https://eitaa.com/satsojen/2905
ساتسوجین و امیلی نگاهی به هم میندازن. خب قطعا عجیبه مه سباستین یهو از خواب پاشه و رسما بهشون بفهمونه برن گمشن. و البته که اونا قرار نبود برن.عمرا. ساتسوجین که دیگه تقریبا همه ی زخمای امیلی رو تمیز و پانسمان کرده، برای لحظه ای دست از کار میکشه و با غم به سباستین نگاه میکنه. و دقیقا تو همون لحظه، گربه(فرشته وقت شناس) اروم به سمتشون میاد. امیلی میخواست صداش کنه تا بیاد بغلش ولی گربه خودش میاد و میشینه بغل امیلی.امیلی شروع به نوازش گربه میکنه.
#امیلی
~~
گربه تو بغل امیلی خرناس میکشه و خودشو بیشتر جمع میکنه انگار که میخواد کنارش بخوابه .
اینکار باعث میشه امیلی احساسات گرمی رو تو قلبش حس کنه احساساتی که لبخند به لب های بی روحش بیاره .
سباستین با خودش فکر میکنه :« چرا اینطوری شد ، اوت دو تا اصلا داخلی به ماجرا نداشتن پس چرا داشتن کشته میشدن؟ لعنتی هر کاری میکنم فکرش از سرم بیرون نمیره قضیه یکم عجیب بود وگرنه چرا اون تک تیر انداز آنقدر سماجت میکرد تا امیلی رو بکشه ؟مگه اون دقیقا چه مهره مهمی تو این بازی مرگ و زندگی لعنتیه؟
چرا حاضر شد منو نجات بده ؟ حتم دارم اگه بهش التماس هم نمیکردم بازم نجاتم میداد . اون واقعا کیه ؟»
آهی میکشه و با خودش میگه :« مهم نیست بعداً در موردش اطلاعات جمع میکنم . فعلا باید بفهمم تک تیرانداز چرا منم میخواست ، با توجه به اون چیزی که ده ساعت پیش شنیدم اون منو مرده یا زنده میخواست . حداقل تا جای ممکن زنده ، بنابراین سوال باقی مونده اینه که چرا ؟ چرا به من نیاز داشت ؟ انتقام شخصی یا دشمنی جدید ؟ اگه مسئله جون اون دو تا باشه باید با اون تماس بگیرم.»
سباستین از جاش بلند میشه امیلی با دیدن اون بهش میگه :« باز کجا میری ؟»
سباستین آروم آروم و سلانه سلانه راه میره به سمت اتاقش و میگه :« هیچی فقط یه تماس کوچیک . »
ادامه داره
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/2905 ساتسوجین و امیلی نگاهی به هم میندازن. خب قطعا عجیبه مه سباستین یهو ا
سباستین بعد از اینکه وارد اتاقش میشه درو میبنده و روی تخت میشینه . تخت نرمه و همینطور خسته کننده خودش رو به سمت تلفن ش که روی میز کنار تخت هست میکشونه و اونو بر می داره . یکی یکی شماره هارو وارد میکنه و بعد چند تا بوق ساده :
_ الو ؟
_ سلام جک ، سباستین ام .
_ اون پسر ، الان واقعا وقت ... خوبیه . خب چیکارم داری ؟پول میخوای یا بازم باید شام مهمونت کنم ؟
_ اطلاعات.
_ اون ... توی لعنتی قول دادی دیگه سراغش نمیری .
_ اکه مهم نبود به تو نمی گفتم .
_ مگه کس دیگه ای رو هم داری ؟
_...
_ باشه بابا شوخی کردم هر چی ازش میدونی رو ایمیل کن ، تا جایی که بتونم کمکت میکنم ولی سه تا شرط دارم .
_ زود تمومش کن .
_ یک زنده بمونم، دو زنده بمون ، سه کسی رو نکش سباستین.
_ قول نمیدم .
_ تو حق نداری اشغال ...
بوووووق
صدای قطع شدن تلفن هر سه را به خود آورد هم سباستین و هم امیلی و ساتسوجین که فال گوش ایستاده بودند .
https://eitaa.com/satsojen/2911
امیلی و ساتسوجین سریع بر میگردن به جایی که قبلش نشسته بودن و سعی میکنن دقیقا همونجوری بشینن که سباستین شک نکنه. گربه(فرشته نجات عزیز امیلی) هم در کمال تعجب همکاری میکنه و روی زانو های امیلی میپره و خودشو میزنه به خواب. ساتسوجین از اتاقش در میاد و کمی به اون دو تا نگاه میکنه. بعد میگه:« هروقت خواستین میتونین برین. راه خروجو که میشناسین. احتیاجی بهتون ندارم.» ساتسوجین سکوت میکنه ولی امیلی میگه:«برا یه بارم شده اون غرور مسخره تو بزار زمین.میتونی؟»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/2911 امیلی و ساتسوجین سریع بر میگردن به جایی که قبلش نشسته بودن و سعی میک
سباستین حرفی نمیزنه و میشینه روی همون مبل قدیمی . چند دقیقه بعد صدایی از پشت در خونه میاد . سباستین میگه :« خودم باز میکنم . »
و بعد از جاش بلند میشه و به سمت در میره . یه مرد پست چی پشت دره و یه جعبه بزرگ رو روی دستاش گرفته ، رو به سباستین میگه :« شما مک کویین هستید؟»
_ بله خودمم.
_ بفرمایید این بسته برای شماست ، وای فرستنده ناشناسه .
_ که اینطور ممنونم .
سباستین بسته رو میگیره و مستقیم به سمت اتاقش میره . امیلی و ساتسوجین با نگاهشون دنبالش میکنن و در آخر با بسته شدن در تعقیب شون تموم میشه .
سباستین روی صندلی میز کار قهوه ای سوخته اش میشینه و با آرامش جعبه رو باز میکنه . جعبه یه کتاب داره با یه سری اعداد چینی که روی کاغذ سفید کنارش نوشته شده . کتاب یه لغتنامه ست . رمز گشایی این برای سباستین آسونه . چند دقیقه بعد که رمز گشایی تموم میشه دوباره به جک زنگ میزنم و میگه :« فقط همین ؟»
_ بیشتر از این چیزی گیرم نیومد . دنبال چی هستی ؟
_ هیچی فقط میخوام یه تهدید رو حذف کنم .
_ یه تهدید برای خودت یا اون دو تا ؟
_ هی عوضی بهت اخطار دادم ، اگه یه بار دیگه بفهمم تو خونه ام یا بیرون از اون شنود بذاری می کشمت .
_ اگه اینکارو نکنم چطور بفهمم زنده ای یا نه ؟
_ تو قبل از من میمیری .
و دوباره تلفن را قطع کرد . دوباره اطلاعات را بررسی کرد آدرس خانه محل کار و اسم و تمام مشخصات آن تک تیر انداز و کسانی که به خانه سباستین حمله کرده بودند در همان تکه کاغذ کوچک بود .
سباستین با خودش فکر کرد :« به محض اینکه امیلی اجازه بده ... کلک تکدتک شونو میکنم ...با دستای خودم.
هدایت شده از حسینیه سیاسی
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیروز تا ساعت سه بیدار بودم بعدش دیگه نتونستم ادامه بدم ، خوابیدم . ( همون مردم خودمون )
هدایت شده از اژدها سواران کتابخوان🏴
چیز سباستین اگه میخواستی دنیا رو فتح کنی و همش رو مال خودت بکنی انگیزه ات چی بود؟-
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
چیز سباستین اگه میخواستی دنیا رو فتح کنی و همش رو مال خودت بکنی انگیزه ات چی بود؟-
خب ببین من از شرور ها خوشم میاد ولی نه هر نوع شروری ، شروری که بی دلیل شرور باشه . اونی که اصلا رحم حالیش نیست و در آخر با شکوه بمیره .
برام خیلی مهمه که شرور تا آخرش شرور بمونه پس اگه این سوال رو ازم بپرسی باید بگم تنها انگیزه ام حکم فرمایی عه.
حکومت و قدرت .
https://eitaa.com/satsojen/2922
سباستین چند دقیقه هم تو اتاقش میشینه و نقشه میکشه. که چطور از خونه بیرون بره. چطور بیرون بره که امیلی نفهمه. یه نقشه به سرش میزنه که به نظر شدنی میاد، ولی سباستین همیشه کار هارو عالی انجام میده، پس چند دقیقه بیشتر فکر میکنه و بالاخره یه نقشه ای میکشه که مو لای درزش نمیره. از اتاق خارج میشه و میره آشپزخونه. فقط باید منتظر بمونه نقشه اش کار کنه. البته لازم نیس زیاد صبر کنه، چون همین الانشم هوا داره رو به تاریکی میره و البته،
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~