سباستین ایدمو بگم؟
دربارش سوال دارم و میخوام ببینم اگه متوجه شی کل مدت رکب خوردی چه حسی پیدا میکنی😼
یوهاهاها حس شرور بودن بهم دست داد😼
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
واییی این خیلی خوبه بیشتر توضیح بدههههههه
https://eitaa.com/satsojen/3271
ممنون همچنین✨
حالا خودت انتخاب کن میخوای یهویی برگ برات نمونه یا از الان ایده رو بگم و برگات بمونن سرجاشون؟😼
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اممم نمیدونم بذار یهویی نمونه
میگم چطوره یه پارت کوتاه بنویسم بعد از اینکه تو هم نوشتی فرستادی بعدش ایده رو تو همون پارتی که نوبتمه بگم؟😼
پس الان بعد از اینکه تو هم فرستادی من تو نوبتم میگم، فقط خواهشا طرف نزنه تو رو بکشه، اگه درگیری ای هست زنده بمون کارت دارم😼
#امیلی (اگه این😼 استیکر نبود چیکار میکردم خدایا)
~~~~~~~~~~~~~~
خوبه بنویس
https://eitaa.com/satsojen/3273
یوهاهاهاها باشههه
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ممنون
https://eitaa.com/satsojen/3267
سباستین با پوزخند میگه:« هوممم، فکر نمیکردم ترسو باشی.» شخصی که تو سایه ها پنهان شده بود با تعجب میگه :«چی؟؟» سباستین با همون پوزخند جواب میده:« خب بهتر بود به جای فرستادن چند تا بچه خودت بیای سراغم، و البته،الان تو تاریکی وایستادی که مثلا منو بترسونی؟ شایدم چون میترسیدی تیکه پارت کنم قایم شدی.» صدایی که یکم نزدیک تر شده جواب میده:«خودت با پای خودت مثل موش اومدی پیش گربه و حالا زبون درازی هم میکنی؟»ولی سباستین پوزخندشو محو نمیکنه.
#امیلی
~~~~~~~~~~
یه جسم تیز براق از گوشه چشم سباستین به سمت گردنش میره ، اما سباستین زود متوجه میشه و دست مردی که توی سایه ها پنهون شده رو میگیره تا سوزن سمی رو وارد شاهرگ گردنش نکنه . حالا پوزخند سباستین محو شده با اون نگاه ترسناکش توی چشمای مرد زل زده و از بین دندون های به هم فشرده اش میگه :« چطور جرعت میکنی ویکتور ؟ اونم بعد اون همه لطفی که من بهت کردم ؟»
دندون های مرد نمایان میشه و لبخند گوش تا گوش صورتشو پر میکنه بعد با همون لبخند به سباستین میگه :« لطف؟ توی عوضی از سازمان سو استفاده کردی .فقط به یاد بیار که چند تا دانش آموز به خاطر توی بی مصرف مردن. چند تا سرباز ...چند تا همرزم ... »
_ کارتون از اول اشتباه بود قبلا گفتم بازم میگم ویکتور . معتاد کردن اون بچه ها نمیتونست برای بیشتر پول در اوردن کمکی بهت بکنه .
_ اونش به من مربوطه.
بعد بی هوا مشتی به شکم سباستین زد ، سباستین عقب عقب رفت و خم شد . از بین موهای بنفشش که از زیر کلاه بیرون آمده بود به ویکتور نگاهی خشمگین انداخت و سپس گفت :« عوضی . »
_ حالا مثلا میخوای چه غلطی کنی ؟تو الان تو دلم من افتادی ، زنده یا مرده .
سباستین فقط این یادت باشه:
"هیچوقت.زود.قضاوت.نکن.و.هیچوقت.حرف.کسی.رو.زود.باور.نکن."
نمیدونم چرا اینجوری نوشتمش ولی به داستان ربط داره حواست باشه.(معلومه دارم خیلی جلوی خودمو میگیرم که نگم میخوام چیکار کنم؟)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
باشه چشم .
اره معلومه
https://eitaa.com/satsojen/3276
پوزخند❌
دوزخند✅
نه اصلا تو نمیدونی اون داشت منچخند میزد✅✅✅
#امیلی
~~~~~~~~~~
ای داد
https://eitaa.com/satsojen/3276
ویکتور غلط میکنه میخنده مرتیکه ی نزقغسهفیجعوریفنو
یوهاهاهاها بریم بنویسیم، فقط یکم قراره طولانی بشه
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اشکال ندارد منتظر میمونم
https://eitaa.com/satsojen/3276
سباستین تا حرف ویکتور تموم میشه با ارنج به قفسه ی سینش ضربه میرنه. ویکتور از درد برای چند لحظه تلو تلو میخوره.
_عوضی... اوه...میکشمت...چطور هنوز یادت مونده؟
_همیشه منو دست کم میگرفتی. حافظه ی من پره از نقطه ضعف های کسایی که میشناسم.
سباستین پوزخندی میزنه، ولی برای لحظه ای به این فکر میوفته که نقطه ضعفی از امیلی نمیدونه، ولی فکر کردنش فقط یه لحظه بود، چون ویکتور با لگد به سمتش حمله میکنه و به زمین میندازتش.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~
ادامه:
سباستین با تعجب میبینه که گیر افتاده. چطور ممکنه؟ مگه همین چند ثانیه پیش وسط کارخونه نبودن؟ چطور حالا از در خروجی کلی فاصله داره و تنها دو سه متر با دیوار فاصله داره؟ راه خروجش بسته شده. باید مبارزه کنه، که البته با اون زخم شونه ی لعنتی که اصلا وقت شناس نیست، کار قراره یکم سخت بشه.
ویکتور که دیگه به خودش اومده اروم اروم به سباستین نزدیک میشه. با گام هایی شمرده و دقیق.
_حالا چی؟ بازم میخوای به جاهایی از بدنم که زخم های عمیقی داشتن ضربه بزنی؟...
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه:
...هرچقدر هم که این کارو بکنی دیگه راهی برای فرار کرذنت وجود نداره.
سباستین هم خودشو جمع و جور میکنه و می ایسته:«من کی فرار کردم که این بار دومم باشه؟ خودتو برای مرگ اماده کن.»
ویکتور ابرو بالا میندازه و میگه:«اوممم، فکر نمیکنم الان وقتش باشه.»سباستین پوکر فیس میگه:«چی میگی؟»و ویکتور با پوزخندی شیطنت آمیز جواب میده:«یه نفر هست که احتمالا خیلی بهش اعتماد داری، ولی از تو بعیده که چطور به چنین آدمی اعتماد کردی.» سباستین حوصله ی شنیدن ادامه ی حرفای ویکتورو نداره پس حمله میکنه بهش.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین مشتی حواله ویکتور میکنه و بعد میگه :« بهتره کمتر چرت و پرت بگی . »پیکتور از مشت جاخالی میده و در عوض با یه مشت دیگه هیحانش رو تو شونه سباستین خالی میکنه . سباستین عقب میره و میخواد که دوباره حمله کنه تا اینکه ویکتور میگه :« مثل اینکه هنوز تو باغ نیستی ، هه نظرتون چیه بچه ها ؟ بیاریمش تو باغ ؟»
سباستین اول گیج میشه و بعد متوجه جمعیت عظیمی که وقتی حواسش نبود وارد کارخونه شدن ، میشه . از در و دیوار آدم میریزه انکار که از همه طرف محاصره شده .
ویکتور چند قدمی عقب میره و بعد از جیب ش یه پاکت سیگار در میاره یکی شو با فندک تو دستش روشن میکنه بعد پک عمیقی بهش میزنه و میگه :« دلم نمایش میخواد ، میخوام ببینم میتونی تا تموم شدن این سیگار دووم بیاری ؟ البته با وضع تو که الان دیگه مثل قبلت نیست فکر کنم مبارزه تن به تن کافیه باشه تا منم یکم شیر فهمت کنم اطراف ت چت خبره . »
سباستین گارد میگیره و زیر لب فحشی زمزمه میکنه . نگاهش بین آدمای اطراف میچرخه تا دقیق بررسی شون کنه . بعد یکی از آدمای هیکلی ویکتور جلو میاد و با صدای تو پرش میگه :« من اول میرم رئیس . »
ویکتور خنده ای کوتاه میکنه و میگه :« به مرگ ختم نشه »
مرد میگه :« قول نمیدم نکشمش رئیس »
بعدش ویکتور زیر لب زمزمه میکنه :«منظورم تو بودی ابله »
مرد یه سمت سباستین خیز بر می داره ، سباستین با وجود درد تو شونه اش میره جلو و یه مشت حواله صورتش میکنه و بعد به سه نقطه نفس گیر یعنی زیر دنده ها گلو و روی شکم ضربه میزنه ، مرد نفس کشیدنش مختل میشه به سختی نفس نفس میزنه و عقب میره . میخواد که دوباره به سباستین حمله کنه ولی قبل از اون سباستین با یه لگد کارشون میسازه .
ویکتور بعد از بیهوش شدن مرد هیکلی پوزخندی میزنه و بعد میگه :« اینطوری جذاب نمیشه ، سه نفر سه نفر بریزین سرش . »
سباستین قبل از اینکه به سمت او حمله ور بشن میگه :« هی عوضی خودت بیا جلو . »
_ نه اول باید تو رو روشن کنم
هنوز بعد از اینکه این پارت رو هم بنویسی، بعدش میفهمی قراره چیکار کنم(البته احتمالا متوجه شده باشی تا حدودی ولی خب)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اره تقریبا فهمیدم