eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
45 دنبال‌کننده
121 عکس
335 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/3286 سباستین داشت نهایت تلاششو میکرد که بلند بشه، یا حداقل بتونه تکون بخوره، ولی درد شونه ش کشنده شده بود. تو دلش امیلی رو که نتونسته بود کامل درمانش کنه نفریت کرد، ولی بعد یادش افتاد تقصیر خودشه و باید استراحت میکرد تا خوب شه. کم کم همه ی افراد ویکتور عقب میرن و حداقل ۷ /۸ متر با سباستین فاصله دارن. و همون موقع ویکتور با نیشخند نزدیک تر میاد. پیش سباستین میشینه و دم گوشش زمزمه میکنه:«قبلا یکی از بهترینامون بودی، ولی حالا میبینم حتی نمیتونی تکون بخوری ادامه داره ~~~~~~~~~~~~~~
ادامه ...و همونطور که انتظار میرفت، همونقدر که قبلا سمج بودی الانم هستی و با این لجبازیاته که کارت به اینجا کشیده. ولی قبل از اینکه کار اصلی رو شروع کنم،یا بهتره بگم، تلافی رو شروع کنم، میخوام یه چیزی بهت بگم. چیزی که نذاشتی کاملش کنم و مثل وحشیا بهم حمله کردی(با عرض پوزش).»سباستین با لحنی خشن میگه:«فقط خفه شو عوضی.» ویکتور که متوجه زخم شونه ی سباستین شده، اروم می ایسته و بعد پاش رو روی شونه ی سباستین میزاره. ادامه داره ~~~~~~~~~~~~~~ یوهاهاها
ادامه پاشو کمی فشار میده، نه زیاد ولی همونقدر هم کافیه تا سباستین فریاد بکشه. ویکتور میگه:«اوه، قبلا اگه تا مرز مرگ میرفتی جیکتم در نمیومد ولی الان به این روز افتادی.»سباستین حرفی نمیزنه. ویکتور پاش رو برمیداره و حرفش رو ادامه میده:«حرفمو هلاصه میکنم چون حوصلم رو سر بردی.»بعد با پوزخند ادامه میده:«خواستم بهت اطلاع بدم، کسی که بهش اعتماد داری، و حتی شاید کمی دوستشم داشته باشی، یه خائنه.-پوزخندشو بزرگتر میکنه-اوممم،اسمش چی بود؟اورامی؟کلاری؟اهان،امیلی! ادامه داره و ببخشید زیاد شد ~~~~~~~~~~ دارم بال درمیارم
اینم درگوشی بهت بگم که یه مدت بعد از حرفایه ویکتور و اتفاقات بعدش امیلی تو یه حرکت امیلیایی(شایدم رونالدویی) قراره بیاد سباستینی که داره به مرز بیهوشی میره رو نجات بده😦 بنظرت خوبه؟ ~~~~~~~~~~~~~~ عالیییی
و اون لحظه سباستین با لحنی که به زور از گلوش در میاد و کمی ناباوری توشه میگه:«چی..میگی..واسه..خودت؟»ویکتور جواب میده:«میخوای باور بکن میخوای نکن.برام اهمیتی نداره. امیلی چندین بار اطلاعات مکانیتو، اینکه در حال انجام چه کاری هستی، نقاط ضعف و زخم های عمیق جدیدی که داری رو بهمون گفته.اون جزو سازمانه.یا شاید بهتره بگم،اون، خود سازمانه.اره،امیلی،رئیس کل سازمانه و تمام این مدت سرکارت گذاشته بود.حتی همین حالا هم با اون هماهنگ کردیم و بدون که اون شربتو نخورد. خب دیگه بهتره بریم سراغ اصل کار.» ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین با صدایی که به زور شنیده میشه میگه :«چرت میگی ... اگه ... حرفت درست ... باشه ... از اول مبارزه ... شونم رو هدف می‌گرفتی ... » ویکتور یه پک دیگه به سیگارش میزنه و میگه :« گفتم که برام مهم نیست .می‌دونی دلم میخواد یه بار دیگه صدای فریادتو بشنوم . » سباستین با خشم میگه :« خوابشو ببینی .» بعد لبخندی شیطانی میزنه ، جلو میاد و پاشو محکم تر روی شونه سباستین فشار میده سباستین چهره تو هم می‌کشه و دندوناشو به هم فشار میده تمام تلاششو می‌کنه تا فریاد نزنه اما نمیتونه ، خون اطراف شونه اشو پر می‌کنه دستش مبارزه و دست آخر وقتی ویکتور دیگه از فریاد زدنش ناامید شده توانش تموم میشه و فریاد میزنه. ویکتور بالاخره پاشو بر میداره و نگاهی به سباستین میندازه و میگه :« رقت انگیز » سباستین دیدش تار شده و تقریبا نمی‌بینه دستش هنوز می‌لرزه نمیتونه متوقف ش کنه . سرش گیج می‌ره و بوی خون مشامش رو پر کرده ، جسمش خسته ست روحشم همینطور . هنوز در تلاشه تا بفهمه معنی اون کلمات چی بودن یا شایدم در تلاشه تا قبولشون کنه .
https://eitaa.com/satsojen/3304 ولی نجات نمیدادش بیشتر به نفع سباستین بود، چون بالاخره امیلی رئیسه و اینا قراره سباستین یکم با حضرت عزرائیل ملاقات کنه و بعد به زندگی برگرده😀 ~~~~~~~~~~~~~~ راست میگی از این جهت بهش فکر نکرده بودم تصمیم رو میذارم به عهده خودت
https://eitaa.com/satsojen/3305 یوهاهاهاها تازه کجاشو دیدی امیلی به جز رئیس سازمان بودن بیشتر به خاطر اینکه خونه نموندی و پیچوندیش قراره تیکه تیکت- نه نه قراره با عشق بغلت کنه ~~~~~~~~~~~~~~ آخ آخ آخ شر تو راهه راستی داداش اگه من عاشق امیلی بشم که اسکارلت نصفم می‌کنه
سباستین من میخوام ۶:۳٠ پاشم فوتبالو بنگرم پس الان میرم لالا کنم که اون تایم لااقل مثل جنازه نباشم😀(احتمالا بین دو نیمه قراره بخوابم، شایدم از اول تا اخرش) حیحی شب خوش تا فردا شب ~~~~~~~~~~~~~~ اوکی شب بخیر
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح... بیخیال ظهر بخیر رفقا
https://eitaa.com/satsojen/3307 who is اسکارلت- چه بدانم خود دانی هر جور راحتی نه نگران نباش امیلی کارت نداره که میخواد بیاد بغلت کنه دیگه(بعدشم موقع بغل یه چاقوی خوشگل...نه یه گل خوشگل تقدیمت میکنه) پیام قبلی گفتم میرم بخوابم، پس من الان دارم تو خواب حرف میزنم😦 ~~~~~~~~~~~~~~ مگه رمان با هشتگ سباستین رو نخوندی ؟ عالییی🤡 وای تسخیر شدی آخرم کار خودتو کردییییی
عه سباستین هم رفت لالا پس منم برم جدی جدی لالا لالا لالایی -وای چی دارم میگم یا خدا شب بخیر واگعی (من برم تسخیر شم) *تسخیر شده ~~~~~~~~~~~~~~ وای ببخشید بیهوش شدم دیشب .