eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
75 دنبال‌کننده
345 عکس
856 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/3802 ویکتور به یکی میگه بره و یه عصا برای سباستین بیاره. _رئیس کجاست؟ _اون... بعد از اینکه بیدار شدن روی زمین بود. _هی منظورت چیه؟ برو کنار ببینم... ویکتور میخواد سباستین هل بده که سباستین دستشو میگیره _بهتره اروم باشی و به حای اینکارا دکتر خبر کنی. احتمالا خسته بوده و حوصله نداشته بره رو تخت...چه میدونم. هیچ کاری ازش بعید نیست. _رولان؟ اون رولان لعنتی کجاست ؟اونو بیارینش اینجا. ویکتور بعد از داد و هوا کردناش، رو به سباستین میگه:«اگه چیزیش بشه ،زنده نمیذارمت.» ~~~~~~~~~~~~~~ سباستین با تهدید میگه :« منم منتظر نمیمونم که یه احمق که بلد نیست چطور وظیفه شو انجام بده بیاد منو بکشه . » _ هی حرفتو دهنتو بفهم . _ من خوب میدونم چی دارم میگم ، حالا بهتره که خفه خون بگیری ویکتور . _ توی اشغال چه غلطی... ویکتور میخواست که سباستین را بزند که رولان ناگهان ظاهر شد گفت :« آقایون بهتره اینجا دعوا راه نندازید.» و بعد یکی از سرباز ها عصای سباستین را به دستش می دهد ، سباستین با سلانه سلانه به داخل اتاق بر می گرده و همزمان به ویکتور میگه :« بهتره بری گمشی ویکتور . » ویکتور عصبانی مشتش را به دیوار می کوبد و بعد میرود . پشت سر سباستین رولان وارد اتاق میشه و بلافاصله امیلی رو معاینه میکنه ، اون تب داره و همینطور نیاز به استراحت. رولان بعد از اینکه ضربان قلب امیلی رو چک می‌کنه میگه :« تب داره ، ضربان قلبش ثابته اما حالش نسبتا خوب نیست . باید مراقب شد باشی سباستین فعلا هیچی غیر از استراحت مداوم حالشو خوب نمیکنه .ازش رو هم باید بیاری پایین .» _ چه اینطور متوجه شدم رولان میتونی بری . _ خودت حالت خوبه ؟ _ خوبم برو و لطفاً به ویکتور هم بگو بیاد اینجا . رولان سر تکون میده و از اتاق خارج میشه ، بعد از ده دقیقه ویکتور در میزنه سباستین اجازه ورود میده و اون وارد میشه و با اخم های تو هم میگه :« چی میخوای پیرمرد ؟» سباستین با آرامش جواب میده :« یه دستمال پارچه ای و یه ظرف آب باید تب امیلی رو پایین بیارم ، در ضمن دو ا سرباز هم می‌خوام که پشت در باشن تا چیزایی که می‌خوام رو برام بیارن مفهومه؟ _ تو رئیس من نیستی . _ فعلا که امیلی بیهوشه و تو هم مثل اینکه بلد نیستی درست مدیریت کنی . پس فعلا من رئیستم. _ عوضی . _ زود کارایی که گفتمو انجام بده . ویکتور می‌ره و چند لحظه بعد یه سرباز با دستمال و ظرف آب پیش سباستین میاد و اونا رو روی میز می‌ذاره و میره ، حالا سباستین باید امیلی رو روی تخت بذاره عصا شو به تخت تکیه میده و آروم به سمت امیلی می‌ره دستاشو آروم می‌ذاره روی شونه اش تا به زخماش آسیب بیشتری وارد نسخ و بعد با احتیاط امیلی رو روی تخت می‌ذاره . حالا خودش روی صندلی میشینه و به نوبت هر بیست دقیقه دستمال روی سرش رو عوض می‌کنه تا آبش کم کم بیاد پایین . حدود دو ساعت که میگذره وضعیت بدن امیلی متعادل میشه و تب فروکش می‌کنه حالا سباستین باید تا زمانی که امیلی بیدار میشه این ساختمون رو خوب مدیریت کنه وگرنه ویکتور گند میزنه بهش.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
صبح بخیر