eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
45 دنبال‌کننده
121 عکس
335 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/3276 سباستین تا حرف ویکتور تموم میشه با ارنج به قفسه ی سینش ضربه میرنه. ویکتور از درد برای چند لحظه تلو تلو میخوره. _عوضی... اوه...میکشمت...چطور هنوز یادت مونده؟ _همیشه منو دست کم میگرفتی. حافظه ی من پره از نقطه ضعف های کسایی که میشناسم. سباستین پوزخندی میزنه، ولی برای لحظه ای به این فکر میوفته که نقطه ضعفی از امیلی نمیدونه، ولی فکر کردنش فقط یه لحظه بود، چون ویکتور با لگد به سمتش حمله میکنه و به زمین میندازتش. ادامه داره ~~~~~~~~~~
ادامه: سباستین با تعجب میبینه که گیر افتاده. چطور ممکنه؟ مگه همین چند ثانیه پیش وسط کارخونه نبودن؟ چطور حالا از در خروجی کلی فاصله داره و تنها دو سه متر با دیوار فاصله داره؟ راه خروجش بسته شده. باید مبارزه کنه، که البته با اون زخم شونه ی لعنتی که اصلا وقت شناس نیست، کار قراره یکم سخت بشه. ویکتور که دیگه به خودش اومده اروم اروم به سباستین نزدیک میشه. با گام هایی شمرده و دقیق. _حالا چی؟ بازم میخوای به جاهایی از بدنم که زخم های عمیقی داشتن ضربه بزنی؟... ادامه داره ~~~~~~~~~~~~~~
ادامه: ...هرچقدر هم که این کارو بکنی دیگه راهی برای فرار کرذنت وجود نداره. سباستین هم خودشو جمع و جور میکنه و می ایسته:«من کی فرار کردم که این بار دومم باشه؟ خودتو برای مرگ اماده کن.» ویکتور ابرو بالا میندازه و میگه:«اوممم، فکر نمیکنم الان وقتش باشه.»سباستین پوکر فیس میگه:«چی میگی؟»و ویکتور با پوزخندی شیطنت آمیز جواب میده:«یه نفر هست که احتمالا خیلی بهش اعتماد داری، ولی از تو بعیده که چطور به چنین آدمی اعتماد کردی.» سباستین حوصله ی شنیدن ادامه ی حرفای ویکتورو نداره پس حمله میکنه بهش. ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین مشتی حواله ویکتور می‌کنه و بعد میگه :« بهتره کمتر چرت و پرت بگی . »پیکتور از مشت جاخالی میده و در عوض با یه مشت دیگه هیحانش رو تو شونه سباستین خالی می‌کنه . سباستین عقب می‌ره و میخواد که دوباره حمله کنه تا اینکه ویکتور میگه :« مثل اینکه هنوز تو باغ نیستی ، هه نظرتون چیه بچه ها ؟ بیاریمش تو باغ ؟» سباستین اول گیج میشه و بعد متوجه جمعیت عظیمی که وقتی حواسش نبود وارد کارخونه شدن ، میشه . از در و دیوار آدم می‌ریزه انکار که از همه طرف محاصره شده . ویکتور چند قدمی عقب می‌ره و بعد از جیب ش یه پاکت سیگار در میاره یکی شو با فندک تو دستش روشن می‌کنه بعد پک عمیقی بهش میزنه و میگه :« دلم نمایش میخواد ، می‌خوام ببینم میتونی تا تموم شدن این سیگار دووم بیاری ؟ البته با وضع تو که الان دیگه مثل قبلت نیست فکر کنم مبارزه تن به تن کافیه باشه تا منم یکم شیر فهمت کنم اطراف ت چت خبره . » سباستین گارد میگیره و زیر لب فحشی زمزمه می‌کنه . نگاهش بین آدمای اطراف می‌چرخه تا دقیق بررسی شون کنه . بعد یکی از آدمای هیکلی ویکتور جلو میاد و با صدای تو پرش میگه :« من اول میرم رئیس . » ویکتور خنده ای کوتاه می‌کنه و میگه :« به مرگ ختم نشه » مرد میگه :« قول نمیدم نکشمش رئیس » بعدش ویکتور زیر لب زمزمه می‌کنه :«منظورم تو بودی ابله » مرد یه سمت سباستین خیز بر می داره ، سباستین با وجود درد تو شونه اش می‌ره جلو و یه مشت حواله صورتش می‌کنه و بعد به سه نقطه نفس گیر یعنی زیر دنده ها گلو و روی شکم ضربه میزنه ، مرد نفس کشیدنش مختل میشه به سختی نفس نفس میزنه و عقب می‌ره . میخواد که دوباره به سباستین حمله کنه ولی قبل از اون سباستین با یه لگد کارشون میسازه . ویکتور بعد از بیهوش شدن مرد هیکلی پوزخندی میزنه و بعد میگه :« اینطوری جذاب نمیشه ، سه نفر سه نفر بریزین سرش . » سباستین قبل از اینکه به سمت او حمله ور بشن میگه :« هی عوضی خودت بیا جلو . » _ نه اول باید تو رو روشن کنم
هنوز بعد از اینکه این پارت رو هم بنویسی، بعدش میفهمی قراره چیکار کنم(البته احتمالا متوجه شده باشی تا حدودی ولی خب) ~~~~~~~~~~~~~~ اره تقریبا فهمیدم
https://eitaa.com/satsojen/3282 سباستین با وجود دردی که تو شونش هر لحظه بیشتر میشه، هرکس که جلو میاد رو ناکار میکنه. تا اینکه ویکتور میگه:«میدونی، دوست دارم هیجانشو بیشتر کنم.» و با اشاره ی دستش ۱۰ نفر از افراد هیکلیش رو روی سر سباستین خالی میکنه. اونا با حالتی از خود راضی به سباستین نزدیک میشن. سباستین نامحسوس سعی میکنه اطرافو به دنبال راه فرار جست و جو کنه، ولی کم مونده حتی از روی سقف هم ادم بریزه رو سرش. همه جا پره و اون گیر افتاده. زیر لب میگه:«ویکتور، تو قبل از من میمیری.» ~~~~~~~~~~~~~~
خب این بارم نشد بگم ان شاءالله پارت بعد- ~~~~~~~~~~~~~~ من نمیدونم الان چیکار کنم به نظرت سباستین گیر ویکتور بیفته ؟ بعد تو یه اتاق زندانیش کنه؟
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/3282 سباستین با وجود دردی که تو شونش هر لحظه بیشتر میشه، هرکس که جلو میاد
اینبار ویکتور جلو میاد و روبروی سباستین که رو زمین کمرش رو هم می‌کنه تا اونو بهتر ببینه بعد کلاهش رو کنار میزنه و سر سباستین رو با موهاش بلند می‌کنه ، چشماشونم در مقابل هم قرار میگیرن بعد ویکتور میگه :«تو زیادی ضعیف شدی ، به حدی که از تهدیدات فقط یه مشت حرف مونده.» سباستین از درد شونه اش و موهاش دندون هاش به هم فشرده شده ، ویکتور سرش رو ول می‌کنه و سر سباستین روی زمین میفته. سباستین نفس های بریده بریده می‌کشه و سعی می‌کنه از تله ده نفری که روش افتادن خلاص بشه اما بعد میبینم که ویکتور با لگد به سرش ضربه محکمی میزنه . دید سباستین تار میشه و سرش گیج می‌ره تو این بین یه چیزی به نظرش مشکوک میاد یه چیزی درست نیست. گرمای خون رو رو ی صورتش حس می‌کنه سعی می‌کنه از جاش پاشه ولی نمیتونه ، ویکتور سیگار قبلیش رو نصفه به می‌کنه و بعدی روشن می‌کنه و میگه :« قبلا تیز تر بودی ، الان ... فرسوده شدی . » _ من نمی‌فهمم در مورد چی صحبت می‌کنی ویکتور. _ منم اینجام تا بهت بفهمونم . ده نفری که هیکل شان را روی سباستین انداخته بودند تا نتواند حرکت کند کم کم کنار رفتند . تمام بدن سباستین درد میکرد حتی نمی‌توانست حرکت کند .
https://eitaa.com/satsojen/3285 اره خوبه دقیقا به یه همچین موقعیتی نیاز دارم ترجیحا یه موقعیتیم پیش بیاد که ویکتور توش ادامه اون حرفی که میخواستو بزنه رو بگه، حالا یا مثلا سباستینو ببندن به یه جایی یا در حال مبارزه تن به تن بتونه بگه، یا حتی موقعی که از درد نمیتونه تکون بخوره ~~~~~~~~~~~~~~ آخری بهتره
سباستین من میرم بخوابم فردا میام حتما ادامشو میفرستم شب بخیر(تا یه ساعت دیگه به جاش باید گفت صبح بخیر ولی من خوابم نمیاد) ~~~~~~~~~~~~~~ منم همینطور شب بخیر
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح بخیر