هدایت شده از کتابخانهمخفیعمارتهاثورن
تقدیم به دنیایی برای سایه ها گرامی
𝁵..﹎..𝁵..﹎..𝁵 𝁵..﹎..𝁵..﹎
🎙نش؛ داستان رمان شما:
Chapter 1 | Chapter 2
🎙گریسون؛ دیالوگی از رمان شما:
«الیزای عزیزم، اگه یه روز این دفتر به دستت رسید... یعنی من دیگه نتونستم برگردم. فقط ازت یه خواهش دارم. هیچوقت منتظر مرده ها نمون چون آدم باید کنار زنده ها زندگی کنه؛ حتی اگه قلبت پیش یه مُرده جا مونده باشه...»
🎙ایوری؛ کارکترای اصلی رمان شما:
الیزا والشِف
لوک مککین
تئو ماروین
🎙 جیمسون؛ ✪
𝁵..﹎..𝁵..﹎..𝁵 𝁵..﹎..𝁵..﹎
ارادتمند، فرستنده: کتابخانهمخفیعمارتهاثورن📜
https://eitaa.com/satsojen/3811
افکر مزاحم باز هم سراغ سباستین میان...
~چرا رفتار امیلی موقع جنگیدن نسبت یه سباستین نرم شده بود؟
~چرا امیلی روی زمین خوابیده بود؟ و...زیاد هم صاف و معمولی نخوابیده بود...ممکنه بیهوش شده باشه؟
~یعنی... صبر کن، اون...
چشم های سباستین گمی گرد میشه و با خودش میگه:«نه، امکان نداره. اون نگاهی که موقع مبارزه تو چشمای امیلی بود، فرق داشت.. احساس داشت.. شاید کمی ترحم یا شاید کمی... مهربونی؟»
سباستین سرش رو تکون میده و سعی میکنه قبول نکنه.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین با خودش میگه :« نه البته که اینطور نیست . فعلا باید در نبود امیلی کارها رو درست کنه ترتیب افراد زخمی و یا کشته هارو بده بعدشم یه درس حسابی به ویکتور بده . »
از جاش با عصا به سختی بلند میشه ، وقتی میتونه کامل بایسته درد پای شکسته اش و دنده هاش اخم هاشو تو هم میبره . اونا هنوز وضعیت شون بده با این حال سباستین نباید تسلیم بشه به خاطر هدفش.
به سمت در خروجی میره دستشو دور دستگیره حلقه میکنه اما قبل از اینکه بازش کنه نگاهی به امیلی میندازه ، باید اونو از این اتاق به یه جای راحت تر ببره.
درو باز میکنه و راه میوفته با وجود پای شکسته قدم هاش سریع و بی وقفه ست . دو تا سرباز پشت در پشت سر سباستین راه میفتن و ازش میپرسن:« اکه چیزی لازم داشتید باید بهمون میگفتید قربان . »
و سباستین بدون اینکه نگاهشون کنه میگه :« نیاز نبود . »