♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/3517 سباستین با خشم امیلی رو نگاه میکنه و بعد سعی میکنه بلندشه. _چطور ممک
امیلی نگاهش چند ثانیه ای به در دوخته میشه و بعد میره تا درو باز کنه ، در که باز میشه ویکتور هراسان داخل میاد و با تعظیم های پیاپی از امیلی عذر خواهی میکنه . امیلی رک و راست میگه :« حرفتو بزن ویکتور . »
ویکتور بعد از اینکه سعی میکنه چشمای هراسان و دست های لرزانش رو جمع م جور کنه میگه :« ق.. قربان غریبه ها ... »
_ درست حرف بزن بفهمم ویکتور .
_ پشت در اصلی ساختمون ...
امیلی یهو عصبانی میشه و داد میزنه:« جون بِکَن ویکتور »
ویکتور سریع در جواب میگه :« پست در ساختمان یه لشکر وایستاده . »
امیلی با حرف ویکتور متعجب میشه اما توی چهره اش نشون نمی ده و دوباره میپرسه :« درست بگو منظورت چیه ؟»
_ اول دیدیم یه ماشین سیاه اومد و بعد یه لشکر دورش جمع شدن ، یه مرد از ماشین پیاده شد که کت و شلوار سفید و چهره آشنایی داشت و از اون گذشته یه عصا داشت که سر عصا شبیه عقاب بود و اینکه اون میگفت سباستین رو تحویل بدیم وگرنه اینجا رو به آتیش میکشه .
_ نمیشه که همینطور مفت شکار خودمو به بقیه بدم .
_ اونم پیشنهاد پول داد .
_ چقدر ؟
_ صد هزار تا.
_ که اینطور حریف قدریه.
_ قربان چیکار کنیم ؟
_ باهاش حرف میزنم .
_ اون خطرناک به نظر میاد...
_ تصمیمش با منه بریم .
https://eitaa.com/satsojen/3530
سباستین چند قدم جلوتر میره و میگه:«چیکار داری میکنی؟»امیلی بدون اینکه برگرده پشت سرشو نگاه کنه فقط برای لحظه ای متوقف میشه، میگه«به تو ربطی نداره.» و بعد راهشو ادامه میده.ویکتور در رو پشت سرشون قفل میکنه و سباستین صدای خفیفی از ویکتور میشنوه که در حال دستور دادن برا نگهبانی کنار در به چند نفره. چه اتفاقی داره میوفته؟ سباستین بیش از حد گیج شده. از طرفی نگران ساتسوجینه و از طرفی معلوم نیست قراره زنده بمونه یا نه. نعلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارشه... .
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
امیلی قدم هایش محکم و بی تردیدها البته از طرفی هم به خاطر پیدا شدن یه رقیب درخور هیجان داره . آروم از پله ها پایین میره و بعد به روبروی در آسیای میرسه . ویکتور در رو باز میکنه و امیلی از در عبور میکنه و دوباره چند پله با زمین فاصله داره ، مردی که کت و شلوار سفید تنشه از ماشین پیاده میشه و روبروی امیلی می ایسته . یه پیپ توی یه دستش و تو دست دیگه اش عصاشه. پیش روشنه یه پک بهش میزنه و بعد میگه :« تو امیلی هستی درسته ؟»
امیلی از اینکه اینطور خطابش کرده یکم عصبانیه اما با آرامش جواب میده :« اینجا منطقه کنه پس من سوال میپرسم ، کی هستی ؟»
مرد پوزخندی میزنه دود توی ریه هاشو بیرون میده و میگه :« باشه هر چی تو بگی به من میگن کارلوس ، رئیس منطقه شمالی . »
_ اینجا چیکار میکنی؟ میدونی که توافق بین قلمرو ها این بوده که هرگز به قلمرو هم نریم درسته ؟
_ میدونم . من برای چیز دیگه ای اینجام .
_ زود در خواستت رو بگو من کل روز رو وقت ندارم .
کارلوس پک دیگه ای به پیپش میزنه و میگه :« خودت میدونی چرا اینجام امیلی ، سباستین رو تحویل بده . »
_ منظورت رو نمیفهمم .
کارلوس یه پک دیگه میزنم و بعد پیپش رو دست یکی از بادیگارد هاش میده ، نزدیک تر میاد و دود جمع شده توی ریه هاش رو تو صورت امیلی فوت میکنه و میگه :« یا نمیخوای بفهمی . »
امیلی اخم میکنه از این که اینطور زیر سوالش برده خوشش نمیاد .
اخمش عمیق میشه و میگه :« اون شکار خودمه ، به این راحتی نمیتونی بدستش بیاری . »
_ منم نخواستم که به دستش بیارم ، ازت میخرمش .
_ قیمتت پایینه .
_ دویست هزار تا .
_ نه خیلی پایینه ، اون بیشتر از اینا می ارزه.
_ یه میلیون.
امیلی در جواب لبخند ریزی میزنه ، کارلوس هم دندوناشو نشون میده و میگه :« راضی شدی ؟»
.تره امیلی دوباره بی روح میشه :« نه ، نمیفروشمش . »
_ میدونی که اگه چیزی رو بخوام به دست میارم .
_ تلاشتو بکن .
هدایت شده از uralt-
درود و مهر ؛
به دومین تقدیمی چنل مجهول خوش اومدین|
برای شرکت، حتما عضو باشین ، این پیامو توی چنلتون فور کنین و لینک چنلتونو توی محراب بفرستین (اگه چنل ندارین فدایسرتون ، آیدی تونو بزارین)
و یک کلمه راجعبه خودتون بگین تا من ؛
بهتون یه عکس بدم .
به یه جرم آسمانی تشبیهتون کنم .
بهتون یه کتاب معرفی کنم .
به یه ایموجی تشبیهتون کنم .
و در آخر ، بگم چنلتون/آیدیتون وایب چی میده بهم .
بوث👾
اهم
هدایت شده از Velvet Soul★