عقیده با قرآن و نهجالبلاغه و کتابای آقاجان و شهید مطهریم رتبهبرترِ کنکور شدم، شاگرداوّل شدم، بدون پول و پارتی شاغل شدم، توی شغلم معتبر شدم و سالی حداقل سیصد نفر اختلاف سلیقه رو مدیریت میکنم، دم از تکامل دین میزنه :)
این منم از اولِ مهر😂
رفیق وقتایی من و میدید که روسری سرم کرده بودم، تا اینکه با هم قرار گذاشتیم حرم و من رو بعد از ساعتِ دو دید، اینجوری😂
کلی حرص خورد از دستم که چرا گیره زدی به مقنعهت؟! چرا شبیه دیوونهها شدی؟! این چه وضعشه؟! چرا شلخته و نامرتب کردی خودت و؟!😂
منم غشغش میخندیدم که بابا مقنعههای مدرسهم گشاااااااااااااده چون شرارههای آتش رو میریزم بیرون، برای بیرون حجابم به باده، موهام دیده میشه، گیره میزنم محکم وامیسته😂
رفیق باز حرص میخورد که خب روسری بیار برای بعد از مدرسه، مقنعهٔ تنگ بیار، گیره رو از زیر بزن😂
منم براش تعریف کردم کجای کاری که با همین قیافه یه خواستگارِ سمج داشتم😂😂😂
تو گوهرشاد منتظر رفیق بودم. دیدم بیکارم، پا شدم نمازقضا بخونم. دو رکعتِ صبح رو که خوندم خانومبغلیم بهم قبول باشه گفت و کمی قربونصدقهم رفت که ماشاءاللّه چه سری، چه دُمی، عجب پایی😂 بعد موبایل درآورد و عکسِ پسرش رو نشونم داد😂
خیییییییییییییییییلییییییییی خوشگل بود😂😂😂😂😂 ببین اگه بله میگفتم خدیجه جان و زینب جان و شریفه جان خییییییییییییییییلیییییییی حوری و پری میشدن😂😂😂😂😂
پسرش ۳۵ ساله بود و خودشون اصفهانی. با همون لهجهٔ قشنگ میگفت عروسم شو دیگه😂😂😂من فکر کردم شاید بو برده معلم هستم، بهخاطر توهم مزایای معلمیِ رسمی که الحمدللّه شامل من نمیشه میخواد. چون زائرِ مسافر بودن، به خوشاخلاقی گفتم من بعد از عروسی دیگه سر کار نمیرم هااااااا😂 میگفت نیازی نداریم، پسرم پوووووووولداره😂😂😂😂 راست میگفت! سر و وضعش، طلاعلاش، عکساشون، خونهشون، لعنتی پسرشون😂😂😂😂😂 معلوم بود اعیون هستن😂😂😂
سربهراه
این منم از اولِ مهر😂 رفیق وقتایی من و میدید که روسری سرم کرده بودم، تا اینکه با هم قرار گذاشتیم
به همین برکت (کدوم برکت؟! رختچرک دم دستمه بندازم ماشین😂) من با همین قیافه بودم و چون میخواستم بنمازم، چونهٔ گیرهزدهٔ مقنعهم و هم کشیده بودم جلو و با خانومه میگفتم و میخندیدم😂😂😂😂😂😂 جونم براتون بگه که من یک روزِ کامل نمازقضا خوندم و بینِ هرکدومش خانومه موبایلبهدست میگفت شماره بده😂😂😂
بابا من اصلاً همکفوِ پسرش نبودم چرا متوجه نبود؟😂😂😂 من زنِ اونی که دیدم میشدم باید ازتون آدرسِ دورهٔ استادالاغی رو میگرفتم میومدم ازش حرزِ قفل کردنِ دزدیدنِ شوهرِ خوشگل بگیرم، به گردنم ببندم این غِلمانِ بهشتی رو کف نرن ازم😂😂😂
خلاصه به هر طریقی بود مادرشوهرِ خوشاخلاقِ مهربونِ اصفهانی رو پیچوندم و خودم رو به رفیق رسوندم😂😂😂
پس نتیجه میگیریم به قیافه نیست😂😂😂 اونیکه شما رو میشناسه، خب میشناسه دیگه، حالا قیافهت این باشه که باشه😂😂😂 اونیکه شما رو نمیشناسه هم که نمیشناسه، چه اهمیتی داره قیافهت این باشه؟!😂😂😂اونیکه موندنی باشه، تو محتویاتِ دماغت رو هم مالیده باشی پشتِ چشمات، میمونه😂😂😂 اونیکه رفتنی هم باشه، تو حوریِ تازههبوطکرده از بهشت هم باشی، میذاره میره😂😂😂
نمیدونم چرا رفیق گوش نمیداد و با حرصصصصص گیرهم و از زیر محکم میکرد😂😂😂😂
برم لباس بشورم، یه غذای خوششششششمزززززه بپزم، یکم به خودم برسم دیروز رو بشوره ببره.
صبحانه هم حلوااردهٔ رسیده از اردکان خوردم و چند تا دونه خرما هم غلتوندم تو ارده و شد خرماهای مشّایه😍
کلی به خودم رسیدم چون برای غصه خوردن به تن و بدنم نیاز دارم😂
پس زخمهایم چه؟
هیچی! باهاشون خورش بامیهبادمجون با گوشت درست میکنم😂😂😂
درحالیکه خونه رو بوی غذام برداشته و از لباسام و خودِ حمامکردهم بوی گل و ریحانها به مشام میرسه، گاز رو خاموش کردم و آماده شدم برم تجمع.
همینطور که داشتم فکر میکردم امام خامنهایِ دلبرِ زیبا آیا به خونهٔ خونهدارها سر زدن؟! آیا به محل کارِ مشغولبهکارها سر زدن؟! آیا به اتاقِ درسدارها و کنکوردارها و امتحاندارها سر زدن؟! آیا رفتن تولیدیِ تولیدگرانِ محصولاتِ ایرانی؟! آیا پای لانچر سر زدن؟! پاسگاهِ پلیس سر زدن؟! سراغِ دورهدارها، هیئتیها، بلاگرها و مشغلهدارهای انقلابی رفتن؟!
یا نه!
فقط و فقط به مردمِ مبعوثِ خیابان و تجمعِ شبانه سر زدن و دو شب میدون انقلابِ تهران بودن و برای برخی تجمعات هم پیغام فرستادن و از مردم تشکر کردن؟!
خب اونیکه بخواد بفهمه، بهنظرم همین حجتتمامه!
فکر میکردم و الحمدللّه میگفتم که دویست و چندشبه سربازِ نقطهای هستم که برای امامِ زمانم مهمه و ضرورت و اولویت داره و همینطور هم میگشتم پی ظرف که برای فردام غذا جا کنم؛ چون کدبانوسربهراه ساندویچِ صبحانهش رو آماده کرده، خرما برداشته، میوه گذاشته و حالام میخواست غذا برای فردا جا کنه که دید ظرف نداره(!)
من چون همهش تو ظرفای یهبارمصرفی که شبکاری بهمون غذا میده، غذا میریختم، تمومشون کردم و بایدفردا دیگ و قابلمه دست بگیرم! یادتونه در یه فرسته گفته بودم چیا برای معلمتون بخرین که بهدردش بخوره؟ لطفاً روز معلم به منم ظرف غذایی که خوشگل باشه، تو کولهپشتی بدون قلمبه شدن و ریختنِ غذا جا بشه و دراش محکم و ترجیحاً قابل گرم کردنِ غذا باشه هدیه بدید!
با تشکر😶
سربهراه
برم لباس بشورم، یه غذای خوششششششمزززززه بپزم، یکم به خودم برسم دیروز رو بشوره ببره. صبحانه هم حلواار
همسرِ مفقودالأثرِ لابدعزیزم(!)
هرجا هستی، خبرِ مرگت همونجا بمون و دنبالم نگرد!
چون با دستپختم تو حتماً چاق میشی و من شوهرِ چاق نمیخوام!