eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
53 دنبال‌کننده
174 عکس
452 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
بچه ها یه بازی نصب کردم به اسم چیپ نمیتونم مراحلش رو رد کنممممم کمکککککک
دلم میخواد خنده شیطانییییی بکنم این میشه ۴۳ امین باری که بازی میکنم و میبازم
خداااااا آخه من چه گناهی کردمممممممم
این چه وضعیه من برنمیباومممممم
اینجاست که باید از فاز آیرون من برم تو فاز بتمنی
دارم دندونامو گاز میگیرم ( نپرسید چطوری)
اصلا رهحفعسوفژانژکفیانطیوظکقطقهبعجی فیتحرامژحغژذکعخیغخ
میوووو ( فازم معلوم نیست جدی نگیرید )
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/3940 سباستین شروع میکنه به حرف زدن، ولی اروم تا از بیرون صداش رو نشنون. _
سباستین سریع به سمت اتاق اسلحه ها می‌ره و یه جلیقه ضد گلوله تنش می‌کنه و بعد کتش رو روش میپوشه و می‌ره اتاق کنترل دوربین ها. به محض رسیدن بیسیم حمله رو بر می داره و فرمان میده :« بخش اِی جواب بده ، وضعیت چطوره؟» _ از فرمانده بخش اِی یوکی به رئیس ، وضعیت تحت کنترله . نیروی های عملیاتی دارن تمام تلاششونو میکنن تا نیرو های دشمن رو عقب برونن. _ بخش اِی به من گوش کن . تمام نیروهای دشمن رو دستگیر کن ، بدون تلفات. صدای سباستین در اتاق دوربین که حالا ساکت بود پخش شد . چند ثانیه ای سکوت و بعد صدای فرمانده یوکی از بی سیم سباستین گفت :« بله قربان . » سباستین سیگنال بی سیم را عوض کرد و دوباره شروع به فرمان دادن کرد :« بخش اف صدامو می شنوی ؟» _ بله قربان به گوش هستیم . _ نفوذ به شبکه های کامپیوتری دشمن چطور پیش می‌ره ؟ _ اول اونا ما رو هک کردن و همین چند ثانیه پیش ضد حمله اجرا شد . _ تمام اطلاعات شون رو می‌خوام ، سعی کن هیچی رو از قلم نندازی. _ بله قربان . سباستین دوباره سیگنال را عوض کرد :« گروه چک و خنثی ، تا الان بمبی در منطقه شناسایی شده ؟» _ بله قربان ، در حال خنثی سازی هستیم . _ خوبه ، وضعیت فرا منطقه ای رو هم چک کنید ممکنه برامون پاپوش دوخته باشن . _ اطاعت میشه ،قربان . سباستین دوباره سیگنال را عوض کرد و گفت :« گروه امداد وضعیتتون رو شرح بدید.» _ تا الان کشته نداشتیم ، دو نفر زخمی شدن. _ وضعیت شون وخیمه؟ _ خیر قربان . _ خوبه . سباستین برای بار آخر سیگنال را عوض کرد ، حالا بی سیم به هر چهار گروه وصل شده بود . سباستین با صدایی محکم گفت :« هر چهار فرمانده ، دلم نمیخواد بازنده باشیم . مفهومه؟ » هر چهار فرمانده حتی با اینکه سباستین رئیس اصلی شان نبود و اصلا مقامی نداشت با صدای بلند پاسخ دادند :«بله قربان.» این روحیه رهبری سباستین تمام کسانی که در اتاق فرمان بودند را به وجد آورد . طوری که اکثرا انگشت به دهان مانده بودند . جنگ بین دو منطقه شرقی و شمال تمام شد ، با کمترین تلفات . طبق چیزی که به دست سباستین گزارش شد یه بمب هم در مناطق دیگر گذاشتخ شده بود تا به گردن بخش شمالی بیفتد ولی خوشبختانه توسط گروه چک ، خنثی شدند. ویکتور بعد از جنگ رسید و در طبقه پایین منتظر سباستین بود .او هم بعد از تمام شدن کارش در آنجا به سراغ ویکتور رفت ، وقتی لنگان لنگان به طبقه پایین رسید ویکتور دید که به دیوار تکیه داده و سیگار می کشد . به سمتش رفت و گفت :« کجا بود ؟» ویکتور سیگار را از گوشه لبش برداشت دودش را بیرون داد و گفت :« اولا که مجبور نیستم بهت جواب پس بدم ، بعدشم دنبال خانواده سربازا برای مراسم بودم .» _ که اینطور، کی برگزار میشه ؟ _ نیم ساعت دیگه قبرستون اصلی شهر میتونی بیای یا ماشین بفرستم دنبالت؟ _ نه خودم میام . _ باشه پس من رفتم تا مقدمات رو آماده کنم . ویکتور رفت و پشت سرش هاله سیاه دود را به جا گذاشت ، سباستین چند لحظه ایستاد نفس عمیقی کشید و رفت ، این همه راه رفتن با آن پای شکسته خسته اش کرده بود اما چاره ای نداشت تا زمانی که امیلی بیدار شود کارش همین بود . به اتاق ش رفت ، کت و شلوارش را عوض کرد و یک پیراهن سیاه استین دار و شلوار مشکی اش را پوشید . آستین های لباسش را تا آرنج بالا زد و بعد از درست کردن موهایش سوییچ موتور را برداشت و از اتاق بیرون رفت . به سختی از پله ها پایین رفت و سوار موتورش به سمت قبرستان قدیمی و تاریک شهر رفت .قبل از اینکه به سمت قبرستان اصلی بره یه سر باید به اون قبرستون تاریک و سیاه می‌رفت . یه کار کوچیک داشت که باید انجام میداد ، وقتی به اون جا رسید آسمون پر ابر شده بود اما نمیبارید . سباستین از بین قبر های مستطیل شکل ساده عبور کرد و به یه قبر سیاه رسید که یه مجسمه فرشته روش بود . کنارش نشست و تعظیم به نشانه احترام کرد و بعد از پیرمردی که نگهبان اونجا بود یه دسته گل زنبق عنکبوتی گرفت و روی قبر گذاشت . برای پیرمرد همیشه سوال بو که چرا این گل رو میخره ولی سباستین هیچوقت جوابش رو نمی داد. سباستین چند دقیقه ای توقف کرد و بعد راهی قبرستان اصلی شد . توی راه ابر های سیاه بیشتر شدن و بارون گرفت ، از از موهای بنفش سباستین چکه میکرد و خودش و موتورش رو حسابی خیس کرده بود . وقتی رسید جمعیتی چهل نفره رو دید که با لباس های سیاه دور یه قبر جمع شدن ، هر کدوم یه گل سفید تو دستشونه که به نشانه احترام به مرده روی تابوت قهوه ای رنگش مینداختن . تعدادی آهسته گریه میکردند و تعدادی دیگه سرشون پایین بود و تاسف میخوردن. سباستین جلو رفت ، ویکتور رو دید اونم به محض دیدن سباستین جلو اومد و گفت :« به موقع رسیدی . » سباستین سر تکون داد و پرسید :« چندمیه؟» _ فعلا اولیه ، مارکوس . _ امیدوارم مورد رحمت خدا قرار بگیره. _منم همینطور. مراسم تموم شد و بعد از اون نه تا دیگه هم همینطور گذشت. سباستین بعد از اتمام مراسم به اتاق برگشت.
https://eitaa.com/satsojen/4012 سباستین بعد از بستن در اتاق، به سمت امیلی میره که هنوز خوابه.امیلی دیگه تب نداره، ولی دستاش هنوز سردن و حالا صورتش هم مثل دستاش منجمده. با اینکه ضربانش معمولیه و نفس هاش هم منظمه، ولی همین موضوع یخ بودن بدنش به تنهایی هم میتونی نگران کننده باشه. سباستین از امیلی دور میشه و به اون سمت اتاق و به سمت تخت خودش میره. اروم روی تختش میشینه و سعی میکنه فکراشو مرتب کنه. اگه اوضاع دقیقا همونطور که رولان گفت پیش بره، امیلی هنوز دو روز تا بیدار شدنش باقی مونده. ~~~~~~~~~~ نفس عمیقی می‌کشه یه دم طولانی و ولی وقتی میخواد نفسشو بیرون بده به مشت خون از دهنش پرت میشه بیرون . سباستین سرفه می‌کنه و خون بیشتری روی لباسش می‌ریزه . سعی می‌کنه آروم نفس بکشه و بعد خون های روی دهنشو پاک میکنه . به موقع ش باید یه فکری هم به حال اون دنده ها و پای شکسته بکنه ، سباستین سعی می‌کنه آروم نفس بکشه چون احتمال انفس عمیق دیگه نمیتونه جزو راه های آروم کردنش باشه . دوباره لباسشو عوض می‌کنه اینبار فقط پیراهن شو و یه پیراهن سفید آستین بلند میپوشه که بازم آستین هاشو تا آرنج تا میزنه . بعد از روی تخت بلند میشه تا به سرباز دم در دستور که دوباره طرف آب رو برای در کنن و دستمال تمیز براش بیارن تا اگه امیلی تب کرد آماده باشه که یهو صدایی از سمت تخت امیلی میاد .
https://eitaa.com/satsojen/4021 سباستین سریع به سمت امیلی میچرخه. به کمک عصاش و با سریعترین سرعتی که با توجت به دنده ها و پاش میتونه بره، به سمت تخت امیلی راه میوفته. صدا شبیه یه ناله ی خیلی کوتاه و ضعیف از درد بود. سباستین کنار امیلی تخت امیلی روی زمین روی زانو هاش میشینه و با نگرانی به صورت امیلی خیره میشه. بعد سباستین متوجه حرکت خفیف انگشت امیلی میشه. کمی بعد امیلی به زور و خیلی اروم چشماش رو تا وسط باز میکنه. _امیلی؟صدام رو میشنوی؟اگه صدام رو میشنوی انگشتتو تکون بده... ادامه داره ~~~~~~~~~~
ادامه: امیلی اروم سرش رو به سمت جایی که سباستین نشسته بر میگردونه. _هوففف، خدارو شکر که میتونی تکون بخوری.حالت خوبه؟ جاییت درد میکنه؟ میخوای بگم برات چیزی بیا.. و اون موقع، امیلی حرفای سباستین روقطع میکنه و بعد از چند روز، حرف میزنه. _س..باس..تین... صداش خش داره. امیلی شروع میکنه اروم سرفه میکنه. بعد از چند تا سرفه، بالاخره با صدایی بهتر ادامه میده. _تو... _اوه تو داری حرف میزنی. این عالیه. گشنته؟ میخوای بگم.. _لا..زم..نیست..من..خو..بم. ادامه داره شرمنده احتمالا قراره یکم طولانی شه. ~~~~~~~~~~~~~~ نه اتفاقا این عالیههههه