eitaa logo
سرلوحه/ احمد ایزدی
172 دنبال‌کننده
17 عکس
2 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
حاجی رفیق‌باز بود؛ از آن رفیق‌بازهای قهار روزگار. سال‌ها بعد از شهادت رفیق‌هایش، وقتی می‌خواست از آن‌ها حرفی به میان بیاورد، اول شروع می‌کرد به گفتن از شرایط. می‌گفت ما در فلان عملیات محاصره شده بودیم، امکاناتی نداشتیم، زمین‌گیر شده بودیم، کلی شهید روی دست‌مان مانده بود و تنها مانده‌ بودیم؛ آن‌قدر که منِ فرمانده لشکر رفته بودم در خط مقدم و سلاح به دست گرفته بودم. اهلش می‌دانند جای فرمانده لشکر، کلیومترها عقب‌تر از خط مقدم است، نه در میانه‌ی میدان. اما حاجی رفیق‌باز بود؛ رفیق‌هایش را تنها نمی‌گذاشت. خلاصه که بعد از گفتن تمام سختی‌ها و مشکلات و برجسته کردن قدرت و توان دشمن، می‌گفت در چنان حالتی، فلانی آمد. فلانی، یعنی طیاری، میرحسینی، حاج یونس، تاجیک و دیگرانی که هر کدام‌شان قله‌ای هستند در سلسله‌جبال شرف و مردانگی و شجاعت و صبر و رشادت. حاجی به این‌جای روایت رفیق‌هایش که می‌رسد، انگار جان تازه‌ای گرفته باشد، از شجاعت و رزم‌شان می‌گفت و از این‌که وقتی رفیقش آمده در خط، وقتی طیاری آمده و وقتی میرحسینی پیدایش شده و وقتی خبر آمدن یونس بین رزمنده‌ها پیچیده، آن لشکر هزیمت شده انگار جان تازه گرفته و هر یک از آن بازماندگان، گویی صد مرد جنگی شده‌اند. حاجی، روایت فتح رفیق‌هایش را با بیان عظمت کاری که کرده‌اند، می‌گذاشت جلوی مخاطب و از بیان ضعف‌ها ابایی نداشت. از بیان قدرت دشمن هراسی به دل راه نمی‌داد و صادقانه می‌گفت ما در حضیض شکست بودیم که فلانی آمد و به اوج ظفر رساندمان. بعد هم می‌گفت اگر فلانی چنین اثری داشت، برای این بود که اهل ذکر بود و دعا و مناجات و اشک؛ به خصوص اشک. این شب‌ها را می‌توان به شب‌های عملیات‌های دفاع مقدس تشبیه کرد. نیروهای انقلابی در زیر رگبار حملات رسانه‌های دشمن و حتی مثلاً دوست قرار دارند. لحظه‌ای نیست که شبهه و شایعه‌ای به سینه‌ی انقلابی‌ای نخورد و تلفات نگیرد. مشکلات اقتصادی قوز بالا قوز شده‌اند و دشمن خوب توانسته شکاف بیندازد بین گروه‌های مختلف. شاید نیاز باشد دوباره راوی‌های مکتب حاج قاسم بیایند وسط میدان و رسم رفیق‌بازی را به‌جا بیاورند. بیایند و از عظمت کاری که شده، بگویند. جای راوی‌های روزهای جنگ خالی است که به جای ادمین‌های کانال‌های شخصی بیایند روی صحنه و روزهای جنگ را یک بار از این منظر نگاه کنند که ما وارث و خالق چه کار بزرگی هستیم. من و شما هم باید راوی این جنگ بزرگ آخرالزمانی باشیم. @sarrlohe
۱/ شب ۱۵۷ بعد از دو هفته، سازه‌ی موکبی را که برای زیباسازی محیط و در راستای دیده شدن خیمه‌ی شهرداری در وسط میدان برداشته بودند، دوباره سر پا کرده‌اند. خانم‌ها در آن نشسته‌اند. چند نفری پرچم دست گرفته و برِ خیابان ایستاده‌اند. پسرها طبق معمول لای شمشادها و توی چمن‌ها مشغول تفنگ‌بازی هستند و دخترها هر کدام به تناسب سن‌شان در یک گعده مشغول بازی و حرف زدن‌اند. خوشحالیم که مسافرهای اربعین به سلامت برگشته‌اند. همین که همه خودمان را رسانده‌ایم به میدان، یعنی همه خوشحالیم، ولو این‌که خوش‌حالی‌مان را به زبان نیاوریم. خانم دکتر حلوا درست کرده‌؛ حلوا با کنجد فراوان. خاله (خاله‌ی زهرا زینبِ خودم) چنگمال‌طور چیزی درست کرده، به غایت نرم و خوش عطر. بوی روغن حیوانی زودتر از طعم خوراکی می‌دود توی وجودت. آن یکی خاله، ساندویچ کوکو سیب‌زمینی پیچیده و آمار می‌گیرد برای توزیع که به همه برسد. اصل مطلب، غذای مختصر ده دوازده نفر است که حالا باید برای بیش از بیست نفر مدیریتش کنند که به همه برسد. دریا، دختر خوش ذوق و کتاب‌خوان دوستم کوکی‌های رنگی درست کرده که می‌خواهی از هر رنگش یکی بخوری، اما خوب که نگاه کنی، می‌بینی هر کدام یک رنگ متفاوت و ترکیب زیبایی از رنگ‌ها به خود گرفته‌اند و مجبوری به برداشتن یکی دو تا بسنده کنی. بر و بچه‌های حامد، بساط شربت را بر پا کرده‌اند. اربعین است و مثل دهه‌ی اول محرم همه‌ی خانواده‌ و رفقای‌شان آمده‌اند پای تولید و توزیع شربت. دیشب ۷۰۰ تا شربت توزیع کرده بودند. اصلا معلوم نمی‌کند آن موقع شب و یک ساعت بعد از اتمام مراسم، این قدر آدم در میدان ایستاده باشند. بساط چای و نان برنجی و کلمپه و شیرینی خامه‌ای هم به راه است شکر خدا. از شیرینی‌ها و حلواهای خانگی عکس می‌گیرم که بگذارم اینستاگرام و زیرش بنویسم "میدان با تو، خیابان با ما" موقع عکس گرفتن، خانم دکتر می‌گوید پسرش سفارش کرده که بگوید در درست کردن حلوا کمک کرده؛ طفلک با انگشت‌های ریزش هسته‌ی خرما گرفته. خانم دکتر خودش زحمت کشیده. بار شیشه دارد. این را یکی از خانم‌ها وقتی گفت که یک ظرف حلوا را به دیگری تعارف کرد و بعد بلافاصله ظرف را گرفت سمت خانم دکتر و گفت: ببخشید... ما باید اول به شما تعارف می‌کردیم که حامله‌اید. خانم دکتر کمی حلوا برداشت و تشکر کرد. می‌گویم خانم دکتر، نه که پزشکی چیزی باشد؛ نه. پریشب‌ها که بانو حالش خوب نبود، خانم دکتر گفت بروم آمپول ب‌کمپلکس و ب۱۲ بگیرم که تزریق کند. رفت توی ماشین و همان دور میدان آمپول را زد. در راه برگشت به سمت جمعیت، وقتی تشکر کردم و گفتم هزار ماشاالله تزریق آمپول هم بلدید، گفت که چند سال قبل در سفر اربعین حال خودش و همسرش و خواهرش و همسر خواهرش خیلی بد شده. در راه برگشت از حرم پیشنهاد داده آمپول تقویتی بگیرند و تزریق کنند. گرفته‌اند و زن و شوهر که قبلا دوره‌ی تئوری تزریقات را گذرانده بودند جایی، برای اولین بار روی هم امتحان کرد‌ه‌اند و وقتی دیدند اتفاق بدی نیفتاده، خانم دکتر برای خواهرش و همسرش برای باجناقش آمپول زده‌اند. وقتی خانم دکتر را با همین واژه خطاب قرار دادم و به خاطر حلوای خرما تشکر کردم، خندید. ماجرای اولین آمپول زدنش را برای سایرین تعریف کرد و همان جا شد "خانم دکتر سوزنچیان" عکس برخی خوراکی‌ها را استوری کردم. پیام روی پیام‌ می‌آید که کوفت بخوری و چرا تنها می‌خوری و سهم ما را نگه‌دار و... لابد کلی آه و نفرین هم پشتش هست. برای برخی نوشتم که این، اتفاقی است. معمولاً شب‌های بعد از این همه خوشی، خشکسالی می‌آید و خبری از تنوع نیست. گفتم که ما، این‌جا بعد از ۱۵۷ شب با هم بودن، آن‌قدر با هم احساس اخوت و نزدیکی داریم که حالا شب اول بعد از سفر اربعین که مسافرهای جمع برگشته‌اند به سلامت، به شکرانه‌ی بودن‌شان و به شوق جمع‌ شدن دوباره‌مان، هر کدام به نحوی شادی‌مان را بروز داده‌ایم. گفتم ما بعد از این همه شب که حتی تهدید به بمب‌باران و تیراندازی هم نتوانسته بین‌مان دوری بیندازد، احساس یک خانواده را داریم که برادرش، خواهرش و فرزندش چند روزی سفر بوده و حالا برگشته و باز همه‌مان شاد و خندان دور هم جمع شده‌ایم که دوباره پرچم خون‌خواهی به دست بگیریم و هل‌من‌مبارز بگوییم. @sarrlohe
۲/ نمی‌دانم چه قدر باور کردند، اما واقعیت این است که گفتم. و ما حتی دل‌مان برای شب‌هایی تنگ می‌شود که به امر امام ماموریت تمام شده باشد. آن شب، مایی که تا این‌جا ۱۵۷ شب وسط میدان بوده‌ایم، اولین‌نفراتی خواهیم بود که میدان را ترک می‌کنیم و دل‌مان را می‌گذاریم یک گوشه‌ی میدانی که در آن زندگی کردیم‌. نمی‌دانم آن شب، شب چندم است، اما حرف همین است که گفتم، امر امام برسد، اولین نفری هستیم که به خانه می‌رویم و امر نرسد، آخرین نفری هستیم که زور دشمن و تزویر و نفاق و وفاق به‌مان خواهد رسید. ما خدا را داریم و خدا همه چیزمان است. مگر نه این‌که تا حالا خدا بوده که ما را در این میدان سخت ابتلا یاری کرده؟ از این پس هم خداست که ما را آرام می‌کند و دل‌های ما را صف‌های به هم پیوسته‌ای می‌کند در اطاعت از خودش و در تسلیم برابر خودش. مگر نه این است که هیچ‌کس در این ایام با ما رفق و مدارا نداشته، جز خدا؟ و مگر نه این‌که رفیق، فقط خدا؟! شب ۱۵۸ همان شد که گفتم. خبری از آن همه خوراکی دیشب نیست. شام، سالاد ماکارونی است که در خانه‌ی خاله درست کرده‌اند. بانو می‌گوید غذا این‌قدری نیست که بشود به میدان آورد؛ شرمنده‌ می‌شویم‌. لذا بچه‌ها را گفته‌ایم که در خانه شام بخورند. گفتم برای من بیشتر نگه دارید که برای یکی از دوستانم ببرم. همین شد. وقتی رفتم دنبال‌شان، یک قابلمه‌ی کوچک سالاد برای من آوردند. قطع برق غافلگیرشان کرده و کار آماده شدن بچه‌ها طول کشیده بود. تا همگی برسند، چند قاشق سالاد خوردم. شاید اگر ظهر به جای نیمرویی که در تنهایی خوردم، چیز دیگری می‌خوردم، حالا این‌قدر گرسنه نبودم که تمام سالاد را یک‌جا بخورم و قابلمه‌ی خالی را تحویل بدهم. بانو که آمد، قابلمه را گرفتم سمتش و گفتم این را هم ببرد داخل خانه که این‌جا، توی ماشین نماند. نگاهش که به قابلمه‌ی خالی افتاد، زیر نور کم‌جان چراغ سقف ماشین، چشم‌های متعجبش را دیدم. قابلمه را گرفت و گفت: چی شد؟ تو که می‌خواستی ببری و با رفیقت بخوری.... لقمه‌ی آخر را کنج لپم جا دادم و با دهان پر گفتم: "رفیق، فقط خدا" آخرین نفر از میدان خارج می‌شویم. دو خانواده‌ایم که دست زن و بچه‌ را گرفته‌ایم تا از خیابان عبور کنیم. بعد از نیمه‌ شب، نگاه‌های برخی تندتر می‌شود؛ رانندگی‌شان هم، گاز دادن‌شان هم، عبورشان هم. لابد برخی دل‌شان می‌خواهد دهان باز کنند به حرفی، حدیثی، اما احتمالاً این‌قدر فهم را دارند که بدانند وقتی طرف تمام دارایی‌اش، زن و بچه‌اش را آورده به خیابان، چیزی برای از دست دادن ندارد که کسی بخواهد با حرف و حدیث مقابلش بایستد. این‌ها که دشمن نیستند، اما کاش دشمن بفهمد ما چه‌طور وسط میدانیم. اصلاً اگر دشمن بفهمد من یکی چه‌طور یک قابلمه سالاد ماکارونی را که به اسم رفیقم گرفته بودم، خوردم و بعد هم رفاقت قریب به سی ساله را انکار کردم، نظرش درباره‌ی ما عوض می‌شود. حالا که خوب فکر می‌کنم، می‌بینم خود حضرت خدا جل جلاله که می‌بیند چه‌طور برای یک وعده غذا رفیق دنیایم را فروختم و داد زدم "رفیق فقط خدا" الآن از عرش کبریایی‌اش ندا می‌دهد "رفیق فقط خدا" حالا بیا این را به دشمن بفهمان که ما با اصل کاری بسته‌ایم، تو که... ۱۴ مرداد ۰۵ @sarrlohe
از کتاب مجموعه داستانک‌های عاشورایی @sarrlohe
سرلوحه/ احمد ایزدی
امشب، شب ۱۴۷م حضور نجیب‌زادگان ایرانی در میدان است. این‌جا، میدان کوثر و به‌به... روشنایی وسط میدان
این مطلب را که نوشتم، معاون محترم... شهردار ناراحت شده بود که کار ما برای مردم بوده و قضاوت بیخود کردی و... خواستم بگم آقای معاون، نورپردازی‌‌هایی که برای مردم کردید، داره کم‌کم خاموش می‌شه. برخی نیمکت‌هایی که برای مردم گذاشتید، دیگه نیستن. شیر آبی که برای مردم گذاشته بودید، دیگه نیست که کسی ازش استفاده کنه. حتی سرعت‌گیرهایی که ما می‌گفتیم بزنید برای رعایت سرعت و حفظ جان مردم، اما همکارهای شما می‌گفتن مصوبه‌ی شورای ترافیک می‌خواد، ولی برای سوگواره‌ی مورد حمایت شهرداری یک شبه زده شدن، الآن حذف شدن تا مردم بمونن و مشکل‌ قبلی‌شون. آقای معاون، برادر عزیزم، دیدی کار برای مردم نبود؟! بیچاره مردم. سرت سلامت @sarrlohe
نمی‌دونم آداب و رسوم مردم اون منطقه که کمک‌های عموی این ابن‌الفلانه‌ها بهش رسید، برای عروسی چی بوده. ولی جنوبی‌ها معمولا چند شب و روز برنامه و جشن دارن. یه روز حنابندون، یه روز جهازبرون، یک روز... فکر کن اون بچه‌ها بعد از چند شب شادی و خوشحالی، تمام ذوق‌شون رو گذاشته بودن برای شب عروسی. فکر کن اون بچه‌ها تو خیال‌شون چی بوده و چی می‌گذشته. از دویدن و شادی کردن تو جمع گرفته، تا جمع کردن شاباش و رقصیدن کودکانه‌شون جلوی عروس و داماد، تا رقابت معصومانه‌شون با هم که کی بره تو زنونه، تا این‌که رنگ نوشابه‌ی هر کی، چی باشه و تا این‌که حدس بزنن شام عروسی چی هست و لابد هر کدوم توی خیالش یه‌طوری شامش رو می‌خورده که حداکثر لذت رو برده باشه و بعد هم عروس و داماد رو بدرقه می‌کردن و می‌رفتن عروس‌کشون و اون‌جا هم کلی شادی می‌داشتن و... نمی‌دونم، شاید اهل اون شهر هم اهل دادن بذل بودن. پدرِ این بچه‌ها رفته به عروس و داماد هدیه داده و به جای این‌که اسم خودش رو بنویسه تو دفتر بذل، اسم بچه‌اش رو نوشته که وقتی وقتِ ازدواج بچه‌اش برسه، دامادِ امروز بیاد و به صاحب اون اسم توی دفترش، هدیه بده و محبتش رو جبران کنه. نمی‌دونم چی بوده. فقط می‌دونم این جنگ، یه جنگ وجودی بزرگه که روز اول با بزرگ‌ترین جنایت‌ها شروع شد. کشتن اون همه بچه توی میناب و قتل آقا، کارهای کوچکی نیستن برای لشکر شیطان. خونی که توی این جنایت‌ها ریخته شد، در امتداد خونی بود که اون شب جمعه توی فرودگاه بغداد ریختن. @sarrlohe
قصد پرداختن مجدد به رویداد به‌اصطلاح‌ ورزشی ماهان‌ران را نداشتم، اما برخی پروژه‌بگیرها چنان نقش این رویداد را بزرگ جلوه می‌دهند، که گویی اگر اتفاق می‌افتاد، گذر شرق به غرب خاورمیانه از کرمان و مسیر هفت‌باغ عبور می‌کرد و زیر قدم به قدم بانوان و آقايان ِ دونده، نفت فوران می‌کرد. و حتی‌تر، حساب‌های بانکی معادن به استان برمی‌گشت! نه آقایان، خبری نبوده و نیست. باور نکنید این خزعبلات را. بوی کباب نبوده... اگر قرار بود گردشگری با این یک فقره در استان جان بگیرد و پای تماشاچی و ورزشکار به کرمان باز شود، چه سال‌ها قبل که کرمان هاب کاراته بود و چه حالا که در کشتی و قوی‌ترین مردان و سوارکاری و رزمی و... صاحب عنوان است، می‌بایست کورسوی امید به رونقش در این کویر بدرخشد و امید بیافریند، اما نشد که بشود. اگر قرار بود میراث فرهنگی کرمان با حضور شرکت‌کنندگان در این رویداد به چشم بیاید، آقايان مسئول به ساخت یک ساختمان بدقواره در منظر میراث جهانی تن نمی‌دادند و اول آن را برمی‌چیدند. اگر قرار بود چرخ هتل‌داری با این بهانه بچرخد، که صدها رویداد دیگر که به مراتب جمعیت بیشتری را برای مدت بیشتری به کرمان گسیل کردند، می‌توانستند به آن جانِ خسته رمقی بدهند، که ندادند. کم رویدادی نبوده که با آن ظرفیت‌های ملی به کرمان گسیل شده و حتی اقامت به بهره‌گیری از مهمان‌سرای ادارات و سازمان‌ها رسیده، اما چرخ هتل‌داری نچرخید که نچرخیده. نمی‌دانم این مطالب موهن را چگونه خلق می‌کنند این مثلا رسانه‌ها که روی دیگرش توهین به علاقمندان به ورزش است! شیوه‌ی انعکاس لغو این برنامه‌ که شرط برگزاری آن اختلاط زن و مرد بوده و تبلیغات آن گویای این مقوله است، به گونه‌ای رقم خورده که مخاطب در نگاه اول می‌بیند حامیان آن، حامیان اختلاط بوده‌اند و حاضر به یک قدم کوتاه آمدن از این موضع عجیب خود هم نشده‌اند. در حالی که برگزاری این برنامه در دو بخش آقايان و خانم‌ها و پرهیز از اصرار بر برگزاری مختلط، می‌توانست کمک بزرگی به اجرا و حتی استمرار آن و افزایش استقبال از آن نیز باشد و حامیان را از زیر سایه‌ی حمایت از یک رویداد با حاشیه‌ی تقابل با شرع و عرف و هنجارهای اجتماعی مردم اصیل کرمان و ترویج بی‌بندوباری برهاند. از شما چه پنهان، شهری که مدیرانش از بالا تا وسط نتوانسته‌اند چهره‌ی کریه یک ساختمان نیم‌سوخته را بعد از سال‌ها از جلوی چشم مردمش جمع کنند، توان پخت آش دهان‌سوزی برای گردشگر و ورزشکار و... را ندارند. در شهری که ساختمان بدون مجوز دولتی در منظر میراث جهانی قد بلند می‌کند، توقع زیادی است که پته‌دوزهایش افغانی نباشند، باغ فتح‌آبادش رو به ویرانی نرود، باغ بیرم‌آبادش قفل نشود، جاده‌هایش خراب و مخرب نباشند، کارت سوخت‌هایش که باید به گردشگران و مسافرانش خدمات دهند، به یک‌باره حذف نشوند و مشکل سوخت در آن جارچی رسوایی مسئولینش نشود و هر از گاهی خبر تخریب یک خانه‌ی تاریخی منتشر نشود و... این وسط، مهم‌ترین اتفاقی که افتاده، حساس شدن مردم روی حق‌ خودشان است؛ از حقوق مادی همچون افزایش قیمت بنزین گرفته، تا حقوق معنوی همچون عفت و حیا، که مردم برای مطالبه‌اش در این چند هفته قد علم کرده‌اند و به گمانم این برای مسئولین امر زنگ خطر به شمار می‌رود، تا این‌که بخواهند روی موجش سوار شوند. والعاقبه للمتقین @sarrlohe
جنگ، مدینه‌ی فاضله‌ای درست کرد که آدم‌هایش برای افکندن خودشان در دل سختی‌های غیرقابل پیش‌بینی، از هم سبقت می‌گرفتند. جنگ، آدم‌هایی را دور هم جمع کرد که هر کدام به عدد افکارشان گرفتاری داشتند، اما ترجیح دادند برای رفع گرفتاری بزرگ‌تری، چشم بر خواسته‌های خودشان ببندند و خود را سپر بلایی کنند که شیطان رقم زده بود. جنگ، از خردسال‌های کوچه و خیابان پهلوان‌هایی ساخت که امانت بزرگ بشریت را بر دوش کشیدند. آدم‌های جنگ، برگزیدگانی بودند که نفس امام از طفولیت و با هر بار تکان گهواره، بر وجودشان نشست و آن‌ها را تا بلندبالای سپهر برکشید. آدم‌های جنگ حالا دل‌تنگ‌ترین آدم‌های دنیا هستند که دیگر مثل‌شان پیدا نمی‌شود، تا بشریت ظهور را درک کند و انسان‌های ظهور به تکامل برسند و دوباره، آدمی از جنس آدم‌های جنگ پیدا شود. @sarrlohe
سلام الآن نیم ساعت می‌شود جلوی دانشگاه آزاد ایستاده‌ام. چند دقیقه‌ای چشم از تلفن برداشتم و نگاهم به دانشجوها افتاد. راستش فکر می‌کنم ما در بحث حجاب و عفاف داریم الکی تلاش می‌کنیم. این‌جایی که من هستم، برخی دخترها با لباس نازک و کوتاه و موی پریشان و انواع آرایش رفت و آمد دارند. انصاف بدهیم، برخی‌شان اگر با همین وضعیت بلیت کنسرت هم بخرند، من یکی دم در می‌گویم به‌شان تذکر حجاب بدهند. هستند آن‌هایی بین‌شان که همین من، جلوی‌شان را خواهم گرفت که وارد سالن اجرای کنسرت‌هایی مثل .... هم نشوند؛ بس که وضعیت پوشش‌شان غیرعادی است. غرض این‌که تا وقتی ما داریم تنهایی می‌جنگیم، حکایت‌مان می‌شود مثل همان سرباز فیلم کمدی که سال‌ها در یک جبهه‌ی متروکه نگهبانی داد و زیر پایش گودالی کنده شد از قد خودش بزرگ‌تر و بعد از بیست سال فهمید جنگ تمام شده و او، این‌همه مدت داشته کاری بی‌فایده انجام می‌داده. شک ندارم ما داریم کار درست را انجام می‌دهیم، اما خوف دارم یک روز که شاید چندان دور هم نباشد، من و شما را محکوم کنند به ضدیت با هنجارهای جاری جامعه؛ بس که هنجارشکنی عادی شده، حتی در این محیطی که کاملا قابل کنترل است. گمان می‌کنم باید بیش از پیش با دغدغه‌مندان حجاب در تمام محیط‌های عمومی و آموزشی و فرهنگی بنشینیم و گپ و گفت کنیم؛ شاید حداقل دغدغه‌ی حجاب و بیش‌تر عفاف در مسئولین آن محیط‌ها ایجاد شد. ................... متن بالا، نوشته‌ی من خطاب به مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی سابق استانه که در تاریخ ۹ خرداد ۰۳ ارسال شده و بارها برای مدیریت فضای در اختیارمان برنامه‌ریزی شد و بینی‌ و بین‌الله تلاش زیادی برای حفظ حرمت و رعایت هنجارها در محیط فرهنگی و هنری انجام شد. هر چند مدت زیادی از ارسال این نوشته نگذشته بود که برامون نامه‌زدن و محکوم‌مون کردن به ترویج ولنگاری در جامعه. این رو می‌ذارم این‌جا که تلنگری باشه به خودم. @sarrlohe
خدابیامرز مادربزرگ پدری‌ام که ننجان صدایش می‌زدیم، این اواخر خاطراتی را به یاد می‌آورد که برمی‌گشتند به هشتاد سال قبلش؛ به روزهایی که خودش خردسال بوده. در حالی که اتفاقات چند لحظه قبلش را فراموش می‌کرد. من هم دارم همان‌طور می‌شوم؛ چند هفته قبل، با خوردن یک تکه نان، طعم سیاه‌دانه‌ی داخلش چنان رفت در عمق وجودم که من را برد به روزهای چهار پنج سالگی‌ام، وقتی بابا جبهه بود و ما شهرستان بودیم و من، در عمارت قدیمی یکی از اقوام بودم و خدابیامرز حاج بی‌بی، که آن روزها در حکم مادر ننجان بود، برای‌مان "شیرپا" آورد. شیرپا، غذایی بود از ترکیب آرد و شیر و سیاه‌دانه‌هایی که وقتی آن را هم می‌زدی، مثل مورچه‌های کارگر از یک سو به سوی دیگر می‌رفتند. همین دیروز داشتم اخبار یک‌ کلاغ چهل کلاغ فساد اقتصادی را با خودم مرور می‌کردم که ذهنم‌ پرید به جایی اوایل دهه‌ی هفتاد، که دبستانی بودم. نمی‌دانم چه شد که لیلا دختر هم‌سایه‌‌ی کوچه پایینی که هم‌سن و سالم بود و آن روزها می‌توانست تنها رقیب درسی من باشد که شاگرد اول دبستان رضویه بودم، برجستگی شکم و درشتی استخوانم😄 را کوبید توی سرم و به من گفت "چاق". من هم برگشتم و به لیلا گفتم "سیاهِ زشت" گویی بنزین روی آتش ریخته باشم، اشک از چشم‌های لیلا بیرون زد و با داد و فریاد دوید داخل خانه‌شان و چند لحظه بعد، مادرش با جاروی دسته‌دار وسط کوچه بود که من را به جرم همان کاری که لیلا با من کرده بود، یعنی بیان یک واقعیت طبیعی😀 مجازات کند. حالا که کمی بزرگ‌ترم می‌فهمم نباید چنین واقعیتی را به یک خانم بگویم. اما آن روز... پناه بر خدا... مادر لیلا با توپ و تشر آمد به سمتم و دسته‌ی جارو را به نشانه‌ی تهدید بالا و پایین می‌برد. من هم کم نگذاشتم در سر و صدا. مقابل مادر لیلا ایستاده بودم و دستم را به دسته‌ی جارو گرفته بودم که غافلگیرانه کتک نخورم و با هارت و پورت می‌گفتم: "گفته، شنیده" ناگهان بهروز وارد معرکه شد. بهروز، فوتبالیست کاربلد محل بود که سن و سالش از من بیشتر بود و اصلا با هم‌سن و سال‌های من نمی‌پرید. خودش بود و بزرگ‌ترهایی که پرزهای پشت لب‌شان زبر شده بودند. آمد بین من و مادر لیلا قرار گرفت و تلاش می‌کرد ما را از هم جدا کند. قد من، تا مقابل شکم مادر لیلا بود، اما بهروز، قد بلندتری داشت و با دو دست مادر لیلا را دور می‌کرد که من را با جارو نزند. چند دقیقه بعد، وقتی مادر لیلا گفت ماجرا را به مامانم گزارش می‌دهد، غائله تمام شد. من که خودم را پیروز می‌دانستم، چند قدم همراه بهروز رفتم که پیروزی‌ام را به رخ بکشم. از مادر لیلا که دور شدیم، بهروز گفت چرا زود کشیدی کنار؟ تازه داشتم با مادر لیلا کیف می‌کردم... بهروزِ کثافت در دعوای من و مادر لیلا به جای این‌که از من حمایت کند، مادر لیلا را با دست به عقب هول می‌داد. گفتم که، قد بهروز از منی که تا مقابل شکم مادر لیلا بودم، بلندتر بود و دست‌هایش برای عقب راندن مادر لیلا... کثافتِ آشغال🙃 القصه، این روزها که بوی تعفن اقتصادی در استان بلند شده و تا حالا یک رقم پنج همتی از آن به صورت رسمی اعلام شده، دعوای من و لیلا، شده چیزی شبیه ماهان‌ران و کنسرت کاکوبند و ماراتن کویر و تجمع برای حمایت از فلان نماینده‌ی خاطی و سخنان پدرخوانده‌ی اصولگراها‌ و حتی آن مسافرکشِ سیاحتی که ادعا می‌کند پنج‌هزار نفر برای ماهان‌راه ثبت‌نام کرده بودند، در حالی که مسئولین آن، عدد را دو هزار نفر اعلام کردند، تا "بهروز" ها بیایند وسط دعوا و دست بیندازند به بدن یک طرف دعوا و کیف‌شان را بکنند. تغییرات ناگهانی برخی افراد هم می‌شود پاک کردن صورت مسئله، در حالی که ما هنوز مشغول دعوا به خاطر دو کلمه‌ی بچه‌گانه‌ایم، اما باز هم "بهروز" مشغول کار خودش است. پ.ن: +۱۸ رو می‌زنم که رعایت ادب بشه😁 این فقط یک نوشته‌ی ساده است و روی صحبتش با کسی نیست.🤭 پ.ن: شورای سیاستگزاری ائمه‌ی جمعه رو نمی‌شناسم. اما سخنان این مرد بی‌هنر رو به‌شون برسونید که شاید به‌شون برخورد و حداقل در بیانیه‌ی، نوشته‌ای، خطبه‌ای، توهین به ائمه‌ی جمعه‌ی استان رو محکوم کردند. پ.ن: مراقب رویدادها باشیم؛ گاهی بهروز پشت یه رویداد منتظره... @sarrlohe
۱ خبرگزاری دولت در استان، پس از بیانیه‌ی پلیس کرمان مبنی بر عدم ارتباط بین فساد کشف شده‌ی اخیر و مقامات استانداری کرمان، به جا‌به‌جایی مدیران متخلف از سوی استاندار اشاره کرده و آن را قبل از اعلام پلیس عنوان نموده و در صدد سرپوش گذاشتن بر امری برآمده که حالا جزییاتش دهان به دهان در حال چرخش است. این در حالی است که زمزمه‌ی بروز تخلف توسط منصوبین استاندار هفته‌هاست در بین مردم جاری بوده و سوال‌های متعددی افکار عمومی را درگیر خود کرده. از جمله اینکه چه کسانی در استانداری با تخلفات مالی مرتبط بوده‌اند؟ مبلغ تخلفات چه مقدار بوده؟ ارتباط دستگیرشدگان از شرکت‌های صنعتی و صنایع استان و همچنین مدیر یک دستگاه دولتی در شهر سیرجان با این مفاسد چه بوده و سوال‌هایی از این قبیل. بیانیه‌ی پلیس میزان تخلف مالی کشف شده را ۵ همت عنوان کرده و بین آن با اخبار و شایعات مربوط به استانداری خط کشیده. این، بدین معناست که تخلفات بروز کرده در استانداری که به قول رسانه‌ی دولت استاندار عواملش را برکنار کرده و حالا مشخص هستند چه کسانی می‌باشند، چیزی جدای از ۵ همت می‌باشد و پرونده‌ای مجزا به شمار می‌روند؛ البته اگر این اقدام را فرار رو به جلو ندانیم و قصد این برکناری‌های ناگهانی و پرتعداد، کشاندن رسیدگی قضایی و مطالبه‌ی مردمی رسیدگی به فساد به سایه نباشد. رسانه‌ی دولت در بخش دیگری از متن طولانی خود طرح سوال درباره‌ی تخلفات به وقوع پیوسته را سم‌پاشی علیه استاندار عنوان نموده و عاملین آن را کسانی دانسته که از قدرت سهم نبرده‌اند. و بعد به رتبه‌ی اول استان در کسب سرمایه‌ی خارجی اشاره کرده. کاش این رسانه نیم‌نگاهی به جایگاه استان ثروتمند کرمان در ذیل شاخص فلاکت می‌انداخت و کرمان را در ژرفای این شاخص مشاهده می‌کرد تا تناقض آن رتبه و این جایگاه را درک کند. اما نکته‌ی مهم، تاختن به مطالبه‌گران است که باز هم نخواسته آن‌ها را درست ببیند. چگونه سوالات ذهن مردم نسبت به سرنوشت، آینده و اکنون زندگی‌شان در این شرایط اقتصادی در حد سهم نبردن از قدرت خلاصه می‌شود، در حالی که اخبار بازداشت مدیران فاسد از رسانه‌ها منتشر می‌شود و هیچ‌کس نافی آن نیست. چگونه می‌شود که مردم را در هنگام طرح تنها سوالاتی در خصوص مبلغ تخلفات مالی که توسط منصوبینِ دولت و منتسبینِ یک جناح سیاسی صورت گرفته، با عنوانی تحقیرآمیز خطاب می‌کنند، در حالی که در شعارهای رسانه‌ای‌شان دانستن را حق مردم می‌دانند؟! رسانه‌ی دولت انتقادات و مطالبات مردم را "سیرک سیاسی" عنوان نموده، غافل از اینکه برکناری مرتکبین تخلفات مالی، خود نمونه‌ی بارز یک نمایش سخیف برای پوشاندن ابعاد قضیه است و اکنون مشخص شده که سیرک، سرگرم کردن مردم بوده با عناوینی هم‌چون "رویداد" تا آقایان مشغول کار خویش باشند و مزاحمی مقابل‌شان نبینند. بازی‌گردانان این سیرک کسانی‌ هستند که از پستوی تجارت‌خانه‌های‌شان در استانی دیگر، به استان کرمان یورش برده‌اند و اکنون منابع مالی و حتی فرهنگ و اصالت کرمان از هجوم آنان در امان نیست. از یک سو دنبال مشغول کردن مردم به ابتذالاتی تحت عنوان رویداد ورزشی و تفریحی و گردشگری هستند، در حالی که توان و عرضه‌ی بازگشایی یک باغ‌چه را نداشته‌اند و از سوی دیگر مشغول تاراج منابع استان بوده‌اند و ارقام چند هزار میلیارد تومانی را "حاشیه" می‌خوانند. رسانه‌ی دولت که دم از شرایط جنگی می‌زند، گویا نمی‌داند مردمی که هفت ماه است در شرایط جنگی و با تمام تهدیدهای خارجی از سویی و با تمام ناتوانی‌های داخلی و خباثت‌های برخی سیاسیون و به اصطلاح مردان اقتصادی از سوی دیگر، سخت پای کشور ایستاده‌اند، حق دارند نسبت به تاراج مال‌شان حساس باشند و تنها سوال داشته باشند که سرنوشت هزاران میلیارد تومان پولی که می‌توانست در این شرایط جنگی گرهی از کار کشور باز کند، چرا در جیب چند آقازاده و سیاست‌زده رفته و مردم حتی از دانستن پیرامون آن نیز محروم‌اند و با توهین مواجه می‌شوند. رسانه‌ی دولت باید چشم باز کند و توسعه‌ی استان را نه در رتبه‌های اعطایی دولت به کارکنانش، که در جایگاه آن نزد مردم ببیند. باید ببیند جایگاه استان در شاخص‌های دارای ارتباط مستقیم با سفره‌ی مردم در چه جایگاهی است، نه شاخص سرمایه‌گذاری خارجی که سودش نصیب مردم نشود و تنها عنوانی باشد که دهان امثال همین رسانه را پر کند. @sarrlohe
۲ رسانه‌ی دولت باید چشم بر فعالیت مدیرانی باز کند که هنوز نتوانسته‌اند طرحی جامع برای مدیریت قاچاق سوخت بیان کنند و بار سنگین آن را به دوش مردم نجیب کرمان انداخته و خود گوشه‌ای خزیدند که مبادا به‌شان انتقاد شود. و مردم بودند که چند هفته زیر بار فشار روانی ناشی از سوءمدیریت آن‌ها آزار و آسیب دیدند و هنوز از سهم و حق خودشان از سوخت محروم‌ هستند و کرمان که در شعارهای اینان قرار بود بر فراز شود، اکنون نمی‌تواند گردشگران حداقلی را به خود ببیند، چه برسد که محور و بستر "رویداد"ها شود و این جماعت گویی تا فرود کرمان و کرمانی را مقابل خود نبینند، آرام‌نمی‌گیرند. استاندار محترم کرمان نیز ان‌شاءالله به رسانه‌ی همسو با خود بیاموزند تحقیر منتقدین و مطالبه‌گران و فرار از پاسخ‌گویی به افکار عمومی، نتیجه‌ شایسته‌ای برای عملکرد خوب ایشان نخواهد داشت و تمام زحمات او را در پس این تلاش مذبوحانه برای نمایش دیکتاتوری رسانه‌ای، از بین خواهد برد. @sarrlohe