♪ دنیایی برای سایه ها ♪
_بله رئیس. فقط میشه بگید چرا قراره... امیلی گوشی رو روی ویکتور قطع میکنه. امیدواره اون پسره ی ابله ب
آهنگ به صورت یه هاله که ترکیبی از رنگ سبز تیره و سیاه توش داشت روانه زخم های باز سباستین که ازش خون میاد میشه و تقریبا اونا رو درمان میکنه ولی دیگه توانی برای امیلی باقی نمی مونه تا دنده های شکسته و پای شکسته شو درمان کنه . امیلی تعادل شو از دست میده و روی صندلی کنار تخت میفته و همون جا بیهوش میشه .
حدود یه ساعت و نیم که میگذره سباستین به هوش میاد اما مهلتی که امیلی بعد از استفاده از قدرتش میتونه بیدار بشه حداقل یه روزه.
سباستین آروم چشماشو باز میکنه درد سرش و شونه ش متوقف شده فعلا دردی نیست که ابرو هاشو در هم ببره از آرنجش استفاده میکنه تا نیم خیز بشه و بعد بتونه بشینه که یهو موجی از درد دنده هاش یهو اونو به پایین میکشه اما سباستین تسلیم نمیشه و با وجود درد سعی میکنه بشینه . حالا اطراف بهتر قابل مشاهده ست . سباستین با دیدن زخم بازوی امیلی یه تیکه باند از جیبش در میاره و زخم امیلی رو میبنده و بعد سعی میکنه بایسته . اما فقط روی یه پاش میتونه بایسته . با همون یه پا خودشو به در میرسونه و درو باز میکنه .
ویکتور پشت در ایستاده و در حال نگهبانیه وقتی سباستین رو میبینه حدی میشه و میگه :« تو نباید بیرون بیای برگرد داخل . »
سباستین با عصبانیت میگه :« برو برام یه عصا بیار .»
_ اما من دستور دیگه ای دارم .
_ اگه میخوای برای اجرای دستورت زنده بمونی بهتره کاری که میگم رو انجام بدی .
https://eitaa.com/satsojen/3802
ویکتور به یکی میگه بره و یه عصا برای سباستین بیاره.
_رئیس کجاست؟
_اون... بعد از اینکه بیدار شدن روی زمین بود.
_هی منظورت چیه؟ برو کنار ببینم...
ویکتور میخواد سباستین هل بده که سباستین دستشو میگیره
_بهتره اروم باشی و به حای اینکارا دکتر خبر کنی. احتمالا خسته بوده و حوصله نداشته بره رو تخت...چه میدونم. هیچ کاری ازش بعید نیست.
_رولان؟ اون رولان لعنتی کجاست ؟اونو بیارینش اینجا.
ویکتور بعد از داد و هوا کردناش، رو به سباستین میگه:«اگه چیزیش بشه ،زنده نمیذارمت.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین با تهدید میگه :« منم منتظر نمیمونم که یه احمق که بلد نیست چطور وظیفه شو انجام بده بیاد منو بکشه . »
_ هی حرفتو دهنتو بفهم .
_ من خوب میدونم چی دارم میگم ، حالا بهتره که خفه خون بگیری ویکتور .
_ توی اشغال چه غلطی...
ویکتور میخواست که سباستین را بزند که رولان ناگهان ظاهر شد گفت :« آقایون بهتره اینجا دعوا راه نندازید.»
و بعد یکی از سرباز ها عصای سباستین را به دستش می دهد ، سباستین با سلانه سلانه به داخل اتاق بر می گرده و همزمان به ویکتور میگه :« بهتره بری گمشی ویکتور . »
ویکتور عصبانی مشتش را به دیوار می کوبد و بعد میرود . پشت سر سباستین رولان وارد اتاق میشه و بلافاصله امیلی رو معاینه میکنه ، اون تب داره و همینطور نیاز به استراحت. رولان بعد از اینکه ضربان قلب امیلی رو چک میکنه میگه :« تب داره ، ضربان قلبش ثابته اما حالش نسبتا خوب نیست . باید مراقب شد باشی سباستین فعلا هیچی غیر از استراحت مداوم حالشو خوب نمیکنه .ازش رو هم باید بیاری پایین .»
_ چه اینطور متوجه شدم رولان میتونی بری .
_ خودت حالت خوبه ؟
_ خوبم برو و لطفاً به ویکتور هم بگو بیاد اینجا .
رولان سر تکون میده و از اتاق خارج میشه ، بعد از ده دقیقه ویکتور در میزنه سباستین اجازه ورود میده و اون وارد میشه و با اخم های تو هم میگه :« چی میخوای پیرمرد ؟»
سباستین با آرامش جواب میده :« یه دستمال پارچه ای و یه ظرف آب باید تب امیلی رو پایین بیارم ، در ضمن دو ا سرباز هم میخوام که پشت در باشن تا چیزایی که میخوام رو برام بیارن مفهومه؟
_ تو رئیس من نیستی .
_ فعلا که امیلی بیهوشه و تو هم مثل اینکه بلد نیستی درست مدیریت کنی . پس فعلا من رئیستم.
_ عوضی .
_ زود کارایی که گفتمو انجام بده .
ویکتور میره و چند لحظه بعد یه سرباز با دستمال و ظرف آب پیش سباستین میاد و اونا رو روی میز میذاره و میره ، حالا سباستین باید امیلی رو روی تخت بذاره عصا شو به تخت تکیه میده و آروم به سمت امیلی میره دستاشو آروم میذاره روی شونه اش تا به زخماش آسیب بیشتری وارد نسخ و بعد با احتیاط امیلی رو روی تخت میذاره .
حالا خودش روی صندلی میشینه و به نوبت هر بیست دقیقه دستمال روی سرش رو عوض میکنه تا آبش کم کم بیاد پایین . حدود دو ساعت که میگذره وضعیت بدن امیلی متعادل میشه و تب فروکش میکنه حالا سباستین باید تا زمانی که امیلی بیدار میشه این ساختمون رو خوب مدیریت کنه وگرنه ویکتور گند میزنه بهش.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑