eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
64 دنبال‌کننده
292 عکس
708 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از حسینیه سیاسی
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ✨ 🆔@hosiniye
خب اگه خدا بخواد می‌خوام بعد چند هفته متنی که در عوض عکسی که سیلوانا بهم داد رو بهش بدم .
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
دختر تبر در دستانش را با خشم پایین می آورد تا کنده های بزرگ چوب را تکه تکه کند . زندگی در چشمانش مرده بود ، به جای آن فقط خشم بود و خشم . با هر ضربه چوب به دو نیم تقسیم می شد و خرده چوب ها به لباسش می خورد . یارینا بر خلاف اسمش که معنی صلح می داد ، به هر کجا که قدم می گذاشت نفرت مانند عطری بد بو در فضا پخش می شد . آلبرت تنها کسی که حاضر به استخدام همچین کسی آن هم در سرمای زمستان می شد از داخل کلبه ای که درون برف ها پوشیده شده بود گفت :« یارینا ، تیکه تیکه کردن چوب هارو تموم کن و بیا به من کمک کن .» صدای آلبرت او را به خود آورد ، یارینا تبر در دستش را کنار چوب های تکه تکه شده رها کرد و به سمت کلبه رفت . چکمه هایی که آلبرت برایش خریده بود هنگامی که روی برف فرود می آمدند صدا می دادند ، صدایی که از گوش دادن به آن سیر نمیشد . قدم ها کوتاه تر شدند تا شاید بتواند بیشتر صدای برف را بشنود احتمالا چون اولین باری ست که وقتی برف می بارد بیرون از خانه است . درب چوبی را با آرامش باز می کند و با نگاهش به دنبال آلبرت می گردد . همانطور که سرش را می چرخاند ، او را کنار پنجره می یابد . به پنجره تکیه داده و با یک چاقوی مشکی رنگ ضامن دار بازی می کند . نگاهش به برف بیرون از خانه خیره شده و همزمان می پرسد :« امروز می‌خوام یه کاری برام انجام بدی . » یارینا اخمی کرد و گفت :« باز چی شده ؟ کدوم عوضی بی سر و پایی به جناب آلبرت بزرگ توهین کرده که مجبورم بکشمش ؟» آلبرت پوزخندی کوتاه زد و گفت :« خنده دار بود ولی مسخره بازی رو بذار کنار قضیه جدیه ، یکی دوباره تو خیابون کلمنتوفسکی آشوب به پا کرده . » _ توقع داری چیکار کنم کت بسته بیارمش پیشت که تا ابد عذابش بدی ؟ _ شوخی رو بذار کنار یارینا ، قضیه جدیه . _ بسیار خب تعریف کن . _ دو روز پیش توی قسمت شمالی شهر خیابون کلمنتوفسکی پلاک ۱۸ ، خونه ی اجدادی خاندان پریوم دماتس (Priyemnaya mat')، دم دمای بامداد یه دزدی رخ میده . که بعداً معلوم شد که چیز تقریبا مهمی دزدیده نشده . _ تقریبا مهم ؟ _ درسته ، وقتی رئیس پلیس اظهارات لازم رو برام آورد تا پرونده رو حل کنم با کمک هم به یه چیزی رسیدیم ... یارینا قبل از اینکه آلبرت حرفش را کامل کند ، خنده ای بلند سر داد و گفت :« تو ؟! منظورت اینه که تنهایی فهمیدی درسته ؟» اخم های آلبرت در هم رفت یک دستش را مشت کرد و نگاهی خشمناک به یارینا انداخت ، یارینا قبل از اینکه او از کوره در برود دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد و گفت :« باشه باشه نمیخواد با نگاهت ذوبم کنی ، ولی خلاصه ش کن حوصله ام سر رفت .» _ یه قتل . چشمان وارینا از شنیدن کلمه قتل گشاد شدند ، آلبرت ادامه داد :« امروز گزارش یه قتل رو دادن .» _ مشکلش چیه ؟ _ قتل رو پیش بینی کرده بودم . از روی اون چیزی که دزدیده شده بود . اونا یه شئ قدیمی دزدیده بودن مال دوره ۱۶۷۰. _ نکنه منظورت گنج اون کشاورزه؟ _ اره . _ بعد اون وقت میگی چیز مهمی نیست ؟ _ نسبت به چیزای دیگه ای که توی اون خونه بود نه ، مهم نیست . _ ادامه بده . _ خب می‌دونی که استفان رازین یک کشاور قزاق بود. او در سال ۱۶۷۰ به عنوان یک یاغی علیه سلطه ی اشراف زادگان و فئودال ها به شمار می رفت. او و همراهاش با راهزنی و سرقت اموال کلیسا و حکام در امتداد رودخانه ی "ولگا" ثروت بزرگی به جیب زده بودن، استفان رازین و برادرش فرول پس از مبارزه ی طولانی با حکومت تزارها اسیر شدند و با وجود شکنجه های سخت راز گنج خود را برملا نکردند. اما در لحظه ی اعدام که قرار بود سر برادر او را با شمشیر قطع کنند، او گفت که جای گنج برادرش را می داند. استفان رازین با گفتن کلمه ی "خفه شو" آخرین جمله ی خود را به برادرش گفت و در نهایت توسط جلادان کشته شد. _ آهه این داستان قدیمی رو بس کن اصل قضیه رو بگو . _ مهمه باید بدونی .خب داشتم می گفتم ،فرول تا پنج سال تزارها را برای پیدا کردن گنج استفان رازین همراهی کرد، اما هیچ نشانه و اثری از گنج یاغی استفان رازین به دست نیامد و در نتیجه برادرش را نیز کشتند.آخرین خبرها از گنج استفان رازین به دوران نبرد استالین گراد باز می گرده که چند سرباز در کنار رود ولگا بقایای یک توپ قدیمی پر از طلا و جواهرات را پیدا کردن که با شدت گرفتن درگیری مکان آن اخفا شد، و بعد از اون دیگه هیچکس به دنبال پیدا کردن گنج نرفت چون سر نخی نداشت . البته تا امروز . _ که گنج یهویی وسط عمارت پریوم دماتس پیدا شد . _ و بعدش دزدیده شد . _ توضیح بده چطور ماجرای قتل رو فهمیدی . _ با توجه به شواهد و نشونه ها فهمیدن آسون بود . _ نه نبود . _ پس به سوالاتی جواب بده .گنج مال چه زمانی بوده ؟ _ سال ۱۶۷۰ ولی فکر نمیکنم کمکی کنه . _ ما چه سالی هستیم ؟ _ سال ۱۸۸۹. _ تفاوت شون چقدره ؟ _ داری دیوونم می‌کنی آلبرت درست توضیح بده.
_ بسیار خب باشه . تفاوت این ها میشه ۲۱۹ سال جمع ارقام میشه ۱۲ دقیقا سن آخرین فرزند این خانواده که سر به نیست شد . غیر اون هم دوازده تا شئ باستانی توی اون عمارت بود ، دیمیتری تا قبل از اینکه کشته بشه تا به حال عمارت رو ندیده بود تصمیم داشته به لندن بره پس قطعا دلش میخواد یه بار دیگه با خاطرات باقی مونده از خانواده ش یعنی همون عمارت خداحافظی کنه اما وقتی به عمارت میرسه که شب اون جا اقامت کنه ... _ یه شئ دزدیده میشه . _ بقیه داستان رو می‌دونی می‌خوام قاتل دستگیر شه‌ در واقع ملکه میخواد. _ نگفتی چطور فهمیدی قراره بمیره و اینکه می‌دونی قاتل کیه ؟ _ فعلا همینقدر کافیه ، لباس بپوش می‌خوایم بریم بیرون . آلبرت به سرعت کت مشکی اش را پوشید و بعد سراغ دستکش های چرمش رفت و آخر سر هم بعد از برداشتن عصای کله عقابی اش کلاه سیلندری مشکی اش را به سر گذاشت . در این مدت کوتاه هم یارینا کت سبز چهار خانه ای به همراه کلاه تام اوشانتر همرنگ پالتویش پوشید و کنار درب ورودی ایستاد و گفت :« نمیای ؟» آلبرت نگاهی سرزنش آمیز به او کرد و گفت :« نمیتونی یه بار عین دخترای عادی لباس بپوشی ؟» _ قرار نبود سخت بگیری بابابزرگ . _ یه بار دیگه بهم بگی بابابزرگ تیکه بزرگه ات گوشته. _ باشه . _ وسایلت رو برداشتی ؟ _ آره . بعد از اینکه حرف آلبرت تمام شد ، همراه یارینا از کلبه خارج شد . از کلبه تا شهر پیاده بیست دقیقه راه بود اما تا عمارت فقط ده دقیقه. با این حال باز هم زمان کم می آوردند ، امکان داشت طعمه فرار کند و آرزوی گرفتن مجرم به سه هفته دیگر موکول شود . برای همین هم آلبرت پا تند می کرد تا زودتر برسد .یارینا هم پشت سر او راه می رفت درحالی که موهای بنفش ش اطراف پالتویش ریخته بود و سرش پایین بود ، آلبرت ایستاد ، دوبار عصایش را به زمین زد و بعد کالسکه ای را اجاره کرد تا مسیر را با سرعت بیشتری بروند . کالسکه ایستاد ، آلبرت و یارینا سوار شدند بعد از اعلام مسیر توسط آلبرت کالسکه به راه افتاد و سکوت کالسکه را فرا گرفت . آلبرت پای راستش را روی دیگری انداخته بود و همانطور که دستش هایش همین حالت را داشتند به بیرون چشم دوخته بود ، اما یارینا با حالتی عصبی نگاهش را به عصای آلبرت دوخته بود .آلبرت نگاهی به چهره یارینا انداخت و گفت :« چیشده ؟» نگاه یارینا روی چهره آلبرت متمرکز شد و گفت :« سعی داری کیو نجات بدی ؟» _ من سعی نمیکنم کسی رو نجات بدم ، فقط می‌خوام خواست ملکه برآورده بشه . یارینا چشم در کاسه چرخاند و زمزمه کرد :« احمق .» آلبرت نگاهی تند به او کرد و گفت :« چی گفتی ؟» یارینا عصبانی شد و گفت :« گفتم احمق .» _ آه لطفاً بس کن یارینا هر دفعه قبل از انجام ماموریت یه دعوای درست حسابی راه میندازی ، دلیل اینکارت چیه ؟ _ نمی‌فهمم چرا هر دفعه هر کاری ملکه میگه رو انجام میدی اونم بدون اینکه خطری که در انتظارت هست رو در نظر بگیری . _ برای من فقط خواست ملکه مهمه. _ زندگی خودت چی ؟ _ من برای همین به دنیا اومدم . _ برای اینکه بازیچه دست کسی باشی که زنده و مرده بودنت براش فرقی نداره ؟ _ اره ولی مسئله این جاست که تو چرا برات مهمه ؟ یارینا بیشتر عصبانی شد و با فریاد گفت :«چون نمی‌خوام یکی دیگه رو هم از دست بدم .» یارینا بلافاصله بعد از گفتن این جمله جلوی دهانش را گرفت انگار حرف ممنوعه ای را زده باشد بعد آرام سرش را پایین انداخت و با صدای آرام تری گفت :« متاسفم نباید داد میزدم .» نگاه آلبرت نرم شد ، دستش را روی شانه یارینا گذاشت نگاهش را در نگاه او قفل کرد و گفت :« نگران نباش ، اونقدری برات ثروت گذاشتم که بدون من ادامه بدی از اون گذشته این پیرمرد قرار نیست به این زودیا بمیره .» هیچکدام متوجه نشدند زمان چطور گذشت اما با ایستادن کالسکه به خود آمدند.کالسکه جلوی عمارت ایستاده بود ، وقتی از کالسکه پیاده شدند به سمت عمارت راهی شدند ، آلبرت کلیدی از جیبش در آورد و در قفل در فرو کرد ، وارد عمارت شدند .بعد از ورود آلبرت در را پشت سرش قفل کرد . متروکه بود و همینطور سرد تر از بیرون . اکثر اتاق ها بالا بودند ، اینجا سالن بزرگی بود که سمت راست آن عتیقه ها و سمت چپ انباری بود. روبرویشان راهروی بسیار زیبایی ساخته شده از چوب بسیار قدیمی وجود داشت که به اتاق ها مانعی می شد . یارینا خودش را جمع کرده بود دست هایش را به هم می مالید تا گرمش شود و بعد گفت :« اینجاست ؟» هنگام صحبت اش صدایی مرموز از سمت عتیقه ها شنیده شد . _ هیس. حرف نزن . آلبرت به سرعت پشت دیوار پشت راهرو پنهان شد یارینا هم پشت سرش همین کار را کرد . چند دقیقه بعد مردی با ظاهر کاملا سیاه از سمت راست عمارت به طور مشکوکی وارد شد ، قبل از اینکه آلبرت علامت دهد یارینا وارد عمل شد و تنها راه خروج را مسدود کرد . بعد آلبرت هم از مخفی کاهش بیرون آمد ، حالا مجرم سیاه پوش بین آلبرت و یارینا گیر افتاده بود .