eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
28 دنبال‌کننده
26 عکس
38 ویدیو
0 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4188079
مشاهده در ایتا
دانلود
دیگه وقت خوابه
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح تان بخیر .
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زیبایی واکنش های شیمیایی اصلا تو یه لول دیگه ان✨✨✨
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نواختن خود راهی دیگر برای رهایی روح است
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حس من و برادر بعد از ثبت نام‌تو پویش جانفدا😂😂 @vorojaksiyasi
وقتی قراره شلیک کنی حرف نزن شلیک کن جک.
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
#سربازوپادشاه وینسنت همان سرباز مورد علاقه شاه حالا با غضب شاه روبرو شده بود . با خودش گفت :« من می
وینسنت به دستور شاه تا زمان اجرای حکم را در زندان سپری کرد .شب طولانی بود . شبی بسیار طولانی .جدا از اینکه ذهن اش به خاطر آن زن درگیر و مشغول بود تمام زندانی ها هم از او بدشان می آمد میخواهید بدانید چرا ؟! ساده ست .... وینسنت کسی بود که آنها را دستگیر کرد .البته برخی هایشان را . بر خیز دیگر به دستور ملکه آنجا بودند ، نه یک دستور منصفانه و عادلانه بلکه ملکه چون دلش خواسته بود اینکار را کرده بود و حالا همه آن هفت نفری که در یک سلول با او بودند و باقی آنها در سلول های دیگه از او متنفر بودند . تمام شب سعی می کردند نفرت شان را با دندان یا اعمال شان نشان دهند . سه نفر از آنها تمام مدت به او دندان قروچه می کردند و نگاه های پر نفرت شان را به او می دوختند و عده ای دیگر سعی می کردند با حرف هایشان زخم زبان می زدند. « هی این همون عوضی نیست که باعث شد ادوارد ده سال حبس بخوره ؟ - نه مگه نشنیدی این همون سرباز مورد علاقه شاهه ، همونی که تو یه شب به خاطر کاراش شاه میخواست درجه شو ارتقا بده و سردار بشه . - هه عوضی لعنتی میبینم که کارت به این جا کشید ؟» زمان شام که رسید وینسنت از جایش بلند شد و به سمت سالن غذا خوری رفت ، یک سینی از نگهبانان مخصوص سرو گرفت ، در زندان فقط یک نوع غذا وجود داشت ، خورشت کاری آن‌هم با طعمی که بعد از خوردن آن آرزو می کنید کاش هیچ وقت غذا نمی خوردید . معمولا در خوابگاه با باقی سرباز ها اونیگیری می‌خوردند ولی این جا هیچ کدام شان حرمت وینسنت را نگه نمی‌داشتند ، یکی شان غذای وینسنت را روی سرش ریخته بود و دیگری وقتی رفته بود تا سرش را تمیز کند او را تا مرز خفگی برده بود . وینسنت تا صبح اجرای حکم این طور حرف ها را می شنید و این کار ها را تحمل می کرد ، خودش هم نمیدانست چش شده است فقط می دانست در حال خودش نیست ، آن طور جواب ندادن به هیچکدام از کار های آن زندانی ها و ساکت ماندن مانند این بود که دلش مرده باشد . و انگار واقعا هم مرده بود ، در کل شب صحبت هایش با شاه و آن بحث در سرش تکرار می شد . رهایش نمی کرد ، آن زن بدجور یک جای کارش می لنگید . صبح شد . هر طور بود با هر بدبختی شده بود آن شب را به صبح رساند . حتی با اینکه نخوابیده بود و سرش درد می کرد . نگهبان ها برگشتند ، نامش را صدا زدند « وینسنت اریکسون بیا بیرون .» او را بردند به دست هایش دست بند زدند و بعد از زندان خارج اش کردند . زندان تاریک بود و همین باعث شد وقتی وینسنت بیرون آمد از شدت نور چشمانش را در هم بکشد . او را به میدان مجازات بردند و دستانش را به دو چوب بستند ، روبرویش دو صندلی با تزئینات شاهانه گذاشته شده بود که مخصوص شاه و وزیرش بود . چند دقیقه بعد مردم هم آمدند بعد از آمدن مردم شاه و وزیرش هم در دادگاه محاکمه حضور پیدا کردند سپس مامور اجرای حکم ، کاغذی که در دست داشت را باز کرد و متن آن را بلند خواند . بعداز اینکه صدای مجری قطع شد ، دیگری شلاقی از جنس چرم را برداشت و با اولین ضربه شروع کرد . وینسنت از درد دندان هایش را به هم فشرد ولی فریاد نزد . تا آخرین ضربه هر بار که شلاق به بدنش می خورد فقط دندان هایش را بر هم فشار می داد ، دردش می آمد خیلی هم درد داشت اما دوست نداشت که آن زن ببیند که وینسنت ضعیف شده . زخم ها بیشتر آن چه فکر می کرد بر تنش نشسته بود ، زخم ها رد عمیقی بر تنش بود آن قدر که پشت پیراهن سفید اش را پاره و پر از خون شده بود . وقتی مجازات تمام شد دوباره قرار بود او را به زندان بیاندازند فقط هم برای اینکه او خواسته بود . سرباز ها دستان بی جان وینسنت را از دو ستون چوبی جدا کردن و هر یک یکی دست اش را روی شانه اش انداخت. قدم قدم زدن نیمه جان وینسنت را به سمت زندان می بردند ولی او هنوز به هوش بود با هر قدم دور از چشم ملکه ابرو هایش در هم می رفت و پشت اش تیر می کشید . خودش نمی دید ولی آن دو سرباز زخم عمیق و بزرگی که از کتف تا کمرش به صورت ضربدری کشیده شده بود را می دیدند و صورتشان را به نشانه انزجار در هم می کشیدند . وینسنت کشان کشان به سلول ش رسید . بعد آن دو سرباز او را در سلول پرت کردند تا به دیوار پشت سرش بخورد . درد در وجود وینسنت پخش شد فریاد خفه ای زد که باعث شد نتواند صدای دوباره باز شدن در زندان را بشوند . جینکس وزیر اعظم شاه یا بزودی ملکه شاه با دو همراه محافظ اش وارد زندان شده بود . لباسی طلایی رنگ پوشیده بود که دور تا دورش پر مروارید بود و برق لباسش چشم هر زن دیگری را می گرفت ولی در آن لحظه در زندان کثیف و چندش آور قصر بود . موهای قهوه ای اش را با یک کانزاشی آبی رنگ بالای سرش جمع کرده بود .به جلوی در سلول که رسید پوزخندی بر لبش نشست و گفت :« آخه درد داره ؟ سزای توهین به ملکه آینده شاه همینه . » چند قدمی جلو تر آمد تا بین بدن وینسنت که روی زمین بود و کفش های زیبای زن فقط ۵۰ سانتی متر فاصله باشد .
زن کمی خم شد تا صورت وینسنت را بهتر ببیند و سپس گفت :« اگه کفش هامو ببوسی بهت تخفیف میدم و از زندان بیرون میارمت . زود باش می‌دونی که اینجا بهت رسیدگی نمیکنن زخم هات عفونت می‌کنه تا بمیری . » وینسنت با چهره ای که از درد و عصبانیت در هم رفته بود ، گفت :« من هیچوقت در مقابل ظالمی ... مثل تو سر خم نمیکنم ...و راضی به این ...خفت نمیشم . من بالاخره دستتو رو میکنم و ...همه چیز رو ...به پادشاه میگم . » زن از عصبانیت با کفش هایش چندبار محکم به دنده های وینسنت ضربه زد نفس عمیقی کشید و دوباره گفت :« پس نمی‌خوای همکاری کنی بذار راه سخت تر رو انتخاب کنیم ، وینسنت تو سرباز خوبی و باهوشی هستی ، یه کاری نکن به اعدام بکشونمت .» وینسنت از درد حتی نای حرف زدن هم نداشت با سر تکان دادن به نشانه منفی دوباره مخالفت کرد . این بار جینکس عصبانی تر از قبل کانزاشی اش را از بین موهایش بیرون کشید و میان دنده های وینسنت فرو کرد . نفس وینسنت از درد حبس شد . زن گفت :« تو ... راه اشتباهی رو انتخاب کردی وینسنت.» بعد از زندان بیرون رفت و به دو زندان بان دستور داد تا جای ممکن وینسنت را زیر مشت و لگد هایشان بگیرند . زخم وینسنت خون ریزی داشت و با هر لگد آن دو دردش خیلی بیشتر از قبل می شد . این دو تا با دو نگهبان قبلی که اول او را به زندان آورده بودن فرق داشتند آن دو ، دو تا از رفیق های وینسنت بودند که حالا شاهد شلاق خوردن ، زخمی شدن و لگد خوردن او بودن آن هم توسط خودشان . سرباز ها با هر لگدی که می زدند چهره نگران و مضطرب شان بیشتر از قبل نگران وینسنت می شد ولی نمیتوانستند بس کنند چون جینکس دو بادیگاردش را به عنوان شاهد گذاشته بود و هر دو آنها را تهدید به مرگ کرده بود . بعد از چند دقیقه که وینسنت کم کم داشت بیهوش می شد آن دو سرباز قبل از اینکه بیهوش شود دست از لگد زدن به او برداشتند ، چشمان وینسنت از درد بسته بود ولی هنوز به هوش بود . یکی از سرباز ها آرام و با اشک های که از صورتش می چکید زمزمه کرد :« متاسفم قربان ... ما چاره ای نداشتیم ....» وینسنت به سختی سعی کرد چشمش را باز کن و لبخندی کج و کوله تحویل سرباز بدهد :« نگران ... نباش .... سرباز ... از پس ش بر میام ....» سربازان رفتند آن دو بادیگارد هم رفتند حالا دوباره وینسنت مانده بود و زخم هایش و همچنین زندانی هایی که حتی از به زبان آوردن اسمش هم کراهت داشتند .