هدایت شده از حسینیه سیاسی
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/satsojen/2862
امیلی بر میگرده و میبینه سباستین خوابیده. از ساتسوجین میپرسه:« بلدی زخمو بخیه بزنی و پانسمان کنی؟» ساتسوجین با تعجب میگه:« آره... چطور؟» امیلی با بی خیالی میگه:« عاممم، خب شاید منم یه چند تا زخم کوچیک داشته باشم که خودم نمیتونم تنهایی بهشون رسیدگی کنم.»ساتسوجین میگه:«یعنی چی؟چرا زودتر نگفتی؟ اوه خدای من باید زودتر یادم میفتاد. کجاته
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه
...زخمی که بخیه بخواد که دیگه کوچیک نیس...»اگه امیلی حرف ساتسوجینو قطع نمیکرد احتمالا تا نیم ساعت بکوب ادامه میداد،پس امیلی گفت:«هی لازم نیس نگرانم بشی. یه چند تا زخم کوچیکن دیگه.» و بعد به سرش زد ساتسوجینو برای تفریح اذیت کنه، یکهو دستشو گذاشت رو بازوش و چشماشو فشار داد.ساتسوجین پرسید:«چی شد خوبی؟آهای..»امیلی میگه:« یکی از تیرا خورد به بازوم و از اون طرفش در اومد.حس میکنم دستم داره قطع میشه.»ساتسوجین شوک زده میگه:«وای.»امیلی دیگه نمیتونه خندشو کنترل کنه و هر هر شروع میکنه به خنده.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین که گیج شده بود چند لحظه با تعجب نگاهش میکنه و بعد با بهت میگه :« تو ... سر به سرم گذاشتی ؟»
امیلی که از خنده اشکش در اومده سعی میکنه با دستش اشک گوشه چشمشو پاک کنه و بعد میگه :« وای ساتسوجین تو خیلی زود باوری . »
امیلی به خنده اش ادامه میده و ساتسوجین در جوابش یه لبخند کوچیک میزنه و میگه :« خیلی خوب شوخی بسه اگه اون الان بیدار بشه دردسر میشه . »
امیلی با لبخند میگه :« اوه راست میگی . »
ساتسوجین جعبه کمک های اولیه اشو در میاره و میگه :« خب بهم بگو واقعا کجات زخمی شده . »
https://eitaa.com/satsojen/2900
امیلی زخم هارو که به ساتسوجین نشون میده، ساتسوجین سعی میکنه چهره شو یکم عصبانی جلوه بده و میگه:«میشه توضیح بدی با این زخما دقیقا چطور داشتی میدوییدی؟با اینا حتی راه رفتنم سخته...»که امیلی میگه:«منو دست کم گرفتی؟ اینا که واسه من چیری نیستم مثل نیش پشه میمونن.» ساتسوجین هوووف ای میگه و بعد شروع میکنه به تمیز کردن زخما. سباستین کم کم بیدار میشه، در واقع چند دقیقه ای هست صدا ها رو میشنوه، ولی چششماشو باز نمیکنه تا فکر کنن خوابه.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
پشمام
ادامه:
با خودش فکر میکنه:«خیلی دلم میخواد بکشمشون. تیکه تیکشون کنم. به قطعات مساوی تقسیمشون کنم. اوه. چه کارایی که میخوام بکنم. ولی خب نمیشه. هنوز نه. امیلی بی رحم تر از اون چیزیه که فکر میکردم. انتظار داشتم بتونم باهاش مبارزه کنم ولی اون زخمامو نشونه گرفت. شاید حتی عمدا گلوله ها رو در نیاورده بود. ولی نه. امکان نداره. هنوز نگاهشو یادمه که چطور بهم نگاه میکرد، وقتی که یادش افتاد سه تا گلوله دیگه هنوز تو شونمه.»
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
واوو
ادامه:
سباستین برای لحظه ای کوتاه فکر میکنه شاید امیلی و ساتسوجین واقعا دستش دارن، شاید درواقع خانواده ی واقعیش اون دوتا ان، ولی سریع اون فکر رو از خودش دور میکنه.
و همزمان، امیلی از درد ناله ارومی میکنه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین سعی میکنه بشینه درد زیادی به شونه اش وارد شد ولی چیزی نگفت بعد رو به امیلی میکنه و میگه :«نگفته بودی که زخمی شدی ... »
امیلی صورتشو بر می گردونه و میگه :« به این زودی بیدار شدی ؟»
سباستین با جدیت میگه :« جوابمو بده ، زحمات عمیقن؟»
_ نه خیلی ... آخخ
ساتسوجین زخم روی بازوی امیلی رو محکم با بانداژ میبنده و با عصبانیت رو به سباستین میگه :« عمیقا و همش به خاطر توعه. »
سباستین نگاه بی روحی به ساتسوجین انداخت و سپس با لحن آرومی که به سختی شنیده میشه زمزمه میکنه :« من ... به خاطر همه چیز متاسفم ... »
امیلی که حرفشو نشنیده میپرسه :« چی گفتی ؟»
سباستین با صدای آروم و لحن جدی میگه :« متاسفم ، میتونی بعد از اینکه حالت خوب شد از اینجا بری . هر دو تون رو میگم . »
امیلی بهش میگه :« برای چی؟چرا یهو اینطوری میکنی ؟»
_ دیگه فایده ای برام ندارید . برید بیرون .
سباستین با بیرحمی تمام این را گفته بود ولی چیزی درون قلبش می گفت :« اونا برات مهمن . در واقع تو بهشون نیاز داری » ولی هیچکدام از این حرف ها را نگفت و بعد از تمام شدن جمله اش سکوت کرد و دوباره دراز کشید .
https://eitaa.com/satsojen/2905
ساتسوجین و امیلی نگاهی به هم میندازن. خب قطعا عجیبه مه سباستین یهو از خواب پاشه و رسما بهشون بفهمونه برن گمشن. و البته که اونا قرار نبود برن.عمرا. ساتسوجین که دیگه تقریبا همه ی زخمای امیلی رو تمیز و پانسمان کرده، برای لحظه ای دست از کار میکشه و با غم به سباستین نگاه میکنه. و دقیقا تو همون لحظه، گربه(فرشته وقت شناس) اروم به سمتشون میاد. امیلی میخواست صداش کنه تا بیاد بغلش ولی گربه خودش میاد و میشینه بغل امیلی.امیلی شروع به نوازش گربه میکنه.
#امیلی
~~
گربه تو بغل امیلی خرناس میکشه و خودشو بیشتر جمع میکنه انگار که میخواد کنارش بخوابه .
اینکار باعث میشه امیلی احساسات گرمی رو تو قلبش حس کنه احساساتی که لبخند به لب های بی روحش بیاره .
سباستین با خودش فکر میکنه :« چرا اینطوری شد ، اوت دو تا اصلا داخلی به ماجرا نداشتن پس چرا داشتن کشته میشدن؟ لعنتی هر کاری میکنم فکرش از سرم بیرون نمیره قضیه یکم عجیب بود وگرنه چرا اون تک تیر انداز آنقدر سماجت میکرد تا امیلی رو بکشه ؟مگه اون دقیقا چه مهره مهمی تو این بازی مرگ و زندگی لعنتیه؟
چرا حاضر شد منو نجات بده ؟ حتم دارم اگه بهش التماس هم نمیکردم بازم نجاتم میداد . اون واقعا کیه ؟»
آهی میکشه و با خودش میگه :« مهم نیست بعداً در موردش اطلاعات جمع میکنم . فعلا باید بفهمم تک تیرانداز چرا منم میخواست ، با توجه به اون چیزی که ده ساعت پیش شنیدم اون منو مرده یا زنده میخواست . حداقل تا جای ممکن زنده ، بنابراین سوال باقی مونده اینه که چرا ؟ چرا به من نیاز داشت ؟ انتقام شخصی یا دشمنی جدید ؟ اگه مسئله جون اون دو تا باشه باید با اون تماس بگیرم.»
سباستین از جاش بلند میشه امیلی با دیدن اون بهش میگه :« باز کجا میری ؟»
سباستین آروم آروم و سلانه سلانه راه میره به سمت اتاقش و میگه :« هیچی فقط یه تماس کوچیک . »
ادامه داره
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/2905 ساتسوجین و امیلی نگاهی به هم میندازن. خب قطعا عجیبه مه سباستین یهو ا
سباستین بعد از اینکه وارد اتاقش میشه درو میبنده و روی تخت میشینه . تخت نرمه و همینطور خسته کننده خودش رو به سمت تلفن ش که روی میز کنار تخت هست میکشونه و اونو بر می داره . یکی یکی شماره هارو وارد میکنه و بعد چند تا بوق ساده :
_ الو ؟
_ سلام جک ، سباستین ام .
_ اون پسر ، الان واقعا وقت ... خوبیه . خب چیکارم داری ؟پول میخوای یا بازم باید شام مهمونت کنم ؟
_ اطلاعات.
_ اون ... توی لعنتی قول دادی دیگه سراغش نمیری .
_ اکه مهم نبود به تو نمی گفتم .
_ مگه کس دیگه ای رو هم داری ؟
_...
_ باشه بابا شوخی کردم هر چی ازش میدونی رو ایمیل کن ، تا جایی که بتونم کمکت میکنم ولی سه تا شرط دارم .
_ زود تمومش کن .
_ یک زنده بمونم، دو زنده بمون ، سه کسی رو نکش سباستین.
_ قول نمیدم .
_ تو حق نداری اشغال ...
بوووووق
صدای قطع شدن تلفن هر سه را به خود آورد هم سباستین و هم امیلی و ساتسوجین که فال گوش ایستاده بودند .
https://eitaa.com/satsojen/2911
امیلی و ساتسوجین سریع بر میگردن به جایی که قبلش نشسته بودن و سعی میکنن دقیقا همونجوری بشینن که سباستین شک نکنه. گربه(فرشته نجات عزیز امیلی) هم در کمال تعجب همکاری میکنه و روی زانو های امیلی میپره و خودشو میزنه به خواب. ساتسوجین از اتاقش در میاد و کمی به اون دو تا نگاه میکنه. بعد میگه:« هروقت خواستین میتونین برین. راه خروجو که میشناسین. احتیاجی بهتون ندارم.» ساتسوجین سکوت میکنه ولی امیلی میگه:«برا یه بارم شده اون غرور مسخره تو بزار زمین.میتونی؟»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/2911 امیلی و ساتسوجین سریع بر میگردن به جایی که قبلش نشسته بودن و سعی میک
سباستین حرفی نمیزنه و میشینه روی همون مبل قدیمی . چند دقیقه بعد صدایی از پشت در خونه میاد . سباستین میگه :« خودم باز میکنم . »
و بعد از جاش بلند میشه و به سمت در میره . یه مرد پست چی پشت دره و یه جعبه بزرگ رو روی دستاش گرفته ، رو به سباستین میگه :« شما مک کویین هستید؟»
_ بله خودمم.
_ بفرمایید این بسته برای شماست ، وای فرستنده ناشناسه .
_ که اینطور ممنونم .
سباستین بسته رو میگیره و مستقیم به سمت اتاقش میره . امیلی و ساتسوجین با نگاهشون دنبالش میکنن و در آخر با بسته شدن در تعقیب شون تموم میشه .
سباستین روی صندلی میز کار قهوه ای سوخته اش میشینه و با آرامش جعبه رو باز میکنه . جعبه یه کتاب داره با یه سری اعداد چینی که روی کاغذ سفید کنارش نوشته شده . کتاب یه لغتنامه ست . رمز گشایی این برای سباستین آسونه . چند دقیقه بعد که رمز گشایی تموم میشه دوباره به جک زنگ میزنم و میگه :« فقط همین ؟»
_ بیشتر از این چیزی گیرم نیومد . دنبال چی هستی ؟
_ هیچی فقط میخوام یه تهدید رو حذف کنم .
_ یه تهدید برای خودت یا اون دو تا ؟
_ هی عوضی بهت اخطار دادم ، اگه یه بار دیگه بفهمم تو خونه ام یا بیرون از اون شنود بذاری می کشمت .
_ اگه اینکارو نکنم چطور بفهمم زنده ای یا نه ؟
_ تو قبل از من میمیری .
و دوباره تلفن را قطع کرد . دوباره اطلاعات را بررسی کرد آدرس خانه محل کار و اسم و تمام مشخصات آن تک تیر انداز و کسانی که به خانه سباستین حمله کرده بودند در همان تکه کاغذ کوچک بود .
سباستین با خودش فکر کرد :« به محض اینکه امیلی اجازه بده ... کلک تکدتک شونو میکنم ...با دستای خودم.
هدایت شده از حسینیه سیاسی
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا