eitaa logo
سربه‌راه
225 دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
395 ویدیو
111 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم!
مشاهده در ایتا
دانلود
اسم کانال به «کوکب خانم زنِ باسلیقه‌ای بود» تغییر یافت.
امروز اون ختمِ توصیه‌شدهٔ سورهٔ واقعه رو خی‌لی‌ها شروع می‌کنن. من هم با این‌که بعید می‌دونم به روزِ چهاردهم برسه، چون از روزِ پنجم سخت‌م می‌شه یه کارِ تکراری رو در مدت‌زمانِ کم انجام بدم :) ولی شروع کردم چون هدفی دارم! هدف! دارم مادیات و معنویات رو بابت‌ش به آب‌وگلاب (معادلِ خاک‌وخون به‌احترامِ معنویات) می‌کِشم :) گفتم اگر خیری از سربه‌راه بهتون رسیده و شما هم این ختم رو شروع کردید، برای من هم دعا کنید.
سربه‌راه
مثلاً این صحبت استاد قوام دربارهٔ حافظِ عزیزه. صحبت‌های غنی‌شون رو در این فرسته کاری ندارم، خودِ شخص
وقتی اثری تا سال‌های سال خونده شه، نویسنده یا شاعرش در مرحلهٔ استادیه. وقتی اثری تا سال‌های سال نقد و تفسیر شه و حتی نقدها و تفسیرهای متضاد داشته باشه و باز بر روی نقد و تفسیرهای قبلی، نقد و تفسیر بزنن، یعنی نویسنده یا شاعرش نابغه است و اون‌چه تولید کرده یه شاهکاره و نبوغ! شاعرِ موردِ علاقهٔ من، «سعدیِ آخرالزمان» هست☺️ اما شعرهای سعدی فقط خونده می‌شه و استادِ شعره. حافظ اما هنوز که هنوزه... در غرب و شرق... داره هی تفسیر و تحلیل و نقد می‌شه! حافظ نابغه است! وَ این مختصرشعری که برای بشریت گذاشته نبوغِ محضه😍 + «هرچه کردم همه از دولتِ قرآن کردم»
فکر می‌کنم از نهم اسفند تا الآن نرفته بودم کتابخونه‌عمومیِ نُقلیِ محبوب‌م. امروز رفتم که کارام و انجام بدم و خونه جز کارای خونه کاری نداشته باشم که الحمدللّه یه ویراستاری سنگین رزق‌م شده و کارای خونه رو هم چندین روز باید تعطیل کنم و فقط بچسبم به کار! چون فرداشب هم شب‌کاری‌ هستم و رسماً شمعِ وجودم خاموش می‌شه! تو کتابخونه غصه‌ای عظیم روی دل‌م اومد که می‌خوام بنویسم‌ش:
این فرسته رو به دستِ پشتِ کنکوری‌ها برسونید. برام مهم نیست ناراحت بشن یا بگن حرف مفت زدم. امروز اگر در فترتِ گفت‌وگو نبودم، به این دختر هم می‌گفتم. مشغولِ کارهام بودم که دیدم بازم اون اومد... مثلِ پارسال... وَ مثلِ سالِ قبل‌ترش... یه پتوی نازکِ چهارخونه پهن کرد روی میز. لوازم‌ش رو چید و کتابش رو هم گذاشت. کلاهِ لبه‌دار روی مقنعه سرش کرد و شروع کرد خوندن... حساب‌وکتابِ من می‌گه این سومین سالیه که پشتِ کنکوریه... وَ این‌قدر از این بابت غصه‌دار شدم که می‌تونستم برای جوانی‌ای که داره به فنا می‌ده همون‌جا بزنم زیر گریه... چرا با خودتون روراست نیستید؟! اگر درس‌خون بودید همون سالِ اول قبول می‌شدید! وقتی نشدید یعنی آدمِ درس نیستید! بگردید پیدا کنید آدمِ چی هستید؟ یا پی علم باشید، یا پی مهارت! ببینید؛ من خط به خطِ کتابای دکتر شریعتی رو تو حافظه‌م دارم. چون در نوجوانی خوندم. هنوز هر شعری که دورهٔ دبیرستان حفظ کردم، یادم میاد. چون در نوجوانی حفظ کردم. خی‌لی وقته زبان انگلیسی نخوندم، اما هنوز می‌تونم کارم رو دست‌وپاشکسته راه بندازم. چون در نوجوانی براش وقت گذاشتم. آیاتی از قرآن به خاطرم میاد که در نوجوانی حفظ کردم. مفاهیمی از دین رو یادم میاد که در نوجوانی پی‌ش رو گرفتم. اما باور کنید همین امروز مطالعه‌ای برای کارم داشتم، نمی‌تونم دقیق بگم چی خوندم... وقتی امیرالمؤمنین علیه‌السلام تأکید دارن نوجوان و جوان باید مشغول باشن... وقتی دین می‌گه تو این سن می‌شه عاقبت رو ساخت... وقتی اوجِ اوجِ اوجِ توانمندی و آمادگی بدن و خلوتیِ فرصت‌ها و سبکیِ روح مالِ این دوره است... یعنی نباید از دست بدی! این دختر تو اووووووووجِ جوانی، سه ساله میاد کنجِ کتابخونه برای چیزی وقت می‌ذاره که اگر آدم‌ش بود، همون اول به‌دست‌ش می‌آورد... چرا نرفتی پی‌ هنر و مهارتی؟ چرا نمی‌ری جهاد سازندگی دورهٔ فنّی ببینی؟ چرا نمی‌مونی توی خونه به مهارت‌های خونه‌داری بپردازی؟ چرا اگر موقعیتِ مناسبی داری ازدواج نمی‌کنی؟ چرا مطالعهٔ آزاد نداری؟ چرا قرآن نمی‌خونی؟ چرا نمی‌ری پی حفظ؟ چرا کمک‌حالِ خانواده نمی‌شی؟ چرا ارتباطاتِ انسانیِ سازنده نداری؟ چرا مستمع‌آزاد نمی‌ری سر کلاس‌های دانشگاه و اون چیزی که نتونستی در چهارچوبِ خودش به‌دست بیاری رو کسب کنی؟ چرا داری با جوانی‌ت این کار رو می‌کنی؟ سه سال درجا زدن... با حس‌ ناکافی بودن... با آسیب‌های شخصیتی که حتی خودت نمی‌دونی و سرنوشت‌ت رو به بازی می‌گیره... با حرف این و اون... دروغ نگو که برات مهم نیست و فقط به هدف‌ت فکر می‌کنی(!) آدمی! سنگ که نیستی! حتماً درون‌ت رو زخمی کرده... می‌خوای از دسته نیفتی... ولی به چه قیمت؟! جوانی‌ت؟ چرا نمی‌ری پی رشته‌ای ورزشی؟ برو تو کارای گروهی بیفت. والیبال، بسکتبال. اگر اوضاع مالی‌ت خوبه، برو فعالیت جهادی برای مسجدی، پایگاهی انجام بده. خدای من... من دارم برای ظرفیتِ بی‌نهایتِ جوانی‌ت که داره کنجِ این کتابخونه اتلاف می‌شه کباب می‌شم! چطور بگم که بفهمی داری چه می‌کنی؟! بیا فرض کنیم این‌که پشت کنکور موندی درسته! فرض کنیم ها! فرض! عزیزِ من چرا درست مثلِ سه سالِ گذشته‌ای؟! تو سه ساله روی همون میز می‌شینی... با همون پتوچهارخونه... با همون کلاهِ لبه‌دار... با همون کتاب و همون ویدئوی آموزشی آپارات... حتی با همون یه ماگ آب از صبح تا غروب... خب اگر اینا درست بود که تو همون اول قبول می‌شدی(!) چرا وقتی از این مسیر رفتی و نشده، احمقانه باز بهش ادامه می‌دی؟! که چی رو به کی ثابت کنی؟! بقیه زندگی می‌کنن و این تویی که خسران می‌بینی! خسران! نه ضرر! ضرر فقط سود به دست نمیاری، اصلِ مال‌ت هست. در خسران که خدا خی‌لی قاطع می‌گه إنّ الإنسان لفی خُسر... اصلِ مال‌ت هم به باد می‌ره... مال‌ت الآن جوانی‌ته... ظرفیت‌ها و استعدادهاته... لوحِ وجودته با گناهانِ کمتر... فرصتِ آزادتر... شاید به‌جای کتابخونه باید خونه درس بخونی... شاید به‌جای ویدئو باید معلم داشته باشی... شاید به‌جای انزوا و کلاه گذاشتن تو کتابخونه که اطراف‌ت رو نبینی باید گروهی یا با دوستی درس بخونی... شاید به‌جای در سکوت کتاب رو خوندن باید بنویسی و برای کسی تعریف کنی... شاید بدن‌ت با آب خوردن جواب نمی‌ده و لازمه کمی به تغذیه‌ت برای این‌همه نشستن یه گوشه و خوندن، از نو نگاه کنی... مشاوره درسی داری؟ اگر همون قبلیه که خب قبول می‌شدی(!) کتابِ کمکی داری؟ اگر همون قبلیه که خب قبول می‌شدی(!) برنامهٔ درسی داری؟ اگر همون قبلیه که خب قبول می‌شدی(!) من جای تو دارم به عمرت غصه می‌خورم... چطور خودت نمی‌خوری؟! «چنان باش که همیشه زنده‌ای و چنان باش که فردا می‌میری»!
فردا بیفتی بمیری حسرتِ اووووووووون‌همه کاری که می‌تونستی به‌جای پشت کنکور بودن بکنی نمی‌خوری؟! داغِ این‌همه استعداد و ظرفیت که کشف نکردی از خودت به دلت نیست؟ نمی‌گی به‌جای کنج کتابخونه می‌تونستم برم سفر؟ با دوستام بخندم؟ با خانواده‌م صحبت کنم؟ فامیل‌م رو ببینم؟ می‌تونستم قرآن حفظ کنم، خیاطی یاد بگیرم، مردی رو خوشبخت کنم، فرزندِ صالحی تربیت کنم؟! وَ اگر همیشه زنده بمونی، هر بار به عقب برگردی و خودت رو ببینی، از تصویرِ کنجِ کتابخونه‌ت و عمری که عبث رفته پیشِ خودت سربلندی؟! من یه طرفدارِ دوآتیشهٔ علم و دانشگاه‌م، بحث‌م ابداً رها کردنِ علم نیست! خیر! من دارم از اتلافِ عمر صحبت می‌کنم... از سوزوندنِ نوجوانی و جوانی... وقتی آدمِ علم نیستی، براش از بقیهٔ چیزا نزن... برو ببین آدمِ چی هستی و برای همون وقت بذار! چرا علم مهمه؟ به‌خاطر خدمتِ به خدا. ما کارگرِ خداییم. قرار به انجامِ وظیفه است. اگر تو نمی‌تونی با علم خدا رو خدمت کنی، برو بگرد راهِ خدمت‌ت کجاست! حرم خادمِ کفشدار داره، خادمِ نظافتی داره، خادمِ دربان داره، خادمِ انتظامات داره، خادمِ مهمانسرا داره، خادمِ امربه‌معروف داره، خادمِ صیانت داره، خادمِ پزشک داره... به عقلِ زائرا، برخی از برخی بالاترن، اما به چشمِ امام، فقط اونی برتره که تقوای خدمت داره... خلوصِ خدمت داره... خدمت‌ش رو استوار و تمام و کمال انجام می‌ده... چه بسا خادمِ سرویس‌بهداشتیِ خلوتِ صحنِ امام حسن علیه‌السلام، به تقوا و عملِ احسن، جایگاهِ برتری نسبت به خادمِ پزشکِ صحنِ شلوغِ انقلاب داشته باشه... ببین آفریده شدی برای پُر کردنِ کدوم حفرهٔ خلقت... درس‌خون بودی، همون سال اول قبول می‌شدی(!) کاش بدونی داری چی رو از دست می‌دی و سرِ چی قمار کردی و می‌ارزه به چیزی که «شاااااااااااید» به‌دست‌ش بیاری... وَ متأسفانه یا خوشبختانه نمی‌تونی این رو بچسبونی به تقدیرِ خدا! تقدیر رو تلاشِ آدم‌ها می‌سازه... اگر نشده، نچسبون که خدا نخواسته(!) نه عزیزم! خودت! خودت نخواستی(!) حداقل عمر و جوانی‌ت رو بخواه...
این‌که جوانی‌تون رو باکیفیت بگذرونید مهمه! خی‌لی مهمه! خی‌لی خی‌لی خی‌لی مهمه! این رو روزی خواهید فهمید و سربه‌راه رو دعا خواهید کرد! یه روزی رفته بودم دارالتفسیر. می‌شه مرقدِ آقای طبرسی، باغِ رضوانِ حرم. یه گروهِ پونزده_بیست نفرهٔ خانم با یه استاد داشتن تفسیرِ سوره کار می‌کردن. من بیکار بودم و نشستم پای بحث‌شون. برام خی‌لی عجیب بود که مبحثی ساده وَ بدیهی براشون این‌قدر عجیب و جالب بود! وَ جایی حیرت کردم که اون‌همه سؤال از اون تفسیرِ ساده داشتن! ببینید احکام و فتوا و مسأله‌ای سیاسی نبود ها! یه چیز بدیهی مثلِ این‌که گل لطیف است! واقعاً همین‌قدر ساده! اما اون خانم‌ها با علاقه... با جذابیت... با کلی سؤال که همون یه خط رو نفهمیدن... هی از استاد سؤال می‌پرسیدن... وای چه استادِ صبوری که این بدیهیات رو پاسخ می‌داد... و یا چه استادِ سطح پایینی هم می‌شه گفت که چنین چیزای پیش پاافتاده‌ای رو نتونسته خوب جا بندازه که این‌همه سؤال ازش درنیاد... دستشویی‌م گرفت و رفتم. از سرویس اومدم حرم دوباره رفتم پای جلسه‌شون. اونا فکر کردن من علاقه‌مندم و استاده با مهربانی به من هم توجه می‌کرد... اما من رفتم ببینم اینا چرا چنین بدیهیاتی رو نمی‌دونن و ازش لذت می‌برن؟! اون جلسه و حس‌م رو برای رفیق تعریف کردم. گفتم این رو هیچ‌جا نمی‌تونم بگم. بهم برچسبِ خودبرتربین می‌زنن(!) درحالی‌که من هنوز برام عجیبه چطور اون گروه با اون سن‌وسال، در زمانه‌ای که اینترنت و هوش مصنوعی تحقیق و پژوهش رو سهل کرده، چنین مسائل پیش‌پاافتاده‌ای رو نمی‌دونن و من تو صف ضریح توقع دارم طهارت نداشتنِ ناخنِ کاشت رو بفهمن(!) یعنی کاشت که خودش بدیهیه... ببین اون مسأله چی بوده که بدیهی‌تر بوده(!) رفیق گفت تو از هر چیزی بهترین‌ش رو داشتی، خودت رو با اونا مقایسه نکن! تو در بهترین دانشگاهِ شهرت درس خوندی. با بهترین استادهایی که اگرچه زاویه داشتن با اسلام و انقلاب، اما دشمنِ دانایی بودن که تو رو بالا کشیدن. من در بهترین مدارس تدریس کردم. با چالشی‌ترین شاگردها و خانواده‌ها که من رو رشد دادن. در دانشگاه کافرترین هم‌کلاسی‌ها رو داشتم که منجر به مطالعاتِ بیشترم شدن و با دشمنی‌هاشون، من رو در عقایدم قوی‌تر کردن. من در خالص‌ترین دورهٔ اردوهای جهادی بودم و جهادی‌هایی که من رفتم، هزار سال به من بلوغ داد. در بهترین شرایط و با بهترین استاد رفتم اربعین و تو سفرنامه‌م دیدید از چهارده روز، چه ظهورشناسیِ فشرده‌ای به‌دست آوردم. من بهترین و درست‌ترین کتاب‌ها رو خوندم و اون وقتی که نوجوان‌ها م. مؤدب‌پور می‌خوندن(!) من با مطهری و شریعتی برای کنکور درس خوندم و فندانسیونِ فکرم شکل گرفت. من با بهترین آدم‌ها دوستی کردم. با یکی از بهترین فرمانده‌های گمنام رفتم بلوچستان. همه انتخاب‌ها و تلاش‌های خودم بوده، اما چون بهترین‌خواه بودم. خب این حس بهترین‌خواهی رو خدا در من نهاده... پس همهٔ این‌ها لطفِ خداست... الحمدللّه... من یه کلاسِ خطاطی می‌خواستم برم، تن ندادم به مؤسسه و پایگاه و مسجد و کلاسِ فلان هنرکده. با جیبِ خالی رفتم سرِ سرچشمه! دویست هزار تومان که اون‌موقع کلی کار می‌شد باهاش کرد و به زحمت به‌دست آورده بودم، دادم که هنرجوی انجمن خوشنویسی بشم و شدم! تا پول داشتم ادامه دادم و وقتی جیبم نرسید غصه نخوردم بشینم یه گوشه. رفتم پی کار دیگه. اما اون سه ترم انجمن و نشست و برخاست با استادهای خطاطیِ خفن، اثرگذار بوده در منش و سبک زندگی‌م. مباحثه با استاد سلمان ساکت، نخبه‌ای که دکترای ادبیات و پزشکی رو با هم داره، حتماً در شخصیتِ من اثرگذار بوده. بخوام مثال بزنم متوجه بشید؛ وقتی می‌شینی روبه‌روی استادی نخبه، با تفاوت عقیده، وَ می‌خوای به‌خاطر عقایدت در چشم‌ش دانشجوی برتر باشی، مجبور می‌شی به مبادی آداب بودن، به مطالعه، به مستدل حرف زدن، به مقاومت، به استقامت روح، به نظم، به تمیزی، به درس خون بودن، به تلاش، به دویدن، به متوقف نشدن... به مقداری که عمرت درگیر با این شرایط باشه اثر می‌گیری. من سه سال هم‌صحبت با دکتر ساکت بودم و به اندازهٔ سه سال اثر گرفتم. شاید یه اثرش این باشه که من با حقوق پایین کار نمی‌کنم و زبون‌م پیش مدیرا درازه‌. بهم برچسب غرور و تکبر می‌زنن که مهم نیست! من با این رفتار اجازه نمی‌دم یه درس‌خوندهٔ دانشگاه دولتی، هم‌درجه با یه پیام نوری حقوق بگیره. من ارزش‌ها رو یادآوری می‌کنم. این پای‌بندِ جایگاه علمی بودن شاید از اثراتِ همون استادهای کافرِ متخصصِ باسوادمه! نوجوانی و جوانی مهمه... مهمه... مهمه... باکیفیت بگذرونید و بهترین‌خواه باشید و از خدا بهترین بخواید!
وَ با همهٔ این‌ها من همیشه و تا زنده‌ام حسرت می‌خورم برای نوجوانی و جوانی‌م که چرا تا ته ته تهِ فرصت و ظرفیت‌م ازش استفاده نکردم... چه قرآنی که می‌شد حفظ کرد... چه هنرهایی که می‌شد یاد گرفت... چه کتاب‌هایی که می‌شد خوند... چه تلاش‌هایی که می‌شد کرد... پناه بر خدا از یوم‌الحسرة... أستغفراللّه... أستغفراللّه... أستغفراللّه... أستغفراللّه... أستغفراللّه... أستغفراللّه... أستغفراللّه...
Hossein NorsharghKoye Jonoon.mp3
زمان: حجم: 6.5M
از فردا می‌افتم تو فشارِ کاری و بی‌خوابی و کم‌غذایی. ویراستاری با شب‌کاری همهٔ زمان‌های خالی‌م رو پُر می‌کنه. امشب دلم می‌خواد راحت بخوابم و بیهوش شم. با این‌که از صبح بیرون‌م و مشغول. با این‌که خسته‌ام. دستِ تخصصی‌م از مچ درد داره. کمرم. زانوهام. اما ذهن‌م در هوشیارترین حالتِ ممکنه... جسم‌م وقتِ استراحتشه و دیگه توانی براش نمونده... اما روح‌م زنده و پابرجاست... اون‌قدر که می‌تونم همین لحظه، تست‌های المپیاد ادبیات رو بشکافم و ریشه‌ای تدریس کنم... اگر امشب نخوابم تا ویراستاری رو برسونم اذیت می‌شم... ممکنه چند روزی نرسم آشپزی کنم... حداقل خواب باید می‌بود... اما نیست... آدمِ بدخواب هم با اصرار نمی‌خوابه... پس بی‌خوابی‌هایمان چه؟ هیچی! بنشینید. به آسمون خیره شید. چای بنوشید. موسیقی گوش بدید. وَ همه‌چیز رو بسپارید به لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْم.
سربه‌راه
امروز اون ختمِ توصیه‌شدهٔ سورهٔ واقعه رو خی‌لی‌ها شروع می‌کنن. من هم با این‌که بعید می‌دونم به روزِ
خدایا کارِ تکراری برای من خی‌لی دهشتناکه... من سیاهِ خلقت‌ت... به آیه آیهٔ بابرکتِ واقعه قسم‌ت می‌دم... مستجاب‌م کن❣ دو تا خوندم🥲
سربه‌راه
از فردا می‌افتم تو فشارِ کاری و بی‌خوابی و کم‌غذایی. ویراستاری با شب‌کاری همهٔ زمان‌های خالی‌م رو پُ
دیشب یکی‌تون دعام کرده ها! وقتی فرسته‌م رو گذاشتم یه ربع بعدش خمیازه می‌کشیدم و چشمام می‌رفت :) دراز کشیدم و در کمال تعجب خوابم برد عمیــــــــــق و راحت :) هرکی بودی خدا خیرت بده. برات یه امین‌اللّه تو حرم می‌خونم؛ برای تو یه دعا کردن بوده، برای من زنده شدنِ بدنم... توش‌و‌توانِ کار کردنم... تحملِ غذاهای سرسرکی... دم‌ت گرم.
محبّت چه شکلیه؟ این شکلی که همکارم دیشب برای همه‌مون یه ظرف شله‌زرد درست کرده. ریختیم سرش و خوردیم. صبحِ امروز، می‌دوه خودش رو به من می‌رسونه که به‌دو دارم می‌رم. یه ظرف شله‌زردِ اختصاصی با قاشق می‌ده و می‌گه تا ظهر توی کوله‌ت خراب نمی‌شه، بخوری حتماً. ❣