📜 #همره_با_اولیاء_الله
📌 #شهید_حبیب_اله_جوانمردی
🔘 ۲۱ / شناسنامه
سه چهار ماهی مانده بود تا حبیب اله به دنیا بیاید . در همان ایام سید با وجاهتی گذرش به کوچه ی ما افتاد و از آنجا عبور کرد . در حالی که داشت می رفت متوجه من شد . ایستاد . سرش را برگرداند طرف من . آرام آرام به سمتم آمد و گفت : خانم شما یک بچه در راه داری . پسر است. اسمش را حبیب الله بگذار . !! تعجب سر تا پای وجودم را فرا گرفت . در حالی که سرش را پایین انداخته بود ، تاملی کرد و گفت : خانم ؛ قدر این پسر را بدان . او در این جهان زیاد نمی ماند و زود از دنیا می رود . اما در همین مدت کوتاه انسان بزرگ و والا مقامی می شود . سید این را به من گفت و رفت . من هم هاج و واج و با زبان بند آمده خیره شده بودم به آن سید . از ۱۵ شهریور ۱۳۴۱ که حبیب اله من به دنیا آمد مدام حرفای اون سید جلوی نظرم می آمد . حبیب اله روز به روز بزرگ تر می شد . اما دو سه بار حوادثی برایش پیش آمد که نزدیک بود تلف شود .
تا آن موقع چیزی از حرف های آن سید دستگیرم نشده بود . ۲۳ مرداد ۱۳۵۷ که حبیب الله شهید شد تازه متوجه تعبیر حرف های آن روز سید شدم
📚 کتاب حبیب خدا ، ص ۹ و ۱۰
📜 #همره_با_اولیاء_الله
📌 #شهید_حبیب_اله_جوانمردی
🔘 ۲۲ / لُمباندن زرد آلو
همراه تعدادی از بچه ها به یکی از روستاهای بهبهان برای تفریح رفته بودیم.دوطرف جاده که آدم می رفت درخت ها سر از باغ بیرون آورده بودند. با دوچرخه جاده را طی می کردیم که سرِ راه مقداری زردآلو کنار جاده دیدم . بچه ها سریع از دوچرخه ها پایین آمده و شروع کردند به لُمباندن. من و حبیب الله هم که دیدم همینجور روی زمین ریخته پیاده شدیم و شروع کردیم به جمع کردن. یکدفعه باغبان سن وسال بالایی شروع کرد به داد و بیداد کردن سرمان و دویدن سمت ما بچه های همراهمان فرار کردند . من هم به حبیب الله گفتم سریع فرار کن. ولی حبیب الله مرا نگه داشت. باغبانِ عصبانی گفت:چرا دست به میوه ها زدید؟ حبیب الله به آرامی گفت: پدرجان؛ من فکر کردم این میوه ها همینجور اینجا ریخته و کسی هم بهشون کار نداره گفتم خراب میشه.
باغبان شرمنده شد.حبیب الله گفت:ولی در هر صورت اشتباه کردم. و به خاطر همین100تاصلوات برای پدرخدا بیامرزت می فرستم و یک روزهم روزه ی مستحبی برایش می گیرم.
نه پسرجان من راضی ام همه ی میوه را هم بردار.
ولی حبیب الله دست به میوه ها نزد و به قولش هم عمل کرد.
📚 کتاب حبیب خدا
📜 #همره_با_اولیاء_الله
📌 #شهید_حبیب_اله_جوانمردی
🔘 ۲۳ /کشتی گیر
قرار بود مسابقات کشتی بین شهر های استان برگزار شود.قرار بود 4نفر هم از بهبان بروند.
سه نفر معلوم شده و فقط یک نفر مانده بود.قرار بود بین حبیب الله و یک فردی که حالا من اسمش را می گذارم آقای گنجی کشتی بگیرند و هر که برنده شد به عنوان نفر چهارم به مسابقات برود.این آقا هم خیلی دوست داشت به مسابقات برود تا حدی که خود را هر آب آتشی می زد.ولی حبیب الله اصلاً انگار نه انگارکه آن کشتی گیر چابک همیشگی است. کاملاً معلوم بود کاسه ای زیر نیم کاسه است. باخودم گفتم این پسر چرا امروز اینجور کشتی می گیرد؟! آخر سر هم به همین خاطر گنجی برد. وقتی از او درباره ی نحوه کشتی گرفتن پرسیدم گفت: حق او بود برود. ولی من می دانستم که عمداًچنین کرده. گنجی هم بعد از این که از مسابقات نتیجه ای نگرفت ؛ گفت: جوانمردی حقیقتش حق تو بود بروی.
📚 کتاب حبیب خدا
🔘 کانال «مؤسسه سرواستوار» در ایتا :
http://eitaa.com/sarveostovar
📜 #همره_با_اولیاء_الله
📌 #شهید_حبیب_اله_جوانمردی
🔘 ۲۴ / چرا غیبت میکنی ؟؟!!
حبیب الله روی مسئله غیبت خیلی حساس بود .خودش انجام نمی داد که هیچ اگر هم جایی که کسی می خواست غیبت بکند محال بود که ساکت بنشیند و امر به معروف نکند.
یک بار داخل مدرسه قبل از اینکه معلم بیاید یکی از بچه ها رفته بود پای تابلو و ادای معلم را در می آورد که چه جور آب بینی اش را می کشد بالا و... همه هم داشتند می خندیدند .که یک دفعه حبیب الله بلند شد غیبت بالا ترین گناه است غیبت نکن بعد هم حدیثی از حضرت علی برای او خواند. هر کس به من یک
حرف بیاموزد مرا بنده ی خود کرده . طرف هم کلامش را قطع کرد و آمد نشست سر جایش.
📚 کتاب حبیب خدا
🔶 کانال «مؤسسه سرواستوار» در ایتا :
http://eitaa.com/sarveostovar
📜 #همره_با_اولیاء_الله
📌 #شهید_حبیب_اله_جوانمردی
🔘 ۲۵ / عشق حسین بن علی
داشتیم از داخل کوچه رد می شدیم. مادری بچه اش را که توی کوچه بود صدا زد و گفت: حسین...حسین...
یکدفعه حبیب الله سرش را برگرداند و نگاهی به پشت سرش کرد. یک لحظه
داخل صورتش را نگاه کردم .حالش دگرگون شده بود و چهره اش محزون . انگار که می خواست که گریه کند گفتم: چیه حبیب الله ؟چی شده؟! گفت:هربار که اسم حسین را می شنوم منقلب می شوم . دست خودم نیست .بی مبالغه می گویم. هیچ کس را مانند او عاشق و دلداده ی امام حسین (ع)ندیده بودم. حبیب الله خیلی آرزو داشت برود کربلا و وقتی هم برای زیارت قبولی زائر امام حسین می رفتیم . او خیلی به حالش غبطه می خورد. وقتی هم که زائر شروع می کرد به تعریف کردن از کربلا حبیب الله از خود بی خود می شد و گریه می کرد.
📚 کتاب حبیب خدا
🔸 کانال موسسه سرو استوار در ایتا: http://eitaa.com/sarveostovar
📜 #همره_با_اولیاء_الله
📌 #شهید_حبیب_اله_جوانمردی
🔘 ۲۶ / ول کن بابا الآن وقت تظاهراته!!
تظاهرات بود و همه با همه ی توان شعار می دادند.کسی فکرش جای دیگری نبود. حبیب الله رو کرد به من و گفت: ساعت چنده؟گفتم:مثلاًفلان.کمی بعدش دوباره پرسید ، جوابش را دادم.
مقداری بعد پرسید دوباره جوابش را دادم. پیرمردی کنارمان بود گفت:مگه چِتِه بچه؟همه اش می گی ساعت چنده؟ شعارت رو بده. این بار من پرسیدم؛گفت:وقت نمازه!! گفتم :نماز؟بابا الان تظاهراته . بذار بعداً می خوانیم.
گفت: رحمان امام حسین برای نماز قیام کرد ،ما هم برای نماز قیام کردیم. تظاهراتی که نماز در آن به تأخیر بیفتد ارزشی ندارد. من و او و چند نفر دیگری که حرف او را شنیدند با هم به مسجد رفتیم.حبیب الله خیلی مقیّد بود به نماز جماعت . می دیدم که گاهی در غیر وقت نماز وضو می گیرد و نماز می خواند .می گفتم: چرا این قدر نماز می خوانی؟ می گفت : به جای دوران طفولیتم می خوانم آن موقع حبیب الله دوازده سیزده سالش بود.
📚 کتاب حبیب خدا
🔸 کانال «مؤسسه سرواستوار» در ایتا :
http://eitaa.com/sarveostovar
🔸 وب سایت رسمی موسسه :
sarveostovar.ir
📜 #همره_با_اولیاء_الله
📌 #شهید_حبیب_اله_جوانمردی
🔘 ۲۷ / پس آمپول زن مرد کو ؟؟!
بدجور سرما خورده بود و تب کرده بود. رفتم دنبالش تا به درمانگاه برویم و آمپولی بزند . سوار دوچرخه شدیم و راه افتادیم. درمانگاه شلوغ بود. بیست دقیقه ای تویِ صف نشستیم تا نوبتمان آمد. خانمی جلو آمد و گفت: وسایل تزریقتان را بدهید. یکی دو دقیقه بعد حبیب الله را صدا زد. حبیب الله دراز کشید و منتظر ماند تا مردی بیاید و آمپول را تزریق کند که خانم به من گفت:شما بفرمایید بیرون. بعد هم رفت بالای سر حبیب الله .حبیب الله گفت: پس آمپول زن مرد کو؟مگه قراره کی به من آمپول بزنه؟خانم گفت:خُب معلومه من!حبیب الله گفت:شما نه!پس از تعجب پرستار حبیب الله دقیق حکم شرعی را توضیح داد. و اینکه شما نامحرمی و نباید به من دست بزنید. پرستار گفت: الان آمپول زن مرد نیست مگه بعد از یک ساعت دیگه که شیفت عوض بشه. حبیب الله آمد کنار من در صف انتظار نشست. از شدت تب و لرز سرش را به من تکیه داد و چشمانش را بست تا دوساعتی نشستیم تا پرستار مرد آمد و آن موقع آمپولش را زد.
📚 کتاب حبیب خدا
🔸 کانال «مؤسسه سرواستوار» در ایتا :
http://eitaa.com/sarveostovar
🔸 وب سایت رسمی موسسه :
sarveostovar.ir
📜 #همره_با_اولیاء_الله
📌 #شهید_حبیب_اله_جوانمردی
🔘 ۲۸ /حساسیت نسبت به نگاه به نامحرم
در یکی از فلکه های شهرستان،مجسمه دختری نصب شده بود که وضعیت بسیار بد و زننده ای داشت که نمی شود گفت.(قبل از انقلاب) این مجسمه را نصب کرده بودند تا جوانان غیرتشان را از دست بدهند. حبیب الله آن قدر درباره ی نگاه به نامحرم روی خودش کار کرده بود که به آن مجسمه که یک چیز غیرواقعی هم بود نیم نگاهی نمی کرد. چشمانش را می بست .به من هم می گفت:رحمان
مواظب نگاهت باش ... یکبار زمانی که حبیب الله فهمید که یکی از بچه های محل که معتاد هم بود یکی از محرمش هایش را سوار ماشین کرده و در محل دورش داده ولی با افتخار او را دوست دخترش معرفی کرده ،از عصبانیت
چهره اش سرخ شد و یک سیلی به طرف زد .این روی مسئله قبح شکنی حساس بود.
📚 کتاب حبیب خدا
🔸 کانال «مؤسسه سرواستوار» در ایتا :
http://eitaa.com/sarveostovar
🔸 وب سایت رسمی موسسه :
sarveostovar.ir
📜 #همره_با_اولیاء_الله
📌 #شهید_حبیب_اله_جوانمردی
🔘 ۲۹ /قبر من در کربلا است !!
پس از شهادت حبیب الله یک روز که رفته بودم سر مزارش خانمی آمد پیش من و گفت: شما با شهید جوانمردی نسبتی دارید؟ گفتم: خواهر ایشان هستم. گفت:من چند وقت پیش خوابی درباره این شهید دیدم؟گفتم:چه خوابی؟گفت: یک شب خواب دیدم که آمده ام کنار مزار شهید .یکدفعه دیدم شهید جوانمردی کنار قبرشان هویدا شد .رو کرد به من و گفت: شما آمدید سر قبر من که فاتحه بخوانید؟ گفتم:بله. گفت: قبر من اینجا نیست ، زمانی که من به شهادت رسیدم،واینجا دفنم کردند، آمدند:مرا بردند کربلا.
جنازه ی من آنجاست؛ در حرم مولایم حسین(ع)... از جمله رحیات حبیب الله این بود که هر وقت که می خواستیم برویم سر جلسه امتحان حبیب الله قبلش قرآن می خواند و بعدش هم دو رکعت نماز . می گفت:با یاد خدا آرامش پیدا می کنم و اضطراب و دلهره ام از بین میرود.
📚 کتاب حبیب خدا
🔸 کانال «مؤسسه سرواستوار» در ایتا :
http://eitaa.com/sarveostovar
🔸 وب سایت رسمی موسسه :
sarveostovar.ir