#رمان
پارت شش_8 :
درست پشت یه کمد، در مخفی رو به اتاق بزرگی باز شد. یه اتاق مخصوص؟ یا شایدم یه انباری با میز و وسایل کار؟
نه...
اتاق به شدت مجلل و رویایی بود. مرتب و تمیز با دکور چینی حرفهای. شبیه یه اتاق خواب با تم طلایی و قرمز خونی با یه تخت تاج دار با پرده هایی که فضای خصوصی تخت رو از بقیه ی اتاق جدا میکرد.
سامان : دادم تمش رو عوض کنن؛ چون یه بار که یکی از مشتری هام با دوست دختrش اومده بودن اینجا، انقد بهش فشار آورده بود که رو تختی پر از خون شده بود! دیگه میتونین راحت باشین.
شاهرخ : او نگران نباش! پرنسس من یه گنج شکننده و با ارزشه، بهش فشار نمیارم. سهم توهم پیش من محفوظه.
و درست در اتاق پشت سرمون قفل شد. شاهرخ من رو روی تخت گذاشت و من با حالتی مsتآلود، از روی غریزه دو دستمو گذاشتم روی سینه اش تا از خودم دور نگهش دارم.
لعnتی باید از همون اول میفهمیدم اینجا یه فaحشه خونهس. تشک زیر وزن مادوتا پایین رفت و اشک، جلوی دیدمو گرفته بود. مثل ساعت شنی شکستهای شده بودم که هیچ راه دیگه ای بجز تسلیم شدن نداشتم.
شاهرخ لبخندی زد و به پهلو خوابید. به دامن چیندارم خیره شده بود که من رو کاملا در برابر نگاه گرسنهش بی دفاع میکرد.
شاهرخ : قول بده خیلی غرغر نمیکنی تا کارو برام سختتر کنی.
من : تو...تو منو...(سکسکه) گول زدی و بهم شرaب خوروندی؟ لعnت بهت از همون اول هم باید میدونستم همهی اینا نقشه ی تو بوده. با وزن دوتا نوشیدنی بازی کردی تا منو تو این مخمصه بندازی...
شاهرخ از هوشیاری من حتی توی این وضعیت هم تحت تاثیر قرار گرفته بود. لبخندش پهنتر شد و با دو دستش مچ دستامو بالای سرم قفل کرد. درست بالای سرم نفس گرمی بیرون داد و موهای طلایی پریشونش توی صورتش پخش شده بودن.
لbشو به گوشم چسبوند و زمزمه کرد.
شاهرخ : دلت میخواد جیغ بزنی؟ چون ممکنه انقد پشت پلکات ستارههارو ببینی که اصلا دردی رو حس نکنی! میخوام انقد بکnمت که تنها اسمی که توی ذهنت حک شده باشه، اسم من باشه تا فریادش بزنی!
و لaله ی گوشمو گاز گرفت و با زبوnش سوزششو تسکین داد. با بدnش راه فرارمو مسدود کرده بود. چرا بدnم اونطوری که من میخوام ازم پیروی نمیکنه؟
شاهرخ انگشتشو روی لb پایین من کشید و چشماش از شhوت تیره شد.
شاهرخ : داری سعی میکنی فرار کنی؟ بزار اینو تو گوشت فرو کنم...تو...الان دیگه مال منی! پس بهتره دختر خوبی باشی و انقد وول نخوری.
انگار که من مثل طلسمی دردناک ولی لذت بخش اونو تسخیر کرده باشم، آهی کشید و صورتش رو لای گردنم فرو برد و عطرم رو با تمام وجود حس کرد. بدnش تقریبا روی بدnم بود؛ احساسی در وجودم شعله ور شد که حتی از وجودش در درون خودم خبر نداشتم.
اون باعث میشد یخ چیزهایی در من آب بشه که هرگز جرئت فکر کردن بهشون رو نداشتم...با دست راستش، دست من رو به طرف سینه اش هدایت کرد؛ عضله هاش سخت منقبض شده بودن.
نفس هام بدجوری سخت و سنگین شده بود. به من زل زده بود. لb هاشو لیس زد.
نفس حبس شدمو بیرون دادم و روی گوشش خم شدم...
من : لمسم کن؛
این حرفم انرژی الکتریکی رو به بدنش فرستاد و جرقه ای از هیجان درونش جوشید. با یه حرکت فاصله ی میلی متری بین صورتامونو از بین برد و لb هامو توی بو/سه ای سوزان و پراز نیاز اسیر کرد. تمام جیغی که تو گلوم حبس شده بود با این حرکتش محو شد؛ چشمامو بستم تا به اون دو یاقوت آبی که عین گرگ گرسنه بهم خیره شده بود رو نبینم!
زبوnش هر اینچ از دهنمو جستوجو میکرد تا بالاخره آروم گرفت. قبل از اینکه لbهای سرخش بارها و بارها با لbهام برخورد کنه، دستشو لای انبوهی از فرفری های بورم برد و منو به خودش نزدیکتر کرد.
حاضر بودم قسم بخورم لbهام کبود شده بود؛ در آستانه ی سوختن از شدت هیجان محض بودم. برای لمسش می مردم و من برای او اکسیژنی بودم که برای نفس کشیدنش می مرد. وقتی با اکراه بو/سه رو شکست به منی که مثل توتفرنگی قرمز شده بودم با اشتیاق نگاه کرد. از فکر مزه کردن منظره ی بدنش، دندونامو به هم دیگه سابیدم. بدنم زیر دستش میلرزید و همین اونو تحر/یک میکرد...
#رمان
پارت شش_9 :
همونطور که دستاش انحنا های بدnم رو دنبال میکردن، لb هاش بو/سه های بیهدفی رو تا گردن و تrقوههام برد. به آرومی سرمو کج کرد و توی بغلش گرفت. وقتی دندونهای نیشش، پوست گردنمو خراشیدن، فوری خون فروپاشیده از گردنمو مثل تشنهای که تازه به آب رسیده باشه مکید.
شاهرخ : میدونی؟ ندای درونم بهم میگفت باید ازت دوری کنم؛ اما حالا میفهمم چرا...
و بدون هیچ حرفی دستشو به طرف زیپ لباسم برد، با خشونت بدی بازش کرد و بند سوتیnم رو پایین کشید. نوک سیnه هام سفت شده بود و شاهرخ با دهنی گرسنه، ازشون استقبال کرد.صدای ناله هام کمکم بلند شده بود و باهرناله، شاهرخ سریعتر به کارش ادامه میداد.
با گذشت مدتی سایه ی درد بدنم، محو شد و جاشو به لذتی وصفنشدنی داد.
لb هاش لbهای خستمو مینوشید تا اینکه لمس ناگهانیش به روn پام منو از جا پروند!
شاهرخ(پوزخند) : وای شیدا ! تو کی هستی؟ یه فرشته؟ یه الهه ی بی نقص با انحناها و اندaمهای رویایی که فقط برای من ساخته شده؟
و دستم رو به طرف صورتش برد و بو/سه ای از روی احترام و ظرافت به بند انگشتام زد و با طولانی کردن بو/سه چشماشو بست. منو در آغوش عمیق خودش کشید و درست بعد از نفس گرفتن، زیرلب به همه چیز لعnت فرستاد...
شاهرخ : فقط...فقط یدفعه ی دیگه...قول میدم!
ناگهان منو محکمتر، عمیقتر، و با نیاز پرحرارت تر بیشتری که نمی شناختمش می بو/سد. برای هوا تقلا می کنم و اون با لمس غیرعادی دستهاش نابودم میکند. نزدیکه که منفجر بشم. چنان دستاش به زیر لباسم رفتن و از اطراف پهلوهام پذیرایی میکردن، انگار من حبابی ناچیز بودم و اگه منو ول میکرد، می ترکیدم.
صورتمو تو دست های پر رگش اسیر کرد و چشمامو درجای خودش نگه داشت. مدت کوتاهی فقط به من زل زده بود و هیچ حرکتی ازش سر نمیزد. در اون لحظه، ابروهاش کمی خمیده، لb هاش به هم چسبیده و طوفان وحشیانه ای به ذهنش تازیانه میزد.
شاهرخ(زمزمه) : دیگه کسی مزاحمت نمیشه چون تو مال منی...فقط مال خودم... ولی برای امروز دیگه کافیه...دوشیزه ی من! افتخار میدی با شوالیهت تا خونه همسفر بشی؟
از این حرفش خندهام گرفت؛ خنده ای که فقط با خودم درمیون گذاشتم. صورتش رو با دست از خودم دور کردم و کش و قوسی به بدnم دادم.
من(خندهی مsتآلود) : برو به جهنم!
اون هم با بلندکردن من از روی تخت و رویکول گرفتنم ، پوزخندی اشباع شده از تمسخر روی لبش نشست و شونه بالا انداخت.
شاهرخ : دارم روش کار میکنم...!
چشمامو به زور باز نگه داشته بودم؛ برای همین نفهمیدم چطوری و چه ساعتی از سامان تشکر کرد و منو با خودش به هوای نسبتا سرد بیرون برد. هوای خنک شب مثل لایه ای روی پوستم مینشست.
شاهرخ من رو از کوچه پس کوچه های تاریک اونجا به طرف مقر مافیا میبرد.
شاهرخ انگشتشو به طرف آسمون گرفت.
شاهرخ : شنیدم وقتی ستاره ی دنبالهدار میبینی باید آرزو کنی! اونجارو ببین! همین الان یه آرزو کن...
دستامو به هم قفل کردمو ته دلم از اونی که حواسش همیشه بهم بود، خواستم برای همیشه پیششون بمونم؛ پیش نغمه...ایلیا...سروش و آناهیتا...و شاهرخ! امیدوارم باهم بمونیم و تا ابد تو امنیت بهترین دوستای هم بمونیم.
شاهرخ(زمزمه) : درستش میکنم...برات اون آینده ای رو که میخوای با جون و دل از ته قلبم میسازم. فقط ممکنه یکمی متفاوتتر هم باشه...
دور گردنشو سفت و سخت چسبیدم، سرم رو روی گودی گردنش فرو بردم و عطر مردونهش سرتاسر بهم انگیزه ی تازه داد؛ انقدری که روحم جلا پیدا کرده بود. با نزدیک شدن به مقر پلک هام کم کم سنگین شدن و سیاهی مطلق همهجا رو فرا گرفت.
صدای قدم های شاهرخ توی پس زمینه محو شد و خستگی امشب تمام وجودمو مثل آب خوردن قورت داد. شرaب بالاخره اثر خودشو گذاشته بود، از گلگون شدن صورتم تا گزگز شدن دست و پامو.
برای همین نشنیدم صداشونو...
نشنیدم که یه ماشین سیاه مشکوک سد راهش شد؛
صدای خشاب ، تفنگ و مبارزه هاشون منو از باتلاق خیال بیرون نکشیدن؛
به گوشم نرسید که چطور به زور تفنگ و اسلحه ناجی منو بردن؛
و نتونستم از این مهلکه نجاتش بدم؛
تو به من گفتی آرزوی من رو به حقیقت میپیوندونی...یه زندگی پر از امنیت و شادی.
ولی چطوری؟
زمانی که حتی حواست به خودت نیست...
شاهرخ...
برای خودم و تو...
یک جفت بال پرواز میدزدم...