♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/3282 سباستین با وجود دردی که تو شونش هر لحظه بیشتر میشه، هرکس که جلو میاد
اینبار ویکتور جلو میاد و روبروی سباستین که رو زمین کمرش رو هم میکنه تا اونو بهتر ببینه بعد کلاهش رو کنار میزنه و سر سباستین رو با موهاش بلند میکنه ، چشماشونم در مقابل هم قرار میگیرن بعد ویکتور میگه :«تو زیادی ضعیف شدی ، به حدی که از تهدیدات فقط یه مشت حرف مونده.»
سباستین از درد شونه اش و موهاش دندون هاش به هم فشرده شده ، ویکتور سرش رو ول میکنه و سر سباستین روی زمین میفته. سباستین نفس های بریده بریده میکشه و سعی میکنه از تله ده نفری که روش افتادن خلاص بشه اما بعد میبینم که ویکتور با لگد به سرش ضربه محکمی میزنه . دید سباستین تار میشه و سرش گیج میره تو این بین یه چیزی به نظرش مشکوک میاد یه چیزی درست نیست.
گرمای خون رو رو ی صورتش حس میکنه سعی میکنه از جاش پاشه ولی نمیتونه ، ویکتور سیگار قبلیش رو نصفه به میکنه و بعدی روشن میکنه و میگه :« قبلا تیز تر بودی ، الان ... فرسوده شدی . »
_ من نمیفهمم در مورد چی صحبت میکنی ویکتور.
_ منم اینجام تا بهت بفهمونم .
ده نفری که هیکل شان را روی سباستین انداخته بودند تا نتواند حرکت کند کم کم کنار رفتند . تمام بدن سباستین درد میکرد حتی نمیتوانست حرکت کند .
https://eitaa.com/satsojen/3285
اره خوبه
دقیقا به یه همچین موقعیتی نیاز دارم
ترجیحا یه موقعیتیم پیش بیاد که ویکتور توش ادامه اون حرفی که میخواستو بزنه رو بگه، حالا یا مثلا سباستینو ببندن به یه جایی یا در حال مبارزه تن به تن بتونه بگه، یا حتی موقعی که از درد نمیتونه تکون بخوره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
آخری بهتره
سباستین من میرم بخوابم فردا میام حتما ادامشو میفرستم
شب بخیر(تا یه ساعت دیگه به جاش باید گفت صبح بخیر ولی من خوابم نمیاد)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
منم همینطور شب بخیر
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑